Untitled Document
 
 
 
  2021 Jan 23

----

09/06/1442

----

4 بهمن 1399

 

تبلیغات

حدیث

 

أنس بن مالك رضی الله عنه از پيامبر صلى الله عليه وسلّم روايت مى كند كه فرمودند: ((ثَلاَثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ وَجَدَ حَلاَوَةَ الإِيمَانِ أَنْ يَكُونَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِمَّا سِوَاهُمَا، وَأَنْ يُحِبَّ الْمَرْءَ لاَ يُحِبُّهُ إِلاَّ لِلَّهِ، وَأَنْ يَكْرَهَ أَنْ يَعُودَ فِي الْكُفْرِ كَمَا يَكْرَهُ أَنْ يُقْذَفَ فِي النَّارِ)). متفق عليه، البخاري في الإيمان رقم (16) و مسلم في الإيمان رقم (43).
كسي كه اين سه خصلت را داشته باشد، شيريني ايمان را مى چشد، يكي اينكه: خدا و رسولش را از همه بيشتر دوست داشته باشد، دوم اينكه: محبتش با هر كس، بخاطر خوشنودي خدا باشد. سوم اينكه: برگشتن به سوي كفر، برايش مانند رفتن در آتش، ناگوار باشد.

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

ادبیات>اشخاص>ابراهیم بن هلال بن زهرون حرّانی صابی

شماره مقاله : 10220              تعداد مشاهده : 329             تاریخ افزودن مقاله : 29/3/1390

ابراهیم بن هلال بن زهرون حرّانى صابى [1]
ابو اسحاق در انشاى رسایل و دیگر فضایل یگانه روزگار بود. در روز پنجشنبه دوازده شب از ماه شوال سال 384 گذشته، در سن هفتاد و یک سالگى در گذشت. تولدش در سال 313 بود. نواده اش ابو الحسین هلال بن محسّن بن ابراهیم در تاریخ خود چنین گوید.
وى خلفا و امرا و وزراى آل بویه را خدمت کرد و عهده دار کارهاى بزرگ شد.
شاعران مدحش مى گفتند. عزّ الدوله بختیار بن معز الدوله وزارت خود به او عرضه داشت ولى او از پذیرفتن سر باز زد.
ابراهیم بن هلال با مسلمانان رفتارى نیک داشت و در مذهب خود اهل عفاف بود.
نخست از وزیر ابو محمد مهلبى در دیوان انشا و امور وزارت نیابت مى کرد. چون عضد الدوله در سال 367 به بغداد داخل شد، از برخى مکتوبات صابى درباره خلیفه و عز الدوله بختیار به خشم آمد و به زندانش انداخت. سپس از او سخن پرسید و به فضلش اعتراف کرد. عضد الدوله را گفتند چون تو پادشاهى بر چنو دبیرى نباید که خشم گیرد زیرا او در خدمت مردمى بود که از مبالغت در نیکخواهیشان چاره اى دیگر نداشت، همانگونه که اگر تو نیز او را به کارى گمارى و فرمانش دهى امکان خلافش نیست و همان کند که در زمان پدرت کرده بود. عضد الدوله گفت که او را جایزه اى خواهم داد و اگر در مآثر و کارهاى ما کتابى تألیف کند، از زندانش مى رهانم.
ابراهیم هلال صابى در زندان کتاب التاجى را آغاز کرد، در اخبار آل بویه. گویند که یکى از دوستانش در زندان به دیدار او رفت و او مسوّده هاى خود را به بیاض مى برد. پرسید؟
چه مى کنى؟ گفت: مشتى سخنان باطل است که مى نگارم و دروغهایى است که به هم مى بافم. آن مرد بیرون آمد و عضد الدوله را از آن چه رفته بود آگاه کرد. عضد الدوله فرمان داد که او را زیر پاى فیل افکنند. ابو القاسم بن عبد العزیز بن یوسف و نصر بن هارون بر زمین افتادند و بر آن بوسه دادند و شفاعت کردند تا پادشاه از سر خونش در گذشت ولى به مصادره اموالش و زندان ابد فرمان داد و او همچنان در زندان بماند تا به امر صمصام الدوله فرزند عضد الدوله آزاد گردید.
میان او و صاحب ابو القاسم بن عبّاد مراسله بود و گاه براى هم هدایا مى فرستادند.
همچنین میان او و رضى ابو الحسن محمد بن الحسین موسوى دوستى بود و مکاتبات، هر چند از لحاظ مذهب با هم اختلاف داشتند.
ابو منصور ثعالبى در کتاب خود [2] گوید: سال عمر او به نود رسید ولى نواده اش به مدت عمر او آگاهتر بود و ما آن را ذکر کردیم.
اما بلاغت و حسن الفاظش چنان مشهور بود که نیازى به ذکر آن نیست و شاعران همواره او را مى ستودند.
ابو منصور ثعالبى گوید: ماه رمضان را روزه مى داشت تا با مسلمانان موافقت کرده باشد و قرآن را نیکو از حفظ داشت و آیات بر زبان او جارى بود. دلیل آن رسایل اوست.
مهلبى گویى جز او را در دنیا نمى دید و شیفته فضل و براعت او بود و او را براى خود برگزیده بود و انسش همه با او بود. وقتى که مهلبى وفات کرد ابو اسحاق عهده دار دیوان رسایل او بود و خلیفه او در دیوان وزارت. زیرا مهلبى در عمان وفات کرد در حالى که رفته بود تا آن جا را بگشاید. او ابو اسحاق را در دیوان وزارت جانشین خود ساخته بود.
ابو اسحاق را نیز با دیگر عمال مهلبى به زندان افکندند. [3]
و اما آن نامه اى که موجب خشم عضد الدوله شد نامه اى بود که از جانب خلیفه در شأن عز الدوله بختیار نوشته بود. برخى عبارات آن نامه را عضد الدوله ناخوش مى داشت این خشم را در دل نهان کرده بود تا عراق را گرفت و چنان که گفتیم ابو اسحاق را به حبس فرستاد.
نواده صابى، هلال بن محسّن در اخبار الوزرا گوید، جدّم ابو اسحاق حکایت کرد که چون پدرم ابو الحسین هلال در گذشت، مهلبى به تسلیت من آمد. وقتى از آمدنش خبر یافتم به استقبالش شتافتم و از او خواستم زحمت بالا آمدن به خود ندهد و او نپذیرفت و بالا آمد. و گفت: پدرى که چون تو فرزندى از او باز ماند هرگز نخواهد مرد. من بر خاستم و دست و پایش را بوسه دادم و دعا و ثنا گفتم. سپس بر خاست که برود، ما را سوگند داد که بدرقه اش نکنیم و در همان روز پنج هزار درهم براى من فرستاد و گفت در نیاز خویش به کار بر. پس از او همه رجال دولت به تعزیتم آمدند. روز دیگر که بر کشتى تیز رو سوار بود بر من گذشت. ایستاد و مرا فرا خواند و گفت که با او در کشتى نشینم و در همه روز مرا با خود داشت.
نیز ابو منصور [4] روایت کند که ابو اسحاق صابى گفت روزى که رسول سیف الدولة بن حمدان به حضرت آمده بود از زبان سرور خود پیام آورد که براى او شعرى بگویم و من تعلل مى کردم، چون به هنگام بیرون رفتن الحاح کرد سه بیت سرودم و به او دادم. روز دیگر کیسه اى به من دادند که مهر سیف الدوله داشت. سیصد دینار در آن بود.
ابو اسحاق صابى در روز مهرگان اسطرلابى به عضد الدوله هدیه داد به قدر یک درهم که نیکو ساخته شده بود و این سه بیت را نیز بفرستاد: [5]
أهدى إلیک بنو الحاجات و اختلفوا فی مهرجان جدید أنت مبلیه
لکن عبدک إبراهیم حین رأى علوّ قدرک لا شى یسامیه
لم یرض بالأرض یهدیها إلیک فقد أهدى لک الفلک الأعلى بما فیه
نواده صابى هلال بن محسّن در کتاب الوزرا گوید که او اسطرلاب را به مطهر بن عبد الله وزیر عضد الدوله اهدا کرد و آن ابیات را براى او فرستاد. و نیز گوید که ابو اسحاق در روز شنبه چهار روز باقى مانده از جمادى الاولى سال 371 دستگیر گردید. مدت حبس او سه سال و هفت ماه و چهارده روز بود.
سبب گرفتار آمدنش آن بود که وى هنگامى که عضد الدوله در فارس بود، پیوسته نامه و شعر مى فرستاد و کارهایى را که عضد الدوله به او وا مى گذاشت به انجام مى رسانید.
عضد الدوله نیز براى او صلات و انعامات مى فرستاد. عضد الدوله در سال 364 به بغداد آمد و بر قربت و منزلت او در افزود. وقتى که عضد الدوله آهنگ بازگشت به فارس نمود ابو اسحاق که از ماندن در بغداد بیمناک شده بود خواست که در رکاب او باشد ولى با خود اندیشید که اگر چنین کند خاندان و فرزندان را تسلیم خصم کرده است. عضد الدوله در معاهده اى که با عزّ الدوله بختیار و برادرش عمدة الدوله منعقد کرد تعهد گرفت که از جان و مال ابو اسحاق نیز حراست شود. عزّ الدوله پذیرفت و ابو اسحاق از عزّ الدوله و وزیرش ابو طاهر بن بقیة [6] خود را در امان نمى دید، پس مدتى روى نهان داشت. سپس ابو محمد بن معروف [7] واسطه شد و از آنان پیمان گرفت که به جان و مال او تعرض نکنند، آن دو نیز مدتى آزادش گذاشتند. سپس به تحریض ابن سرّاج [8] او را دستگیر کردند ولى چندى بعد میان ابن سرّاج و ابن بقیه خلاف افتاد، وى ابن سرّاج را بگرفت و بندى را که بر پاى ابو اسحاق بود بگشود و به پاى ابن سرّاج نهاد. ابو اسحاق به خدمت عزّ الدوله بختیار در آمد و در ایامى که میان او و عضد الدوله اختلاف بود، از سوى بختیار نامه هایى مى نوشت از جمله در نامه اى که براى الطائع لله نوشت، عزّ الدوله را بر عضد الدوله مقدم ساخت و او را همانند رکن الدوله دانست و این سخن بر عضد الدوله گران آمد. بار دیگر که عضد الدوله به بغداد آمد در ابتدا ابو اسحاق را به کار گرفت ولى هنگامى که به موصل رفت ابو القاسم بن مطهر را به دستگیرى او بر انگیخت.
و نیز گوید که جدّم مى گفت که من در نزد ابو القاسم مطهر بن عبد الله، وزیر عضد الدوله نشسته بودم که قاصد بیامد و نامه عضد الدوله را به او داد. او خواندن آغاز کرد به جایى رسید که نشان اندوه در چهره اش نمایان گردید. ابو العلاء صاعد بن ثابت گفت: پندارم در نامه چیزى است که او را ملول کرد. من برخاستم که از در بیرون روم، یکى از حاجبان از پى من آمد و مرا به یکى از حجره هاى سراى او برد و کسى را بر من موکل نمود آن گاه وزیر کسى را نزد من فرستاد که بى تردید حالت مرا هنگام خواندن نامه دریافتى، مرا فرمان داده که تو را در بند کنم و صد هزار درهم از تو بستانم. و بهتر است که تو به خط خود حواله اى بنویسى و این مال ادا کنى که من از پاى نخواهم نشست تا تو را از حبس برهانم. تو در خانه من زندانى خواهى بود و با تو چون مهمان عمل خواهم کرد. به سخن من اعتماد کن و دل خوش دار. سپس پسران او ابو على محسّن- پدر مرا- و ابو سعید سنان عم مرا نیز بگرفتند.
هنگامى که عضد الدوله از ابو القاسم مطهر خواست که به جنگ فرمانرواى بطیحه رود، ابو القاسم از او خواست که ابو اسحاق را آزاد کند و اجازت دهد که در حضرت جانشین او باشد. عضد الدوله گفت: «در باب عفو، شفاعتت را پذیرفتیم و شایسته است که او را بگویى ما گناهى را از تو بخشیدیم که کمتر از آن را از خاندان خود یعنى عزّ الدوله و دیلم و از نزدیکان بیتمان ابو الحسن محمد بن عمر [9] و ابو احمد موسوى [10] نبخشیده بودیم. ولى بدى کار تو را به نیک خدمتى ات بخشیدیم. اما اینکه او را جانشینى تو دهیم، چگونه توان کسى را که به خشم ما گرفتار آمده، اکنون از آن سخط و نکبت فرا کشیم و نظر در کار وزارت را به او دهیم. در آینده براى او فکرى خواهیم کرد، اکنون براى او جامه و نفقه بفرست و پسرانش را آزاد نماى. و بگویش که در مفاخر ما کتابى بنویسد.
مطهر آن چه امیر گفته بود به جاى آورد و گفتش که کتابى در باب دولت دیلمیان نویسد».
مطهر با تشکر برفت و ابو اسحاق در زندان بماند و به کار کتاب پرداخت. هر گاه جزوى از آن را مى نوشت به حضرت مى فرستاد تا بخواند و اصلاح کند یا چیزى از آن بکاهد یا بر آن بیفزاید تا کتاب به پایان آمد و تحریر کرد و همه آن را نزد او بفرستاد. گویند مدت یک هفته سراسر کتاب را براى او خواندند و نویسنده یک سال دیگر در زندان ماند و در ایام زندان همچنان قصایدى در مدح عضد الدوله مى سرود و براى او مى فرستاد.
صاحب بن عبّاد، صابى را بسیار دوست مى داشت و از او دفاع مى کرد. و از راه دور براى او صلات و هدایا مى فرستاد. از آن وقت که صابى به حبس عضد الدوله افتاد، بیکاره مانده بود، گاه در مدایح صاحب هم قصایدى مى سرود.
هلال بن محسّن نواده او گوید: جدّم ابو اسحاق براى من حکایت کرد که پدرم از خردى مرا به خواندن کتابهاى طب و آموختن این صناعت ترغیب مى کرد و از هر کار دیگر نهى مى نمود. تا آنگاه که مرا به خدمت در بیمارستان برگزید و در هر ماه بیست دینار مشاهره معین کرد. من گاهگاه به جاى او به عیادت بعضى از رؤسا مى رفتم ولى این کار را خوش نمى داشتم و بیشتر به مطالعه کتب ادب و لغت و شعر و نحو و رسایل مى پرداختم و او همواره مرا سرزنش مى کرد و مى گفت که نباید حرفه نیاکانت را رها کنى، تا در یکى از روزها نامه یکى از وزراى خراسان رسید. نامه اى طولانى بود با عباراتى بلیغ و همه صنایع. مطالب مهمى از طب و دیگر علوم در آن آمده بود. پدرم خود جوابى نوشت و به من داد تا به فلان کاتب دهم که بر آن مبنا جوابى نویسد و در آن زمان بلیغتر از او کاتبى نبود. من خود به قلم خود جوابى نوشتم و نزد او آوردم. پدرم خواند و در شگفت شد و گفت: سبحان الله این مرد به چه پایه از بلاغت رسیده. من گفتم که این انشاى من است، پدرم چنان به شوق آمد که مى خواست پرواز کند و مرا در آغوش کشید و میان دو چشم مرا بوسه داد و گفت: تو را اجازت دادم، برو و در کتابت کوش.
نواده او الرئیس ابو الحسن هلال گوید که به جدّم ابو اسحاق گفتم که ما بحمد الله در نعمت و عافیت هستیم. این شکایت که تو همواره از روزگار مى کنى به چه سبب است، چرا زندگى را بر خود ناگوار مى سازى، خندید و گفت: فرزندم ما همانند زنبور عسل هستیم که ما را در سرکه افکنده اند، ترشى آن ما را مى آزارد و بر آن روزگار که در کندوى عسل بودیم حسرت مى خوریم و شما چون پشه سرکه هستید که هرگز شیرینى را نچشیده اید و جز سرکه چیزى ندیده اید.
ابو اسحاق را تصانیفى است، از جمله، کتاب رسایل او که مشهور است و نزدیک به هزار ورقه است و کتاب التاجى فی اخبار آل بویه و کتابى در تاریخ خاندان خود و کتاب اختیار شعر المهلبى، که گزیده اى از اشعار اوست و نیز دیوان شعر.

زیرنویس:
[1] الفهرست: 149، یتیمة الدهر 2: 242، تاریخ الحکماء 75، ابن خلکان 1: 52، 392 و 393، الوافى 6: 158، معاهد التنصیص 2: 61، روضات الجنات 1: 163.
[2] یعنى در یتیمه الدهر (در آن جا گوید نزدیک به نود سال ...).
[3] الیتیمه 2: 44.
[4] الیتیمه 1: 35.
[5] حاصل معنى: نیازمندان در روز مهرگان نو که تو بر پاداشتى به درگاهت مى آمدند و مى رفتند و تو را هدیه آوردند. ولى بنده تو ابراهیم چون علوّ مقام تو را دید که هیچ چیز با آن برابرى نتواند، راضى نشد. زمین را به تو هدیه دهد بلکه آسمان را با هر چه در آن است پیشکش نمود.
[6] محمد بن محمد بن بقیه، وزیر عز الدوله بختیار. و او کسى است که بختیار را بر ضد عضد الدوله تحریک مى کرد. عاقبت در بندش کشیدند و چشمانش را کور کردند و در زیر پاى فیل افکندند به سال 367 (صفحات پراکنده در تجارب الامم، ابن اثیر، وفیات الاعیان، الوافى 1: 100).
[7] ابو محمد عبید الله بن احمد بن معروف بغدادى، قاضى القضات زمان خود و بر مذهب اعتزال بود. به سال 381 وفات کرد (تاریخ بغداد 10: 366، عبر الذهبى 3: 18).
[8] ابو نصر بن سرّاج از مخالفان ابن بقیه بود ولى خود به خشم سلطان گرفتار شد (صفحات پراکنده در تجارب الامم).
[9] ابو الحسن محمد بن عمر بن یحیى علوى، رئیس علویان در عراق، عضد الدوله او را حبس کرد و مصادره نمود. در سال 390 وفات کرد.
[10] ابو احمد موسوى، نقیب طالبیان و پدر رضى و مرتضى. عضد الدوله او را تبعید کرد و زندانى نمود.

منبع: ترجمه معجم الادباء، اثر ياقوت حموى (وفات مؤلف: 626 هـ. ق)، مترجم عبد المحمد آيتى، چاپ اول، انتشارات سروش، تهران، 1423 هـ ق.



 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

حسن بصري، جواني را ديد كه در حال بازي با سنگريزه‌ها، مي‌گفت: ‌«اللّهُمَ زَوِّجْني الْحُورَ الْعِين‌» (پرودگارا! به من حور عين عطا كن). گفت: ‌«بِئْسَ الْخاطِبُ أنت‌» (بد خواستگاري هستي!) از خدا، در حالي حور عين مي طلبي كه با سنگ ريزه ها بازي مي‌كني؟!

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 1452
دیروز : 6572
بازدید کل: 6574818

تعداد کل اعضا : 608

تعداد کل مقالات : 11123

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010