Untitled Document
 
 
 
  2019 Aug 18

----

16/12/1440

----

27 مرداد 1398

 

تبلیغات

حدیث

 

علي رضی الله عنه  به روايت از رسول

‎الله  صلی الله علیه و سلم  مي‌گويد ايشان فرمودند: «أُعْطِيتُ مَا لَمْ يُعْطَ أَحَدٌ مِنَ الأَنْبِيَاءِ»، فَقُلْنَا مَا هُوَ يَا رَسُولَ الله، فَقَالَ: «نُصِرْتُ بِالرُّعْبِ، وأُعْطِيتُ مَفَاتِيحَ الأَرْضِ، وسُمِّيْتُ أَحْمَدَ، وَجُعِلَتْ لِي التُّرَابُ طَهُوراً، وَجُعِلَتْ أُمَّتِي خَيْرَ الأُمَمِ». (به من چيزهايي داده شده‌است كه به هيچ‌يك از پيامبران داده نشده‌است، گفتم: اي رسول خدا، آنها چه هستند؟ فرمود: خدا رُعب و هراس از مرا در دل دشمنانم انداخت و با آن یاریم کرد و به من كليدهاي زمين داده شده، به اسم ‌احمد نام گذاري شدم، خاك برايم وسيله پاك كننده قرار داده شده و امتم بهترين امّتها قرار داده شده ‌است.
صحيح بخاري، ش335

 

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

تاريخ>تاریخ ایران>شیرویه بن خسرو پرویز

شماره مقاله : 10346              تعداد مشاهده : 593             تاریخ افزودن مقاله : 7/4/1390

سخن درباره پادشاهى شيرويه پسر خسرو پرويز
شيرويه، پسر خسرو پرويز، مادرش مريم دختر موريق (موريس) پادشاه روم بود.
شيرويه را قباد مى‏خواندند. هنگامى که به پادشاهى رسيد، بزرگان و اشراف به نزد وى رفتند و گفتند:
«اين درست نيست که ما دو پادشاه داشته باشيم. يا پدرت را بکش تا ما سر به فرمان تو در آوريم. يا تو را از پادشاهى بر کنار خواهيم کرد و فرمانبردار او خواهيم شد.» 
شيرويه در برابر اين سخن ناچار شد که پدر خويش را از پايتخت به جاى ديگرى بفرستد و در آن جا زندانى کند.
بعد بزرگان کشور را گرد آورد و گفت:
«ما مصلحت را در آن مى‏بينيم که بدرفتارى‏هاى خسرو پرويز را بدو گوشزد کنيم و او را از برخى از آنها آگاه سازيم.» 
آنگاه مردى را که استاذ خشنش ناميده مى‏شد و به کارهاى‏ کشور آشنائى داشت پيش خسرو پرويز فرستاد و گفت:
«به پدر ما پيام ما را برسان و بگو: آنچه اکنون مى‏بينى، کيفر کارهاى بدى است که کرده‏اى.
از اين کارهاى زشت يکى آن که بر پدر خويش گستاخ شدى و او را نابينا ساختى و کشتى.
ديگر، بدرفتارى تو با ما فرزندانت، که از همنشينى با مردم و مصاحبت با زنان و آنچه مايه شادکامى و آسايشمان مى‏شد محروممان کردى.
ديگر بيدادگرى تو درباره کسانى که ايشان را به حبس ابد محکوم کرده‏اى.
ديگر ستم تو در حق زنانى که براى خود مى‏گيرى و بعد آنها را ترک مى‏کنى و آنان را از آميزش با مردان ديگر و فرزند آوردن از ايشان نيز بازميدارى.
ديگر ستمگرى و سنگدلى و سختگيرى‏هائى که درباره توده مردم روا داشته‏اى.
ديگر آنکه روزگارى دراز لشکر را در مرزهاى روم و کشورهاى ديگر نگاه داشتى و مايه پريشانى آنان و خانواده‏هاى آنان شدى.
ديگر ناسپاسى و خيانتى که به موريق (موريس) قيصر روم کردى با وجود مهربانى و محبتى که درباره تو کرده و در رفع گرفتارى تو کوشيده و دختر خود را نيز به عقد تو در آورده بود.
با اين وصف، از پس دادن صليب مقدسى که نه براى تو و نه براى اهل کشورت سودمند بود، بدو، دريغ ورزيدى.
اگر براى رفع اين اتهامات دلائل قانع کننده و قابل ذکرى دارى بازگوى، وگرنه در پيشگاه خداى بزرگ از گناهان خويش‏ توبه کن تا هر چه مشيت اوست درباره تو روا گردد.» 
فرستاده شيرويه پيش خسرو پرويز رفت و پيام شيرويه را بدو رساند.
خسرو پرويز جواب داد:
«از قول من به شيرويه کوتاه عمر بگو: هيچ کس را نسزد که حتى کارهاى کوچکى را- چنان که يقين کند که آن کارها گناه است- مرتکب شود تا چه رسد به کارهاى بزرگى که تو يکايک آنها را براى ما بر شمرده‏اى.
اگر چنان که تو مى‏گوئى، چنين گناهانى از ما سرزده بود، اى نادان، پيش از اين ما را به کيفر مى‏رساندند و امروز ديگر تو نيازى به يادآورى آنها نداشتى. زيرا قاضيانى که در ميان مردم کشور تو هستند فرزندى را که متهم به کشتن پدر خويش باشد از ميهن دور مى‏سازند و نمى‏گذارند با نيکان همنشينى کند تا چه رسد به اين که او را بر تخت سلطنت بنشانند (يعنى: اگر چنان که تو مى‏گوئى، من پدر خود را کشته بودم، بزرگان کشور نمى‏گذاشتند به پادشاهى برسم).
ما نه تنها چنين گناهانى مرتکب نشده‏ايم، بلکه به شکر خداوند در بهبود زندگانى خود و فرزندان خود و مردم کشور خود کوشيده و هيچ کوتاهى نکرده‏ايم.
اکنون انگيزه انجام برخى از اين کارها را باز مى‏گوئيم تا ترا آگاه سازد و دانائى جاى نادانى تو را بگيرد.
بنا بر اين پاسخ‏هاى ما چنين است:
نابکاران هرمز پدر ما را فريفتند و او را به ما بدگمان ساختند تا جائى که ديديم درباره ما انديشه بدى دارد و اين بد انديشى او ما را هراسان کرد. ناچار از درگاه وى کناره گرفتيم و به آذربايجان‏ رفتيم.
اين خبر پراکنده شد.
هنگامى که او از کار افتاد و ما به پادشاهى فراخوانده شديم بهرام دو روى از فرصت استفاده کرد و بر ما تاخت و ما را از کشور براند.
ما نيز به روم رفتيم و به کشور خود برگشتيم و پايه کار خود را استوار ساختيم.
آنگاه خونخواهى از کسانى را که پدرمان را کشته يا در خون او شريک بودند، آغاز کرديم.
اما راجع به آنچه درباره کار پسران ما ياد کردى، بايد بگوييم:
ما کسانى را بر شما گماشتيم تا شما را از پرداختن به کارهاى بيهوده‏اى که مايه آزار مردم کشور مى‏شود و به شهرها آسيب مى‏رساند، باز دارد.
ولى مقررى بسيار و آنچه را که بدان نياز داشتيد براى شما معين کرديم.
اما به ويژه درباره ولادت تو ستاره شناسان پيشگوئى کرده بودند که تو بر ما خواهى شوريد و زوال پادشاهى ما به دست تو خواهد بود.
پادشاه هند نيز نامه‏اى به تو نگاشت و براى تو هديه‏اى فرستاد.
ما آن نامه را خوانديم. در آن نامه تو را مژده مى‏داد که سى و هشت سال پس از شاهنشاهى ما تو به فرمانروائى خواهى رسيد.
ما اين نامه و همچنين نامه‏اى را که مبنى بر پيشگوئى ستاره- شناسان درباره ولادت تو بود مهر کرديم. و به شيرين داديم.
اکنون هر دو نامه در نزد شيرين است و اگر دوست دارى که آنها را بخوانى، از او بگير و بخوان.
بنا بر اين، چنين پيشامدى نيز موجب آن نشد که از نيکى و مهربانى درباره تو دريغ ورزيم تا چه رسد به اين که تو را بکشيم.
اما درباره کسانى که براى هميشه زندانى کرديم، پاسخ ما چنين است:
ما به زندان نينداختيم مگر کسانى را که کشتنى بودند يا مى‏بايست برخى از اندام‏هاى ايشان بريده شود.
زندانبانان ايشان و وزيران ما پيوسته به ما يادآورى مى‏کردند که کشتن ايشان واجب است و پيش از آن که براى رهائى خود چاره‏اى بينديشند و نيرنگى به کار برند بايد خونشان را ريخت.
ولى ما چون به زندگى و زنده نگهداشتن ايشان علاقمند و از خونريزى بيزار بوديم در کشتنشان درنگ کرديم و کارشان را به خداى بزرگ سپرديم.
اگر تو نيز آنان را از زندان بيرون کنى از فرمان پروردگار خويش سر پيچى کرده‏اى و به زودى نتيجه اين کار را خواهى ديد.
اما درباره اين که گفتى ما زر و سيم و گوهرهاى گوناگون و کالاها و خواسته‏هاى بسيار به بدترين نحو و سخت‏ترين اصرار از مردم گرفته و گرد آورى کرده‏ايم، بدان، اى نادان، که پس از خداى بزرگ آنچه مايه نگهدارى کشور مى‏شود، سيم و زر بى‏شمار است، به ويژه کشور ايران که دشمنان از هر سو بدان روى مى‏آورند و آنان را نمى‏توان از دست اندازى بدين آب و خاک بازداشت جز با لشکر و جنگ افزار و آمادگى‏هاى ديگر و اينها را جز با زر و سيم نمى‏توان فراهم آورد.
پيشينيان ما زر و سيم و جنگ افزار و چيزهاى ديگر گرد آورده بودند ولى بهرام چوبينه و يارانش بدانها دستبرد زدند و جز اندکى بر جاى نگذاشتند.
از اين رو، هنگامى که ما به کشور خود بازگشتيم و مردم به‏ فرمان ما در آمدند، سپهبدان و سرداران را به اطراف کشور گسيل داشتيم که با دشمنان جنگيدند و شهرهاى ايشان را تاراج کردند و غنائم بسيار از زر و سيم تا کالاهاى گوناگون بى‏شمار، که حسابش را جز خداى بزرگ کسى نمى‏داند، براى ما آوردند.
اکنون شنيده‏ايم تو به پيروى از انديشه بدنهادانى که در خور کشته شدن هستند، مى‏خواهى اين دارائى سرشار را پخش کنى و ببخشى. از اين رو، تو را آگاه مى‏سازيم که اين گنجينه گران گرد آورى نشده، مگر با سختى و رنج فراوان و جان‏هائى که از دست رفته است، بنا بر اين از ريخت و پاش آنها خوددارى کن زيرا چنين ثروتى مايه نگهدارى پادشاهى تو و کشور تو و پيروزى تو بر دشمنان است.» استاذ خشنش پيش شيرويه برگشت و پاسخ پدرش را به وى رساند.
از سوى ديگر بزرگان ايران نيز به نزد شيرويه بازگشتند و بدو گفتند:
«يا دستور بده که پدرت را بکشند، يا ما تو را از پادشاهى بر کنار و از او فرمانبردارى مى‏کنيم.» شيرويه نيز با اين که نمى‏خواست پدر خود را بکشد، ناچار بدين کار تن در داد و از ميان مردانى که خسرو پرويز آزارشان داده بود، کسانى را براى کشتن او برگزيد.
کسى که به دست خود، خسرو پرويز را کشت جوانى بود به نام مهرهرمز پسر مردانشاه، اهل نيمروز (سيستان).
پس از کشته شدن خسرو پرويز، شيرويه که نمى‏توانست اين پيشامد ناگوار را تحمل کند، جامه خويش را دريد و گريست و بر سر و روى کوفت و در مراسم تشييع جنازه وى شرکت کرد و بزرگان و اشراف کشور نيز ازو پيروى نمودند.
همينکه جنازه به خاک سپرده شد، شيرويه دستور داد تا مهرهرمز قاتل پدرش، را بکشند.
مدت فرمانروائى خسرو پرويز سى و هشت سال بود. بعد شيرويه به کشتن برادران خود پرداخت و با مشورت وزير خود، فيروز، هفده تن از برادران خويش را که دلاور و دانا بودند، نابود ساخت.
شيرويه، سپس دچار بيمارى‏هائى شد و ديگر از خوشى‏هاى جهان بهره‏اى نمى‏برد. مخصوصا پس از کشتن برادران خويش، سخت گرفتار بيتابى و ناآرامى شد تا اين که مرگش فرا رسيد و در دسکرة الملک (دستگرد) از جهان رفت.
گفته مى‏شود:
در دومين روزى که شيرويه برادران خود را کشته بود، دو خواهرش، پوراندخت و آزرميدخت پيش او رفتند و او را سخت سر زنش کردند و گفتند:
از شدت دلبستگى به پادشاهى، پدر و برادرانت را از ميان بردى در صورتى که با وجود کشتن آنها هم اين تخت و تاج به تو وفادار نخواهد ماند.
شيرويه به شنيدن اين سخنان به گريه افتاد و سخت گريست و افسر خود را سر برداشت و بر زمين زد. و از آن پس پيوسته بيمار و اندوهگين بود.
همچنين گفته مى‏شود:
شيرويه از خانواده خود هر کرا که زور و نيروئى داشت، براند و از دستگاه خود دور کرد.
در روزگار او بيمارى طاعون شايع گرديد و بسيارى از ايرانيان نابود شدند، خود او نيز بدين مرض درگذشت.
مدت فرمانروائى او هشت ماه بود.

متن عربی:

ذكر ملك كسرى شيروية بن أبرويز بن هرمز بن أنوشروان
لما ملك شيرويه بن أبرويز وأمه مريم ابنة موريق ملك الروم واسمه قباذ، دخل عليه العظماء والأشراف فقالوا: لا يستقيم أن يكون لنا ملكان، فإما أن تقتل كسرى ونحن عبيدك، وإما أن نخلعك ونطيعه.
فانكسر شيرويه ونقل أباه من دار الملك إلى موضع آخر حبسه فيه، ثم جمع العظماء وقال: قد رأينا الإرسال إلى كسرى بما كان من إساءته ونوقفه على أشياء منها. فأرسل إليها رجلاً يقال له اسفاذ خشنش كان يلي تدبير المملكة، وقال له: قل لأبينا الملك عن رسالتنا: إن سوء أعمالك فعل بك ما ترى، منها جرأتك على أبيك وسملك عينيه وقتلك إياه، ومنها سوء صنيعك إلينا معشر أبنائك في منعنا من مجالسة الناس وكل ما لنا فيه دعةٌ، ومنها إساءتك إلى من خلدت في السجون، ومنها إساءتك إلى النساء تأخذهن لنفسك وتركك العطف عليهن ومنعهن ممن يعاشروهن ويرزقن منه الولد، ومنها ما أتيت إلى رعيتك عامة من العنف والغلظة والفظاظة، ومنها جمع الأموال في شدة وعنف من أربابها، ومنها تجميرك الجنود في ثغور الروم وغيرها وتفريقك بينهم وبين أهليهم، ومنها غدرك بموريق ملك الروم مع إحسانه إليك وحسن بلائه عندك وتزويجه إياك بابنته، ومنعك إياه خشبة الصليب التي لم يكن بك ولا بأهل بلادك إليها حاجة، فإن كان لك حجة تذكرها فافعل، وإن لم يكن لك حجة فتب إلى الله تعالى حتى يأمر فيك بأمره.
قال: فجاء الرسول إلى كسرى أبرويز فأدى إليه الرسالة، فقال أبرويز: قل عني لشيرويه القصير العمر لا ينبغي لأحد أن يتوب من أجل الصغير من الذنب إلا بعد أن يتيقنه فضلاً عن عظيمه ما ذكرت وكثرت منا، ولو كنا كما تقول لم يكن لك أيها الجاهل أن تنشر عنا مثل هذا العظيم الذي يوجب علينا القتل لما يلزمك في ذلك من العيوب، فإن قضاة أهل ملتك ينفون ولد المستوجب للقتل من أبيه وينفونه من مضامة أهل الأخيار ومجالستهم فضلاً عن أن يملك، مع أنه قد بلغ منا بحمد الله من إصلاحنا أنفسنا وأبناءنا ورعيتنا ما ليس في شيء منه تقصير، ونحن نشرح الحال فيما لزمنا من الذنوب لتزداد علماً بجهلك. فمن جوابنا: أن الأشرار أغروا كسرى هرمز والدنا بنا حتى اتهمنا فرأينا من سوء رأيه فينا ما يخوفنا منه فاعتزلنا بابه إلى أذربيجان، وقد استفاض ذلك، فلما انتهك منه ما انتهك شخصنا إلى بابه فهجم المنافق بهرام علينا فأجلانا عن المملكة، فسرنا إلى الروم وعدنا إلى ملكنا واستحكم أمرنا فبدأنا بأخذ الثأر ممن قتل أبانا أو شرك في دمه.
وأما ما ذكرت من أمر أبنائنا فإننا وكلنا بكم من يكفكم عن الانتشار فيما لا يعنيكم فتتأذى بكم الرعية والبلاد، وكنا أقمنا لكم النفقات الواسعة وجميع ما تحتاجون إليه، وأما أنت خاصة فإن المنجمين قضوا في مولدك أنك مثرب علينا، وأن يكون ذلك بسببك، وإن ملك الهند كتب إليك كتاباً وأهدى لك هدية، فقرأنا الكتاب فإذا هو يبشرك بالملك بعد ثمان وثلاثين سنة من ملكنا، وقد ختمنا على الكتاب وعلى مولدك وهما عند شيرين، فإن أحببت أن تقرأهما فافعل، فلم يمنعنا ذلك عن برك والإحسان إليك فضلاً عن قتلك.
وأما ما ذكرت عمن خلدناه في السجون، فجوابنا: إننا لم نحبس إلا من وجب عليه القتل أو قطع بعض الأطراف، وقد كان الموكلون بهم والوزراء يأمروننا بقتل من وجب قتله قبل أن يحتالوا لأنفسهم، فكنا بحبنا الاستبقاء وكراهتنا لسفك الدماء نتأنى بهم ونكل أمرهم إلى الله تعالى، فإن أخرجتهم من محبسهم عصيت ربك، ولتجدن غب ذلك.
وأما قولك: إنا جمعنا الأموال، وأنواع الجواهر والأمتعة بأعنف جمع وأشد إلحاح، فاعلم أيها الجاهل أنه إنما يقيم الملك بعد الله تعالى الأموال والجنود، وخاصة ملك فارس الذي قد اكتنفه الأعداء ولا يقدر على كفهم وردعهم عما يريدونه إلا بالجنود والأسلحة والعدد، ولا سبيل إلى ذلك إلا بالمال، وقد كان أسلافنا جمعوا الأموال والسلاح وغير ذلك فأغار المنافق بهرام ومن معه على ذلك إلا اليسير، فلما ارتجعنا ملكنا وأذعن لنا الرعية بالطاعة أرسلنا إلى نواحي بلادنا أصبهبذين وقامروسانين فكفوا الأعداء وأغاروا على بلادهم، ووصل إلينا غنائم بلادهم من أصناف الأموال والأمتعة ما لا يعلمه إلا الله تعالى، وقد بلغنا أنك هممت بتفريق هذه الأموال على رأي الأشرار المستوجبين للقتل، ونحن نعلمك أن هذه الأموال لم تجتمع إلا بعد الكد والتعب والمخاطرة بالنفوس، فلا تفعل ذلك فإنها كهف ملكك وبلادك وقوة على عدوك.
فلما انصرف أستاذ خشنش إلى شيرويه قص عليه جواب أبيه، ثم إن عظماء الفرس عادوا إلى شيرويه فقالوا: إما أن تأمر بقتل أبيك وإما أن نطيعه ونخلعك، فأمر بقتله على كره منه وانتدب لقتله رجالاً ممن وترهم كسرى أبرويز، وكان الذي باشر قتله شاب يقال له مهر هرمز بن مردانشاه من ناحية نيمروذ.
فلما قتل شق شيرويه ثيابه وبكى ولطم وجهه وحملت جنازته وتبعها العظماء وأشراف الناس، فلما دفن أمر شيرويه بقتل مهرهرمز قاتل أبيه. وكان ملكه ثمانياً وثلاثين سنة.
ثم إن شيرويه قتل إخوته، فهلك منهم سبعة عشر أخاً ذوو شجاعة وأدب، بمشورة وزيره فيروز.
وابتلي شيرويه بامراض، ولم يلتذ بشيء من الدنيا، وكان هلاكه بدسكرة الملك، وجزع بعد قتل إخوته جزعاً شديداً، ويقال: إنه لما كان اليوم الثاني من قتل إخوته دخلت عليه بوران وازرميدخت أختاه فأغلظتا له وقالتا: حملك الحرص على الملك الذي لا يتم لك على قتل أبيك وإخوتك. فلما سمع ذلك بكى بكاء شديداً ورمى التاج عن رأسه ولم يزل مهموماً مدنفاً. ويقال: إنه اباد من قدر عليه من أهل بيته. وفشا الطاعون في أيامه فهلك من الفرس أكثرهم، ثم هلك هو. وكان ملكه ثمانية أشهر.
 
از کتاب: کامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com



 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

قال الحسن: «ضحك المؤمن غفلة من قلبه». وقال: «كثرة الضحك تميت القلب». امام حسن بصری رحمه الله فرمودند: «خنده ی (زیاد) مؤمن غفلتی از قلبش است». و فرمود: «خنده ی زیاد قلب را می میراند». الحلية الأولیاء؛ أبي نعيم اصفهانی

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 755
دیروز : 3492
بازدید کل: 10788428

تعداد کل اعضا : 617

تعداد کل مقالات : 11224

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010