Untitled Document
 
 
 
  2021 May 08

----

26/09/1442

----

18 ارديبهشت 1400

 

تبلیغات

حدیث

 

پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمودند:
"إيَّاكُمْ والجُلُوسِ في الطُّرُقَات"، قَالُوا: يَارَسُول اللَّه مالَنَا مِنْ مجالِسِنا بُد: نَتَحَدَّثُ فيها. فَقالَ رسُولُ اللَّهِ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: "فإذا أبَيْتُمْ إلاَّ المجْلِس، فأَعْطُوا الطَّرِيقَ حَقَّهُ"، قَالُوا: ومَا حَقُّ الطَّرِيق يَارَسُولَ اللَّه؟ قَال: "غَضَّ البصر، وكَفُّ الأذَى ، وردُّ السَّلام، والأمْرُ بِالمَعْرُوفِ والنَّهىُ عنِ المُنْكَرِ" (متفقٌ عليه)
يعنى: "از نشستن در راهها بپرهيزيد"، گفتند: يا رسول الله صلي الله عليه وسلم ما چاره اى از اين نشستن هايمان نداريم که در آن صحبت مي کنيم. رسول الله صلي الله عليه وسلم فرمود: "پس هرگاه ناگزير از نشستن شده ايد، حق راه را بدهيد"، گفتند: حق راه چيست، يا رسول الله صلي الله عليه وسلم؟ فرمود: "پوشيدن چشم، خود داري از اذيت و آزار و جواب دادن سلام و امر به کارهاي پسنديده و نهي از کارهاي بد".

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

تاريخ>تاریخ ایران>اردشیر بن بابک

شماره مقاله : 10299              تعداد مشاهده : 266             تاریخ افزودن مقاله : 6/4/1390

سخن درباره پادشاهى اردشير پسر بابک (اردشير اول)


گفته شده است:
چون از هنگامى که اسکندر بر سرزمين بابل دست يافت، به گفته مسيحيان و اهل کتابهاى نخستين: پانصد و بيست و سه سال، و به گفته زرتشتيان: دويست و شصت و شش سال گذشت، اردشير بابکان ظهور کرد.
اردشير، پسر بابک بن ساسان کوچک، پسر بابک بن ساسان بن بابک بن مهرمس (يا: هرمسن) بن ساسان بن بهمن شاه، پسر اسفنديار بن بشتاسب بود.
درباره سلسله نسب او جز اين هم گفته شده است.
اردشير بابکان، با شورشى که کرد، مى‏خواست انتقام خون دارا بن دارا را بگيرد و تاج و تخت پادشاهى را به خانواده خود بر گرداند و سلطنت را به صورتى در آورد که در روزگار پيشينيان‏
وى، قبل از دوره ملوک الطوائفى وجود داشت. و کشور را در زير سلطه يک پادشاه قرار دهد.
مى‏گويند زادگاه او قريه‏اى از قريه‏هاى استخر فارس بود که آن را طيروده (يا، چنان که در تاريخ طبرى آمده: طيروده)، مى‏خواندند.
نياى او ساسان، مردى دلير و فريفته نخجير بود.
ساسان با زنى از دوده شاهان پارس که بازرنگيان خوانده مى‏شدند، زناشوئى کرده بود و در استخر فارس آتشکده‏اى به نام آتشکده آناهيتا (ناهيد) را پاسدارى مى‏کرد.
ثمره زناشوئى ساسان پسرى بود که بابک ناميده شد.
بابک همينکه بزرگ شد، جانشين پدر خود گرديد و پس از در گذشت وى به رسيدگى به کارهاى مردم پرداخت.
بابک نيز داراى فرزندى شد که اردشير بود.
در آن زمان فرمانرواى استخر فارس پادشاهى از سلسله بازرنگيان بود که جوزهر (گوزهر يا گوچيهر) خوانده مى‏شد.
گوزهر خواجه سرائى داشت به نام تيرى که او را به عنوان ارگبد (يعنى: رئيس ارگ يا نگهبان دژ) در دارابگرد گماشته بود.
هنگامى که اردشير به هفت سالگى رسيد، پدرش او را به نزد گوچيهر فرستاد و از او درخواست کرد که او را پيش تيرى در دارا بگرد بفرستد تا تيرى- که خواجه بود و نمى‏توانست داراى فرزندى شود- وى را به فرزندى بپذيرد.
گوچيهر اين درخواست را پذيرفت و اردشير را به دارا بگرد نزد تيرى فرستاد.
تيرى نيز اردشير را گرامى داشت و به فرزندى قبول کرد.
پس از درگذشت تيرى، اردشير به جاى وى نشست و کارهاى وى را در دست گرفت و به خوبى از عهده انجام کارها بر آمد.
گروهى از ستاره شناسان او را آگاه ساختند که در ساعتى سعد به جهان آمده و بر شهرهايى دست خواهد يافت و فرمانروائى خواهد کرد.
اردشير که اين پيشگوئى را شنيد به کار خويش دلگرم شد و به خوشرفتارى و مردم دوستى و نيکوکارى خود افزود تا شبى در خواب ديد که فرشته‏اى بر بالاى سر او نشسته است.
فرشته بدو گفت:
«خداوند ترا بر شهرهاى ايران فرمانروا مى‏سازد.» بر اثر ديدن اين خواب، چنان قوت قلبى يافت که پيش از آن همانندش را احساس نکرده بود.
نخستين کارى که کرد اين بود که به بخشى از دارابگرد، به نام خوبابان (يا به گفته طبرى: جوبابان) حمله برد و فرمانرواى آن ناحيه را که فاسين نام داشت کشت.
بعد به جائى ديگر که کوسن (يا به گفته طبرى: کونسن) خوانده مى‏شد رفت و فرمانرواى آن جا را نيز که منوچهر نام داشت، از پاى در آورد.
سپس رهسپار محلى موسوم به لزويز (يا به گفته طبرى:
لروير) شد و پادشاه آن جا را که نامش دارا بود کشت و در هر يک از اين جاها گروهى را از سوى خود به کار گماشت.
آنگاه به پدر خود نامه‏اى نگاشت و کارهائى را که کرده بود، بيان داشت و بدو دستور داد که از فرمان جوزهر (گوچيهر) سرباز زند و بر او بشورد.
گوچيهر در اين هنگام در بيضاء به سر مى‏برد.
بابک، پدر اردشير، دستور پسر خويش را به کار بست و گوچيهر را کشت و افسر پادشاهى را از او گرفت و خود بر جايش نشست.
سپس به اردوان شاهنشاه اشکانى، که بر جبال و- سرزمين‏هاى وابسته بدان فرمانروائى مى‏کرد نامه‏اى نوشت و از او يارى خواست و خواهش کرد که به وى اجازه دهد تا افسر گوچيهر را بر سر پسر خود، شاپور، بگذارد- زيرا از جاه‏طلبى پسر ديگر خود، اردشير، بيمناک بود.
ولى اردوان- ضمن پاسخ زننده‏اى که بدو داد- او را ياغى خواند و از اين کار باز داشت و ترساند.
بابک که تاب تحمل اين تهديد را نداشت، پس از سه روز در گذشت و شاپور بن بابک تاج بر سر نهاد و جاى پدر خود را گرفت.
آنگاه نامه‏اى به برادر خود، اردشير، نوشت و او را به نزد خود فرا خواند.
اردشير دعوت او را نپذيرفت و نرفت.
شاپور از اين نافرمانى به خشم آمد و گروه‏هائى از لشکريان خويش را گرد آورد و با آنان براى جنگ با اردشير روانه شد.
اردشير نيز آماده پيکار شد و از استخر فارس لشکر کشى کرد. در استخر گروهى از ياران و برادران و خويشاوندان وى مى‏زيستند و در ميانشان کسانى يافت مى‏شدند که از او بزرگتر و سالمندتر بودند.
ياران اردشير سرانجام تاج و تخت را از شاپور گرفتند و به اردشير دادند.
اردشير افسر پادشاهى بر سر نهاد و با کوشش و توانائى به کار فرمانروائى پرداخت و وزيرى براى خود معين کرد و موبدان موبد را نيز به کار گماشت: 
چيزى نگذشت که دريافت برادران و گروهى از يارانش که با او همراهى کرده بودند، اکنون خود را از او برتر مى‏شمارند و مى‏خواهند بر او حمله‏ور شوند و او را از ميان بردارند.
از اين رو پيشدستى کرد و خون گروهى از ايشان را ريخت.
مقارن اين احوال مردم دارابگرد نيز به سرکشى پرداختند و بر او شوريدند.
اردشير به دارابگرد برگشت و آن شهر را گشود و گروهى از مردم شهر را کشت.
بعد رهسپار کرمان شد و با فرمانرواى کرمان که بلاش نام داشت جنگى سخت کرد.
در کرمان اردشير شخصا به پيکار پرداخت و بلاش را گرفتار کرد و بر شهر دست يافت و در آن جا يکى از پسران خود را که او نيز اردشير نام داشت به نمايندگى از سوى خود به فرمانروائى گماشت.
بر کرانه‏هاى خليج فارس پادشاهى بود به نام اسيون (يا اسبون) که مردم در گراميداشت او مبالغه مى‏نمودند و او را تا حد خدائى بزرگ مى‏کردند.
اردشير بر او تاخت و او را کشت و يارانش را از ميان برد و از اين لشکر کشى دارائى بسيار به چنگ آورد.
آنگاه به گروهى از فرمانروايان، از آن جمله مهرک، فرمانرواى ابرساس (يا به گفته طبرى: ايراسستان) از سرزمين اردشير خوره، نامه نوشت و از ايشان خواست که از وى فرمانبردارى کنند.
ولى آنان نامه او را به چيزى نينگاشتند و به فرمان او گردن ننهادند.
از اين رو اردشير به جنگ آنان شتافت و مهرک را کشت.
بعد به جور (گور)- فيروز آباد کنونى- رفت و آن شهر را بنياد نهاد و در آنجا آتشکده‏اى ساخت همچنين کاخى بنا کرد که به طربال معروف است.
(در معجم البلدان به جاى طربال، طوبال آمده است.) در اين گير و دار، از سوى اردوان، شاهنشاه اشکانى، فرستاده‏اى آمد و نامه‏اى براى اردشير آورد.
اردشير ياران و سرداران و سپاهيان خود را گرد آورد و نامه اردوان را براى ايشان خواند که چنين نوشته بود:
«اى کرد، تو قدر و مقام خود را از ميان بردى و زمينه نابودى خويش را فراهم ساختى! چه کسى به تو اجازه داد که تاج بر سر گذارى و آن شهرها را بگيرى؟ چه کسى به تو دستور داد که شهرى بسازى؟ ...» اردوان در اين نامه اردشير را آگاه ساخته بود که به زودى پادشاه اهواز به جنگ وى خواهد آمد و او را گرفتار خواهد کرد و در بند زنجير پيش اردوان خواهد آورد.
اردشير در پاسخ وى نوشت:
«خداوند اين افسر را به من بخشيده و مرا فرمانرواى اين شهرها ساخته است. اميدوارم که خداوند مرا بر تو نيز چيره سازد تا سرت را از تن جدا کنم و به آتشکده‏اى که ساخته‏ام بفرستم.» اردشير، بعد وزير خود، ابرسام، را در اردشير خوره جانشين خويش ساخت و خود به سوى استخر فارس روانه گرديد.
چيزى نگذشته بود که نامه‏اى از ابرسام دريافت کرد مبنى بر اين که پادشاه اهواز بدانجا آمده و شکست خورده بازگشته است.
اردشير رهسپار اصفهان شد و اصفهان را گرفت و فرماندار آن جا را کشت.
سپس به فارس برگشت و به جنگ با نيروفر، فرمانرواى اهواز، پرداخت.
آنگاه به ارجان، بعد به ميسان و طاسار، و سپس سرق (به ضم سين و فتح راء مشدد) رفت و بر کرانه دجيل درنگ کرد و بر آن شهر دست يافت و سوق الاهواز را ساخت و از اين سفر جنگى با غنائم بسيار به فارس بازگشت.
بعد، از راه خوره و کازرون، از فارس به اهواز برگشت و پادشاه ميسان (دشت ميشان) را کشت و در آن جا کرخ ميسان را ساخت و به فارس مراجعت کرد.
سپس به اردوان نامه‏اى نگاشت. در اين نامه، او را به پيکار فرا مى‏خواند و از او مى‏خواست که جائى را براى جنگ معين کند.
اردوان در پاسخ او نوشت:
«من، تا پايان مهرماه، با تو در بيابان هرمز جان روبرو خواهم شد.» اردشير بر او پيشى گرفت و زودتر از اين موعد خود را بدان جا رساند و گرداگرد لشکرگاه خويش خندقى کند و آن را پر از آب کرد.
اردوان با پادشاه ارمانيان بدان جا رسيد.
اين دو تن با يک ديگر بر سر فرمانروائى زد و خورد داشتند و همينکه پاى اردشير پيش آمد با هم صلح کردند و سر گرم جنگ با اردشير بر او پيشى گرفت و زودتر از اين موعد خود را يارى مى‏نمودند. يک روز اردوان با اردشير نبرد مى‏کرد و روز بعد، ديگرى.
روزى که نوبت جنگ با باب، پادشاه ارمانيان، بود اردشير در برابر وى تاب ايستادگى نداشت، اما در روز پيکار با اردوان، بر عکس، اردوان نمى‏توانست در برابر اردشير ايستادگى کند.
از اين رو، اردشير با باب پادشاه ارمانيان صلح کرد بدين قرار که او از پيکار با اردشير در گذرد و اردشير را آسوده بگذارد تا با اردوان بجنگد و کارش را يکسره کند.
بدين گونه، ديرى نگذشت که اردشير بر اردوان چيره شد و او را کشت و بر آنچه داشت دست يافت.
در اين هنگام باب نيز فرمانبردار اردشير گرديد و او را شاهنشاه خواند.
اردشير بعد به همدان رفت و آن شهر را گشود .
به جبل و آذربايجان و ارمنستان و موصل رفت و شهر اخير- يعنى موصل- را با خشونت و پا فشارى شديد گرفت.
از موصل به سواد عراق رفت و بر آن سرزمين دست يافت و بر کرانه دجله، روبروى تيسفون که در شرق مدائن قرار دارد، شهرى ساخت که در غرب واقع است و آن را به اردشير ناميد.
از سواد عراق به استخر فارس برگشت و از آن جا به سيستان رفت.
بعد به گرگان و سپس به نيشابور و مرو و بلخ و خوارزم رفت و به فارس برگشت و در جور (گور) فرود آمد. 
در آن جا فرستادگان پادشاه کوسان و پادشاه توران و فرمانرواى مکران به حضور او رسيدند و فرمانبردارى پادشاهان خود را نسبت بدو اعلام کردند.
اردشير بعد، از گور به بحرين رفت و فرمانرواى بحرين را چنان زبون و بيچاره ساخت که او سرانجام خود را از فراز دژ خويش سرنگون ساخت و نابود شد.
اردشير، سپس به مدائن بازگشت و بر سر فرزند خود شاپور افسر نهاد و او را در زمان زندگى خود، تاجگذارى کرد.
اردشير هشت شهر ساخت که از آنهاست:
1- شهر «خط» در بحرين. (بحرين قديم که الاحساء خوانده مى‏شد.)
2- شهر بهر سير روبروى مدائن، که نامش به اردشير (وه اردشير) بود و تازيان آن را به سير خواندند.
3- اردشير خوره، که شهر فيروز آباد است و عضد الدوله آل بويه آن را فيروز آباد ناميد.
4- شهر اردشير، که آن را در کرمان ساخت و باز تازيان آن را برد شير (بردسير) خواندند.
5- بهمن اردشير، شهرى که اردشير بر کرانه دجله نزديک نزديک بصره ساخت و مردم بصره آن را بهمنشير و همچنين فرات ميسان مى‏نامند.
6- رامهرمز، شهرى که اردشير در خوزستان ساخت.
7- سوق الاهواز 
8- بودر اردشير در موصل که همان حزه است.
اردشير هميشه نيکرفتارى مى‏کرد و پيوسته پيروزمند بود و هيچگاه در پيکار پرچم او سرنگون نمى‏شد.
امور شهرها و نواحى را سر و سامان داد و کارها را راست کرد و شهرهايى را آباد ساخت.
مدت شاهنشاهى اردشير، از هنگامى که اردوان را کشت تا روزى که از جهان رفت، چهارده سال و برخى گفته‏اند: چهارده سال و ده ماه بود. هنگامى که اردشير بر عراق چيرگى يافت، بسيارى از مردم قبيله تنوخ به سکونت در کشور وى تن در ندادند و از قضاعه به شام رفتند.
ولى مردم شهرهاى حيره و انبار به فرمان اردشير در آمدند و از او پيروى کردند.
اين دو شهر- يعنى حيره و انبار- در زمان بخت نصر ساخته شده بود.
حيره، چون مردمش به انبار کوچ کردند، رو به ويرانى نهاد.
انبار مدت پانصد و پنجاه سال آباد بود تا اين که حيره در زمان عمر و بن عدى آبادانى خود را بازيافت و پانصد و سى سال و اندى آباد بود تا در آن جا کوفه بنياد نهاده شد و اهل اسلام در آن فرود آمدند.

متن عربی:

ذكر أخبار أردشير بن بابك
قيل: لما مضى من لدن ملك الإسكندر أرض بابل، في قول النصرى وأهل الكتب الأول، خمسمائة سنة وثلاث وعشرون سنة، وفي قول المجوس: مائتان وست وستون، وثب أردشير بن بابك بن ساسان الأصغر بن بابك بن ساسان بن بابك بن مهرمس بن ساسان بن بهمن الملك ابن إسفنديار بن بشتاسب، وقيل في نسبته غير ذلك، يريد الأخذ بثأر الملك دارا بن دارا ورد الملك إلى أهله وإلى ما لم يزل عليه أيام سلفه الذين مضوا قبل ملوك الطوائف وجمعه لرئيس واحد.
وذكر أن ولده كان بقرية من قرى إصطخر يقال لها طيزودة من رستاق إصطخر، وكان جده ساسان شجاعاً مغرىً بالصيد، وتزوج امرأة من نسل ملوك فارس يعرفون بالبادرنجبين، وكان قيما على بيت نار بإصطخر يقال له بيت نار هيد، فولدت له بابك، فلما كبر قام بأمر الناس بعد أبيه، ثم ولد له ابنه أردشير، وكان ملك إصطخر يومئذ رجل من البادرنجيين يقال له جوزهر، وكان له خصي اسمه تيري قد صيره ارجيداً بدارابجرد. فلما أتى لأردشير سبع سنين قدمه أبوه إلى جوزهر وسأله أن يضمه إلى تيرى ليكون ربيباً له وارجيداً بعده في موضعه، فأجابه وأرسله إلى تيري، فقبله وتبناه. فلما هلك تيري تقلد أردشير الأمر وحسن قيماه به، وأعلمه قوم من المنجمين صلاح مولده وأنه يملك البلاد، فازداد في الخير، ورأى في منامه ملكاً جلس عند رأسه فقال له: إن الله يملكك البلاد؛ فقويت نفسه قوةً لم يعهدها؛ وكان أول ما فعل أنه سار إلى موضع من دارابجرد يسمى خوبابان فقتل ملكها، واسمه فاسين، ثم سار إلى موضع يقال له كوسن فقتل ملكها، واسمه منوجهر، ثم إلى موضع يقال له لزويز فقتل ملكها، واسمها دارا، وجعل في هذه المواضع قوماً من قبله، وكتب إلى أبيه بما كان منه، وأمره بالوثوب يجوزهر، وهو بالبيضاء، ففعل ذلك وقتل جوزهر وأخذ تاجه، وكتب إلى أردوان ملك الجبال وما يتصل بها يتضرع إليه ويسأله في تتويج ابنه سابور بتاج جوزهر، فمنعه من ذلك وهدده، فلم يحفل بابك بذلك وهلك في ثلاثة أيام، فتوج سابور بن بابك بالتاج وملك مكان أبيه، وكتب إلى أردشير يستدعيه، فامتنع، فغضب سابور وجمع جموعاً وسار بهم نحوه ليحاربه،وخرج من إصطخر وبها عدة من أصحابه وإخوانه وأقاربه وفيهم من هو أكبر سناً منه، فأخذوا التاج والسرير وسلموهما إلى أردشير، فتتوج وافتتح أمره بجد وقوة وجعل له وزيراً ورتب موبذان موبذ، وأحس من إخوته وقوم كانوا معه بالفتك به، فقتل جماعةً منهم، وعصى عليه أهل دارابجرد فعاد إليه فافتتحها وقتل جماعةً من أهلها، ثم سار إلى كرمان وبها ملك يقال له بلاش فاقتتلا قتالاً شديداً، وقاتل أردشير بنفسه وأسر بلاش، فاستولى على المدينة وجعل فيها ابناً له اسمه أردشير أيضاً.
وكان في سواحل بحر فارس ملك اسمه أسيون يعظم فسار إليه أردشير فقتله وقتل من معه واستخرج له أموالاً عظيمة.
وكتب إلى جماعة من الملوك، منهم: مهرك صاحب ابرساس من أردشير خره، يدعوهم إلى الطاعة، فلم يفعلوا، فسار إليهم فقتل مهرك ثم سار إلى جور فأسسها وبنى الجوسق المعروف بالطربال وبيت نار هناك.
فبينا هو كذلك إذ ورد عليه رسول أردوان بكتاب، فجمع الناس فقرأه عليهم، فإذا فيه: إنك عدوت قدرك واجتلبت حتفك أيها الكردي ! من أذن لك في التاج والبلاد ؟ ومن أمرك ببناء المدينة ؟ وأعلمه أنه قد وجه إليه ملك الأهواز ليأتيه به في وثاق.
فكتب إليه: إن الله حباني بالتاج وملكني البلاد، وأنا أرجو أن يمكنني منك فأبعث برأسك إلى بيت النار الذي أسسته.
وسار أردشير نحو إصطخر وخلف وزيره أبرسام بأردشير خره، فلم يلبث إلا قليلاً حتى ورد عليه كتاب أبرسام بموافاة ملك الأهواز وعوده منكوباً، ثم سار إلى أصبهان فملكها وقتل ملكها، وعاد إلى فارس وتوجه إلى محاربة نيروفر صاحب الأهواز، وسار إلى أرجان وإلى ميسان وطاسار، ثم إلى سرق، فوقف على شاطئ دجيل فظفر بالمدينة وابتنى مدينة سوق الأهواز وعاد إلى فارس بالغنائم، ثم عاد من فارس إلى الأهواز على طريق خرة وكازرون، وقتل ملك ميسان وبنى هناك كرخ ميسان وعاد إلى فارس.
فأرسل إلى أردوان يؤذنه بالحرب ويقول له ليعين موضعاً للقتال. فكتب إليه أردوان: إني أوافيك في صحراء هرمزجان لانسلاخ مهرماه. فوافاه أردشير قبل الوقت وخندق على نفسه واحتوى على الماء، ووافاه أردوان وملك الأرمانيين، وكانا يتحاربان على الملك فاصطلحا على أردشير وحارباه، وهما متساندان يقاتله هذا يوماً وهذا يوماً، فإذا كان يوم بابا ملك الأرمانيين لم يقم له أردشير، وإذا كان يوم أردوان لم يقم لأردشير، فصالح أردشير بابا ملك الأرمانيين على أن يكف ويفرغ أردشير لأردوان، فلم يلبث أن قتله واستولى على ما كان له، وأطاعه بابا وسمي أردشير: شاهنشاه.
ثم سار إلى همذان فافتتحها، وإلى الجبل وأذربيجان وأرمينية والموصل ففتحها عنوةً، وسار إلى السواد من الموصل فملكه وبنى على شاطئ دجلة قبالة طيسفون، وهي المدينة التي في شرق المدائن مدينة غربية، وسماها به أردشير، وعاد من السواد إلى إصطخر، وسار منها إلى سجستان، ثم إلى جرجان، ثم إلى نيسابور ومرو وبرخ وخوارزم، وعاد إلى فارس ونزل جور. فجاءه رسل ملك كوسان وملك طوران وملك مركان بالطاعة.
ثم سار من جور إلى البحرين، فاضطر ملكها إلى أن رمى نفسه من حصنه فهلك. وعاد إلى المدائن فتوج ابنه سابور بتاجه في حياته وبنى ثماني مدن، منها: مدينة الخط بالبحرين، ومدينة بهرسير مقابل المدائن. وكان اسمه به أردشير فعربت به سير، وأردشير خره، هي مدينة فيروزاباذ، سماها عضد الدولة بن بويه كذلك، وبنى بكرمان مدينة أردشير أيضاً فعربت بردشير، وبنى بهمن أردشير على دجلة عند البصرة، والبصريون يسمونها بهمن شير، وفرات ميسان أيضاً، وبنى رامهرمز بخوزستان، وبنى سوق الأهواز، وبالموصل بودر أردشير، وهي حزة.
ولم يزل محمود السيرة مظفراً منصوراً لا ترد له راية، ومدن المدن، وكور الكور، ورتب المراتب وعمر البلاد.
وكان ملكه من قتله أردوان إلى أن هلك أربع عشرة سنة، وقيل: أربع عشرة سنة وعشرة أشهر، ولما استولى أردشير على العراق كره كثير من تنوخ المقام في مملكته فخرج من كان منهم من قضاعة إلى الشام، ودان له أهل الحيرة والأنبار، وقد كانت الحيرة والأنبار بنيتا زمن بخت نصر، فخربت الحيرة لتحول أهلها إلى الأنبار، وعمرت الأنبار خمسمائة سنة وخمسين سنة إلى أن عمرت الحيرة زمن عمرو بن عدي، فعمرت خمسمائة وبضعاً وثلاثين سنة إلى أن وضعت الكوفة ونزلها أهل الإسلام.

از کتاب: کامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com




 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

سفيان ثوري: ابليس بدعت را بيش از معصيت دوست دارد، زيرا معصيت قابل توبه است، و بدعت نيست.

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 1452
دیروز : 6572
بازدید کل: 6574818

تعداد کل اعضا : 608

تعداد کل مقالات : 11123

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010