Untitled Document
 
 
 
  2020 Oct 27

----

10/03/1442

----

6 آبان 1399

 

تبلیغات

حدیث

 

پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمودند: "أتى الله بعبد من عبيده يوم القيامة، قال: ماذا عملت لي في الدنيا؟ فقال: ما عملت لك يا رب مثقال ذرة في الدنيا أرجوك بها، قالها ثلاث مرات، قال العبد عند آخرها: يا رب، إنك أعطيتني فضل مال، وكنت رجلا أبايع الناس وكان من خلقي الجواز، فكنت أيسر على الموسر، وأنظر المعسر. قال: فيقول الله، عز وجل: أنا أحق من ييسر، ادخل الجنة" (متفق عليه)
«خداوند در روز قيامت بنده اى از بندگانش را مياورد و از او ميپرسد: تو در دنيا چكار كردى؟ او ميگويد: بارخدايا، من در دنيا به اندازه دانه خردلى هم براى تو كار خيرى نكرده ام كه امروزه اميد نجاتم باشد، و سه بار اين جمله را تكرار ميكند، ولى در آخر ميگويد: "اى پروردگار، به من مال زيادى داده بودى و با مردم تجارت ميكردم و رفتارم اين بود كه از آنها گذشت کنم، و بر توانگر آسان بگيرم و تنگدست را مهلت دهم. خداوند عز و جل به او ميگويد: من در آسان گرفتن از تو سزاوارترم، وارد بهشت شو».

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

تاریخ اسلام>ایام عرب>ایام عرب > یوم صفقه و کلاب دوم

شماره مقاله : 10387              تعداد مشاهده : 335             تاریخ افزودن مقاله : 4/5/1390

روز صفقه و كلاب دوم‏


سبب پيشامد روز صفقه اين است كه باذان- نماينده خسرو پرويز پسر هرمز، در يمن، كالاهائى از يمن به دربار او فرستاد.
همينكه كالاهاى مذكور به نطاع- از سرزمين نجد- رسيد، مردان قبيله تميم بر آن حمله بردند و آن را تاراج كردند و آنچه هم كه فرستادگان و سواران خسرو پرويز داشتند، از ايشان گرفتند.
يغمازدگان، كه از هستى ساقط شده بودند، پيش هوذة بن على حنفى حاكم يمامه رفتند و او آنان را تسلى داد و نوازش كرد و جامه‏هاى برازنده‏اى پوشاند.
تا پيش از اين تاريخ، هر وقت خسرو كاروانى از عطريات و پارچه‏ها و ساير كالاهاى گرانبها براى فروش در يمن، مى‏فرستاد، هوذه فرستادگان خسرو پرويز را مجهز مى‏كرد و كسانى را به پاسدارى آنان مى‏گماشت و وسائل ايمنى آنان را فراهم مى‏آورد.
از اين رو، خسرو مى‏خواست او را ببيند و به خاطر كارى كه مى‏كرد پاداش بدهد.
اين بار، وقتى كسانى را كه تميم غارت كرده بود مورد نوازش قرار داد، به او گفتند:
«شاه ايران هميشه از تو ياد مى‏كند و مايل است كه تو به نزد او بروى.» هوذه نيز همراه ايشان روانه ايران گرديد، و همينكه به دربار خسرو پرويز رسيد، خسرو او را گرامى داشت و بنواخت و با او به گفت و گو پرداخت تا پايه و مايه هوش و خرد او را دريابد. و از او زيركى و فراستى ديد كه شاد شد و فرمود كه پول بسيار بدو پاداش دهند و افسرى از افسرهاى وى را بر سرش بگذارند و در هجر نيز اموالى را به عنوان مقررى بدو تخصيص دهند.
هوذه، مردى مسيحى بود و خسرو پرويز دستور داد كه او و مكعبر و لشكريان خسرو پرويز با بنى تميم بجنگند و اين قبيله را كه به كاروان ايران حمله برده بود، گوشمالى دهند.
اين گروه از ايران به راه افتادند تا به هجر رسيدند و در مشقر فرود آمدند.
مكعبر و هوذه ترسيدند از اين كه به سرزمين تميم داخل شوند چون دست يافتن بر آن سرزمين براى ايرانيان دشوار بود زيرا مردم تميم به سختى از آن دفاع مى‏كردند.
از اين رو تدبيرى انديشيدند و مردانى از بنى تميم را بدان جا فرستادند و آنان را به صرف طعام و دريافت خواربار دعوت كردند.
آنان نيز به طمع افتادند و دعوت را پذيرفتند و با شتاب بسيار خود را به مشقر رساندند.
مكعبر آنها را به دسته‏هاى پنج نفرى و ده نفرى و كمتر يا بيشتر تقسيم نمود تا هر دسته را از يك در به درون دژى بفرستد و از در ديگر بيرون كند.
ولى هر كس كه از در داخل مى‏شد، گردنش را مى‏زد.
وقتى مدتى گذشت و ديدند كه همه به درون دژ مى‏روند و هيچ كس از آن بيرون نمى‏آيد، كسانى را فرستادند تا از آنچه مى‏گذرد خبرى به دست آورند.
در نتيجه، مردى از بنى عبس نيروى خود را به كار برد و زنجير دروازه دژ را گسست و در را گشود و چند تن از كسانى را كه پشت در بودند بيرون آورد.
مكعبر دستور داد كه دوباره در را ببندند و هر كس را كه در درون دژ بود بكشند. ولى هوذه چون مسيحى بود و آن روز هم روز عيد فصح بود. از مكعبر درخواست كرد كه يكصد تن از آنان را به وى ببخشد.
مكعبر نيز آنان را جامه پوشاند و آزاد كرد.
اعشى قصيده‏اى گفته است كه در طى آن هوذه را چنين مى‏ستايد:
         بهم يقرب يوم الفصح ضاحية...            يرجو الإله بما اسدى و ما صنعا
پس از آن، روز مشقر مثل گرديد و آن را، به سبب اصفاق دروازه، روز صفقه ناميدند زيرا اصفاق به معنى بستن در است.
روز صفقه هنگامى پيش آمد كه محمد بن عبد الله (ص) به پيغمبرى مبعوث شده بود و در مكه بسر مى‏برد و هنوز به مدينه مهاجرت نفرموده بود.
اما روز كلاب دوم داستانش از اين قرار است كه مردى از بنى قيس بن ثعلبه به سرزمين نجران پاى نهاد و بر قبيله بنى حارث بن كعب وارد شد كه دائى‏هاى وى بودند.
مردم اين قبيله از او پرسيدند كه چه خبرهائى دارد.
او براى ايشان حكايت كرد كه دروازه مشقر بر روى بنى تميم بسته شد و جنگجويان تميم همه از دم شمشير گذشتند و اكنون‏ دارائى و زنان و فرزندانشان همه در خانه‏هاشان بى‏صاحب مانده و به آسانى مى‏توان بر آنها دست يافت.
افراد بنى حارث، از مذحج، و هم پيمانان ايشان از نهد و جرم بن ربان گرد آمدند و لشكرى گران ترتيب دادند كه شمار آن به هشت هزار مى‏رسيد و در روزگار جاهليت، از اين لشكر، و لشكر خسرو در ذو قار و سپاهيان روز جبله، لشكرى انبوه‏تر ديده نشده بود.
اينان براى غارت بنى تميم به راه افتادند ولى كاهنى كه با بنى حارث بود و سلمة بن مغفل نام داشت به پيشگوئى پرداخت و ايشان را از آن كار بر حذر داشت و گفت:
«شما خوشبخت و شادان مى‏رويد و احيانا جنگى مى‏كنيد و به ويرانگرى مى‏پردازيد ولى جز خاك غنيمت ديگرى به دست نمى- آوريد. بنا بر اين دستور مرا پيروى كنيد و از جنگ با تميم چشم بپوشيد.» ولى به سخن او گوش ندادند و به سوى عروه روانه شدند.
مردم تميم همينكه خبر حركت آنان را شنيدند، خردمندان و صاحبنظران قوم را گرد آوردند كه يكى از ايشان اكثم بن صيفى بود و يكصد و نود سال از عمرش مى‏گذشت.
به او گفتند:
«اى ابو جيده، ما رياست را به تو مى‏دهيم تا اين گره دشوار را براى ما بگشايى.» اكثم گفت:
         و ان امرا قد عاش تسعين حجة ...           الى مائة لم يسأم العيش جاهل‏
            مضت مائتان غير عشر وفاؤها ...           و ذلك من عد الليالى قلائل‏
سپس گفت:
«من به رياست نيازى ندارم ولى به شما توصيه مى‏كنم كه حنظلة بن مالك در دهناء فرود آيد، و قبيله سعد بن زيد مناة و رباب هم كه عبارتند از ضبة بن اد، و ثور و عكل و عدى، پسران عبد مناة بن اد، در كلاب اردو بزنند. بدين ترتيب هر كدام از اين دو راه را كه مهاجمان بگيرند، يكى مى‏تواند به كمك ديگرى بشتابد و از او دفاع كند.» آنگاه به سخنان خود ادامه داد و گفت:
«اندرزهاى مرا خوب به ذهن بسپاريد و زنان را در صفوف خود در نياوريد زيرا رهائى مرد در كناره‏گيرى از زن است. با فرماندهان خود مخالفت نورزيد و در جنگ از فرياد و هياهوى بسيار بپرهيزيد چون اين نشانه ناتوانى و شكست است و مرد زبون مى‏شود. بدترين بى‏خردى، گناهكارى و بهترين زيركى پرهيزگارى است. همه با يك ديگر همراى و يگانه باشيد زيرا يگانگى است كه اجتماع را حفظ مى‏كند و از اختلاف دورى جوئيد زيرا كسانى كه با هم اختلاف دارند اتحاد نخواهند يافت و كارى از پيش نخواهند برد. نه درنگ كنيد و نه شتاب ورزيد چون، در ميان اين دو، آنچه به دور انديشى نزديك‏تر است، ثبات و استوارى است و چه بسا كه در نتيجه شتابزدگى فرصت از دست مى‏رود. در برابر برادرانى كه بلندپايه‏تر از شما هستند فروتنى كنيد. پوست پلنگان را بپوشيد و به جنگ برويد. شتران و بار و بنه خود را شبانه حركت دهيد چون بسيارى از دردسرها را مى‏توان در پرده شب پوشاند. پايدارى برتر از نيرومندى است. و گواراترين پيروزى، بسيارى اسيران و بهترين غنيمت. مال است. در جنگ از مرگ نترسيد زيرا مرگ در پشت سر شماست و در جنگ، علاقه به زنده ماندن، مايه لغزش مى‏شود. بهترين فرماندهان شما نيز نعمان بن مالك بن حارث بن‏ جساس است كه از خاندان بنى تميم بن عبد مناة بن اد مى‏باشد.» اندرزهاى وى را پذيرفتند و به سفارش او عمرو بن حنظله و و كسان او در دهناء فرود آمدند و سعد و رباب نيز در كلاب اردو زدند.
ديرى نگذشت كه مذحج و افراد قضاعه روانه كلاب شدند و سعد و رباب از حركت ايشان آگاهى يافتند.
همينكه مذحج نزديك شد، شميت بن زنباع يربوعى به آنان هشدار داد و شتر خود را سوار شد و پيش سعد رفت و فرياد زد:
«اى فرزندان تميم، به هوش باشيد كه بامدادى سخت در پيش است.» به شنيدن اين فرياد همه از جا جستند و در همين هنگام مذحج فرا رسيد و به شتران آنها دست يافت و به رجزخوانى پرداخت و گفت:
         فى كل عام نعم ننتابه...            على الكلاب غيبت اصحابه‏
            يسقط فى آثاره غلابه‏
ولى به زودى قيس بن عاصم منقرى و نعمان بن جساس و مالك بن منتفق پيشاپيش جنگاوران فرا رسيدند در حاليكه قيس بدو پاسخ مى‏داد و مى‏گفت:
         عما قليل تلتحق اربابه...            مثل النجوم حسرا سحابه‏
            ليمنعن النعم اغتصابه ...           سعد و فرسان الوغى اربابه‏
بعد قيس بر آنان حمله برد در حاليكه مى‏گفت:
         فى كل عام نعم تحوونه ...           يلقحه قوم و تنتجونه‏
            اربابه نوكى فلا يحمونه ...           و لا يلاقون طعانا دونه‏
            انعم الابناء تحسبونه ...           هيهات هيهات لما ترجونه‏
در سراسر آن روز با هم سخت جنگيدند و يزيد بن شداد بن قنان حارثى به نعمان بن مالك بن جساس حمله برد و او را با تير زد و كشت.
پس از كشته شدن او قيس بن عاصم فرماندهى را عهده‏دار گرديد و جنگ را همچنان ادامه دادند تا پرده شب در ميانه فرود افتاد و شب دست از جنگ كشيدند در حاليكه مراقب يك ديگر بودند.
همينكه صبح شد، نبرد را آغاز كردند و قيس بن عاصم و مذحج سوار شدند و به ميدان تاختند و به نبردى خونين‏تر از روز نخست پرداختند.
از مذحج نخستين كسى كه گريخت مدرج الرياح بود كه عامر بن مجون بن عبد الله جرمى نام داشت. و پرچمدار بود و پرچم را انداخت و فرار كرد.
مردى از بنى سعد به دنبال او تاخت و شتر او را پى بريد. او هم فرود آمد و پياده شروع به دويدن كرد.
در اين هنگام قيس بن عاصم فرياد زد:
«اى آل تميم به سواران بپردازيد و به لشكر پياده كارى نداشته باشيد زيرا اينان به هر حال در چنگ شما خواهند بود.» آنگاه به اسير گرفتن پرداخت. و عبد يغوث بن حارث بن وقاص حارثى رئيس مذحج به اسارت در آمد و او را به انتقام خون نعمان بن مالك بن جساس كشتند.
عبد يغوث شاعر بود. از اين رو، پيش از كشتن وى زبانش را بستند تا آنان را هجو نكند. ولى او به ايشان اشاره كرد كه زبانش را بگشايند و هجوشان نخواهد كرد.
وقتى دهانش را گشودند اين شعر را گفت:
         الا لا تلومانى، كفى اللوم مابيا ...           فما لكما فى اللوم نفع و لا ليا
            الم تعلما ان الملامة نفعها ...           قليل و ما لومى اخا من شماليا
            فيا راكبا اما عرضت فبلغن...            نداماى من نجران الا تلاقيا
         ابا كرب و الايهمين كليهما ...           و قيسا با على حضرموت اليمانيا
            اقول و قد شدوا لسانى بنسعة: ...            معاشر تيم اطلقوا من لسانيا
            كأنى لم اركب جوادا و لم أقل ...           لخيلى كرى كرة من ورائيا
            و لم اسبا الزق الروى و لم اقل...            لا يسار صدق عظموا ضوء ناريا
            و قد علمت عرسى مليكه أننى ...           انا الليث معدوا عليه و عاديا
            لحى الله قوما بالكلاب شهدتهم ...           صميمهم و التابعين المواليا
            و لو شئت نجتنى من القوم شطبة ...           ترى خلفها الكمت العتاق تواليا
            و كنت اذا ما الخيل شمصها القنا ...           لبيقا بتصريف القناة بنانيا
            فيا عاص فك القيد عنى فاننى...            صبور على مرا الحوادث ناكيا
            فان تقتلونى تقتلوا بي سيدا ...           و ان تطلقونى تحربونى ماليا
در شعر بالا، بيت سوم، ابو كرب، ابو كرب بشر بن علقمة بن حارث، و الايهمان، يعنى دو ايهم (به معنى دو مرد شجاع) اسود بن علقمة بن حارث و عبد المسيح بن ابيض، و قيس هم قيس بن معدى كرب است.
برخى پنداشته‏اند كه قيس گفته است:
«اگر مرا صاحب اختيار مى‏كردند، تمام دارائى خود را سربها مى‏دادم و يغوث را باز مى‏خريدم.» ولى سربها براى يغوث پذيرفته نشد و او را كشتند.
*

متن عربی:


يوم الصفقية والكلاب الثاني
أما يوم الصفقة وسببه فإن باذان، نائب كسرى أبرويز بن هرمز باليمن، أرسل إليه حملاً من اليمن. فلما بلغ الحمل إلى نطاع من أرض نجد أغارت تميم عليه وانتهبوه وسلبوا رسل كسرى وأساورته. فقدموا على هوذة بن علي الحنفي صاحب اليمامة مسلوبين، فأحسن إليهم وكساهم. وقد كان قبل هذا إذا أرسل كسرى لطيمة تباع باليمن يجهز رسله ويخفرهم ويحسن جوارهم، وكان كسرى يشتهي أن يراه ليجازيه على فعله. فلما أحسن أخيراً إلى هؤلاء الرسل الذين أخذتهم تميم قالوا له: إن الملك لا يزال يذكرك ويؤثر أن تقدم عليه، فسار معهم إليه. فلما قدم عليه أكرمه وأحسن إليه وجعل يحادثه لينظر عقله، فرأى ما سره، فأمر له بمال كثير، وتوجه بتاج من تيجانه وأقطعه أموالاً بهجر.
وكان هوذة نصرانياً، وأمره كسرى أن يغزوه هو والمكعبر مع عساكر كسرى بني تميم، فساروا إلى هجر ونزلوا بالمشقر. وخاف المكعبر وهوذة أن يدخلا بلاد تميم لأنها لا تحتملها العجم وأهلها بها ممتنعون، فبعثا رجالاً من بني تميم يدعونهم إلى الميرة، وكانت شديدة، فأقبلوا على كل صعب وذلول، فجعل المكعبر يدخلهم الحصن خمسة خمسة وعشرة عشرة وأقل وأكثر، يدخلهم من باب على أنه يخرجهم من آخر، فكل من دخل ضرب عنقه. فلما طال ذلك عليهم ورأوا أن الناس يدخلون ولا يخرجون بعثوا رجالاً يستعلمون الخبر، فشد رجل من عبس فضرب السلسلة فقطعها وخرج من كان بالباب. فأمر المكعبر بغلق الباب وقتل كل من كان بالمدينة، وكان يوم الفصح، فاستوهب هوذة منه مائة رجل فكساهم وأطلقهم يوم الفصح. فقال الأعشى من قصيدة يمدح هوذة:
بهم يقرّب يوم الفصح ضاحيةً ... يرجو الإله بما أسدى وما صنعا
فصار يوم المشقر مثلاً، وهو يوم الصفقة لإصفاق الباب، وهو إغلاقه. وكان يوم الصفقة وقد بعث النبي، صلى الله عليه وسلم، وهو بمكة بعد لم يهاجر.
وأما يوم الكلاب الثاني فإن رجلاً من بني قيس بن ثعلبة قدم أرض نجران على بني الحارث بن كعب، وهم أخواله، فسألوه عن الناس خلفه فحدثهم أنه أصفق على بني تميم باب المشقر وقتلت المقاتلة وبقيت أموالهم وذراريهم في مساكنهم لا مانع لها. فاجتمعت بنو الحارث من مذحج، وأحلافها من نهد وجرم بن ربان، فاجتمعوا في عسكر عظيم بلغوا ثمانية آلاف، ولا يعلم في الجاهلية جيش أكثر منه ومن جيش كسرى بذي قار ومن يوم جبلة، وساروا يريدون بني تميم، فحذرهم كاهن كان مع بني الحارث واسمه سلمة بن المغفل وقال: إنكم تسيرون أعياناً، وتغزون أحياناً، سعداً ورياناً، وتردون مياهها جياباً، فتلقون عليها ضراباً، وتكون غنيمتكم تراباً، فأطيعوا أمري ولا تغزوا تميماً. فعصوه وساروا إلى عروة، فبلغ الخبر تميماً فاجتمع ذوو الرأي منهم إلى أكثر بن صيفي، وله يومئذ مائة وتسعون سنة، فقالوا له: يا أبا جيدة حقق هذا الأمر فإنا قد رضيناك رئيساً. فقال لهم:
وإنّ امرأ قد عاش تسعين حجّةً ... إلى مائة لم يسأل العيش جاهل
مضت مائتان غير عشرٍ وفاؤها ... وذلك من عدّ اليالي قلائل
ثم قال لهم: لا حاجة لي في الرياسة ولكني أشير عليكم لينزل حنظلة ابن مالك بالدهناء، ولينزل سعد بن زيد مناة والرباب وهم ضبة بن أد وثور وعكل وعدي بنو عبد مناة بن أد الكلاب، فأي الطريقين أخذ القوم كفى أحدهما صاحبه، ثم قال لهم: احفظوا وصيتي لا تحضروا النساء الصفوف فإن نجاة اللئيم في نفسه ترك الحريم، وأقلوا الخلاف على أمرائكم، ودعوا كثرة الصياح في الحرب فإنه من الفشل، والمرء يعجز لا محالة، فإن أحمق الحمق الفجور، وأكيس الكيس التقى، كونوا جميعاً في الرأي، فإن الجميع معزز للجميع، وإياكم والخلاف فإنه لا جماعة لمن اختلف، ولا تلبثوا ولا تسرعوا فإن أحزم الفريقين الركين، ورب عجلة تهب ريثاً، وإذا عز أخوك فهن البسوا جلود النمور وابرزوا للحرب، وادرعوا الليل واتخذوه جملاً، فإن الليل أخفى للويل، والثبات أفضل من القوة وأهنأ الظفر كثرة الأسرى، وخير الغنيمة المال، ولا ترهبوا الموت عند الحرب، فإن الموت من ورائكم، وحب الحياة لدى الحرب زللٌ، ومن خير أمرائكم النعمان بن مالك بن حارث بن جساس، وهو من بني تميم ابن عبد مناة بن أد. فقبلوا مشورته، النعمان بن مالك بن حارث بن جساس، وهو من بني تميم ابن عبد مناة بن أد. فقبلوا مشورته، ونزلت عمرو بن حنظلة الدهناء، ونزلت سعد والرباب الكلاب، وأقبلت مذحج ومن معها من قضاعة فقصدوا الكلاب، وبلغ سعداً والرباب الخبر. فلما دنت مذحج نذرهم شميت ابن زنباع اليربوعي فركب جمله وقصد سعداً ونادى: يا آل تميم يا صباحاه ! فثار الناس، وانتهت مذحج إلى النعم فانتهبها الناس، وراجزهم يقول:
في كلّ عام نغمٌ ننتابه ... على الكلاب غيّبت أصحابه
يسقط في ... آثاره غلاّبه
فلحق قيس بن عاصم المنقري والنعمان بن جساس ومالك بن المنتفق في سرعان الناس، فأجابه قيس يقول.
عمّا قليل تلتحق أربابه ... مثل النجوم حسّراً سحابه
ليمنعنّ النّعم اغتصابه ... سعدٌ وفرسان الوفى أربابه
ثم حمل عليهم قيس وهو يقول:
في كلّ عام نعمٌ تحوونه ... يلقحه قومٌ وتنتجونه
أربابه نوكى فلا يحمونه ... ولا يلاقون طعاناً دونه
أنعم الأبناء تحسبونه ... هيهات هيهات لما ترجونه
فاقتتل القوم قتالاً شديداً يومهم أجمع. فحمل يزيد بن شداد بن قنان الحارثي على النعمان بن مالك بن جساس فرماه بسهم فقتله، وصارت الرياسة لقيس بن عاصم، واقتتلوا حتى حجر بينهم الليل، وباتوا يتحارسون. فلما أصبحوا غدوا على القتال، وركب قيس بن عاصم وركبت مذحج واقتتلوا أشد من القتال الأول، فكان أول من انهزم من مذحج مدرج الرياح. وهو عامر بن المجون بن عبد الله الجرمي، وكان صاحب لوائهم، فألقى اللواء وهرب، فلحقه رجل من بني سعد فعقر به دابته، فنزل يهرب ماشياً، ونادى قيس بن عاصم: يا آل تميم عليكم الفرسان ودعوا الرجالة فإنها لكم، وجعل يلتقط الأسرى، وأسر عبد يغوث بن الحارث بن وقاص الحارثي رئيس مذحج فقتل بالنعمان بن مالك بن جساس، وكان عبد يغوث شاعراً، فشدوا لسانه قبل قتله لئلا يهجوهم، فأشار إليهم ليحلوا لسانه ولا يهجوهم، فحلوه، فقال شعراً:
ألا لا تلوماني، كفى اللوم ما بيا ... فما لكما في اللوم نفعٌ ولا ليا
ألم تعلما أنّ الملامة نفعها ... قليلٌ وما لومي أخاً من شماليا
فيا راكباً إمّا عرضت فبلّغن ... نداماي من نجران ألاّ تلاقيا
أبا كرب والأيهمين كليهما ... وقيساً بأعلى حضرموت اليمانيا
أقول وقد شدّوا لساني بنسعةٍ: ... معاشر ثيم أطلقوا من لسانيا
كأنّي لم أركب جواداً ولم أقل ... لخيلي كرّي كرّةً من ورائيا
ولم أسبإ الزقّ الرّويّ ولم أقل ... لأيسار صدقٍ عظّموا ضوء ناريا
وقد علمت عرسي مليكة أنّني ... أنا الليث معدوّاً عليه وعاديا
لحى الله قوماً بالكلاب شهدتهم ... صميمهم والتابعين المواليا
ولو شئت نجّتني من القوم شطبةٌ ... ترى خلفها الكمت العتاق تواليا
وكنت إذا ما الخيل شمّصها القنا ... لبيقاً بتصريف القناة بنانيا
فيا عاص فكّ القيد عنّي فإنّني ... صبورٌ على مرّ الحوادث ناكيا
فإن تقتلوني تقتلوا بي سيّداً ... وإن تطلقوني تحربوني ماليا
أبو كرب بشر بن علقمة بن الحارث، والأيهمان الأسود بن علقمة بن الحارث، والعاقب وهو عبد المسيح بن الأبيض، وقيس بن معدي كرب، فزعموا أن قيساً قال: لو جعلني أول القوم لافتديته بكل ما أملك. ثم قتل ولم يقبل له فدية.
ربان بالراء والباء الموحدة.

از کتاب: کامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.
 
مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com





 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

قالت عائشة رضي الله عنها: «طوبى لمن وجد في صحيفته استغفاراً كثيراً» . عایشه رضی الله عنها فرمود: «خوشا بحال آنکسی که در صحیفه اعمال او استغفار زیادی ثبت شده است».

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 1452
دیروز : 6572
بازدید کل: 6574818

تعداد کل اعضا : 608

تعداد کل مقالات : 11123

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010