Untitled Document
 
 
 
  2025 Apr 04

----

05/10/1446

----

15 فروردين 1404

 

تبلیغات

حدیث

 

پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمودند: 
" أنا وكافل اليتيم في الجنة هكذا. وأشار بالسبابة والوسطى وفرج بينهما شيئا " (صحيح بخاري)، يعنى: "من و كافل يتيم در بهشت مانند اين خواهيم بود"، سپس اشاره كرد به دو انگشت وسط و انگشت اشاره و بين آنها فاصله انداخت.

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

تاریخ اسلام>اشخاص>عمیر بن ابی وقاص

شماره مقاله : 1936              تعداد مشاهده : 352             تاریخ افزودن مقاله : 4/4/1389

عمیر بن ابی وقاص

لگام اسبش را محکم کرد ودستی به روی زين اسبش کشيد وبسوی مادرش رفت دستهايش را بوسيد.

ـ مادر... من آماده ام، برايم دعا کن ... شايد ما با مشرکان درگير شويم.

ـ پسرم، مواظب رسول خدا باش، اگر زنده بازگشتی وبه رسول خدا کوچکترين گزندی رسيده بودحلالت نمی کنم...

ـ خيالت راحت باشد مادر، جان ومالمان فدای خدا و رسولش، راستی برادرم عمير کجاست.

ـ نمی دانم، پسرک بسيار ناراحت و غمگين است ... هزار بار گفتم صبر کن بزرگ شدی می فرستمت بجهاد... شوق ديدار بهشت ديوانه اش کرده!

رسول خدا يارانش را ترتيب می داد واز حال و احوالشان می پرسيد، آنهايی که توانايی خروج نداشتند و يا بيمار بودند را بر می گرداند، آخر هدف از رفتن به بدر جنگ نبود، پس گرفتن ثروت به غارت برده شده از قافله مشرکان بود که از شام بر می گشت.

پسرکی در بين صفها خودش را پشت اين و آن پنهان می کرد تا رسول خدا او را نبيند و سپاه براه افتد.

ـ عمير، تو اينجا چکار می کنی.

ـ سعد، تو را بخدا حرفی نزن، بگذار من هم بيايم، اگر رسول خدا مرا ببيند بمن اجازه نخواهد داد در جهاد شرکت کنم، من عاشق شهادتم.

ـ برادر عزيزم، عجله نکن تو هنوز کوچکی، حالا بيا از رسول خدا إجازه بگير، شايد بپذيرد.

عمير می دانست که رسول خدا إجازه نخواهد داد و او هم نمی تواند مخالفت فرمان رسول خدا کند و يا بر او اسرار ورزد، بر روی انگشتان پاهايش راه می رفت تا کمی بزرگتر بنظر آيد.

همانطور که گمان می برد رسول خدا به او فرمودند که برگردد، وقتی بزرگ شد می تواند بجهاد برود، کاسه حزن واندوه عمير که لبريز شده بود يکباره شکست و اشکهای شوق از چشمانش سرازير شد، قدمهايش که از شدت قلبش آگاه بودند طاقت عقب نشينی نداشتند...

وقتی رسول خدا صداقت واخلاص را در اشکان عمير که چون مرواريدی درخشان بر چهره اش نقش بسته بودند مشاهد کرد لبخندی زده بدو اجازه شرکت در سپاه را داد. ناگهان عمير چون گنجشکی از جا پريد و خوشحال و خندان برادرش را به آغوش گرفت...

ـ شنيدی .. من هم می توانم با شما بيايم ... خدايا تو را شکر ... خدايا مرا دوباره به مدينه باز مگردان... من دارم بسوی تو می آيم...

صداقت واخلاص اين نوجوان در سپاهيان اسلام روح شهامت ومردانگی دميد وهمه به دلاور مردی اين پسرک آفرين گفتند.

دو لشکر در مصاف هم ايستاده بودند و پسرک در بين ارتشيان اسلام چون عقابی چشم بدينسو و آنسو می چرخاند.

ـ عمو... ابوجهل کدام يکی است.

مردی که در کنار جوانک ايستاده بود نگاهی بدو انداخته لبخندی سرد زد وبا خود گفت به! اين را باش ... پسرک به اين کوچکی از ابوجهل رهبر مشرکان می پرسد ... او که صد تا مثل تو را لقمه چپش می کند.

اما هيچ به روی خودش نياورد و بسوی سردمدار مشرکان اشاره کرد.

ـ آن يکی که سپر فولادی پوشيده بر آن اسب سياه سوار است.

با اشاره حمله، طوفانی از گرد خاک اسبان به هوا برخواست و ميدان معرکه چون شب سياه و تاريک شد.

پس از چندی صيحه های اسبان و غرّش شمشيرها و نعره، سپاهيان خاموش بر زمين افتاده بود و غبار طوفان رزمگاه داشت بر زمين دراز می کشيد، ميدان معرکه شده بود گشتارگاه مشرکان سعد بدنبال برادرش عمير می گشت، هيچ خبری از او نبود.

ـ دوستان... کسی از برادرم عمير خبری ندارد.

ـ همان پسرک را می گويی...او از من سراغ ابوجهل را می گرفت.

... ابوجهل! رهبر مشرکان!..

سعد به سرعت به جانبی که ابوجهل را ديده بود که در آنجا شمشير می زد روانه شد، جسد بيجانش ميان خاک و خون، ميعادگاه مگسها و خرمگسهای گرسنه بود.

ـ .. اين نيزه عمير است که در سينه اش فرو رفته ... آفرين به شجاعت و مردانگي ات عمير!

عمير ... عزيزم تو کجائی...

ناگهان چشمانش در آنسو به جسدی کوچک خيره شد، با قدمهای لرزان بطرف آن حرکت کرد، دستش را بسويش دراز کرد، سرش را برگرداند.

ـ بَ ...بَ ... برادرم ... عمير ... شهادتت مبارک.

صورت خندان عمير را به آغوش گرفت و با اشکهای مهر و محبت برادری شستشويش داد.







 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

ومر عمر بن الخطاب رضي الله عنه على قوم يسيئون الرمي، فقرعهم، فقالوا: إنا قوم " متعلمين " ، فأعرض مغضباً، وقال: والله لخطؤكم في لسانكم، أشد علي من خطئكم في رميكم. [عمر بن خطّاب رضي الله عنه بر جماعتى گذشت كه تير مى انداختند و خطا مى كردند. عمر آنان را سرزنش كرد. گفتند: انّا قوم متعلمين به جاى انّا قوم متعلمون، عمر به خشم روى گردانيد و گفت: خطاى شما در زبان بدتر از خطاى شما در تير انداختن است.] (ترجمه معجم الادباء ياقوت حموى، مترجم عبد المحمد آيتى)

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 7475
دیروز : 7927
بازدید کل: 10122544

تعداد کل اعضا : 608

تعداد کل مقالات : 11123

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010