Untitled Document
 
 
 
  2019 Aug 22

----

20/12/1440

----

31 مرداد 1398

 

تبلیغات

حدیث

 

 پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمودند: "أکمل المؤمنين إيمانا أحسنهم خلقا، و خيارکم خيارکم لنسائهم " (صحيح – ترمذى 928)، يعنى: "کاملترين مؤمنان از لحاظ ايمان، خوش اخلاقترين آنان‌اند و بهترين شما کساني هستند که براي همسرانشان بهترند"

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

الهیات و ادیان>اشخاص>نوح علیه السلام

شماره مقاله : 10212              تعداد مشاهده : 596             تاریخ افزودن مقاله : 29/3/1390

نوح علیه السلام
  
لمك بن متوشلخ با قينوش، دختر براكيل بن محويل بن حنوخ بن قين، زناشوئى كرد.
لمك درين هنگام يكصد و هشتاد و هفت سال داشت.
همسرش پس از چندى براى او نوح بن لمك را آورد. و اين همان نوح پيغمبر است.
لمك پس از زاده شدن نوح پانصد و نود و پنج سال بزيست و داراى پسران و دخترانى شد.
آنگاه درگذشت.
نوح با عزره زناشوئى كرد كه دختر براكيل بن محويل بن حنوخ بن قين بود.
هنگام ازدواج با اين دختر، نوح پانصد سال داشت.
همسرش براى او سه پسر به نام‏هاى سام و حام و يافث‏ آورد كه به پسران نوح معروفند.
نوح يكصد و بيست و شش سال پس از درگذشت آدم به جهان آمده بود.
همينكه به سن بلوغ رسيد، پدرش، لمك، به او گفت:
«اكنون دانستى كه در اين كوه جز ما كس ديگرى بر جاى نمانده است. از اين تنهائى دلتنگ مباش و از آن گروه خطا كار- كه به دنبال فرزندان قابيل رفتند- پيروى مكن.» نوح كسان خويش را به سوى خدا فرا مى‏خواندند ولى به سخنش گوش نمى‏دادند و او را خوار مى‏ساختند.
اين هم گفته شده است كه نوح در روزگار بيوراسب بود و مردم آن روزگار از كسان وى به شمار مى‏رفتند. نوح ايشان را نهصد و پنجاه سال به سوى خداى يكتا فرا خواند ولى ايشان نمى‏شنودند. درين مدت دراز نسلى مى‏رفت و نسلى ديگر در پى‏اش مى‏آمد و همه، همچنان يك راه را كه راه كفر بود مى‏پيمودند تا خداوند عذاب خود را بر ايشان فرو فرستاد.
ابن عباس با استفاده از آنچه ابن كلبى از ابو صالح روايت كرده، از قول او مى‏گويد: لمك داراى پسرى به نام نوح شد و هنگامى كه نوح بجهان آمد، لمك هشتاد و دو سال داشت. در آن روزگار هيچكس نبود كه مردم را از كار بد باز دارد. ازين رو خداوند نوح را- هنگامى كه چهار صد و هشتاد سال از عمرش مى‏گذشت- برهبرى مردم برانگيخت.
نوح مدت يكصد و بيست سال آنان را به پرستش خداى يگانه فرا خواند ولى سودى نگرفت.
بعد خداوند به او فرمود كه آن كشتى را بسازد و او هم ساخت و به آب انداخت و سوارش شد.
درين هنگام ششصد سال داشت.
در طوفان نوح كسانى كه غرق شدنى بودند، غرق شدند.
نوح پس از به آب انداختن كشتى و فرو نشستن طوفان سيصد و پنجاه سال ديگر بزيست.
از زبان گروهى از گذشتگان روايت شده كه ميان آدم و نوح ده نسل گذشت كه همه بر آئين خداپرستى بودند. و كفر، تنها در ميان نسلى آشكار شد كه نوح را خدا براى رهبرى ايشان فرستاد.
او نخستين پيغمبرى است كه براى ترساندن مردم از خشم خدا و فراخواندنشان به يكتاپرستى برانگيخته شد. اين گفته ابن عباس و قتاده است.
 
متن عربی:
و نكح لمك بن متوشلخ قينوش ابنة براكيل بن محويل بن خنوخ بن قين، وهو ابن مائة سنة وسبع وثمانين سنة، فولدت له نوح بن لمك، وهو النبيّ، فعاش لمك بعد مولد نوح خمسمائة سنة وخمساً وتسعين سنة وولد له بنون بونات ثمّ مات، ونكح نوح بن لمك عزرة بنت براكيل بن محويل بن خنوخ بن قين، وهو ابن خمسمائة سنة، فولدت له ولده ساماً وحاماً ويافث بني نوح، وكان مولد نوح بعد موت آدم بمائة سنة وستّ وعشرين سنة، ولما أدرك قال له أبوه لمك: قد علمت أنه لم يبق في هذا الجبل غيرنا فلا تستوحش ولا تتبع الأمّة الخاطئة، وكان نوح يدعو قومه ويعظهم فيستخفّون به.
 وقيل: كان نوح في عهد بيوراسب وكانوا قومه فدعاهم الى الله تسعمائة وخمسين سنة كلّما مضى قرن اتبعهم قرن على ملّة واحدة من الكفر حتى أنزل الله عليهم العذاب.
 وقال ابن عبّاس فيما رواه ابن الكلبيّ عن أبي صالح عنه: فولد لمك نوحاً، وكان له يوم ولد نوح اثنتان وثمانون سنة، ولم يكن في ذلك الزمان أحد ينهى عن منكر، فبعث الله إليهم نوحاً وهو ابن أربع مائة وثمانين سنة فدعاهم مائة وعشرين سنة ثمّ أمره الله بصنعة الفلك فصنعها وركبها وهو ابن ستمائة سنة وغرق من غرق ثمّ مكث من بعد السفينة ثلاثمائة سنة وخمسين سنة.
 وروي عن جماعة من السلف أنه كان بين آدم ونوح عشرة قرون كلهم على ملّة الحقّ، وأن الكفر بالله حدث في القرن الذي بعث فيه إليهم نوح، فأرسله الله، وهو أوّل نبيّ بعث بالإنذار والدّعاء إلى التوحيد؛ وهو قول ابن عبّاس وقتادة.
  
آنچه در روزگار نوح عليه السلام روى داد
دانشمندان درباره ديانت كسانى كه نوح به ميانشان براى پيامبرى فرستاده شد، اختلاف دارد.
برخى از ايشان مى‏گويند: آن مردم همه بارتكاب اعمال زشت و كفر و باده خوارى و غفلت از خدا و اشتغال به لهو و لعب و اينگونه كارها كه خدا همه را ناصواب شمرده، مى‏پرداختند.
برخى ديگر از ايشان برآنند كه: آن مردم فرمان خدا مى‏بردند و بيوراسب نخستين كسى بود كه سخن از مذهب صابئين بر زبان آورد و گروهى در گرايش بدين مذهب ازو پيروى كردند و نوح براى هدايت ايشان فرستاده شد.
اما كتاب خدا آنان را بت‏پرست شمرده است چنانكه مى‏فرمايد:
«وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً. وَ قَدْ أَضَلُّوا كَثِيراً ... 71: 23- 24» (و قوم نوح گفتند: هرگز خدايان خود را، رها نكنيد و به خصوص دست از پرستش (اين پنج بت:) ود، سواع، يغوث و يعوق و نسر، هرگز بر نداريد. آنها بسيارى از خلق را گمراه كردند ...) 
من مى‏گويم تناقض در ميان اين سه گفتار نيست.
زيرا به فرموده خداى بزرگ، كه در آن هيچ شكى نيست، آنان بت‏هائى را مى‏پرستيده‏اند چنانكه در قرآن آمده است ... اين هم مذهب گروهى از صابئين (اصحاب روحانيات) است زيرا ريشه مذهب ايشان پرستش روحانيات يعنى فرشتگان است به سبب تقرب و منزلتى كه در نزد خداى بزرگ دارند.
پس آنها به وجود پروردگار جهان، و اينكه او حكيم قادر مقدسى است اعتراف دارند. چيزى كه هست مى‏گويند: بر ما واجب است كه به عجز خود از رسيدن به معرفت جلال خداوند اقرار كنيم و تنها با ميانجيگرى آنان كه مقرب درگاه خدا هستند، خود را به خدا نزديك سازيم. اين نزديكان درگاه الهى هم روحانيات هستند.
و از آنجا كه نمى‏توانستند روحانيات مذكور را به چشم بنگرند، به وسيله هياكل كه ستارگان سيار هفتگانه‏اى هستند و به نظر آنها گردانندگان كارهاى اين جهان شمرده مى‏شوند، تقرب جستند.
بعد، گروه ديگرى از ايشان، كه به «اصحاب اشخاص» معروف شده‏اند، چون ديدند كه هياكل طلوع و غروب مى‏كنند و شب ديده مى‏شوند و روز ديده نمى‏شوند، بت‏هائى ساختند كه در برابر ديدگان قرار دهند و به وسيله بت‏ها به هياكل و به وسيله هياكل به روحانيات و به وسيله روحانيات به صانع عالم برسند.
اين نخست ريشه رواج بت‏پرستى بود و تا پيش از اسلام نيز تازيان راه بت‏پرستى مى‏پيمودند.
خداى بزرگ فرموده است: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى الله زُلْفى‏ 39: 3»  (ما آن بتان را نمى‏پرستيم جز براى اين كه ما را به درگاه خدا نزديك و مقرب گردانند) بارى از پرستش بت‏ها مذهب صابئين و كفر و شهوترانى‏ها و گناهان ديگر به بار آمد.
قوم نوح روزگارى دراز بر كفر و نافرمانى خود پايدار ماندند تا خداى بزرگ نوح را فرستاد كه تا ايشان را از خشم و كيفر خدا بر حذر دارد و آنان را به توبه و بازگشت به سوى حق و عمل به آنچه خداى بزرگ فرموده، فرا خواند.
نوح كه در آن هنگام پنجاه سال از عمرش مى‏گذشت تا نهصد و پنجاه سال در ميان ايشان درنگ كرد.
عون بن ابو شداد گفته است:
«نوح، هنگامى كه از سوى خداى بزرگ به پيغمبرى فرستاده شد، سيصد و پنجاه سال داشت و تا نهصد و پنجاه سال در ميانشان درنگ كرد. پس از آن نيز تا سيصد و پنجاه سال ديگر بزيست.» جز اين هم گفته شده كه پيش از اين بيان گرديد.
ابن اسحاق و ديگران گفته‏اند:
قوم نوح به او حمله مى‏بردند و مى‏خواستند او را خفه كنند تا جائى كه او از هوش مى‏رفت. و هنگامى كه به هوش مى‏آمد، مى‏گفت: «خدايا، مرا و قوم مرا ببخش زيرا آنها نمى‏دانند كه چه مى‏كنند.» وقتى آن قوم در گناهكارى پايدار ماند و لغزش‏هاى ايشان بسيار شد و كشمكش در ميان نوح و مردمش بالا گرفت و عرصه بر او تنگ گرديد چشم براه نسلى پس از نسل ديگر شد ولى هر نسلى كه آمد از نسل پيشين تباهكارتر بود تا نسلى فرا رسيد كه مى‏گفت: «اين همان ديوانه‏اى است كه پدران و نياكان ما را نيز دردسر داده است.» و نوح را مى‏زدند و مى‏پيچاندند و در خانه‏اش مى‏انداختند تا جائى كه مى‏ديدند به مرگ نزديك شده است.
ولى نوح، هنگامى كه به هوش مى‏آمد، شست و شو مى‏كرد و به نزدشان مى‏رفت و ايشان را به پرستش خداى يگانه مى‏خواند.
وقتى اين وضع دوام يافت و نوح ديد فرزندان از پدران بدترند، گفت: «خدايا، هم اكنون ديده‏اى كه بندگان تو با من چه مى‏كنند. اگر ترا به ايشان نيازى هست پس هدايتشان فرماى و اگر جز اين است مرا از اين كار باز دار تا خود درباره آنان داورى فرمائى.» به او وحى شد كه:
«از قوم تو جز همان كسانى كه تاكنون ايمان آورده‏اند، هيچ كس ديگر ايمان نخواهد آورد.» نوح همينكه از ايمان آوردن ايشان نااميد شد، در حقشان نفرين كرد و گفت:
«رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ من الْكافِرِينَ دَيَّاراً 71: 26» (پروردگارا، هيچيك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار.) تا پايان داستان ...
و هنگامى كه از دستشان به خدا شكوه كرد و براى پيروزى بر آنان از خدا يارى خواست، خداوند به او وحى فرستاد كه:
«اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا وَ لا تُخاطِبْنِي في الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ 11: 37» (به ساختن كشتى در حضور ما و به دستور ما مشغول شو و درباره ستمكاران- كه البته بايد غرق شوند- با من سخن مگوى). نوح از فراخواندن قوم خود به پرستش خداى يگانه خوددارى كرد و به ساختن كشتى پرداخت و سرگرم آماده كردن لوازمى شد مانند چوب و آهن و قير و چيزهاى ديگرى شد كه به كار كشتى سازى مى‏خورد.
در مدتى كه مشغول اين كار بود قوم او بر او مى‏گذشتند و او را مسخره مى‏كردند.
نوح مى‏گفت:
«إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ، فَسَوْفَ تعلمون ... 11: 38» (اگر ما را مسخره مى‏كنيد، ما هم شما را مسخره خواهيم كرد چنانكه شما امروز به تمسخر ما مى‏پردازيد. پس به زودى خواهيد دانست ...) گفته شده است:
قوم نوح مى‏گفتند: «اى نوح، تو بعد از پيغمبرى نجار شده‏اى!» خداوند نيز زنان ايشان را نازا ساخت چنان كه ديگر فرزندى براى ايشان نيامد.
نوح اين كشتى را از چوب ساج ساخت و خداوند به او فرمود كه درازاى كشتى را هشتاد ذراع و پهناى آن را پنجاه ذراع قرار دهد و ارتفاع كشتى از سطح آب به بالا نيز سى ذراع باشد.
قتاده گفته است: «درازاى آن كشتى سيصد ذراع، پهناى آن پنجاه ذراع و بلندى آن از سطح آب سى ذراع بود.» حسن گفته است: «درازاى آن هزار و دويست ذراع و پهناى آن ششصد ذراع بود.» خدا بهتر مى‏داند.
خداوند به نوح فرمود كه در آن كشتى سه طبقه بسازد:
طبقه پائين، طبقه ميانه، طبقه بالا.
نوح همچنان كرد كه خداى بزرگ فرموده بود تا كار كشتى را به پايان رساند.
خدا به او سفارش كرده بود كه:
«حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيها من كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلَّا من سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ من آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ 11: 40»  (تا وقتى كه فرمان «قهر» ما فرا رسيد و از تنور آتش، آب جوشيد. در آن هنگام به نوح خطاب كرديم كه تو با خود از هر جفتى دو فرد، نر و ماده، به كشتى همراه بر. آنگاه خدا همه را هلاك كرد جز كسى كه در علم ازلى حق گذشته، و مؤمنان به نوح، كه آنها هم جز عده قليلى نبودند.) 
خداوند اين تنور را نشانه‏اى ميان خود و نوح قرار داد تا هنگامى كه آب از تنور فوران كرد. اين تنور سنگى، چنانكه گفته شده، از آن حوا بود.
ابن عباس گفته است: «اين تنور در سرزمين كوفه بود.» و همسر نوح به او خبر داد كه از تنور آتش آب فوران كرده است.
در اين هنگام جبرائيل به فرمان خداوند، كعبه را- كه پيش ازين گفتيم از ياقوت بهشت بود- برداشت و به آسمان چهارم برد. حجر الاسود را نيز در كوه ابو قبيس پنهان كرد كه در آن جا ماند تا حضرت ابراهيم عليه السلام خانه كعبه را ساخت و آن سنگ را برگرفت و به جاى خود گذاشت.
همينكه آب از تنور فوران كرد، نوح كسانى را كه خدا دستور حملشان را داده بود، به كشتى برد. اين كسان سيزده تن بودند: سه فرزند نوح: حام و سام و يافث و همسرانشان و عده‏اى ديگر.
ابن عباس گفته است: درين كشتى هشتاد مرد سوار شدند.
يكى از آنان «جرهم» [1] و بقيه همه فرزندان شيث بودند.
قتاده گفته است كه: در كشتى هشت تن بودند: نوح و همسرش و سه پسر او با همسرانشان.
الاعمش آنان را هفت تن دانسته و همسر نوح را ذكر نكرده است.
نوح، همچنين، جسد حضرت آدم را نيز با خود به كشتى برد. آنگاه چار پايانى كه خدا دستور فرموده بود به كشتى داخل كرد.
پسر او، يام، كه كافر بود، از سوار شدن به كشتى سرپيچيد.
آخرين موجودى كه درون كشتى رفت، خر بود. هنگامى كه سينه او داخل شد، ابليس به دم او آويخت و او نتوانست پاهاى خود را بلند كند و به درون كشتى بگذارد.
نوح پى در پى به او مى‏فرمود كه داخل شود و او نمى‏توانست. تا اين كه به او گفت: «حتى اگر شيطان هم با تست داخل شو.» اين سخن اشتباها بر زبان او لغزيد، ولى همينكه آن را گفت، شيطان نيز به دنبال خر وارد كشتى شد.
نوح از او پرسيد: «اى دشمن خدا، چه كسى تو را بدين جا راه داد؟» پاسخ داد: «مگر خودت نگفتى: حتى اگر شيطان هم‏ با تست داخل شو؟» نوح كه چنين ديد، او را به حال خود گذاشت.
هنگامى كه حيوانات را به درون كشتى فرا مى‏خواند، گفت: «پروردگارا، من با شير و گاو چكنم؟ با بزغاله و گرگ و پرنده و گربه چكنم؟» خداوند فرمود: «همان كسى كه ميان آنها دشمنى انداخته، خود نيز ميانشان دوستى برقرار خواهد كرد.» بعد شير را دچار تب ساخت و او را به خود مشغول كرد.
از اين روست كه گفته‏اند.
         و ما الكلب محموما و ان طال عمره            و لكنما الحمى على الاسد الورد
 (سگ- با همه ناتوانى- هر قدر كه عمرش دراز شود تب دار نمى‏گردد ولى شير- با همه توانائى- گهگاه دچار تب مى‏شود.) 
نوح پرندگان را در طبقه پائين كشتى و وحوش را در طبقه ميانه جاى داد. و خود با ساير آدميزادگان در طبقه بالا سوار شد.
در اين هنگام به گفته برخى از دانشمندان ششصد سال از عمر نوح مى‏گذشت. گفته برخى ديگر را نيز درين باره قبلا ذكر كرديم.
وقتى از وضع كشتى اطمينان يافت و همه كسانى را كه به او امر شده بود سوار كرد و هر چه را كه لازم داشت با خود به كشتى برد، آب آمد چنان كه خداى بزرگ فرموده است:
«فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْماءُ عَلى‏ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ. 54: 11- 12» (ما هم درهاى آسمان را گشوديم و سيلابى از آسمان فرو ريختيم. و در زمين چشمه‏ها جارى ساختيم تا آب آسمان و زمين با هم به طوفانى كه مقدر حتمى بود، اجتماع يافت).
از روزى كه آب فرستاده شد تا روزى كه آب كشتى را برد چهل روز و چهل شب طول كشيد.
در اين مدت آب رفته رفته زياد مى‏شد و شدت مى‏يافت و زمين را فرا مى‏گرفت و نوح، جاى خود و همراهانش را در طبقات كشتى تامين مى‏كرد.
پس از چهل شبانه روز كه آب همه جا را پوشاند. كشتى برخاست و با كشتى‏نشينان در ميان امواجى چون كوه‏ها، روان گرديد.
آن پسر نوح كه در طوفان جان خود را از دست داد، در خلوتگاه بود. همينكه طوفان آغاز گرديد، نوح بدو گفت:
«يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرِينَ. 11: 42»  (اى پسر، تو هم با ما سوار كشتى شو و با كافران همراهى مكن.) ولى پسرش كافر بود و گوش نداد.
«قال: سَآوِي إِلى‏ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي من الْماءِ 11: 43»  (گفت: به زودى بر فراز كوهى جاى مى‏گيرم كه مرا از خطر اين آب در امان خواهد داشت.) در آن روزگار مردم از هر آسيبى به كوه‏ها پناه مى‏بردند.
نوح گفت:
«لا عاصِمَ الْيَوْمَ من أَمْرِ الله إِلَّا من رَحِمَ وَ حالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكانَ من الْمُغْرَقِينَ 11: 43» (امروز هيچ كس از آنچه خدا خواسته رهائى نمى‏يابد مگر كسى كه رحمت خداوند شامل حالش شده باشد. موج در ميان پدر و پسر جدائى افكند و پسر به دريا غرق شد.) 
آب از فراز كوه‏ها گذشت تا جائى كه از بلندترين كوه روى زمين، پانزده ذراع بلندتر بود.
هر چه در روى زمين بود، از حيوانات و گياهان، همه نابود شدند و هيچ كس باقى نماند جز نوح و همراهانش، و عوج بن عنق، به گمان اهل تورات.
از هنگامى كه آب برآمد تا وقتى كه فرو نشست شش ماه و ده شبانه روز طول كشيد.
ابن عباس گفته است كه خداوند چهل روز باران فرستاد.
حيوانات، هنگامى كه در معرض باران و گل و لاى واقع شدند به نوح روى آوردند و به فرمان او درآمدند و نوح نيز، چنانكه خداوند فرموده بود، آنها را به كشتى برد.
آنها ده شب از ماه رجب گذشته سوار شدند و درين هنگام سيزده روز از ماه آب [2] سپرى شده بود.
در روز عاشوراى ماه محرم نيز از كشتى بيرون آمدند و به همين جهة است كه برخى از مردم در روز عاشوراء روزه مى‏گيرند.
آب نيز بر دو نيمه بود. نيمى از آسمان فرو مى‏باريد و نيمى از زمين مى‏جوشيد.
كشتى نوح سراسر زمين را گردش كرد و در هيچ جا نايستاد تا به حرم كعبه رسيد و به درون حرم نرفت و مدت يك هفته به گرد حرم گشت. بعد همچنان رفت تا به «جودى» رسيد و راه خود را پايان داد.
«جودى» كوهى در «قردى» از سرزمين موصل است.
كشتى در كوه جودى استقرار يافت و درين هنگام بود كه گفته شد: «بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ 11: 44» امن و سلامت از ستمكاران دور باد.
همينكه كشتى بر آن كوه قرار گرفت از درگاه خداوند خطاب آمد:
«يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي، وَ غِيضَ الْماءُ 11: 44»  (اى زمين، آب خود را فرو خور و اى آسمان بس كن. و آب فرو نشست.) 
نوح تا هنگام فرو نشستن آب و خشك شدن زمين، در كشتى ماند. و وقتى كه از كشتى بيرون آمد، در ناحيه‏اى از قردى، در سرزمين جزيره، موضعى را برگزيد و در آن جا قريه‏اى ساخت و آن را «ثمانين» (به معنى «هشتاد») ناميد. آن جا هم اكنون بازار ثمانين ناميده مى‏شود زيرا هر كس كه همراه نوح بود در آن جا خانه‏اى براى خود ساخت. و همراهان نوح نيز هشتاد تن‏ بودند.
برخى از اهل تورات گفته‏اند كه نوح فرزندى نياورد مگر از طوفان.
همچنين گفته شده است كه: سام نود و هشت سال پيش از طوفان به جهان آمده بود.
و گفته‏اند: نام آن فرزند نوح كه غرق شد كنعان بود كه همان يام است.
اما زرتشتيان اين طوفان را نمى‏شناسند و مى‏گويند: «از زمان كيومرث، كه همان آدم است، فرمانروائى در ميان ما بوده است. اگر چنين پيشامدى روى مى‏داد هم اكنون رشته نسب اين فرمانروايان قطع شده و فرمانروائى ايشان برافتاده بود.» برخى از زرتشتيان حادثه طوفان را باور مى‏داشتند و گمان مى‏بردند كه طوفان در سرزمين بابل و نواحى نزديك آن برپا شده و چون محل سكونت فرزندان كيومرث در مشرق بوده، طوفان به آنجا نرسيده است.
ولى فرموده خداى بزرگ راست‏تر است درين باره كه فرزندان نوح باقى ماندند و از همراهان او هيچكس فرزندى باقى نگذاشت جز پسران نوح: سام و حام و يافث.
هنگامى كه مرگ نوح فرا رسيد، از او پرسيدند: «جهان را چگونه ديدى؟» پاسخ داد: «مانند خانه‏اى كه دو در دارد. از درى داخل شدم و از در ديگرى بيرون رفتم.» و پسر خود، سام، را كه بزرگترين فرزندش بود، جانشين خود ساخت.
 
[1]- جرهم (به ضم جيم و هاء): قبيله‏اى است از يمن كه در حوالى مكه معظمه فرود آمدند و حضرت اسماعيل در آن قبيله تزويج كرد. (منتهى الارب)
[2]- آب: نام ماه يازدهم سال سريانى يا رومى مطابق مرداد ماه، نام ماه يازدهم از سال ملى يهود. (فرهنگ عميد)
                        
متن عربی:
ذكر الأحداث التي كانت في زمن نوح عليه السلام
قد اختلف العلماء في ديانة القوم الذي أرسل إليهم نوح، فمنهم من قال: إنهم كانوا قد أجمعا على العمل بما يكرهه الله تعالى من ركوب الفواحش والكفر وشرب الخمور والاشتغال بالملاهي عن طاعة الله، ومنهم من قال: إنهم كانوا أهل طاعة، وبيوراسب أول من أظهر القول بمذهب الصابئين وتبعه على ذلك الذين أرسل إليهم نوح، وسنذكر أخبار بيوراسب فيما بعد.
وأما كتاب الله، قال: فينطق بأنهم أهل أوثان؛ قال تعالى: (وقالوا لا تذرن آلهتكم ولا تذرن ودّاً ولا سواعاً ولا يغوث ويعوق ونسراً وقد أضلّوا كثيراً) نوح 71 : 23 - 24.
قلت: لا تناقض بين هذه الأقاويل الثلاثة، فإنّ القول الحقّ الذي لا يشكّ فيه هو أنهم كانوا أهل أوثان يعبدونها، كما نطق به القرآن، وهو مذهب طائفة من الصابئين، فإن أصل مذهب الصابئين عدابة الروحانيين، وهم الملائكة لتقربهم الى الله تعالى زلفى، فإنهم اعترفوا بصانع العالم وأنه حكيم قادر مقدّس، إلا أنهم قالوا الواجب علينا معرفة العجز عن الوصول الى معرفة جلاله وإنما نتقرب إليه بالوسائط المقرِّبة لديه؛ وهم الروحانيون، وحيث لم يعاينوا الروحانيين تقربوا إليهم بالهياكل، وهي الكواكب السبعة السيارة لأنها مدبرة لهذا العالم عندهم، ثم ذهبت طائفة منهم، وهم أصحاب الأشخاص، حيث رأوا أن الهياكل تطلع وتغرب وترى ليلاً ولا ترى نهاراً، إلى وضع الأصنام لتكون نصب أعينهم ليتوسّلوا بها الى الهياكل، والهياكل الى الروحانيين، والروحانيون الى صانع العالم؛ فهذا كان أصل وضع الأصنام أولاً، وقد كان أخيراً في العرب من هو على هذا الاعتقاد، وقال تعالى: (ما نعبدهم إلا ليقربونا الى الله زلفى) الزمر: 39 : 3، فقد حصل من عبادة الأصنام مذهب الصابئين والكفر والفواحش وغير ذلك من المعاصي.
فلما تمادى قوم نوح على كفرهم وعصيانهم بعث الله إليهم نوحاً يحذّرهم بأسه ونقمته ويدعوهم الى التوبة والرجوع إلى الحقّ والعمل بما زمر الله تعالى، وأرسل نوح، وهو ابن خمسين سنة، فلبث فيهم ألف سنة إلا خمسين عاماً.
وقال عون بن أبي شداد: إن الله تعالي أرسل نوحاً وهو ابن ثلاثمائة وخسمين سنة فلبث فيهم ألف سنة إلا خمسين عاماً ثم عاش بعد ذلك ثلاثمائة وخسمين سنة، وقيل غير ذلك، وقد تقدّم.
قال ابن إسحاق وغيره: إن قوم نوح كانوا يبطشون به فيخنقونه حتى يغشى عليه، فإذا أفاق قال: اللهم اغفر لي ولقومي فإنهم لا يعلمون حتى إذا تمادوا في معصيتهم وعظمت في الأرض منهم الخطيئة وتطاول عليه وعليهم الشأن اشتد عليه البلاء وانتظر النجل بعد النجل فلا يأتي قرن إلا كان أخبث من الذي كان قبله حتى إن كان الآخر ليقول: قد كان هذا مع آبائنا وأجدادنا مجنوناً لا يقبلون منه شيئاً، وكان يضرب ويلفّ ويلقى في بيته، ويرون أنه قد مات، فإذا أفاق اغتسل وخرج إليهم يدعوهم الى الله، فلما طال ذلك عليه ورأى الأولاد شرّاً من الآباء قال: ربّ قد ترى ما يفعل بي عبادك، فإن تك لك فيهم حاجة فاهدهم، وإن يك غير ذلك فصيرني الى أن تحكم فيهم، فأوحى إليه: (إنه لن يؤمن من قومك إلا من قد آمن) هود: 36، فلما يئس من إيمانهم دعا عليهم فقال: (ربّ لا تذر على الأرض من الكافرين ديّاراً) نوح 71 : 26، الى آخر القصة، فلما شكا الى الله واستنصره عليهم، أوحى الله إليه أن: (اصنع الفلك بأعيننا ووحينا ولا تخاطبني في الذين ظلموا إنهم مغرقون) هود: 11 : 37، فأقبل نوح على عمل الفلك ولها عن دعاء قومه وجعل يهيء عتاد الفلك من الخشب والحديد والقار وغيرها مما لا يصلحه سواه، وجعل قومه يمرون به وهو في عمله فيسخرون منه، فيقول: (إن تسخروا منا فإنا نسخر منكم كما تسخرون، فسوف تعلمون) هود: 11 : 38 - 39، قال: ويقولون: يا نوح قد صرت نجّاراً بعد النبوّة وأعقم الله أرحام النساء فلا يولد لهم، وصنع الفلك من خشب الساج وأمره أن يجعل طوله ثمانين ذراعاً وعرضه خمسين ذراعاً وطوله في السماء ثلاثين ذراعاً، وقال قتادة: كان طولها ثلاثمائة ذراع، وعرضها خمسين ذراعاً، وطولها في السماء ثلاثين ذراعاً، وقال الحسن: كان طولها ألف ذراع ومائتي ذراع، وعرضها ستمائة ذراع، والله أعلم.
وأمر نوحاً أن يجعله ثلاث طبقات: سفلى ووسطى وعليا، ففعل نوح كما أمره الله تعالى، حتى إذا فرغ منه وقد عهد الله إليه (حتى إذا جاء أمرنا وفار التنور قلنا احمل فيها من كل زوجين اثنين وأهلك إلا من سبق عليه القول ومن آمن وما آمن معه إلا قليل) هود:11 : 40؛ وقد جعل التنور ايةً فيما بينه وبينه، فلمّا فار التنور، وكان فيما قيل من حجارة كان لحواء: وقال ابن عباس: كان ذلك تنوراً من أرض الهند، وقال مجاهد والشعبيّ: كان التنور بأرض الكوفة، وأخبرته زوجته بفوران الماء من التنور، وأمر الله جبرائيل فرفع الكعبة إلى السماء الرابعة، وكانت من ياقوت الجنة، كما ذكرناه، وخبز الحجر الأسود بجبل أبي قُبيس، فبقي فيه إلى أن بنى إبراهيم البيت فأخذه فجعله موضعه، ولما فار التنور حمل نوح من أمر الله بحمله، وكانوا أولاده الثلاثة: سام وحام ويافث ونساءهم وستة أناسي، فكانوا مع نوح ثلاثة عشر.
وقال ابن عبّاس: كان في السفنية ثمانون رجلاً، أحدهم جرهم، كلهم بنو شيث، وقال قتادة: كانوا ثمانية أنفس: نوح وامرأته وثلاثة بنوه ونساؤهم، وقال الأعمش: كانوا سبعة، ولم يذكر فيهم زوج نوح، وحمل معه جسد آدم ثمّ أدخل ما أمر الله به من الدواب، وتخلّف عنه ابنه يام، وكان كافراً، وكان آخر من دخل السفينة الحمار، فلما دخل صدره تعلّق إبليس بذنبه فلم ترتفع رجلاه، فجعل نوح يأمره بالدخول فلا يستطيع حتى قال: ادخل وإن كان الشيطان معك، فقال كلمة زلّت على لسانه، فلمّا قالها دخل الشيطان معه، فقال له نوح: ما أدخلك يا عدوّ الله؟ فقال: ألم تقل ادخل وإن كان الشيطان معك؟ فتركه، ولما أمر نوح بإدخال الحيوان السفينة قال: أي ربّ كيف أصنع بالأسد والبقرة؟ وكيف أصنع بالعناق والذئب والطير والهر؟ قال: الذي ألقى بينها العداوة هو يؤلف بينها، فألقى الحمى على الأسد وشغله بنفسه، ولذلك قيل:
وما الكلب محموماً وإن طال عمره ... ولكنما الحمى على الأسد الورد
وجعل نوح الطير في الطبق الأسفل من السفينة، وجعل الوحش في الطبق الأوسط، وركب هو ومن معه من بني آدم في الطبق الأعلى، فلما أطمأن نوح في الفلك وأدخل فيه كلّ من أمر به، وكان ذلك بعد ستمائة سنة من عمره في قول بعضهم، وفي قول بعضهم ما ذكرناه، وحمل معه من حمل، جاء الماء كما قال الله تعالى: (ففتحنا أبواب السماء بماء منهمر وفجرنا الأرض عيوناً فالتقي الماء على أمر قد قدر) القمر: 54 : 44 - 12، فكان بين أن أرسل الماء وبين أن احتمل الماء الفلك أربعون يوماً وأربعون ليلة، وكثر واشتدّ وارتفع وطمى، وغطى نوح وعلى من معه طبق السفينة، وجعلت الفلك تجري بهم في موج كالجبال، ونادي نوح ابنه الذي هلك، وكان في معزل: (يا بني اركب معنا ولا تكن مع الكافرين) هود: 11 : 42، وكان كافراً؛ (قال: سآوي إلى جبل يعصمني من الماء)، وكان عهد الجبال وهي حرز وملجأ، فقال نوح: (لا عاصم اليوم من أمر الله إلاّ من رحم، وحال بينهما الموج فكان من المغرقين) هو:11 : 43، وعلا الماء على رؤوس الجبال، فكان على أعلى جبل في الأرض خمسة عشر ذراعاً، فهلك ما على وجه الأرض من حيوان ونبات، فلم يبق إلا نوح ومن معه وإلا عوج بن عنق، فيما زعم أهل التوراة، وكان بين إرسال الماء وبين أن غاض ستّة أشهر وعشر ليال.
قال ابن عباس: أرسل الله المطر أربعين يوماً، فأقبلت الوحش حين أصابها المطر والطين إلى نوح وسخّرت له، فحمل منها كما أمره الله، فركبوا فيها لعشر ليال مضين من رجب، وكان ذلك لثلاث عشرة خلت من آب، وخرجوا منها يوم عاشوراء من المحرّم، فلذلك صام من صام يوم عاشوراء، وكان الماء نصفين: نصف من السماء ونصف من الأرض، وطافت السفينة بالأرض كلها لا تستقر حتى أتت الحرم فلم تدخله، ودارت بالحرم أسبوعاً ثم ذهبت في الأرض تسير بهم حتى انتهت الى الجودي، وهو جبل بقردى بأرض الموصل، فاستقرت عليه، فقيل عند ذلك: (بعداً للقوم الظالمين) هود: 11 : 44، ولما استقرت قيل: (يا أرض ابلعي ماءك ويا سماء أقلعي، وغيض الماء) هود: 11 : 44، نشفته الأرض، وأقام نوح في الفلك إلى أن غاض الماء، فلما خرج منها اتخذ بناحية من قردى من أرض الجزيرة موضعاً وابتنى قريةً سمّوها ثمانين، وهي الآن تسمى بسوق الثمانين لأن كلّ واحد ممن معه بنى لنفسه بيتاً وكانوا ثمانين رجلاً.
قال بعض أهل التوراة: لم يولد لنوح إلا بعد الطوفان، وقيل: إن ساماً ولد قبل الطوفان بثمان وتسعين سنة، وقيل: إنّ اسم ولده الذي أغرق كان كنعان وهو يام.
وأما المجوس فإنهم لا يعرفون الطوفان ويقولون لم يزل الملك فينا من عهد جيومرث، وهو آدم، قالوا: ولو كان كذلك لكان نسب القوم قد انقطع وملكهم قد اضمحلّ، وكان بعضهم يقرّ بالطوفان ويزعم أنه كان في إقليم بابل وما قرب منه، وأن مساكن ولد جيومرث كانت بالمشرق فلم يصل ذلك إليهم، وقول الله تعالى أصدق في أن ذرّية نوح هم الباقون فلم يعقب أحد ممن كان معه في السفينة غير ولده سام وحام ويافث.
ولما حضرت نوحاً الوفاة قيل له: كيف رأيت الدنيا؟ قال: كبيت له بابان دخلت من أحدهما وخرجت من الآخر، وأوصى إلى ابنه سام وكان أكبر ولده.
  
فرزندان نوح عليه السلام‏
پيغمبر، صلى الله عليه و سلم، از قول خداى بزرگ فرمود:
«وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ 37: 77» [1]، نژاد و فرزندان او- يعنى نوح- را در روى زمين باقى گذاشتيم.
فرزندان نوح، حام و سام و يافث بودند.
وهب بن منبه گفته است:
«سام بن نوح پدر تازيان و ايرانيان و روميان بود. حام پدر سياهان و يافث پدر تركان و يأجوج و مأجوج (نژاد زرد؟) بود.» همچنين گفته شده است كه قبطيان از فرزندان قوط بن حام هستند. سياهى در نژاد فرزندان حام نيز از آن جهة است كه نوح هنگامى كه به خواب رفت، عورت او مكشوف شد. حام آن را ديد و رويش را نپوشانيد ولى سام و يافث همينكه چشمشان بر آن افتاد، جامه‏اى به رويش كشيدند.
نوح وقتى از خواب بيدار شد و از آنچه حام و برادرانش كرده بودند آگاهى يافت، در حق حام نفرين و در حق برادرانش دعا كرد.
ابن اسحاق گفته است:
همسر سام بن نوح از پشت دختر بتاويل بن محويل بن حنوخ بن قين بن آدم بود.
اين خانم براى سام چند فرزند آورد: ارفحشد، اسود، لاود و ارم.
ابن اسحاق، همچنين گفته است: نمى‏دانم آيا ارم هم از مادر ارفخشد و برادرانش بود يا نه.
از فرزندان لاود بن سام، فارس و جرجان و طسم و عمليق بودند. اين عمليق پدر عمالقه است. جبابره در شام كه كنعانيان خوانده مى‏شوند و فراعنه مصر، و اهل بحرين و عمان كه جاشم نام دارند، همه از آن قوم هستند.
از آن جمله فرزندان اميم بن لاود، اهل وبار، در سرزمين رمل بودند كه ميان يمامه و شحر قرار دارد.
اين قوم كه تعدادشان رو به فزونى نهاده بود، چون آلوده گناه شده بودند به خشم خداوند گرفتار آمدند و دچار آسيبى شدند و بيشترشان به هلاكت رسيدند و بقيه بر جاى ماندند.
اينان كسانى هستند كه نسناس خوانده مى‏شوند.
طسمى‏ها يا فرزندان طسم در يمامه تا بحرين به سر مى‏بردند.
طسمى‏ها و عمالقه و اميم و جاشم قومى عرب بودند كه به زبان عربى سخن مى‏گفتند.
قوم عبيل به شهر يثرب- پيش از آن كه ساخته شود- رسيدند. همچنين، عمالقه به شهر صنعاء- پيش از آن كه بدين نام ناميده شود- رفتند. برخى از ايشان نيز به سوى يثرب سرازير شدند. از اين رو قوم عبيل از آن جا بيرون رفتند و در موضع جحفه فرود آمدند. بعد، سيل به آنان «اجتحاف» كرد يعنى نابودشان ساخت. بدين جهة آن موضع، «جحفه» ناميده شد.
باز ابن اسحاق گفته است:
ارم، پسر سام، عوض (يا به گفته طبرى: عوص) و غاثر و حويل را آورد.
عوض، غاثر و عاد و عبيل را آورد.
غاثر، پسر ارم، ثمود و جديس را آورد كه عرب بودند و به اين زبان مصرى سخن مى‏گفتند.
تازيان به اين اقوام و همچنين به جرهم عرب «عاربه» مى‏گفتند. و به فرزندان اسماعيل عرب «متعربه» مى‏گويند زيرا آنان تنها هنگامى به زبان آن اقوام سخن مى‏گفتند كه در ميانشان به سر مى‏بردند.
قوم عاد در رمل تا حضرموت بودند و قوم ثمود در حجر، ميان حجاز و شام تا وادى القرى سكونت داشتند.
دودمان جديس به خاندان طسم پيوستند و با آنان در يمامه تا بحرين به سر مى‏بردند. نام يمامه در آن زمان «جو» بود.
قوم جاشم نيز در عمان اقامت كردند.
خانواده نبط از فرزندان نبيط بن ماش بن ارم بن سام، و خاندان فرس از فرزندان تيرش بن ماسور بن سام بودند.
ابن اسحاق، همچنين گفته است:
ارفخشد، پسر سام، فرزندى آورد به نام قينان. اين پسر، جادوگر بود.
قينان، شالخ را آورد كه شالخ بن ارفخشد ناميده مى‏شود بدون ذكر نام قينان، به سبب آنچه از جادوگرى او گفته شده است.
براى شالخ، غابر، و براى غابر، فالغ آمد كه به معنى «قاسم» است زيرا در روزگار او زمين قسمت شد و زبان‏ها وضع آشفته‏اى يافت.
قحطان نيز پسر غابر بود كه دو فرزند آورد به نام‏هاى يعرب و يقظان.
اين دو پسر در يمن فرود آمدند.
يعرب نخستين كسى بود كه در يمن سكونت گزيد. همچنين كسى بود كه به ابيت اللعن [1] به او درود و تهنيت گفته شد.
فالغ بن غابر، ارغوا را آورد. ارغو، ساروغ را آورد.
ساروغ ناخور را آورد. ناخور، تارخ را آورد كه نامش به عربى آزر بود.
آزر ابراهيم عليه السلام را آورد.
ارفخشد نيز نمرود را آورد. و گفته شده است كه او نمرود بن كوش بن حام بن نوح بود.
هشام بن كلبى گفته است:
سند و هند پسران توقير بن يقطن بن غابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح بودند.
و جرهم از فرزندان يقطن بن غابر بود.
حضرموت پسر يقطن بود. و اين يقطن همان قحطان است بگفته كسانى كه او را به غير اسماعيل نسبت مى‏دهند.
بربر از فرزندان ثميلا، پسر مارب، پسر فاران، پسر عمرو، پسر عمليق، پسر لاود بن سام بن نوح بود. غير از صنهاجه و كتامه كه از فرزندان فريقش بن صيفى بن سبا بودند.
اما از فرزندان يافث، جامر و موعع، و مورك و بوان و فوبا و ماشج و تيرش بودند.
از فرزندان جامر، به قولى، ملوك فارس، و از فرزندان تيرش، تركان و خزرها، و از فرزندان ماشج اشبان، از فرزندان موعع. يأجوج و مأجوج، و از فرزندان بوان صقالبه و قومى از روميان بودند.
در قديم، پيش از آن كه در سرزمين روم واقعه‏اى روى دهد كه به دست فرزندان عيص بن اسحاق صورت گرفت، خاندان اشبان (اسپانيائى‏ها) در روم بودند.
هر فرقه از نسل آن سه تن، يعنى حام و سام و يافث به سرزمينى روى آوردند و در آن جا سكونت گزيدند و كسانى را كه با ايشان بيگانه بودند از آن جا راندند.
روميان نيز از دودمان يافث هستند و فرزندان لنطى بن يونان بن يافث بن نوح به شمار مى‏روند.
اما حام، كوش و مصرايم و قوط و كنعان را آورد.
از فرزندان كوش، نمرود بن كوش بود. همچنين گفته شده است كه او از فرزندان سام بود.
فرزندان ديگر حام به كرانه‏هاى نوبه و حبشه و زنگبار رفتند.
گفته مى‏شود: قبطيان و بربرها از دودمان مصرايم هستند.
اما قوط. مى‏گويند او به هند و سند رفت و در آن سرزمين فرود آمد و مردم آن جا از فرزندان او هستند.
و اما كنعانيان. برخى از ايشان خود را به شام رساندند.
بعد بنى اسرائيل به سام آمدند و آنان را كشتند و از آن جا راندند و شام از آن بنى اسرائيل گرديد.
آنگاه روميان بر بنى اسرائيل تاختند و جز عده‏اى اندك، بقيه آنان را از شام به سوى عراق راندند.
سپس تازيان آمدند و بر شام چيره شدند.
به قوم عاد، عاد ارم مى‏گفتند و پس از نابودى ايشان، قوم ثمود، ثمود ارم گفته شد.
باز هشام بن كلبى گفته است:
اهل تورات پنداشته‏اند كه سام هنگامى ارفخشد را آورد كه يكصد و دو سال از عمرش گذشته بود. و عمر سام رويهمرفته به ششصد سال مى‏رسيد.
بعد، ارفخشد هنگامى قينان را آورد كه سى و پنج سال از عمرش مى‏گذشت. عمر ارفخشد نيز رويهم‏رفته چهارصد و سى و هشت سال بود.
سپس قينان، هنگامى كه سى و نه ساله بود، شالخ را آورد.
مدت عمر قينان در كتب، به سبب جادوگرى او كه پيش ازين گفتيم، ذكر نشده است.
آنگاه شالخ سى ساله بود كه غابر را آورد. شالخ رويهمرفته چهارصد و سى و سه سال عمر كرد.
غابر، فالغ و برادرش قحطان را آورد.
فالغ يكصد و چهل سال پس از طوفان نوح زاده شد و عمرش چهارصد و هفتاد و چهار سال بود.
از عمر فالغ سى سال گذشته بود كه خداوند بدو ارغو را داد. مدت زندگانى ارغو دويست و سى و نه سال بود.
ارغو سى و دو ساله بود كه ساروغ را آورد و ساروغ دويست و سى و نه سال عمر كرد.
ساروغ در سى سالگى ناخور را آورد و ناخور بر روى هم دويست و سى سال بزيست.
ناخور بيست و هفت ساله بود كه تارخ، پدر ابراهيم، را آورد، مدت عمر تارخ نيز دويست و چهل و هشت سال بود.
فرزندى كه تارخ آورد، آزر، پدر ابراهيم عليه السلام بود.
فاصله ميان طوفان نوح و تولد ابراهيم هزار سال و دويست و شصت و سه سال بود. و اين سه هزار و سيصد و سى و هفت سال پس از آفرينش آدم بود.
قحطان بن عابر نيز يعرب را آورد. يعرب داراى فرزندى به نام يشجب شد. يشجب نيز سبا را آورد.
فرزندان سبا، حمير و كهلان و عمرو و انمار و اشعر و مر بودند.
عمرو بن سبا، عدى را آورد و عدى نيز داراى دو فرزند به نام‏هاى لخم و جذام شد.
 
[1] ابيت اللعن (به فتح الف و تاء و لام مشدد): كلامى است كه در عرب جاهليت در تهنيت ملك گفتندى و معنى آن سرباز زدن از امرى است كه موجب لعن و نفرين گردد. (لغتنامه دهخدا)
 
متن عربی:
ذكر ذرية نوح عليه السلام
قال النبي، صلى الله عليه وسلم، في قوله تعالى: (وجعلنا ذريته هم الباقين) الصافات: 37 : 77؛ إنهم سام وحام ويافث، وقال وهب بن منبّه: إن سام بن نوح أبو العرب وفارس والروم، وإن حاماً أبو السودان، وإنّ يافث أبو الترك ويزجوج ومأجوج، وقيل: إنّ القبط من ولد قوط بن حام، وإنما كان السواد في نسل حام لأن نوحاً نام فانكشفت سوأته فرآها حام فلم يغطها ورآها سام ويافث فألقيا عليه ثوباً، فلما استيقظ علم ما صنع حام وإخوته فدعا عليهم.
قال ابن اسحاق: فكانت امرأة سام بن نوح صل ابنة بتأويل بن محويل بن خانوخ بن قين بن آدم فولدت له نقراً: أرفخشذ واشوذ ولاوذ وإرم، قال: ولا أدري أإرم لأمّ أرفخشذ وإخوته أم لا، فمن لود لاوذ بن سام فارس وجرجان وطسم وعميلق، وهو أبو العماليق، ومنهم كانت الجبابرة بالشام الذين يقال لهم الكنعانيون، والفراعنة بمصر، وكان أهل البحرين وعمان منهم ويسمون جاشم، وكان منهم بنو أميم بن لاوذ أهل وبار بأرض الرمل، وهي بين اليمامة والشحر، وكانوا قد كثروا فأصابتهم نقمة من الله من معصية أصابوها فهلكوا وبقيت منهم بقيّة، وهم الذين يقال لهم النسناس، وكان طسم ساكني اليمامة الى البحرين، فكانت طسم والعماليق وأميم وجاشم قوماً عرباً لسانهم عربيّ، ولحقت عبيل بيثرب قبل أن تبنى، ولحقت العماليق بصنعاء قبل أن تسمى صنعاء، وانحدر بعضهم الى يثرب فأخرجوا منها عبيلاً فنزلوا موضع الجحفة، فأقبل سيل فاجتحفهم، أي أهلكهم، فسميت الجحفة.
قال: وولد إرم بن سام عوضاً وغائراً وحويلاً، فولد عوض غاثراً وعاداً وعبيلاً، وولد غائر بن إم ثمود وجديساً، وكانوا عرباً يتكلّمون بهذا اللسان المصريّ، وكانت العرب تقول لهذه الأمم ولجرهم العرب العاربة، ويقولون لبني اسماعيل العرب المتعربة لأنهم إنما تكلموا بلسان هذه الأمم حين سكنوا بين أطهرهم، فكانت عاد بهذا الرمل الى حضرموت، وكانت ثمود بالحجر بين الحجاز والشام الى وادي القرى، ولحقت جديس بطسم وكانوا معهم باليمامة إلى البحرين، واسم اليمامة إذ ذاك جوّ، وسكنت جاشم عمام، والنبط من ولد نبيط بن ماش بن إرم بن سام، والفرس بنو فارس بن تيرش بن ماسور بن سام.
قال: وولد لأرفخشذ بن سام ابنه قينان، كان ساحراً، وولد لقينان شالخ بن أرفخشذ من غير ذكر قينان لما ذكر من سحره، وولد لشالخ غابر، ولغابر فالغ، ومعناه القاسم، لأن الأرض قسمت والألسن تبلبلت في أيامه، وقحطان بن غابر، فولد لقحطان يعرب ويقظان، فنزلا اليمن، وكان أول من سكن اليمن وأول من سلم عليه بأبيت اللعن، وولد لفالغ بن غابر أرغو، وولد لأرغو ساروغ، وولد لساروغ ناخور، وولد لناخور تارخ، واسمه بالعربية آزر، وولد لآزر إبراهيم، عليه السلام، وولد لأرفخشذ أيضاً نمرود، وقيل هو نمرود بن كوش بن حام بن نوح.
قال هشام بن الكلبي: السند والهند بنو توقير بن يقطن بن غابر بن شالخ بن أرفخشذ بن سام بن نوح، وجرهم من ولد يقطن بن غابر، وحضرموت ابن يقطن، ويقطن هو قحطان في قول من نسبه الى غير اسماعيل، والبربر من ولد ثميلا بن مارب بن فاران بن عمرو بن عمليق بن لاود بن سام بن نوح ما خلا صنهاجة وكتامة، فإنهما بنو فريقش بن صيفي بن سبأ.
وأما يافث فمن ولده جامر وموعع ومورك وبوان وفوبا وماشج وتيرش، فمن ولد جامر ملوك فارس في قول، ومن ولد تيرش الترك والخزر، ومن ولد ماشج الأشبان كانوا في القديم بأرض الروم قبل أن يقع بها من وقع من ولد العيص بن إسحاق وغيرهم، وقصد كلّ فريق من هؤلاء الثلاثة سام وحام ويافث أرضاً فسكنوها ودفعوا غيرهم عنها، ومن ولد يافث الروم، وهم بنو لنطى بن يوان بن نافث بن نوح.
وأما حام فولد له كوش ومصرايم وقوط كنعان، فمن ولد كوش نمرود بن كوش، وقيل: هو من ولد سام، وصارت بقية ولد حام بالسواحل من النوبة والحبشة والزنج، ويقال: إن مصرايم ولد القبط والبربر.
وأما قوط فقيل إنه سار الى الهند والسند فنزلها وأهلها من ولده.
وأما الكنعانيون فلحق بعضهم بالشام ثم جاءت بنو إسرائيل فقتلوهم بها ونفوهم عنها وصار الشام لبني إسرائيل، ثمّ وثبت الروم على بني إسرائيل فأجلوهم عن الشام الى العراق إلا قليلاً منهم، ثم جاءت العرب فغلبوا على الشام، وكان يقال لعاد عاد إرم، فلمّا هلكوا قيل لثمود ثمود إرم، قال:
وزعم أهل التوراة أن أرفخشذ ولد لسام بعد أن مضى من عمر سام مائة سنة وسنتان، وكان جميع عمر سام ستمائة سنة.
ثم ولد لأرفخشذ قينان بعد أن مضى من عمر أرفخشذ خمس وثلاثون سنة، وكان عمره أربعمائة وثمانياً وثلاثين سنة، ثم ولد لقينان شالخ بعد أن مضي من عمره تسع وثلاثون سنة، ولم تذكر مدّة عمر قينان في الكتب لما ذكرنا من سحره، ثمّ ولد لشالخ غابر بعدما مضى من عمره ثلاثون سنة، وكان عمره كله أربعمائة وثلاثاً وثلاثين سنة، ثم ولد لغابر فالغ وأخوه قحطان، وكان مولد فالغ بعد الطوفان بمائة وأربعين سنة، وكان عمره أربعمائة وأربعاً وسبعين سنة، ثم ولد لفالغ أرغو بعد ثلاثين سنة من عمر فالغ، وكان عمره مائتين وتسعاً وثلاثين سنة، وولد لأرغو ساروغ بعدما مضى من عمره اثنتان وثلاثون سنة، وكان عمره مائتين وتسعاً وثلاثين سنة، وولد لساروغ ناخور بعد ثلاثين سنة من عمره، وكان عمره كلّه مائتين وثلاثين سنة، ثمّ ولد لناخور تارخ أبو إبراهيم بعدما مضى من عمره سبع وعشرون سنة، وكان عمره كله مائتين وثمانياً وأربعين سنة، وولد لتارخ، وهو آزر، ابراهيم، عليه السلام، وكان بين الطوفان ومولد ابراهيم ألف سنة ومائتا سنة وثلاث وستون سنة، وذلك بعد خلق آدم بثلاثة آلاف سنة وثلاثمائة وسبع وثلاثين سنة، وولد لقحطان بن غابر يعرب، فولد ليعرب يشجب، فولد يشجب سبأ، فولد سبأ حمير وكهلان وعمراً والأشعر وأنمار ومرّاً، فولد عمرو بن سبأ عديّاً، وولد عديّ لخماً وجذاماً.
 
از کتاب: كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.




 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

از ابووائل شقيق بن سلمه روايت است: به علي گفتند: آيا براي خودت جانشيني تعيين نمي‌كني؟ گفت: رسول الله ‏ صلی الله علیه و سلم خليفه تعيين نكرد كه من تعيين كنم، ليكن اگر خداوند برای مردم اراده‌ي خيری کرده باشد، به زودي آنها را پس از من بر بهترين‌شان جمع خواهد كرد، همان طور كه بعد از پيامبر بر بهترينشان جمع كرد.(مستدرک حاکم(3/79)اسنادش صحیح است,ذهبی موافق آن است.)

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 1498
دیروز : 1252
بازدید کل: 10797024

تعداد کل اعضا : 617

تعداد کل مقالات : 11224

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010