Untitled Document
 
 
 
  2021 Oct 22

----

15/03/1443

----

30 مهر 1400

 

تبلیغات

حدیث

 

پيامبر اكرم صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فرموده است:[ إِنَّ الدِّينَ يُسرٌ؛ وَلَنْ يُشَادَّ الدِّينَ أَحَدٌ إِلا غَلَبَهُ]
«بدون ترديد دين آسان است، و هيچ كس در دين سختي نكرده است مگر آن كه مغلوب دين شده است.»
بخاري (19)
 

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

قرآن و حدیث>قصص قرآن>جرجیس

شماره مقاله : 10293              تعداد مشاهده : 642             تاریخ افزودن مقاله : 5/4/1390

سر گذشت جرجيس‏


گفته شده است:
در موصل پادشاهى بود بسيار بيدادگر و بيرحم که دازانه ناميده مى‏شد.
بر عکس، برجيس مردى بود نيکوکار از مردم فلسطين که به خداى يگانه ايمان داشت ولى او نيز مانند ياران خداپرست و نيکو کار خويش، ايمان خود را پنهان مى‏کرد.
او و يارانش، بازماندگان حواريان عيسى را ديده و در مکتب ايشان تعليم يافته بودند.
برجيس بازرگانى بسيار مى‏کرد و صدقه فراوان مى‏داد.
چه بسيار از اوقات که همه دارائى خود را به تنگدستان مى‏بخشيد و بار ديگر به بازرگانى مى‏پرداخت و آنچه را که از دست داده بود، باز به دست مى‏آورد.
اگر به خاطر صدقه دادن و بذل و بخشش نبود تهى دستى را از توانگرى بيش‏تر دوست مى‏داشت.
چون در شام مى‏ترسيد از اين که راز ديندارى وى آشکارا شود و مردم بت‏پرست در صدد آزار وى بر آيند، روانه موصل شد و براى دازانه، پادشاه موصل، تحفه گرانبهائى آماده کرد که بدو پيشکش کند تا از حمايت وى بهره‏مند شود و از گزند دشمنان‏ آسوده ماند.
ولى هنگامى به موصل رسيد که پادشاه بزرگان قوم خود را گرد آورده و آتشى بر افروخته و شکنجه‏هاى گوناگونى انديشيده بود.
بتى را که افلون خوانده مى‏شد بر پا داشته بود و هر کس را که در برابر آن بت به خاک نمى‏افتاد و بدو سجده نمى‏برد شکنجه مى‏کرد و در آتش مى‏انداخت.
جرجيس که اين رفتار پادشاه را ديد به هم بر آمد و خود را براى پيکار با او آماده ساخت.
از اين رو، برگشت و دارائى خود را ميان همکيشان خويش پخش کرد. سپس باز به سوى موصل روى آورد و به درگاه دازانه رفت در حاليکه سخت خشمگين بود.
همينکه با پادشاه موصل روبرو شد، بدو گفت:
«بدان که تو بنده‏اى بيش نيستى و از آن ديگرى هستى.
نه اختيار خود را دارى و نه اختيار ديگران را، نه براى خود کارى توانى کرد نه براى ديگرى. همچنين، بدان که بالاى دست تو پروردگارى است که تو را آفريده و تو را روزى مى‏دهد.» آنگاه به ذکر شکوه و عظمت خداى بزرگ پرداخت و بت‏پرستى پادشاه را نکوهش کرد.
پادشاه که اين سخنان شنيد، پرسيد:
«تو که هستى و از کجا مى‏آئى؟» جواب داد:
«من بنده خدا و پسر يکى از بندگان او هستم. از خاک آفريده شده‏ام و به خاک نيز بر مى‏گردم.» پادشاه او را به پرستش بت خود فرا خواند و بدو گفت:
«اگر پروردگار تو پادشاه آسمان‏هاست، پس من بايد نشانه‏اى از شکوه و دارائى او را در تو ببينم چنان که تو مى‏بينى اطرافيان من و فرمانروايان قوم من، از برکت ثروت و قدرت بيکران من تا چه اندازه در ناز و نعمت هستند.» در پاسخ او جرجيس بار ديگر به نيايش و گراميداشت و ستايش خداوند پرداخت، آنگاه گفت:
«به جاى اين که بتى به نام افلون را بپرستى که نه مى‏شنود و نه از پروردگار جهانيان بى‏نياز است کسى را بپرست که به فرمان او آسمان‏ها و زمين استوار شده است. طرقلينا عليه السلام را بندگى کن که يکى از بزرگان قوم تست. طرقلينا نخست مانند همه آدميان مى‏زيست و مى‏خورد و مى‏آشاميد و سرانجام چنان مورد نوازش خداوند قرار گرفت که خدا او را به گونه انسانى فرشته‏وش در آورد.
همچنين يکى ديگر از بزرگان قوم خود، مخليطيس، و آنچه را که از عيسى عليه السلام به ولايت تو رسيده پيروى کن.» جرجيس در پى اين سخنان برخى از معجزات عيسى و کراماتى را که خداوند ويژه وى ساخته بود شرح داد:
پادشاه بدو گفت:
«تو در اين جا چيزهائى مى‏گوئى که ما نمى‏دانيم و از کسانى نام مى‏برى که ما آنها را نمى‏شناسيم. تو بايد اکنون يا شکنجه و عذاب را برگزينى يا سجده به اين بت را.» جرجيس گفت:
«اگر بت تو آنست که آسمان را بر افراشته و داراى همان توانائى است که خداى من عز و جل دارد، پس تو درست مى‏گوئى و راهى نيک مى‏پيمائى، وگرنه- اى ملعون- اف بر تو باد!» پادشاه که اين سخن از او شنيد فرمان داد تا وى را به زندان اندازند.
در زندان شانه‏هائى آهنين به پيکر وى کشيدند تا گوشت‏ها و رگ‏هاى او بريده بريده شد و روى زخم‏هاى او سرکه و خردل ريختند.
ولى او نمرد.
پادشاه که ديد جرجيس در اثر اين شکنجه کشته نشد، دستور داد تا شش ميخ آهنين را داغ کنند به اندازه‏اى که مانند آتش سوزان بر افروخته گردد.
آنگاه اين ميخ‏ها را بر روى سر او کوبيدند تا جائى که مغز او آب شد و از کاسه سرش روان گرديد.
ولى باز هم خداى بزرگ او را نگاه داشت.
پادشاه که ديد اين شکنجه نيز او را نکشت دستور داد تا حوضى مسين آماده کنند.
در اين حوض آب ريختند و در زيرش آتش افروختند و هنگامى که آب به جوش آمد و مانند آتش داغ شد، جرجيس را در آن افکندند و سر حوض را پوشاندند تا هنگامى که آب سرد شد.
ولى همينکه سرپوش را از روى حوض برداشتند ديدند او همچنان زنده است.
پادشاه که ديد اين شکنجه نيز او را نابود نکرد، وى را فراخواند و پرسيد:
«آيا از اين شکنجه‏ها که ديدى، هيچ دردى احساس نکردى؟» جواب داد:
«خداى من شکنجه تو را از من دور ساخت و مرا شکيبائى بخشيد تا توانائى خود را به تو نشان دهد.» پادشاه يقين کرد که از سوى جرجيس بدو گزندى خواهد رسيد و جان خود و پادشاهى خود را در خطر ديد و بيمناک گرديد.
از اين رو بر آن شد که وى را هميشه در زندان نگاه دارد.
ولى بزرگان قوم او گفتند:
«اگر او را در زندان آزاد بگذارى، با زندانيان سخن مى‏گويد و آنان را با خويشتن دوست و با تو دشمن مى‏سازد. بنا بر اين بايد او را به عذابى گرفتار کرد که نتواند سخن بگويد.» در پى اين پيشنهاد دستور داده شد که جرجيس را در زندان به روى در اندازند.
آنگاه دو دست و دو پاى او را با ميخ‏هاى آهنين بر زمين کوفتند. سپس هيجده مرد نيرومند ستون‏هائى از سنگ حمل کردند و بر پشت او نهادند.
جرجيس روز را در زير سنگ گذراند و همينکه شب فرا رسيد خداوند فرشته‏اى را به سوى او فرستاد.
اين نخستين بار بود که فرشته به يارى وى آمد و همچنين نخستين بارى بود که خداوند به جرجيس وحى فرستاد.
فرشته، سنگ را از پشت او برداشت و ميخ‏ها را از زمين برکند و براى او خوردنى و نوشيدنى آماده کرد و او را مژده پيروزى داد و به تسکين و دلدارى وى پرداخت.
بامداد او را از زندان بيرون آورد و از سوى خداوند بدو گفت:
«پيش دشمن خود برو و با او پيکار کن. من تو را هفت سال گرفتار او خواهم ساخت. درين مدت او ترا آزارها مى‏رساند و چهار بار نيز تو را مى‏کشد و من هر بار جان به تنت باز مى‏گردانم.
اما در چهارمين بار که کشته شدى روح تو را مى‏پذيرم و پاداش تو را مى‏دهم.» دازانه، پادشاه موصل سرگرم کارهاى فرمانروائى خود بود که ناگهان ديد جرجيس بالاى سرش ايستاده و او را به پرستش‏ خداى يگانه مى‏خواند.
از او پرسيد:
«تو جرجيس هستى؟» گفت:
«آرى.» پرسيد:
«چه کسى تو را از زندان بيرون آورد؟» پاسخ داد:
مرا کسى از زندان بيرون آورد که توانائى وى برتر از توانائى تست.» پادشاه به شنيدن اين سخن از خشم لبريز شد و دستور داد تا وسائل شکنجه‏ها و آزارهاى گوناگون را فراهم سازند.
در پى اين دستور او را ميان دو چوب بستند. آنگاه شمشيرى بر فرق او نهادند و او را تا پائين بريدند به گونه‏اى که دو تکه شد. سپس هر تکه را چند قطعه کردند.
دازانه هفت شير درنده داشت که در ته سياه چالى به سر مى‏بردند. پاره‏هاى پيکر جرجيس را پيش شيران افکندند. ولى شيران همينکه چشمشان بدان‏ها افتاد، از روى فروتنى سر فرود آوردند و روى پنجه بلند شدند و نه تنها دندان بدانها نزدند بلکه کوشيدند تا بدانچه در پيششان ريخته شده بود گزندى نرسانند.
جرجيس آن روز را در ته سياه چال به گونه مرده‏اى به شب رساند و اين نخستين مرگى بود که او چشيد.
همينکه شب فرا رسيد، خداوند پاره‏هاى پيکر او را گرد آورد و به هم استوار کرد و جان نيز به تن وى برگرداند و او را از ته سيه چال بيرون برد.
بامداد مردم شادى کنان از خانه بيرون آمدند زيرا آن روز را به شادى مرگ جرجيس جشن گرفته بودند.
ولى همينکه جرجيس را از دور ديدند گفتند: «اين چقدر به جرجيس شباهت دارد!» پادشاه گفت:
«اين خود اوست.» جرجيس گفت:
«آرى، اين منم که مردى بر حق هستم و اين شمائيد که بدترين مردميد! مرا کشتيد و پاره پاره کرديد ولى خداوند باز مرا زنده کرد و جان به تنم برگرداند. اکنون به سوى اين پروردگار بزرگ بيائيد که توانائى خود را به شما نشان داده است.» آنان گفتند:
«اين جادوگرى است که چشم‏ها و دست‏هاى شما را بسته است.» آنگاه همه‏ى جادوگران سرزمين خود را گرد آوردند.
پادشاه به سر دسته جادوگران گفت:
«شمه‏اى از جادوگرى خود به من نشان بده که اين مرد را مغلوب کنى و از پيش راه من بردارى.» مرد جادوگر گاوى را خواست و در دو گوش او دميد.
بيدرنگ آن يک گاو تبديل به دو گاو شد. با اين دو گاو زمين را شخم زد و دانه‏هاى گندم پاشيد و کاشت که در يک چشم برهم زدن سبز شد و روئيد و خوشه داد و او آنها را درو کرد و گندم را از خوشه جدا ساخت و آسيا کرد و نان پخت و خورد.
همه‏ى اين کارها را در يک ساعت انجام داد.
پادشاه که چنين ديد، از او پرسيد:
«آيا مى‏توانى اين مرد را مسخ کنى و به صورت سگى در آورى؟» گفت:
«براى من يک کاسه آب بياوريد.» همينکه آب آوردند، جادوگر آب دهان خود را در آن انداخت. در اين هنگام پادشاه به جرجيس گفت:
«آن را بنوش.» جرجيس کاسه را بر گرفت و آب آن را تا آخر نوشيد.
جادوگر ازو پرسيد:
«اکنون چه حس مى‏کنى؟» جواب داد:
«جز خير و نيکى چيز ديگرى حس نمى‏کنم. زيرا تشنه بودم و خداوند مهربان لطفى فرمود و بدين آب مرا از تشنگى رهانيد.» جادوگر که اين سخن شنيد، نزديک پادشاه رفت و بدو گفت:
«اگر تو با گردنکشى مانند خود زور آزمائى مى‏کردى بى‏گمان پيروز مى‏شدى ولى تو با پادشاه نيرومندى در افتاده‏اى که آفريدگار آسمان و زمين است.» در ضمن زنى از شام پيش جرجيس آمده بود که سخت‏ترين رنج را مى‏برد. او به جرجيس گفت:
«من گاوى داشتم که در کشاورزى به کارم مى‏خورد و از برکت او زندگى مى‏کردم. اين گاو مرده است. اکنون به نزد تو آمدم که به حالم رحم آورى و از خداوند بخواهى که گاوم را زنده کند.»
جرجيس عصائى بدو داد و گفت:
«پيش گاو خود برو و اين عصا را به او بزن و بگو: به اذن خدا زنده شو!» زن عصا را بر گرفت و به جائى که گاوش مرده بود رفت و از پيکر حيوان تنها دو شاخ و مقدارى از موى دم او را يافت.
آنها را گرد هم آورد و عصا را بدان زد و آنچه را که جرجيس بدو دستور داده بود، گفت.
بيدرنگ گاو زنده شد و اين خبر نيز در همه جا پيچيد.
بارى، هنگامى که رئيس جادوگران چنان سخنى به دازانه گفت، يکى از ياران پادشاه که پس از او بزرگترين شخص بود، گفت:
«اکنون سخن مرا بشنويد.» همه سرا پا گوش شدند و گفتند:
«بفرمائيد.» گفت:
«شما اين مرد را جادوگرى پنداشته و کار او را جادو انگاشته‏ايد. در صورتى که نه شکنجه در او اثر کرد و نه قتل. آيا هيچ جادوگرى را ديده‏ايد که بتواند مرگ را از خود دور کند يا مرده‏اى را زنده سازد؟» و در پى اين سخن از گاو آن زن و زنده شدن او ياد کرد.
بدو گفتند:
«اين که تو مى‏گوئى سخن کسى است که آنرا شنيده، ولى به چشم خود نديده است.» گفت:
«من به اين مرد ايمان آورده‏ام و خدا را گواه مى‏گيرم که‏ از آنچه شما مى‏پرستيد، بيزارم.» پادشاه و يارانش برخاستند و با تيغ‏هاى آخته، زبان او را بريدند.
چيزى نگذشت که او جان سپرد.
و نيز گفته شده است:
او دچار طاعون گرديد و پيش از آن که سخنى بگويد، در گذشت.
بارى، پس از مرگ وى، درباريان آنچه را که ازو در واپسين دم زندگى وى شنيده بودند، از مردم پنهان کردند ولى جرجيس آن را براى مردم آشکارا ساخت.
در نتيجه، او مرده بود که چهار هزار تن از وى پيروى مى‏کردند.
پادشاه اين مردم را که به خداپرستى گرويده بودند گرفتار شکنجه‏هاى گوناگون کرد و از ميان برد يکى از ياران بزرگ پادشاه به جرجيس گفت:
«تو گمان مى‏برى که خداى تو مردم را مى‏آفريند و بعد آنان را از جهان مى‏برد و بار ديگر همه را زنده مى‏کند. اکنون من کارى را پيشنهاد مى‏کنم که اگر خداى تو انجام داد من به او ايمان مى‏آورم و سخنان تو را باور مى‏کنم و قوم من نيز پيرو تو خواهند شد. در زير ما کرسى‏هائى است، در پيش روى ما هم خوردنى گسترده و کاسه‏ها و سينى‏هاى چوبين وجود دارد که همه از چوب درختان گوناگون است. از پروردگار خود بخواه که اين چوب‏ها را، به حال اول بر گرداند و چنان که در آغاز بودند سر سبز کند به گونه‏اى که هر چوبى از رنگ و برگ و شکوفه و ميوه‏اش شناخته شود.
جرجيس گفت:
«کارى را مى‏خواهى که انجامش براى من و تو دشوار ولى براى خدا آسان است.» اين بگفت و دست دعا به درگاه خداوند بلند کرد و چيزى نگذشت که چوب‏ها تازگى يافتند و ريشه دواندند و شاخه‏هائى بر آوردند و برگ‏ها و شکوفه‏هايى بر آنها روئيدند تا جائى که درباريان به خوبى شناختند که هر چوبى از آن کدام درختى است.
کسى که انجام اين کار را از جرجيس خواسته بود، گفت:
«اکنون من شکنجه او را به گونه‏اى ديگر در مى‏آورم.» آنگاه مسگرى را پيش خود فراخواند و به او دستور داد تا از مس گاوى بسازد که درون آن تهى باشد.
بعد در درون آن نفت سرب و کبريت و زرنيخ ريخت و جرجيس را ميان اين مواد آتش زاى نهاد.
سپس در زير پيکره گاو آتش بر افروخت تا هنگامى آتش زبانه کشيد و آنچه در درون آن بود آب شد و بهم در آميخت و جرجيس نيز ميان آنها جان سپرد.
پس از مرگ او خداوند باد تند و رعد و برق و ابر تيره‏اى فرستاد که هواى ميان آسمان و زمين تاريک شد و مردم چند روزى شگفت زده و سرگردان ماندند.
سپس خداوند ميکائيل را فرستاد که پيکره گاو را بر گرفت و به هوا برد و آن را چنان بر زمين زد که هر کس صداى آن را شنيد هراسان شد.
گاو شکست و جرجيس از درون آن زنده بيرون آمد و هنگام که ايستاد و با مردم سخن گفت تاريکى از ميان رفت. و روشنائى در ميان آسمان و زمين پديدار گرديد.
بزرگى از بزرگان ايشان به جرجيس گفت:
«خداى خود را بخوان تا مرده‏هاى ما را زنده کند و از اين گورها برانگيزد.» جرجيس دستور داد تا گورها را بشکافند. در اين گورها، از مردگان جز استخوان‏هاى پوسيده برجا نمانده بود.
جرجيس دعا کرد و چيزى نگذشت که مردم چشمشان به هفده نفر افتاد. نه مرد و پنج زن و سه بچه.
ميان اين هفده تن مردى پير و سالخورده ديده مى‏شد.
جرجيس از او پرسيد:
«کى مردى؟» در پاسخ او زمانى را نام برد که چهار صد سال پيش مى‏شد.
پادشاه که چنين ديد، به درباريان گفت:
«شما انواع شکنجه‏ها را درباره اين مرد و يارانش به کار برديد و ديگر شکنجه‏اى نمانده جز گرسنگى و تشنگى، که بايد اين شکنجه را نيز درباره وى به کار بريد.» در پى اين دستور به خانه پير زن تهيدستى روى آوردند که پسرى نابينا و گنگ و زمينگير داشت.
جرجيس را در اين خانه زندانى کردند که نه خوردنى بدو رسد نه آشاميدنى.
جرجيس هنگامى که گرسنه شد از پير زن پرسيد:
«آيا در خانه تو خوردنى يا آشاميدنى پيدا مى‏شود؟» پير زن پاسخ داد:
«نه! به کسى که به نامش سوگند ياد مى‏شود، مدتهاست که درين خانه سفره‏اى گشوده نشده است. ولى من اکنون از خانه بيرون مى‏روم و براى تو چيزى پيدا مى‏کنم که بخورى.»
جرجيس از او پرسيد:
«آيا تو خدا را مى‏پرستى؟» جواب داد:
«نه.» جرجيس او را به خداپرستى خواند و او به خدا ايمان آورد. آنگاه روانه شد تا براى او خوراکى جست و جو کند.
در خانه پير زن يک ستون چوبى بود که دار بست خانه را نگاه مى‏داشت.
جرجيس به درگاه خداوند دعا کرد و در نتيجه دعاى وى ستون چوبى مانند تنه درخت سبز شد و انواع ميوه‏هائى را آورد که شناخته مى‏شد و خورده مى‏شد.
بر بالاى اين ستون نيز شاخ و برگ‏هائى روئيد که از همه سو اطراف خود را سايه افکند.
همينکه پير زن برگشت، ديد جرجيس مشغول خوردن است.
و وقتى چشمش به درختى افتاد که در خانه‏اش روئيده بود، گفت:
«ايمان آوردم به خدائى که تو را در خانه گرسنگى سير کرد. اکنون از اين پروردگار بزرگ بخواه تا پسر مرا شفا دهد.» جرجيس گفت:
«او را پيش من بياور.» پير زن، پسر خود را پيش جرجيس آورد.
جرجيس آب دهان خويش را در دو چشم او افکند و او بينائى خود را باز يافت. بعد در دو گوش او نيز آب دهان انداخت و گوش‏هاى او شنوا شد.
پير زن گفت:
«زبان و پاهاى او را نيز باز کن.»
جرجيس گفت:
«اين را بگذار براى روزى ديگر که براى او روز بزرگى خواهد بود.» پادشاه موصل، يعنى دازانه، همينکه آن درخت را در خانه پير زن ديد گفت:
«درين خانه درختى مى‏بينم که به ياد ندارم پيش از اين آن را ديده باشم.» بدو گفتند:
«اين درخت بر اثر جادوى اين جادوگر روئيده که مى‏خواستى او را با گرسنگى شکنجه دهى. ولى هم او و هم اين پير زن و پسرش از ميوه اين درخت مى‏خورند و سير مى‏شوند. پسر پير زن را هم جرجيس شفا داده است.» پادشاه فرمان داد که آن خانه را ويران کنند و آن درخت را نيز از بيخ ببرند.
همينکه به بريدن درخت پرداختند، خدا آن را خشک کرد و گماشتگان پادشاه که چنين ديدند آن را به حال خود گذاشتند.
سپس، به فرمان پادشاه، جرجيس را به رو بر زمين انداختند و به زير گردونه‏اى تيرى بستند که بر آن کاردها و- خنجرهائى قرار داده بودند.
اين گردونه را به چهل گاو بستند و گاوها در يک جنبش، ناگهان گردونه را به حرکت در آوردند و از روى جرجيس رد شدند.
در اثر برخورد کاردها و خنجرها به جرجيس، پيکر او سه پاره شد.
پادشاه فرمان داد که پاره‏هاى پيکرش را بسوزانند تا تبديل به خاکستر شود. اين خاکستر را چند نفر بردند و به دريا ريختند.
هنوز دور نشده بودند که بانگى از آسمان شنيدند:
«اى دريا، خداوند به تو فرمان مى‏دهد که آنچه از اين پيکر پاک در پيش تست به خوبى نگاه دارى زيرا من مى‏خواهم آن را بر گردانم.» بعد خداوند بادها را فرستاد که خاکستر پيکر او را گرد آوردند به همان گونه که پيش از ريختن آن به دريا بود.
کسانى هم که خاکستر را به دريا ريختند، هنوز بر کرانه دريا ايستاده و دور نشده بودند.
پس از گرد آورى خاکستر جرجيس ناگهان زنده از ميان آن بيرون آمد در حاليکه غبار آلود بود.
مردانى که خاکستر را آورده بودند برگشتند و جرجيس نيز با آنان برگشت.
آنان بانگى را که از آسمان شنيده بودند و بادهائى که خاکستر پيکر جرجيس را گرد آورده بود همه را براى پادشاه گفتند.
پادشاه که اين شنيد به جرجيس گفت:
«آيا مى‏خواهى پيشنهادى کنم که به خير و صلاح من و تو باشد؟ اگر گفته نمى‏شد که تو بر من چيره شده‏اى و من از تو شکست خورده‏ام، بى‏چون و چرا به تو ايمان مى‏آوردم ولى براى اين که مردم چنين حرفى نزنند تنها يک بار در برابر بت من سجده کن يا يک گوسفند براى او بکش تا هر چه بخواهى انجام دهم.» جرجيس بر آن شد که وقتى چشمش به بت افتاد آن را نابود سازد و هم بت را و هم ايمانى را که پادشاه به بت‏پرستى داشت از ميان ببرد.
اين بود که به قصد فريب پادشاه گفت:
«اين کار را خواهم کرد. مرا پيش بت خود ببر تا در برابرش به خاک بيفتم و برايش قربانى کنم.» پادشاه از شنيدن اين سخن شاد شد و دست و پاى جرجيس را بوسيد و از او خواست که آن روز و آن شب را مهمان او باشد.
جرجيس پذيرفت و پادشاه خانه‏اى نزديک سراى خود را به اقامت او تخصيص داد.
همينکه شب فرا رسيد جرجيس برخاست و با آواز دل- انگيزى که داشت به خواندن زبور پرداخت.
همسر پادشاه که آواز او را شنيد شيفته آن نغمات آسمانى شد و به خداى يگانه ايمان آورد ولى ايمان خود را پنهان کرد.
بامداد جرجيس را به بت‏خانه بردند تا به بت بزرگ سجده کند.
از سوى ديگر به پير زنى که جرجيس در خانه‏اش به سر برده بود، گفتند:
«جرجيس گمراه شده و بت‏پرستى پيشه کرده و در پى آنست که پس از پادشاه به سلطنت برسد.» پير زن به شنيدن اين سخن پسر لال و لنگ خود را به دوش گرفت و از خانه بيرون آمد و در حاليکه جرجيس را دشنام مى‏داد و نکوهش مى‏کرد، روانه بت‏خانه شد.
در بتخانه جرجيس نگاه کرد و ديد پير زن و پسرش به وى از همه نزديک‏ترند. پسرش را نام برد و پسر بيدرنگ بدو پاسخ داد در صورتى که پيش از آن هرگز سخن نمى‏گفت. بعد هم از دوش‏ مادر خود، بر روى دو پا فرود آمد و شروع به راه رفتن کرد در صورتى که پيش از آن نمى‏توانست راه برود.
همينکه در برابر جرجيس ايستاد، جرجيس بدو گفت.
«بر اين کرسى‏ها هفتاد و يک بت نهاده‏اند. و اين مردم، گذشته از بت، خورشيد و ماه را نيز مى‏پرستند. اين بت‏ها را به نزد من بخوان.» پسر بت‏ها را فراخواند و بت‏ها فرود افتادند و غلطان و غلطان پيش جرجيس آمدند.
همينکه به پيش پاى وى رسيدند، جرجيس پاى خود را بر زمين کوفت و از ضربت پاى او، هم بت‏ها و هم کرسى‏ها، همه در هم شکستند.
پادشاه گفت:
«اى جرجيس، تو مرا فريب دادى و بت‏هاى مرا نابود کردى.» جرجيس پاسخ داد:
«من عمدا اين کار را کردم تا عبرت بگيرى و بدانى که اگر اينان توانائى خدائى داشتند و کارى از دستشان ساخته بود، نمى‏گذاشتند که من به آنها آسيبى برسانم.» همينکه جرجيس سخنان خويش را به پايان رساند، همسر پادشاه خداپرستى خود را آشکار ساخت و کارهاى جرجيس را بر آنان بر شمرد و گفت:
«ديگر از اين مرد انتظارى نداشته باشيد جز اين که درباره شما نفرين کند و شما را نابود سازد چنان که بت‏هاى شما را نابود کرده است.»
پادشاه که انتظار نداشت چنين سخنانى از زن خود بشنود، گفت:
«چه زود اين جادوگر تو را گمراه کرد!» آنگاه به دستور پادشاه، همسرش را وارونه به دار آويختند و با شانه‏هاى آهنين که به پيکرش کشيدند گوشت تنش را پاره پاره کردند.
زن که از اين شکنجه احساس درد کرد، به جرجيس گفت:
«خداى خود را بخوان تا درد مرا سبک سازد.» جرجيس گفت:
«به بالاى سر خود نگاه کن.» زن به بالا نگريست و خندان شد.
پادشاه از او پرسيد:
«چه چيز تو را به خنده انداخت؟» پاسخ داد:
«بر بالاى سر خود دو فرشته مى‏بينم که افسرى از زيورهاى بهشت در دست دارند و منتظرند که جان از تنم بيرون رود تا مرا بدين تاج بيارايند و به بهشت برند.» همينکه زن در گذشت، جرجيس به دعا پرداخت و گفت:
«بار خدايا، چنين شکنجه‏اى به من هم مرحمت فرماى تا بهترين مقام شهيدان را نيز به من بخشوده باشى. ديگر پايان روزگار من است. از اين روى مى‏خواهم که پاره‏اى از خشم‏ها و کيفرهاى خود را به اين مردم بفرستى. زيرا اين مردم منکر وجود و قدرت تو هستند اگر چه ياراى ايستادگى در برابر عذاب تو را ندارند.» هنوز نفرين او به پايان نرسيده بود که خداوند آتشى بر آنان فرو باريد و همه را سوزاند.
همينکه از تاب آتش سوختند، به جرجيس که چنان نفرينى کرده بود، خشم گرفتند و با شمشيرهاى آخته بر او تاختند و پاره پاره‏اش کردند.
اين چهارمين مرگ او بود.
شهر، پس از اين که سراسر سوخت، از زمين برخاست و زير و زبر گرديد و تا مدتى از آن دودى بد بوى بلند مى‏شد.
همه کسانى که به او ايمان آورده و کشته شده بودند، سى و چهار هزار تن مى‏شدند. يکى هم زن پادشاه بود.

متن عربی:

ومما كان من الأحداث أيضاً جرجيس
قيل: كان بالموصل ملك يقال له دازانه، وكان جباراً عاتياً، وكان جرجيس رجلاً صالحاً من أهل فلسطين يكتم إيمانه مع أصحاب له صالحين، وكانوا قد أدركوا بقايا من الحواريين فأخذوا عنهم، وكان جرجيس كثير التجارة عظيم الصدقة، وربما نفد ماله في الصدقة ثم يعود يكتسب مثله، ولولا الصدقة لكان الفقر أحب إليه من الغنى، وكان يخاف بالشام أن يفتتن عن دينه، فقصد الموصل ومعه هدية لملكها لئلا يجعل لأحد عليه سبيلاً، فجاءه حين جاءه وقد أحضر عظماء قومه وأوقد ناراً وأعد أصنافاً من العذاب وأمر بصنم له يقال له افلون فنصب، فمن لم يسجد له عذبه وألقي في النار.
فلما رأى جرجيس ما يصنع استعظمه وحدث نفسه بجهاده، فعمد إلى المال الذي معه فقسمه في أهل ملته وأقبل عليه وهو شديد الغضب فقال له: اعلم أنك عبد مملوك لا تملك لنفسك شيئاً ولا لغيرك شيئاً، وأن فوقك رباً هو الذي خلقك ورزقك، فأخذ في ذكر عظمة الله تعالى وعيب صنمه. فأجابه الملك بأن سأله من هو ومن أين هو. فقال جرجيس: أنا عبد الله وابن أمته من التراب خلقت وإليه أعود. فدعاه الملك إلى عبادة صنمه وقال له: لو كان ربك ملك الملكوت لرؤي عليك أثره كما ترى على من حولي من ملوك قومي. فأجابه جرجيس بتعظيم أمر الله وتمجيده وقال له: تعبد افلون الذي لا يسمع ولا يبصر ولا يغني من رب العالمين، أم تعبد الذي قامت بأمره السموات والأرض، أم تعبد طرقلينا عظيم قومك من الناس، عليه السلام، فإنه كان آدمياً يأكل ويشرب فأكرمه الله بأن جعله إنسياً ملكياً، أم تعبد عظيم قومك مخليطيس أيضاً وما نال بولايتك من عيسى، عليه السلام ! وذكر من معجزاته وما خصه الله من الكرامة.
فقال له الملك: إنك أتيتنا بأشياء لا نعلمها، ثم خيره بين العذاب والسجود للصنم. فقال جرجيس: إن كان صنمك هو الذي رفع السماء، وعدد أشياء من قدرة الله، عز وجل، فقد أصبت ونصحت، وإلا فاخسأ أيها الملعون.
فلما سمع الملك أمر بحبسه ومشط جسده بأمشاط الحديد حتى تقطع لحمه وعروقه، وينضح بالخل والخردل، فلم يمت. فلما رأى ذلك لم يقتله أمر بستة مسامير من حديد فأحميت حتى صارت ناراً ثم سمر بها رأسه، فسال دماغه، فحفظه الله تعالى. فلما رأى ذلك لم يقتله أمر بحوض من نحاس فأوقد عليه حتى جعله ناراً ثم أدخله فيه وأطبق عليه حتى برد. فلما رأى ذلك لم يقتله دعاه وقال له: ألم تجد ألم هذا العذاب ؟ قال: إن إلهي حمل عني عذابك وصبرني ليحتج عليك.
فأيقن الملك بالشر وخافه على نفسه وملكه فأجمع رأيه على أن يخلده في السجن، فقال الملأ من قومه: إنك إن تركته في السجن طليقاً يكلم الناس ويميل بهم عليك، ولكن يعذب بعذاب يمنعه من الكلام. فأمر به فبطح في السجن على وجهه ثم أوتد في يديه ورجليه أوتاداً من حديد، ثم أمر بأسطوان من رخام حمله ثمانية عشر رجلاً فوضع على ظهره، فظل يومه ذلك تحت الحجر، فلما أدركه الليل أرسل الله إليه ملكاً، وذلك أول ما أيد بالملائكة، فأول ما جاءه الوحي قلع عنه الحجر ونزع الأوتاد وأطعمه وسقاه وبره وعزاه، فلما أصبح أخرجه من السجن فقال له: الحق بعدوك فجاهده، فإني قد ابتليتك به سبع سنين يعذبك ويقتلك فيهن أربع مرات في كل ذلك أرد إليك روحك، فإذا كانت القتلة الرابعة تقبلت روحك وأوفيتك أجرك.
فلم يشعر الملك إلا وقد وقف جرجيس على رأسه يدعوه إلى الله، فقال له: أجرجيس ؟ قال: نعم. من أخرجك من السجن ؟ قال: أخرجني من سلطانه فوق سلطانك ! فمليء غيظاً ودعا بأصناف العذاب ومدوه بين خشبتين ووضعوا على رأسه سيفاً ثم وشروه حتى سقط بين رجلييه وصار جزلتين، ثم قطعوهما قطعاً، وكان له سبعة أسد ضارية في جب فألقوا جسده إليها، فلما رأته خضعت برؤوسها وقامت على براثنها لا تألوا أن تقيه الأذى الذي تحتها، فظل يومه تحتها ميتاً، فكانت أول ميتة ذاقها. فلما أدركه الليل جمع الله جسده وسواه ورد فيه روحه وأخرجه من قعر الجب. فلما أصبحوا أقبل جرجيس، وهم في عيد لهم صنعوه فرحاً بموت جرجيس، فلما نظروا إليه مقبلاً قالوا: ما أشبه هذا بجرجيس ! قال الملك: هو هو! قال جرجيس: أنا هو حقاً، بئس القوم أنتم ! قتلتم ومثلتم فرد الله روحي إلي ! هلموا إلى هذا الرب العظيم الذي أراكم قدرته. فقالوا: ساحر سحر أعينكم وأيديكم عنه، فجمعوا من ببلادهم من السحرة، فلما جاؤوا قال الملك لكبيرهم: اعرض علي من سحرك ما يسرى به عني. فدعا بثور فنفخ في أذنيه فإذا هو ثوران، ودعا ببذر فحرث وزرع وحصد ودق وذرى وطحن وخبز وأكل في وطحن وخبز وأكل في ساعته. فقال له الملك: هل تقدر أن تمسخه كلباً ؟ قال: ادع لي بقدح من ماء، فأتي به، فنفث فيه الساحر ثم قال الملك لجرجيس: اشربه، فشربه جرجيس حتى أتى على آخره. فقال له الساحر: ماذا تجد ؟ قال: ما أجد إلا خيراً ! كنت عطشان فلطف الله بي فسقاني. وأقبل الساحر على الملك وقال: لو كنت تقاسي جباراً مثلك لغلته إنما تقاسي جبار السماء والأرض.
وكانت أتت جرجيس امرأةٌ من الشام، وهو في أشد العذاب، فقالت له: إنه لم يكن لي مال إلا ثوراً أعيش به من حرثه فمات، وجئتك لترحمني وتسأل الله أن يحيي ثوري. فأعطاها عصاً وقال: اذهبي إلى ثورك فاضربيه بهذه العصا وقولي له: احي بإذن الله. فأخذت العصا وأتت مصرع الثور فرأت روقيه وشعر وذنبه فجمعتها ثم قرعتها بالعصا وقالت ما أمرها به جرجيس، فعاش ثورها، وجاء الخبر بذلك.
فلما قال الساحر ما قال: قال رجل من أصحاب الملك، وكان أعظمهم بعد الملك: اسمعوا مني. قالوا: نعم. قال: إنكم قد وضعتم أمره على السحر، وإنه لم يعذب ولم يقتل، فهل رأيتم ساحراً قط قدر أن يدفع عن نفسه الموت أو أحيا ميتاً ؟ وذكر الثور وإحياءه. فقالوا له: إن كلامك كلام رجل قد أصغى إليه. فقال: قد آمنت به وأشهد الله أني بريء مما تعبدون ! فقام إليه الملك وأصحابه بالخناجر فقطعوا لسانه بالخناجر، فلم يلبث أن مات. وقيل: أصابه الطاعون فأعجله قبل أن يتكلم، وكتموا شأنه، فكشفه جرجيس للناس، فاتبعه أربعة آلاف وهو ميت، فقتلهم الملك بأنواع العذاب حتى أفناهم، وقال له رجل من عظماء أصحاب الملك: يا جرجيس إنك زعمت أن إلهك يبدأ الخلق ثم يعيده، وإني سائلك أمراً إن فعله إلهك آمنت به وصدقتك وكفيتك قومي. هذا تحتنا أربعة عشر منبراً ومائدة وأقداح وصحاف من خشب يابس وهو من أشجار شتى فادع ربك أن يعيدها خضراً كما بدأها يعرف كل عود بلونه وورقه وزهره وثمره. قال جرجيس: قد سألت أمراً عزيزاً علي وعليك، وإنه على الله يسير، ودعا الله فما برحوا حتى اخضرت وساخت عروقها وتشعبت ونبت ورقها وزهرها حتى عرفوا كل عود باسمه.
فقال الذي سأله هذا: أنا أتولى عذابه. فعمد إلى نحاس فصنع منه صورة ثور مجوف ثم حشاها نفطاً ورصاصاً وكبريتاً وزرنيخاً وأدخل جرجيس في وسطها ثم أوقد تحت الصورة النار حتى التهبت وذاب كل شيء فيها واختلط ومات جرجيس في جوفها. فلما مات أرسل الله ريحاً عاصفاً ورعداً وبرقاً وسحاباً مظلماً وأظلم ما بين السماء والأرض وبقوا أياماً متحيرين، فأرسل الله ميكائيل، فاحتمل تلك الصورة، فلما أقلها ضرب بها الأرض، ففزع من روعتها كل من سمعها وانكسرت وخرج منها جرجيس حياً، فلما وقف وكلمهم انكشفت الظلمة وأسفر ما بين السماء والأرض.
قال له عظيم من عظمائهم: ادع الله بأن يحيي موتانا من هذه القبور. فأمر جرجيس بالقبور فنبشت وهي عظام رفات، ثم دعا فلم يبرحوا حتى نظروا إلى سبعة عشر إنساناً، تسعة رجال وخمسة نسوة وثلاثة صبية وفيهم شيخ كبير. فقال له جرجيس: متى مت ؟ فقال: في زمان كذا وكذا، فإذا هو أربع مائة عام.
فلما رأى ذلك الملك قال: لم يبق من عذابكم شيء إلا وقد عذبتموه وأصحابه به إلا الجوع والعطش، فعذبوه به. فعمدوا إلى بيت عجوز فقيرة، وكان لها ابن أعمى أبكم مقعد، فحصروه فيه، فلا يصل إليه طعام ولا شراب. فلما جاع قال للعجوز: هل عندك طعام أو شراب ؟ قالت: لا والذي يحلف به ما لنا عهد بالطعام من كذا وكذا وسأخرج فألتمس لك شيئاً. فقال لها: هل تعبدين الله ؟ قالت: لا. فدعاها فآمنت، وانطلقت تطلب له شيئاً، وفي بيتها دعامة من خشبة يابسة تحمل خشب البيت، فدعا الله فاخضرت تلك الدعامة وأنبتت كل فاكهة تؤكل وتعرف، فظهر للدعامة فروع من فوق البيت تظله وما حوله، وعادت العجوز وهو يأكل رغداً. فلما رأت الذي حدث في بيتها قالت: آمنت بالذي أطعمك في بيت الجوع، فادع هذا الرب العظيم أن يشفي ابني. قال: أدنيه مني، فأدنته، فبصق في عينيه فأبصر، فنفث في أذنيه فسمع. قالت له: أطلق لسانه ورجليه. قال لها: أخريه فإن له يوماً عظيماً.
ورأى الملك الشجرة فقال: أرى شجرة ما كنت أعهدها ! قالوا: تلك الشجرة الساحر الذي أردت أن تعذبه بالجوع وقد شبع منها وأشبعت العجوز، وشفى لها ابنها.
فأمر بالبيت فهدم، وبالشجرة أن تقطع، فملا هموا بقطعها أيبسها الله وتركوها. وأمر بجرجيس فبطح على وجهه، وأمر بعجل فأوقر أسطواناً وجعل في أسفل العجل خناجر وشفاراً ثم دعا بأربعين ثوراً فنهضت بالعجلٍ نهضة واحدة وجرجيس تحتها، فانقطع ثلاث قطع، ثم أمر بقطعه فأحرقت حتى صارت رمادا، وبعث بالمراد مع رجال فذروه في البحر، فلم يبرحوا حتى سمعوا صوتاً من السماء: يا بحر إن الله يأمرك أن تحفظ ما فيك من هذا الجسد الطيب فإني أريد أن أعيده. فأرسل الرياح فجمعته كما كان قبل أن يذروه، والذين ذروه قيام لم يبرحوا، وخرج جرجيس حياً مغبراً، فرجعوا ورجع معهم وأخبروا الملك خبر الصوت والرياح. فقال له الملك: هل لك فيما هو خير لي ولك ؟ ولولا أن يقال إنك غلبتني لآمنت بك، ولكن اسجد لصنمي سجدة واحدة أو اذبح له شاة واحدة وأنا أفعل ما يسرك. فطمع جرجيس في إهلاك الصنم حين يراه وإيمان الملك عند ذلك، فقال له: أفعل - خديعة منه - وأدخلني على صنمك أسجد له وأذبح.
ففرح الملك بذلك وقبل يديه ورجليه وطلب منه أن يكون يومه وليلته عنده، ففعل، فأخلى له الملك بيتاً ودخله جرجيس، فلما جاء الليل قام يصلي ويقرأ الزبور، وكان حسن الصوت، فلما سمعته امرأة الملك استجابت له وآمنت به وكتمت إيمانها، فلما اصبح غدا به إلى بيت الأصنام ليسجد لها.
وقيل للعجوز: إن جرجيس قد افتتن وطمع في الملك بعد الملك. فخرجت تحمل ابنها على عاتقها في أعراضهم توبخ جرجيس، فلما دخل بيت الأصنام نظر فإذا العجوز وابنها أقرب الناس إليه، فدعا ابنها، فأجابه وما تكلم قبل ذلك قط، ثم نزل عن عاتق أمه يمشي على قدميه سويتين وما وطئ الأرض قط، فلما وقف بين يدي جرجيس قال له: ادع لي هذه الأصنام، وهي على منابر من ذهب واحد وسبعون صنماً، وهم يعبدون الشمس والقمر معها، فدعاها، فأقبلت تتدحرج إليه. فلما انتهت إليه ركض برجله الأرض فخسف بها وبمنابرها، فقال له الملك: يا جرجيس خدعتني وأهلكت أصنامي ! فقال له: فعلت ذلك عمداً لتعتبر وتعلم أنها لو كانت آلهة لامتنعت مني. فلما قال هذا قالت امرأة الملك وأظهرت إسلامها وعدت عليهم أفعال جرجيس وقالت: ما تنتظرون من هذا الرجل إلا دعوة فتهلكون كما هلكت أصنامكم. فقال الملك: ما أسرع ما أضلك هذا الساحر ! ثم أمر بها فعلقت على خشبة، ثم مشط لحمها بمشاط الحديد، فلما آلمها العذاب قالت لجرجيس: ادع الله أن يخفف عني الألم. فقال: انظري فوقك. فنظرت فضحكت. فقال لها الملك: ما يضحكك ؟ قالت: أرى على رأسي ملكين معهما تاج من حلي الجنة ينتظران خروج روحي ليزيناني به ويصعدا بها إلى الجنة. فلما مات أقبل جرجيس على الدعاء وقال: اللهم أكرمتني بهذا البلاء لتعطيني أفضل منازل الشهداء، وهذا آخر أيامي فأسألك أن تنزل بهؤلاء المنكرين من سطواتك وعقوبتك ما لا بل لهم به، فأمطر الله عليهم النار فأحرقتهم. فلما احترقوا بحرها عمدوا إليه فضربوه بالسيوف فقتلوه، وهي القتلة الرابعة. فلما احترقت المدينة بجميع ما فيها رفعت من الأرض وجعل عاليها سافلها، فلبثت زماناً يخرج من تحتها دخان منتن.
وكان جميع من آمن به وقتل معه أربعة وثلاثين ألفاً وامرأة الملك.
*

از کتاب: کامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com




 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

حدثنا يحيى ابن يمان، قال: سمعت سفيان الثوري، يقول: «الأعمال السيئة داء، والعلماء دواء، فإذا فسد العلماء فمن يشفي الداء؟». "حلية الأولياء وطبقات الأصفياء" حافظ أبو نعيم اصفهاني. یحیی بن یمان می گوید: شنیدم که سفیان ثوری می فرمود: «اعمال و کارهای بد و زشت درد هستند و علماء دوای آن دردها هستند، هرگاه علماء فاسد شدند پس چه کسی دردها را درمان کند؟».

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 1452
دیروز : 6572
بازدید کل: 6574818

تعداد کل اعضا : 608

تعداد کل مقالات : 11123

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010