Untitled Document
 
 
 
  2018 Sep 19

----

08/01/1440

----

28 شهريور 1397

 

تبلیغات

حدیث

 

پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمود:
« يُقَالُ لِصاحبِ الْقُرَآن: اقْرأْ وَارْتَقِ وَرَتِّلْ كَما كُنْتَ تُرَتِّلُ في الدُّنْيَا، فَإنَّ منْزِلَتَكَ عِنْد آخِرِ آيةٍ تَقْرَؤُهَا » (روايت أبو داود و ترْمذي)
" براي صاحب قرآن گفته مي شود، بخوان و به پله هاي بهشت بالا رو و تلاوت کن، چنانچه در دنيا تلاوت مي کردي، زيرا مقام تو در نزد آخرين آيه اي است که آن را مي خواني ".

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

قرآن و حدیث>قصص قرآن>لهراسب > سخن درباره پادشاهی وی و پسرش و یستاسب و ظهور زردشت

شماره مقاله : 10269              تعداد مشاهده : 861             تاریخ افزودن مقاله : 4/4/1390

سخن درباره پادشاهى لهراسب و پسرش و يشتاسب و ظهور زردشت‏
پيش از اين گفتيم كه كيخسرو، همينكه زمان مرگش فرا رسيد، پسر عم خود، لهراسب بن كيوخى بن كيكاووس را به جانشينى خود برگزيد.
بنابر اين لهراسب پسرزاده يا نواده كيكاووس است.
او، همينكه به فرمانروائى رسيد تختى از طلا ساخت كه گوهرهاى گوناگون بر آن نشانده بود.
در سرزمين خراسان شهر بلخ را ساخت و آن را «شهر زيبا» ناميد.
ادارات دولتى تشكيل داد و پايه‏هاى فرمانروائى خود را، با برگزيدن سرداران شايسته و ترتيب لشكر، استوار كرد.
به آبادانى زمين پرداخت و از مردم براى خوراك و پوشاك و ساير هزينه‏هاى لشكر خراج گرفت.
چون كار نيرومندى و شكوه تركان در روزگار او بالا گرفته بود، براى پيكار با ايشان به شهر بلخ فرود آمد.
لهراسب با مردم كشور خويش رفتار پسنديده‏اى داشت ولى با دشمنانى كه در همسايگى ايران مى‏زيستند بى‏اندازه سختگيرى مى‏كرد.
با ياران خود بسيار مهربان بود و همتى بلند داشت.
به كار ساختمان دلبستگى فراوان نشان مى‏داد. راه چند رودخانه را در زمين شكافت و آب‏ها را روان كرد و شهرهاى كشور خويش را آباد ساخت.
پادشاهان هند و روم و مغرب خراجگزار او بودند و به سبب بيم از او و پرهيز از خشم او در نامه‏هائى كه به وى مى‏نوشتند كوچكى و فروتنى خود را آشكار مى‏كردند.
بعد به گوشه گيرى گرويد و از كشوردارى دورى گزيد و سرگرم خداپرستى شد و پسر خويش بشتاسب (ويشتاسب) را به جاى خود بر تخت نشاند.
مدت فرمانروائى لهراسب يكصد و بيست سال بود.
پس از او پسرش، و يشتاسب به پادشاهى رسيد.
در روزگار او زرادشت بن سقيمان (زرتشت پسر سپيتمان) برخاست و دعوى پيامبرى كرد و زرتشتيان بدو گرويدند.
زردشت، چنان كه اهل كتاب مى‏پندارند، از مردم فلسطين بود و خدمتگر ويژه يكى از شاگردان ارمياى پيغمبر شمرده مى‏شد. بعد بدو خيانت كرد و او را دروغگو خواند. او هم درباره وى نفرين كرد و زردشت در پى اين نفرين به بيمارى برص، يا پيسى، گرفتار شد و به شهرهاى آذربايجان رفت و در آن جا پراكندن آئين زرتشتى را آغاز كرد.
و نيز گفته شده است:
او از مردم ايران بود. كتابى نوشت و آن را در روى زمين گرداند. همه جا برد و به همه كس نشان داد ولى هيچ كس معنى آن را ندانست.
زرتشت گمان مى‏كرد كتاب او كتابى آسمانى است كه به وى خطاب شده است.
اين كتاب را اشتا (اوستا) ناميد و از آذربايجان به فارس رفت. مردم فارس نيز ندانستند كه در آن چيست و آن را نپذيرفتند.
سپس به هندوستان رفت و آن را به فرمانروايان هند نشان داد. از آن جا به چين و تركستان رفت ولى هيچ كس آن را نپذيرفت و همه او را از شهرهاى خود راندند.
آنگاه به شهر فرغانه رفت. پادشاه فرغانه خواست او را بكشد. ولى او گريخت و به درگاه ويشتاسب بن لهراسب روى آورد.
ويشتاسب فرمود تا او را به زندان اندازند.
زردشت چندى در زندان به سر برد و شرحى بر كتاب خود نوشت و آن را زند ناميد كه به معنى تفسير است.
بعد كتاب ديگرى در شرح زند نگاشت و آن را پا زند ناميد كه بمعنى تفسير بر تفسير است.
در كتاب زردشت دانش‏هاى گوناگون مانند رياضيات و احكام نجومى و پزشكى و جز اينها از اخبار سده‏هاى گذشته و كتاب‏هاى پيامبران است.
اين دستور نيز در كتاب او آمده است:
«آنچه را كه من براى شما آورده‏ام، نگاه داريد و دريابيد تا هنگامى كه مردى داراى شترى سرخ- يعنى: محمد، صلى الله عليه و سلم- به نزد شما بيايد. و او درست در هزار و ششصد سال ديگر پديدار خواهد شد.» 
در پى اين پيشگوئى كينه‏اى ميان ايرانيان و تازيان افتاد.
در تاريخ فرمانروائى شاپور ذو الاكتاف نيز يادآورى مى‏شود كه از جمله انگيزه‏هاى جنگ تازيان همين سخن بوده است. خدا بهتر مى‏داند.
بعد، ويشتاسب كه در بلخ به سر مى‏برد، زردشت را فرا خواند.
زردشت همينكه بدو رسيد، آئين خود را آغاز كرد و او را از انديشه‏هاى خود به شگفتى انداخت چنان كه فريفته او شد و به كيش او گرويد و چون مى‏خواست به زور مردم را پيرو آئين زردشت كند، گروه بسيارى از آنان را كشت تا آئين او را پذيرفتند و بدان كيش درآمدند.
اما زرتشتيان برآنند كه زرتشت از مردم آذربايجان است.
او بر پادشاه روزگار خود، از سقف ايوان او، فرود آمد در حالى كه يك پاره آتش در دست داشت و با آن بازى مى‏كرد و آتش دستش را نمى‏سوزاند. هر كس ديگرى هم كه آن آتش را از دست او مى‏گرفت، دستش نمى‏سوخت.
آن پادشاه كه چنين ديد پيرو او شد و به آئين او گرويد و در شهرهاى كشور خويش آتشكده‏هائى ساخت و از آتشى كه در در دست زردشت بود، آن آتشكده‏ها را برافروخت.
زردشتيان مى‏پندارند آتش پرستشگاه‏هاى ايشان از همان‏ آتش برافروخته شده كه تا امروز همچنان روشن است و هرگز خاموش نگرديده است.
ولى دروغ مى‏گويند زيرا- به گونه‏اى كه ما به خواست خداى بزرگ در جاى خود شرح خواهيم داد، هنگامى كه خداوند محمد صلى الله عليه و سلم را به پيامبرى برانگيخت، آتش تمام آتشكده‏هاى زردشتيان خاموش شد. 
زردشت هنگامى ظهور كرد كه سى سال از فرمانروائى و يشتاسب گذشته بود.
او كتابى را پيش ويشتاسب آورد كه مى‏پنداشت از سوى‏ خداوند بزرگ بر او وحى شده است.
ويشتاسب اين كتاب را در جائى در استخر فارس نهاد و توده مردم را از آموختن آن بازداشت.
اين كتاب بر روى دوازده هزار صفحه از پوست گاو نوشته شده و با طلا نقش و نگار يافته بود.
ويشتاسب و نياكان او، پيش از ظهور زردشت، كيش صابئى داشتند.
به زودى باقى اخبار ويشتاسب خواهد آمد.

متن عربی:

ذكر ملك لهراسب وابنه بشتاسب وظهور زرادشت
قد ذكرنا أن كيخسرو لما حضرته الوفاة عهد الى ابن عمّه لهراسب بن كيوخى بن كيكاووس، فهو ابن ابن كيكاووس، فلمّا ملك اتخذ سريراً من ذهب وكلّله بأنواع الجواهر وبنيت له بزرض خراسان مدينة بلخ وسمّاها الحسناء، ودوّن الدواوين، وقوّى ملكه بانتخابه الجنود، وعمر الأرض، وجبى الخراج لأرزاق الجند.
واشتدّت شوكة الترك في زمانه فنزل بلخ لقتالهم، وكان محموداً عند زهل مملكته شديد القمع لزعدائه المجاورين له، شديد التفقد لأصحابه، وبعيد الهمة، عظيم البنيان، وشقّ عدّة أنهار، وعمر البلاد، وحمل إليه ملوك الهند الروم والمغرب الخراج، وكاتبوه بالتمليك هيبةً له وحذراً منه.
ثم إنه تنسّك وفارق الملك واشتغل بالعبادة واستخلف ابنه بشتاسب في الملك، وكان ملكه مائة وعشرين سنة، وملك بعده ابنه بشتاسب، وفي أيامه ظهر زرادشت بن سقيمان الذي ادّعى النبوّة وتبعه المجوس، وكان زرادشت فيما يزعم أهل الكتاب من أهل فلسطين يخدم لبعض تلامذة إرميا النبيّ خاصّاً به، فخانه وكذب عليه، وفدعا الله عليه فبرص ولحق ببلاد أذربيجان وشرع بها دين المجوس.
وقيل: إنّه من العجم، وصنّف كتاباً وطاف به الأرض، فما عرف أحد معناه، وزعم أنها لغة سماوية خوطب بها، وسمّاه: اشتا، فسار من أذربيجان إلى فارس، فلم يعرفوا ما فيه ولم يقبلوه، فسار الى الهند وعرضه على ملوكهم، ثمّ أتى الصين والترك فلم يقبله أحد وأخرجوه من بلادهم، وقصد فرغانة، فأراد ملكها أن يقتله فهرب منها وقصد بشتاسب بن لهراسب، فأمر بحبسه، فحبس مدّة، وشرح زرادشت كتابه وسمّاه: زند، ومعناه: التفسير، ثم شرح الزند بكتاب سمّاه: بازند، يعني: تفسير التفسير، وفيه علوم مختلفة كالرياضات وأحكام النجوم والطبّ وغير ذلك من أخبار القرون الماضية وكتب الأنبياء، وفي كتابه: تمسّكوا بما جئتكم به الى أن يجيئكم صاحب الجمل الأحمر، يعني محمّداً، صلى الله عليه وسلم، وذلك على رأس ألف سنة وستّ مائة سنة، وبسبب ذلك وقعت البغضاء بين المجوس والعرب، ثم يذكر عند أخبار سابور ذي الأكتاف أنّ من جملة الأسباب الموجبة لغزوة العرب هذا القول؛ والله أعلم.
ثمّ إنّ بشتاسب زحضر زرادشت، وهو ببلخ، فلمّا قدم عليه شرع له دينه، فأعجبه واتبعه وقهر الناس على اتباعه وقتل منهم خلقاً كثيراً حتى قبلوه ودانوا به.
وأمّا المجوس فيزعمون أن أصله من أذربيجان، وأنه نزل على الملك من سقف إيوانه وبيده كبّة من نار يلعب بها ولا تحرقه، وكلّ من أخذها من يده لم تحرقه، وأنه اتبعه الملك ودان بدينه وبنى بيوت النيران في البلاد وأشعل من تلك النار في بيوت النيران، فيزعمون أن النيران التي في بيوت عباداتهم من تلك إلى الآن.
وكذبوا فإنّ النار التي للمجوس طفئت في جميع البيوت لما بعث الله محمداً، صلى الله عليه وسلم، على ما نذكره إن شاء الله تعالى.
وكان هظور زرادشت بعد مضيّ ثلاثين سنة من ملك بشتاسب، وأتاه بكتاب زعم أنه وحي من الله تعالى، وكتب في جلد اثني عشر ألف بقرة حفراً ونقشاً بالذهب، فجعله بشتاسب في موضع بإصطخر ومنع من تعليمه العامة.
وكان بشتاسب وآباؤه قبله يدينون بدين الصابئة، وسيرد باقي أخباره.
 *
از کتاب: كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com




 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

"اگر سنگی را همراه با نیکان حمل کنی بهتر از این است که با نااهلان و فاجران حلوا خوری." - مالک بن دینار (رحمه الله), روضة العقلاء 100

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 802
دیروز : 1336
بازدید کل: 9534057

تعداد کل اعضا : 616

تعداد کل مقالات : 11212

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010