Untitled Document
 
 
 
  2019 Jul 20

----

17/11/1440

----

29 تير 1398

 

تبلیغات

حدیث

 

پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمودند:
" من تشبه بقوم فهو منهم " (روايت ابو داوود – حديث صحيح) يعنى: " هر كسى كه خود را شبيه قوم ديگرى سازد از جزو آنان بشمار ميرود".

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

الهیات و ادیان>اشخاص>الیاس علیه السلام

شماره مقاله : 10253              تعداد مشاهده : 477             تاریخ افزودن مقاله : 3/4/1390

سخن درباره الياس عليه السلام‏
پس از درگذشت حزقيل، پيشآمدهاى بسيارى در ميان بنى اسرائيل روى داد.
آنان رفته رفته پيمان خدا را كنار نهادند و به پرستش بت‏ها پرداختند.
از اين رو خداوند الياس بن ياسين بن فنحاص بن عيزار بن هارون بن عمران را به پيغمبرى و رهبرى بنى اسرائيل برانگيخت.
پس از موسى بن عمران، پيغمبرانى كه ميان فرزندان اسرائيل برمى‏خاستند، به تازه كردن آنچه از تورات فراموش شده بود مى‏پرداختند.
الياس با يكى از پادشاهان بنى اسرائيل بود كه اخاب خوانده مى‏شد و سخنان الياس را مى‏شنود و باور مى‏كرد. الياس نيز- كارهاى او را انجام مى‏داد.
فرزندان اسرائيل بتى را براى پرستش برگزيده بودند كه بعل نام داشت.
الياس ايشان را به پرستش خداى يگانه فرا مى‏خواند ولى‏ ايشان جز از آن پادشاه از كس ديگر هيچ سخنى نمى‏شنودند.
پادشاهان بنى اسرائيل پراكنده بودند و هر پادشاهى ناحيه‏اى را گرفته و بر آن دست يافته بود.
آن پادشاه- كه الياس با وى بود- به الياس گفت:
«به ديده من خدائى كه تو مردم را به پرستش آن مى‏خوانى جز باطل چيز ديگرى نيست.» بعد برخى از پادشاهان بنى اسرائيل را نام برد و گفت:
«من مى‏بينم فلان پادشاه و فلان پادشاه بت‏پرستى كردند و از اين كار هيچ زيانى به ايشان نرسيد. مى‏خورند و مى‏آشامند و از زندگانى بهره مى‏برند و اين روش هم از جهان ايشان چيزى نكاسته است. ما نيز نمى‏بينيم كه هيچ برترى بر آنان داشته باشيم.»
الياس كه چنين ديد، از اخاب كناره گرفت در صورتى كه او باز الياس را پيش خود فرا مى‏خواند.
اين پادشاه نيز بت مى‏پرستيد و همسايه نيكوكار خداپرستى داشت كه خداپرستى خويش را پنهان مى‏كرد. بوستانى در پهلوى كاخ پادشاه داشت و پادشاه از همسايگى او خوشش مى‏آمد.
زن پادشاه كه بسيار بد نهاد و خدا ناشناس بود مى‏خواست بدان بوستان دست يابد و به پادشاه مى‏گفت كه باغ را از آن مرد بگيرد.
ولى او به سخن وى گوش نمى‏داد.
پادشاه هر گاه كه از شهر خويش بيرون مى‏رفت، همسر خود را جانشين خود مى‏ساخت و آن زن در ميان مردم آشكار مى‏شد و به فرمان روائى مى‏پرداخت.
يك بار كه پادشاه در شهر نبود، همسرش كسى را برانگيخت تا گواهى دهد كه دارنده آن بستان به پادشاه دشنام داده است.
بعد، بدين تهمت او را كشت و بوستانش را گرفت.
همينكه شاه بازگشت و از آنچه روى داده بود آگاه شد، به هم برآمد و خشمگين گرديد ولى زنش گفت:
«كار او ديگر از كار گذشته است.» 
ولى خداوند به الياس وحى فرستاد و فرمود تا بدان پادشاه و همسرش بگويد كه آن بوستان را به وارثان صاحبش برگردانند.
اگر چنين نكنند، خداوند به آن دو خشم خواهد گرفت و در آن بوستان نابودشان خواهد كرد و جز مدتى كوتاه از آن بهره نخواهند برد.
الياس اين مطلب را به پادشاه و همسرش خبر داد ولى آن دو تن از دادن حق وارثان خوددارى كردند.
سرانجام الياس كه ديد بنى اسرائيل جز از خداناشناسى و بيدادگرى از هيچ كار ديگر دريغ نمى‏ورزند، درباره ايشان نفرين كرد.
در پى اين نفرين خداوند سه سال باران را از ايشان بريد و از بى‏آبى چارپايان و پرندگان و خزندگان و حشرات و درختان نابود شدند و مردم سخت به تكاپو و رنج و سختى افتادند.
الياس از بيم بنى اسرائيل پنهان مى‏زيست. و روزى او مى‏رسيد.
شبى او به خانه زنى از بنى اسرائيل رفت كه پسرى به نام اليسع بن اخطوب داشت.
اليسع در مصيبتى سخت به سر مى‏برد. الياس درباره وى دعا كرد و خدا او را از آن بدبختى رهائى بخشيد.
اليسع كه چنين كرامتى از الياس ديد، بدو گرويد و پيرو او شد. هميشه همراه و همدم او بود و سخنانش را باور مى‏كرد.
به الياس، كه به سالخوردگى رسيده بود، خداوند وحى فرستاد و فرمود:
«تو بسيارى از ددان و چارپايان و پرندگان و ساير موجودات را نابود كردى در صورتى كه جز بنى اسرائيل آفريدگان ديگر به گردنكشى نپرداخته و از فرمان من سر نپيچيده بودند.»
الياس عرض كرد:
«پروردگارا، بگذار من كسى باشم كه درباره آنان دعا كنم و گشايشى بخواهم شايد از بت‏پرستى دست بردارند و به خداپرستى برگردند.» 
بعد به نزد بنى اسرائيل رفت و به ايشان گفت:
«تا كنون گروهى از شما نابود شده و براى گناهى كه شما مى‏كنيد چارپايان شما نيز از ميان رفته‏اند. اگر دوست داريد كه بدانيد خداوند از رفتار شما به خشم آمده و بر شما سخت گرفته و من هم كه شما را به پرستش او مى‏خوانم، راست مى‏گويم و خدا بر حق است، بت‏هاى خود را بياوريد و از آنها يارى جوئيد. چنانچه نياز شما را برآوردند، پس معلوم مى‏شود همچنان كه شما مى‏گوئيد، بر حق هستند و بت‏پرستى شما بجاست. ولى اگر نتوانستند نياز شما را برآورند، بدانيد كه به راه باطل مى‏رويد. از اين راه خطا برگرديد. من هم به دست دعا از خدا مى‏خواهم تا آسيبى را كه گريبانگير شما شده، از شما دور سازد.» 
گفتند: «درست مى‏گوئى.» آنگاه بت‏هاى خود را آوردند و از آنها درخواست كردند تا آن آسيب را از ايشان دور گردانند. بت‏ها پاسخى ندادند و آن گزند را از سرشان دور نكردند.
از اين رو بنى اسرائيل به الياس گفتند:
«ديگر جان به لب ما رسيده است. از خداى خود بخواه تا به فرياد ما رسد.» 
الياس نيز درباره ايشان دعا كرد تا در كارشان گشايشى فراهم آيد و از آسمان باران ببارد و زمين تشنه ايشان را سيراب سازد.
هنوز دعاى خود را به پايان نرسانده بود كه پاره ابرى بر آسمان پديدار گرديد و بزرگ شد تا سراسر آسمان را فرا گرفت در حاليكه بنى اسرائيل آن را مى‏نگريستند.
از اين ابر خداوند بارانى فرستاد كه شهرهاى ايشان را آباد و حاصلخيز كرد و به يارى پروردگار آسيبى كه از خشكسالى به ايشان رسيده بود، پايان رفت.
ولى آنان باز از بت‏پرستى دست برنداشتند و به راه حق برنگشتند.
الياس كه چنين ديد از خداوند درخواست كرد كه او را از اين دنیا برد و از دست آنان آسوده سازد.
خداوند نيز پيكرش را از پر پوشاند و تنش را نورانى ساخت چنان كه فرشته‏وش و آدمى صفت و آسمانى و زمينى‏ گرديد.
خدا، همچنين، بر پادشاه و كسانش دشمنى را چيره كرد كه ايشان را شكست داد و پادشاه و همسرش را در آن بوستان كشت و پيكرشان را در آنجا انداخت تا گوشتشان گنديد.

متن عربی:
ذكر الياس عليه السلام
لما توفي حزقيل كثرت الأحداث في بني إسرائيل، وتركوا عهد الله وعبدوا الأوثان فبعث اللهم اليهم الياس بن ياسين بن فنحاص بن العزار بن هرون بن عمران نبياً، وكان الأنبياء في بني إسرائيل بعر موسى بن عمران يبعثون بتجديد ما نسوا من التوراة، وكان الياس مع ملك من ملوكهم يقال له أخاب وكان يسمع منه ويصدقه وكان الياس يقيم له أمره، وكان بنو إسرائيل قد اتخذوا صنماً يعبدونه يقال له: بعل، فجعل الياس يدعوهم إلى الله وهم لا يسمعون إلا من ذلك الملك، وكان ملوك بني إسرائيل متفرقة كل ملك قد تغلب على ناحية يأكلها، فقال ذلك الملك الؤي كان الياس معه والله ما أرى الذي تدعو إليه إلا باطلاً لأني فلانا وفلانا يعد ملوك بني إسرائيل قد عبدوا الأوثان، فلم يضرهم ذلك شيئاً يأكلون ويشربون ويتمتعون ما ينقص ذلك من ديارهم وما نري لنا عليهم من فضل؟ ففارقه الياس وهو يسترجع، فعبد ذلك الملك الأوثان أيضاً.
وكان للملك جار صالح مؤمن يكتم إيمانه، وله بستان إلى جانب دار الملك، والملك يحسن جواره، وللمك زوجة عظيمة الشر والكفر، فقالت له ليأخذ بستان الرجل فلم يفعل، فكانت تخلف زوجها عئيمة الشر والكفر، فقالت له ليأخذ بستان الرجل فلم يفعل، فكانت تخلف زوجها إذا سار عن بلده وتظهر للناس، فغاب مرة فوضعت إمرأته على صاحب البستان من شهد عليه أنه سب الملك، فقتلته، وأخذت بستانه، فلما عاد الملك غضب من ذلك واستعظمه وأنكره، فقالت: فات أمره فأوحى الله إلى الياس يأمره أن يقول للملك وامرأته أن يرد البستان على ورثة صاحبه فإن لم يفعلا غضب عليهما وأهلكهما في البستان ولم يتمتعا به إلا قليلا، فأخبرهما الياس بذلك فلم يراجعا الحق.
فلما رأى الياس أن بني إسرائيل قد أبوا إلا الكفر والظلم دعا عليهم، فأمسك الله عنهم المطر ثلاث سنين، فهلكت الماشية والطيور والهوامّ والشجر وجهد الناس جهداً شديداً واستخفى الياس خوفاً من بني إسرائيل، فكان يأتيه رزقه، ثم أنه أوى ليلة إلى أمرأة من بني إسرائيل لها ابن يقال له اليسع بن أخطوب - به ضر شديد فدعا له فعوفى من الضر الذي كان به واتبع الياس، وكان معه وصحبه وصدقه، وكان الياس قد كبر، فأوحى الله إليه إنك قد أهلكت كثيراً من الخلق من البهائم والدواب والطير وغيرها، ولم يعص سوى بني إسرائيل، فقال الياس: أي رب: دعني أكن أنا الذي أدعو لهم وأبتهج بالفرج لعلهم يرجعون، فجاء الياس إليهم، وقال لهم: انكم قد هلكتم وهلكت الدواب بخطاياكم، فإن أحببتم أن تعلموا أن الله ساخط عليكم بفعلكم، وأن الذي أدعوكم إليه هو الحق، فاخرجوا باصنامكم وادعوها، فان استجابت لكم فذلك الحق كما تقولون، وان هي لم تفعل علمتم أنكم على باطل فنزعتم ودعوت الله ففرّج عنكم، قالوا أنصفت فخرجوا بأصنامهم فدعوها فلم يستجب لهم ولم يفرح عنهم، فقالوا: لالياس انا قد هلكنا فادع الله لنا فدعا لهم بالفرج وان يسقوا، فخرجت سحابة مثل الترس وعظمت وهم ينظرون، ثم أرسل الله منها المطر فحييت بلادهم، وفرج الله عنهم ما كانوا فيه من البلاء فلم ينزعوا ولم يراجعوا الحق، فلما رأى ذلك الياس سأل الله أن يقبضه فيريحه منهم، فكساه الله الريش وألبسه النور وقطع عنه لذة المعطعم والمشرب، فصار ملكياً إنسياً سماوياً أرضياً، وسلط الله على الملك وقومه عدواً فظفر بهم وقتل الملك وزوجته بذلك البستان وألقاهما فيه حتى بليت لحومهما.
 
از کتاب: كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com




 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

 احمدبن حنبل رحمه الله فرموده است: «من ردّ حدیث رسول‌الله صلي الله عليه و سلم فهو علی شفاهلکة»[23]. (کسی که حدیث پیامبر صلي الله عليه و سلم را رد کند، بر لبه‌ی پرتگاه نابودی قرار دارد). ابن الجوزی (ص 182). 

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 2081
دیروز : 3713
بازدید کل: 10685619

تعداد کل اعضا : 617

تعداد کل مقالات : 11224

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010