Untitled Document
 
 
 
  2021 Apr 10

----

27/08/1442

----

21 فروردين 1400

 

تبلیغات

حدیث

 

پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمودند: "إيَّاكُمْ وَالدُّخُولَ عَلَى النِّسَاءِ"، فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الأنْصَارِ أفَرأيْتَ الْحمْو؟ قال: « الْحمْوُ المَوْت" (متفقٌ عليه)
يعنى: "از وارد شدن بر زنان بپرهيزيد"، مردي از انصار گفت: نزديکان شوهر چطور؟ پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمود: "نزديکان شوهر مرگ است" (يعنى بسيار خطرناك است).

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

تاریخ اسلام>ایام عرب>ایام عرب > ایام انصار که قبیله های اوس و خزرج هستند

شماره مقاله : 10407              تعداد مشاهده : 535             تاریخ افزودن مقاله : 5/5/1390


روزهاى انصار كه قبيله هاى اوس و خزرج هستند و آنچه در ميانشان رخ داده است‏

انصار لقب دو قبيله اوس و خزرج است.
اوس و خزرج دو پسر حارثة بن ثعلبة العنقاء بن عمرو مزيقياء بن عامر ماء السماء بن حارثة الغطريف بن امرؤ القيس البطريق بن ثعلبة بن مازن بن ازد بن غوث بن نبت بن مالك بن زيد بن كهلان بن سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان بودند.
پيغمبر خدا، صلّى الله عليه و سلم، هنگامى كه به مدينه مهاجرت فرمود و اوس و خزرج به پاسدارى و يارى او پرداختند، اين دو را به لقب «انصار» ملقب ساخت.
مادر اوس و خزرج، قيله، دختر كاهل بن عذرة بن سعد بود.
از اين رو، آن دو را پسران قيله می خوانند.
ثعلبه، جد اوس خزرج، را به سبب گردن درازى كه داشت ثعلبة العنقاء لقب داده بودند زيرا «عنقاء» به معنى «دراز گردن» است.
جد بزرگ ايشان، عمرو، را نيز از آن رو عمرو مزيقياء می خواندند كه هر روز يكى از جامه هاى خود را پاره می كرد تا هيچ كس ديگرى آن را نپوشد.
عامر نيز به سبب گشاده دستى و بخششى كه داشت به ماء السماء ملقب شده بود چون دستش همانند ابرى بود كه باران جود و كرم از آن می باريد. برخى نيز گفته‏اند به سبب شرف و بزرگوارى او، اين لقب را به وى داده بودند.
امرؤ القيس نيز از آن جهت «بطريق» لقب يافته بود كه نخستين كسى بود كه اسرائيليان عرب، پس از بلقيس، از او يارى خواستند و رحبعم بن سليمان بن داود (ع) او را به پايه بطريقى رساند و از آن پس «بطريق» خوانده شد.
خانه هاى قبائل ازد در مأرب، از سرزمين يمن، قرار داشت تا هنگامى كه پيشگويان عمرو بن عامر مزيقياء را خبر دادند كه چون آنان به پيغمبران خدا ايمان نياورده و ايشان را دروغگو انگاشته‏اند، به كيفر اين گناه، به زودى سيل عرم شهرشان را ويران و بيشتر مردم شهر را غرق خواهد كرد.
عمرو كه اين پيشگوئى را شنيد، هر چه داشت فروخت و با پيروان خويش از مأرب كوچ كرد.
از آن پس در شهرها پراكنده شدند و هر گروهى ناحيه‏اى را برگزيد. خزاعه در حجاز و غسان در شام ماندگار شد.
ثعلبة بن عمرو بن عامر و همراهانش، ضمن كوچ، به مدينه گذشتند كه در آن زمان يثرب ناميده می شد.
اوس و خزرج، دو پسر حارثه، با همراهان و خويشان خود در آن شهر ماندند.
يثرب داراى قريه ها و بازارهائى بود و قبائلى از يهود، از بنى اسرائيل و غيره، مانند قريظه و نضير و بنو قينقاع و بنو ماسله و زعوراء و ديگران در آن جا سكونت داشتند و دژهائى ساخته بودند كه هر گاه خطرى تهديدشان می كرد بدانها پناهنده می شدند.
خانواده هاى اوس و خزرج نيز در آن شهر فرود آمدند و براى خود خانه ها و دژهائى ساختند. ولى برترى و فرمانروائى با يهود بود تا هنگامى كه فطيون روى كار آمد و ميان او و مالك بن عجلان واقعه‏اى روى داد كه ما به خواست خداى بزرگ به ذكر آن می پردازيم.
پس از آن واقعه، پيروزى نصيب اوس و خزرج شد و آنان همچنان با پيروزى و همدستى و يگانگى می زيستند تا جنگ سمير پيش آمد به گونه‏اى كه ما- چنان كه خداى بزرگ بخواهد- در جاى خود شرح خواهيم داد.
 
سخن درباره چيرگى انصار بر مدينه و سستى كار يهود در آن شهر و كشته شدن فطيون‏
پيش از اين گفتيم كه وقتى انصار در مدينه فرود آمدند، يهوديان بر آن شهر تسلط داشتند و اين چيرگى و برترى، همچنان از آن ايشان بود تا هنگامى كه فطيون يهودى بر آنان فرمانروائى يافت.
فطيون- كه اصلا اسرائيلى و از بنى ثعلبه بود مردى بدخوى و نابكار و هرزه به شمار می رفت.
يهوديانى كه از او پيروى می كردند بدين حكم او تن در داده بودند كه هيچ كس حق زناشوئى ندارد مگر اين كه نخست، قبل از زفاف، زن خود را به بستر فطيون بفرستد.
اوس و خزرج نيز ناچار بودند كه از اين قرار ننگين پيروى كنند تا وقتى كه يكى از خواهران مالك بن عجلان سالمى خزرجى زناشوئى كرد و در شب عروسى، از بزم بيرون رفت در حاليكه برادرش نيز همراهش بود.
چون ساق پاهاى او بيرون بود، برادرش بدو خرده گرفت، و گفت:
«اين وضع خيلى بد است.» خواهرش جواب داد:
«آن كه شوهر من است، مرا به وضعى بدتر از اين می خواهد زيرا رضا داده است كه من قبلا با كسى غير از او همبستر شوم.» بعد كه دوباره به بزم عروسى برگشت، برادرش خود را بدو رساند و گفت:
«خبر دارى كه من چه می خواهم بكنم؟» گفت:
«چه می خواهى بكنى؟» جواب داد:
«می خواهم با زنانى كه همراه تو پيش فطيون می آيند، من نيز داخل اطاق شوم و همينكه زنان بيرون رفتند و فطيون وارد شد و خواست با تو نزديكى كند، او را بكشم.» خواهرش گفت:
«همين كار را بكن.» هنگامى كه زنان می خواستند خواهرش را پيش فطيون ببرند، او نيز در جامه زنانه همراهشان رفت و شمشيرى هم با خود برد و همينكه زنان خواهرش را به سراى فطيون رساندند و برگشتند و فطيون به خواهرش نزديك شد، او را كشت و گريخت.
يكى از آنان درين باره گفته است:
         هل كان للفطيون عقر نسائكم ...           حكم النصيب فبئس حكم الحاكم‏
            حتى حباه مالك بمرشة ...           حمراء تضحك عن نجيع قاتم‏
مالك بن عجلان، پس از كشتن فطيون، گريزان از مدينه‏ بيرون رفت تا به شام رسيد و به پادشاهى از پادشاهان غسان پناهنده گرديد كه ابو جبيله خوانده می شد و نامش عبيد بن سالم بن مالك بن سالم بود و يكى از بنى غضب بن جشم بن خزرج به شمار می رفت و تازه در ميان كسان خود به پادشاهى و بزرگى رسيده بود.
و نيز گفته شده است كه او پادشاه نبود بلكه در نزد پادشاه غسان پايه‏اى بلند داشت. و اين درست است زيرا پادشاهى بدين نام در ميان پادشاهان غسان شناخته نشده است. او همچنين، به گونه‏اى كه ياد شد، از خزرج بود.
هنگامى كه مالك بدو رسيد، از بيدادگرى و سياهكارى فطيون شكايت آغاز كرد و بدو خبر داد كه فطيون را كشته و ديگر نمی تواند كه بدان شهر باز گردد.
ابو جبيله كه اين سخنان شنيد با خداى خود عهد كرد كه تا وقتى كه يهود را به خوارى ننشانده و اوس و خزرج را به بزرگى و سر فرازى نرسانده، به هيچ زيب و زيورى دست نزند و از هيچ زنى كام نگيرد.
آنگاه با گروهى انبوه از شام به راه افتاد و چنين وانمود كرد كه می خواهد بر يمن بتازد، تا اين كه به مدينه رسيد و در ذو حرض (به ضم حاء و راء) فرود آمد و اوس و خزرج را از قصد خويش آگاه ساخت.
بعد بزرگان يهود را به نزد خود فرا خواند و وانمود كرد كه می خواهد آنان را بنوازد. ايشان هم با همراهان و چاكران و ويژگان خود به راه افتادند و همينكه به سراى ابو جبيله رسيدند ابو جبيله دستور داد كه يك يك بر او وارد شوند.
سپس هر كس را كه وارد شد گردن زد و بدين تدبير همه را كشت.
پس از نابودى سران يهود، اوس و خزرج گرمی ترين مردم مدينه به شمار آمدند و در بهره بردارى از نخلستان‏ها و خانه ها با يهوديان شريك و سهيم شدند.
رمق بن زيد خزرجى در چكامه‏اى ابو جبيله را ستوده، كه اين چند شعر از آن جمله است:
         و ابو جبيلة خير من ...           يمشى و أوفاهم يمينا
            و أبرهم برا و أع ...           ملهم بهدى الصالحينا
            ابقت لنا الايام و ال ...           حرب المهمة تعترينا
            و ابو جبيلة خير من ...           يمشى و أوفاهم يمينا
ابو جبيله كه اين چكامه را شنيد گفت: «عسلى پاكيزه بود در ظرفى بد!» و اين سخن را از آن رو گفت كه رمق مردى لاغر و كوچك اندام بود.
رمق پاسخ داد:
«بزرگى مرد به دو عضو اوست كه از همه كوچك‏تر است:
دل او و زبان او.» ابو جبيله سپس به شام بازگشت.
 
جنگ سيمر
انصار، همچنان با يك ديگر اتفاق و اجتماع داشتند تا اينكه نخستين اختلاف ميانشان روى داد و جنگى در گرفت كه معروف است به جنگ سمير (به ضم سين و فتح ميم و سكون ياء) سبب آن اين بود كه مردى از بنى ثعلبه، از خاندان سعد بن ذبيان، كه كعب بن عجلان خوانده می شد به سراى مالك بن عجلان سالمى فرود آمد و با او هم پيمان و همخانه گرديد.
كعب يك روز به بازار بنى قينقاع رفت و در آن جا مردى را ديد از قبيله غطفان كه اسبى داشت و می گفت:
«اين اسب به كسى می رسد كه گرمی ترين مرد يثرب باشد.» يكى از كسانى كه سخن او را شنيد، گفت:
«به فلان شخص می رسد.» ديگر گفت:
«به احيحة بن جلاح اوسى می رسد.» سومى گفت:
«فلان، پسر فلان مرد يهودى بر همه اهل اين شهر برترى دارد.» سرانجام آن مرد غطفانى اسب را به مالك بن عجلان فروخت.
كعب كه چنين ديد، فرياد زد:
«نگفتم به شما كه هم پيمان من، مالك، از همه شما برتر است؟» يكى از مردان اوس، كه از خاندان بنى عمرو بن عوف بود و سمير خوانده می شد، از حرف كعب به خشم آمد و او را دشنام داد.
ولى به زودى از هم جدا شدند.
مدتى بعد، يك روز كعب به بازارى رفت كه در قباء (به ضم قاف) داشتند.
سمير نيز در پى او روان شد و او را همچنان دنبال كرد تا هنگامى كه بازار خلوت شد و او را كشت.
مالك بن عجلان، همينكه از كشته شدن كعب آگاه گرديد، براى بنى عمرو بن عوف پيام فرستاد و قاتل او را خواست.
ولى آنان پاسخ دادند:
«ما نمی دانيم چه كسى او را كشته است.» درين باره پيك و پيام‏هائى ميانشان رد و بدل گرديد. مالك سمير را می خواست و آنان نيز آدمكشى وى را انكار می كردند.
بعد حاضر شدند كه خونبهاى مقتول را بپردازند و مالك هم اين پيشنهاد را پذيرفت.
در ميان ايشان رسم بود كه خونبهاى هم پيمان نصف خونبهاى خويشاوند پرداخته می شد.
ولى مالك از پذيرفتن نصف خونبها خوددارى كرد و خونبهاى كامل می خواست.
آنان از پرداخت چنين مبلغى سرباز زدند و گفتند:
«ما خونبهاى هم پيمان را می پردازيم كه نصفه بايد پرداخت شود.» در اين باره هر دو طرف سر سختى و پافشارى كردند تا كارشان‏ به جنگ كشيد و با هم در افتادند و پيكارى سخت كردند و پراكنده شدند.
ولى ساير خاندان‏هاى انصار نيز دخالت كردند و آتش فتنه را دامن زدند تا يك بار ديگر دو گروه متخاصم با هم روبرو شدند و جنگيدند تا شب شد و تاريكى شب در ميانه حائل گرديد.
در آن روز، پيروزى با اوس بود.
وقتى دو طرف از هم جدا شدند، افراد اوس براى مالك پيام فرستادند و او را به داورى فراخواندند و پيشنهاد كردند كه منذر بن حرام نجارى خزرجى، جد حسان بن ثابت بن منذر، در ميانشان داورى كند.
مالك اين پيشنهاد را پذيرفت.
بنا بر اين پيش منذر رفتند و منذر حكم كرد كه براى كعب، هم پيمان مالك، استثنائا به اندازه خونبهاى خويشاوند بپردازند، بعد باز به همان روش قديم برگردند.
ناچار بدين داورى گردن نهادند و خونبها را پرداختند ولى دشمنى و كينه‏اى كه نسبت به هم پيدا كرده بودند، همچنان در ميانشان باقى ماند.
 
سخن درباره جنگ كعب بن عمرو مازنى‏
اين جنگ در ميان بنى جحجبا، از اوس، و بنى مازن بن نجار، از خزرج، در گرفت.
سبب بروز اين جنگ آن بود كه كعب بن عمرو مازنى با زنى از قبيله بنى سالم زناشوئى كرد ولى با اين قبيله اختلاف داشت.
بدين جهت احيحة بن جلاح، بزرگ قبيله بنى جحجبا گروهى را فرستاد كه مواظب وى بودند و در نخستين فرصت كه بر او دست يافتند، او را كشتند.
عاصم بن عمرو، برادر مقتول، همينكه خبر كشته شدن برادر خود را شنيد، كسان خود را گرد آورد و آماده كارزار شد و براى بنى جحجبا پيام فرستاد و به ايشان اعلان جنگ داد.
در نتيجه، دو گروه متخاصم در رحابه با هم روبرو شدند و پيكارى سخت كردند.
سرانجام بنى جحجبا و يارانش شكست خوردند و احيحه نيز با ايشان گريخت ولى عاصم بن عمرو در تعقيب او تاخت و هنگامى به وى رسيد كه او به درون دژ خود رفته بود.
عاصم تيرى به سوى او انداخت كه به دروازه دژ خورد و او جان بدر برد ولى عاصم به يكى از برادران وى حمله برد و او را كشت.
پس از آن جنگ چند شب درنگ كردند و احيحه شنيد كه عاصم درين مدت می كوشد تا فرصتى بيابد و او را غافلگير كند و بكشد.
از اين رو، احيحه گفت:
         نبئت انك جئت تس ...           رى بين دارى و القبابه‏
            فلقد وجدت بجانب ال ...           ضحيان شبانا مهابه‏
            فتيان حرب فى الحدي ...           د و شامرين كاسد غابه‏
            هم نكبوك عن الطري...            ق فبت تركب كل لابه‏
            أ عصيم لا تجزع فا ...           ن الحرب ليست بالدعابه‏
            فانا الذى صبحتكم ...           بالقوم اذ دخلوا الرحابه‏
            و قتلت كعبا قبلها ...           و علوت بالسيف الذؤابه‏
عاصم در پاسخ وى گفت:
         ابلغ احيحة ان عرض...            ت بداره عنى جوابه‏
            و انا الذى اعجلته ...           عن مقعد الهى كلابه‏
            و رميته سهما فأخ ...           طأه و اغلق ثم بابه‏
و چند شعر ديگر.
بعد احيحه ياران خود را گرد آورد و قرار گذاشت كه بر بنى نجار شبيخون بزند.
سلمى، دختر عمرو بن زيد نجارى، در پيش او بود. اين خانم همان كسى است كه مادر عبد المطلب، نياى پيامبر، صلى الله عليه و سلم، است.
سلمى، بدين كار راضى نبود و همينكه شب فرا رسيد، احيحه كه مدتى بيدارى كشيده بود به خواب رفت. سلمى فرصت را غنيمت‏ شمرد و پيش بنى نجار رفت و آنان را از موضوع آگاه ساخت و بازگشت.
مردان قبيله نجار به شنيدن اين خبر به حال آماده باش در- آمدند و نزديك سپيده دم كه احيحه و همدستانش حمله را آغاز كردند، آنان كه سراپا مسلح شده بودند، با دشمن روبرو گرديدند و جنگ كوتاهى ميانشان در گرفت و احيحه كه ديد نتوانسته بنى نجار را غافلگير كند، عقب نشست.
بعد شنيد كه سلمى، بنى نجار را از نقشه آن شبيخون ناگهانى آگاه ساخته بوده است. از اين رو، به خشم آمد و چنان او را زد كه دستش شكست. بعد او را طلاق داد و اشعارى ساخت كه اين چند بيت از آن جمله است.
         لعمر ابيك ما يغنى مكانى...            من الحلفاء آكلة غفول‏
            تؤوم لا تقلص مشمعلا...            مع الفتيان مضجعه ثقيل‏
            تنزع للجليلة حيث كانت ...           كما يعتاد لقحته الفصيل‏
            و قد اعددت للحدثان حصنا ...           لو أن المرء ينفعه العقول‏
            جلاه القين ثمت لم تخنه...            مضاربه و لاطته فلول‏
            فهل من كاهن آوى اليه ...           اذا ما حان من آل نزول‏
            يراهننى و يرهننى بنيه...           و ارهنه بنى بما اقول‏
            فما يدرى الفقير متى غناه ...          و ما يدرى الغنى متى يعيل‏
            و ما تدرى و ان اجمعت امرا ...           باى الارض يدركك المقيل‏
            و ما تدرى و ان انتجت سقبا  ...          لغيرك ام يكون لك الفصيل‏
            و ما ان اخوة كبروا و طابوا ...            لباقية، و امهم هبول‏
            ستثكل او يفارقها بنوها  ...          بموت او يجى‏ء لهم قتول‏
 
سخن درباره جنگ در ميان عمرو بن عوف و بنى حارث كه روز سراره است‏
در ميان بنى عمرو بن عوف، كه از قبيله اوس بود، و بنى حارث، كه از خزرج بود، جنگى خونين در گرفت.
سبب بروز اين جنگ آن بود كه مردى از بنى حارث، مردى از بنى عمرو را كشت.
مردان عمرو در صدد خونخواهى بر آمدند و قاتل او را غافلگير كردند و كشتند.
افراد خانواده قاتل، وقتى كه پى‏بردند او چطور كشته شده، خود را براى جنگ آماده كردند و براى بنى عمرو بن عوف پيام فرستادند و آنان را به پيكار فراخواندند.
در نتيجه، دو طرف در السراره با هم روبرو شدند.
حضير بن سماك پدر اسيد بن حضير بر قبيله اوس، و عبد الله بن سلول ابو الحباب، همان كسى كه در رأس منافقان قرار گرفت، بر قبيله خزرج فرماندهى می كرد.
درين نبرد خونين، هر دو دسته تا چهار روز در برابر هم‏ پايدارى كردند. بعد مردان اوس به خانه هاى خود برگشتند و قبيله خزرج به پيروزى خود فخر كرد و حسان بن ثابت در اين باره گفت:
         فدى لبنى النجار امى و خالتى ...           غداة لقوهم بالمثقفة السمر
            و صرم من الاحياء عمرو بن مالك ...           اذا ما دعوا كانت لهم دعوة النصر
            فو الله لا انسى حياتى بلاءهم ...           غداة رموا عمرا بقاصمة الظهر
حسان، همچنين گفته است‏
          لعمر ابيك الخير بالحق ما نبا ...           على لسانى فى الخوب و لا يدى‏
            لسانى و سيفى صارمان كلاهما  ...          و يبلغ ما لا يبلغ السيف مذودى‏
            فلا الجهد ينسينى حيائى و عفتى ...          و لا وقعات الدهر يفللن مبردى‏
            اكثر اهلى من عيال سواهم  ...          و اطوى على الماء القراح المبرد
و از آنهاست:
         و انى لمنجاء المطى على الوجى...            و انى لنزال لما لم اعود
            و انى لقوال لذى اللوث مرحبا ...           و اهلا اذا ما ريع من كل مرصد
            و انى ليد عونى الندى فاجيبه ...           و اضرب بيض العارض المتوقد
            فلا تعجلن يا قيس و اربع فانما ...           قصاراك ان تلقى بكل مهند
            حسام و ارماح بايدى اعزة ...           متى ترهم يا ابن الخطيم تلبد
            اسود لدى الاشبال يحمى عرينها   ...         مداعيس بالخطى فى كل مشهد
اين اشعار زياد است. قيس بن خطيم بدو چنين پاسخ داد:
         تروح عن الحسناء ام انت مغتدى  ...          و كيف انطلاق عاشق لم يزود
            تراءت لنا يوم الرحيل بمقلتى ...           شريد بملتف من السدر مفرد
            و جيد كجيد الريم حال يزينه ...           على النحر ياقوت و فص زبرجد
            كان الثريا فوق ثغرة نحرها  ...          توقد فى الظلماء اى توقد
            الا ان بين الشرعبى و راتج ...           ضرابا كتجذيم السيال المصيد
            لنا حائطان الموت اسفل منهما  ...         و جمع متى تصرخ بيثرب يصعد
            ترى اللابة السوداء يحمر لونها ...           و يسهل منها كل ربع و فدفد
         فانى لاغنى الناس عن متكلف   ...         يرى الناس ضلالا و ليس بمهتد
            لساء عمرا ثورا شقيا موعظا ...           الد كان رأسه راس اصيد
            كثر المنى بالزاد لا صبر عنده ...           اذا جاع يوما يشتكيه ضحى الغد
            و ذى شيمة عسراء خالف شيمتى    ...        فقلت له دعنى و نفسك ارشد
            فما المال و الاخلاق الا معارة ...           فما اسطعت من معروفها فتزود
            متى ما تقد بالباطل الحق يأبه ...           فان قدت بالحق الرواسى تنقد
            اذا ما اتيت الامر من غير بابه   ...         ضللت و ان تدخل من الباب تهتد
اين چكامه دراز است. عبيد بن ناقد گفته است:
         لمن الديار كانهن المذهب ...           بليت و غيرها الدهور تقلب‏
و درباره آن جنگ می گويد:
         لكن فرار ابى الحباب بنفسه ...           يوم السرارة سى‏ء منه الاقرب‏
            ولى و القى يوم ذلك درعه   ...         اذ قيل جاء الموت خلفك يطلب‏
            نجاك منا بعد ما قد اشرعت  ...          فيك الرماح، هناك شد المذهب‏
اين هم چكامه درازى است و ابو الحباب همان عبد الله بن سلول است.
 
جنگ حصين بن الاسلت‏
پيكارى نيز در ميان بنى وائل بن زيد كه اوسيان بودند، و بنى مازن بن نجار كه خزرجيان بودند، در گرفت.
سبب آن اين بود كه حصين بن اسلت اوسى وائلى با مردى از بنى مازن نزاع كرد و او را كشت به نزد خانواده خود گريخت.
يكى از بنى مازن به تعقيب وى پرداخت و او را گرفت و خونش را ريخت.
برادرش، ابو قيس بن اسلت، كه اين خبر را شنيد كسان خود را گرد آورد و به بنى مازن خبر داد كه با ايشان سر جنگ دارد.
چيزى نگذشت كه اوس و خزرج براى جنگ با يك ديگر آماده شدند و از اين دو قبيله هيچ مردى نبود كه درين پيكار شركت نكند.
جنگى بسيار سخت كردند تا جائى كه در ميان هر دو طايفه تعداد كشته‏شدگان رو به فزونى نهاد.
ابو قيس بن اسلت بر كسانى كه برادرش را كشته بودند دست يافت و آنان را كشت ولى سرانجام قبيله او، اوس، شكست خورد.
وحوح (به فتح واو اول و دوم و سكون حاء اول) بن اسلت برادر خود ابو قيس را سرزنش كرد و گفت:
«تو هميشه از خزرج شكست می خورى و می گريزى.» ابو قيس به او، كه كنيه‏اش ابو حصين بود، در پاسخ گفت:
         ابلغ ابا حصين و بع  ...          ض القول عندى ذو كباره‏
            ان ابن ام المرء لي  ...          س من الحديد و لا الحجاره‏
            ماذا عليكم ان يكو  ...          ن لكم بها رحلا عماره‏
            يحمى ذمار كم و بع  ...          ض القوم لا يحمى ذماره‏
            يبنى لكم خيرا و بنيا  ...          ن الكريم له اثاره‏
 
جنگ ربيع ظفرى‏
جنگى نيز در ميان بنى ظفر از قبيله اوس، و بنى مالك بن نجار از قبيله خزرج در گرفت.
سبب آن اين بود كه ربيع ظفرى، می خواست از مرغزارى بگذرد و به ملك خود برود.
چون آن مرغزار تعلق به مردى از بنى نجار داشت، آن مرد از رفتن وى ممانعت كرد و در نتيجه، با هم به نزاع پرداختند.
ربيع او را كشت و بعد هم قوم خود را گرد آورد و با كسان مقتول جنگ كرد. اين نبرد شديدترين زد و خوردى بود كه تا آن زمان ميان اين دو دسته روى داده بود.
سرانجام قبيله بنى مالك بن نجار شكست خورد و قيس بن خطيم اوسى درين باره گفت:
         اجد بعمرة غنيانها  ...          فبهجر ام شاننا شانها
            فان تمس شطت بما دارها  ...          و باح لك اليوم هجرانها
            فما روضة من رياض القطا  ...          كان المصابيح حوذانها
            باحسن منها و لا نزهة  ...          ولوج تكشف ادجانها
            و عمرة من سروات النسا ...           ء ينفخ بالمسك اردانها
از همين چكامه است:
         و نحن الفوارس يوم الربي ...           ع قد علموا كيف ابدانها
            جنونا لحرب و راء الصري ...           خ حتى تقصد مرانها
            تراهن يخلجن خلج الدلا  ...          يبادر بالنزع اشطانها
اين شعر دراز است.
حسان بن ثابت خزرجى در قصيده‏اى به او پاسخ داده كه مطلع آن اين است:
         لقد هاج نفسك اشجانها  ...          و غادرها اليوم اديانها
از همين قصيده است:
         و يثرب تعلم انا بها ...           اذا التبس الحق ميزانها
            و يثرب تعلم انا بها  ...          اذا اقحط القطر نو آنها
            و يثرب تعلم اذ حاربت ...           بانا لدى الحرب فرسانها
            و يثرب تعلم ان النبي ...           ت عند الهزاهز ذلانها
تا آنجا كه گويد:
         متى ترنا الاوس فى بيضنا  ...          نهز القنا تخب نيرانها
            و تعط القياد على رغمها ...           و تنزل ملهام عقبانها
            فلا تفخرن التمس ملجأ ...           فقد عاود الاوس اديانها
 
جنگ فارع به سبب غلامى قضاعى‏
يكى از روزهاى تازيان روز فارع است.
سبب جنگى كه در اين روز پيش آمد، آن بود كه مردى از بنى نجار، غلامى را كه از قضاعه و بنى بلى بود، زد آن غلام، عموئى داشت كه در پناه معاذ بن نعمان بن امرؤ القيس اوسى، پدر سعد بن معاذ، می زيست. بدين جهت پيش عموى خود رفت تا او را ببيند و از دست كسى كه وى را زده بود شكايت كند.
ولى مردى كه از بنى نجار بود به جاى اين كه از كرده خود پوزش بخواهد، عموى غلام را كشت.
معاذ كه اين خبر را شنيد براى بنى نجار پيام فرستاد كه:
«يا خونبهاى كسى را كه در پناه من می زيست بپردازيد يا قاتل او را پيش من بفرستيد تا با او هر طور كه دلم خواست رفتار كنم.» ولى آنان از اين كار خوددارى كردند.
مردى از بنى عبد الاشهل نيز تهديد كرد و گفت:
«بخدا اگر خونبها نپردازيد يا قاتل را پيش ما نفرستيد، عامر بن الاطنابه را بجاى مقتول، خواهيم كشت.» عامر بن الاطنابه از بزرگان قبيله خزرج بود و وقتى اين سخن را شنيد، گفت:
         الا من مبلغ الاكفاء عنى  ...          و قد تهدى النصيحة للنصيح‏
            فانكم و ما ترجون شطرى  ...          من القول المزجى و الصريح‏
            سيندم بعضكم عجلا عليه ...           و ما اثر اللسان الى الجروح‏
            ابت لى عزتى و ابى بلائى ...           و اخذى الحمد بالثمن الربيح‏
            و اعطائى على المكروه مالى ...           و ضربى هامة البطل المشيح‏
            و قولى كلما جشأت و جاشت   ...         مكانك تحمدى او تستريحى‏
            لا دفع عن مآثر صالحات   ...         و احمى بعد عن عرض صحيح‏
            بذى شطب كلون الملح صاف...            و نفس لا تقر على القبيح‏
ربيع بن ابى الحقيق يهودى نيز در زمينه سخن عامر بن الاطنابه گفته است:
         الا من مبلغ الاكفاء عنى  ...          فلا ظلم لدى و لا افتراء
            فلست بغائط الاكفاء ظلما  ...          و عندى للملامات اجتزاء
            فلم ار مثل من يدنو لخسف  ...          له فى الارض سير و استواء
            و ما بعض الاقامة فى ديار  ...          يهان بها الفتى الا عناء
            و بعض القول ليس له عناج ...           كمحض الماء ليس له اناء
            و بعض خلائق الاقوم داء   ...         كداء الشح ليس له دواء
            و بعض الداء ملتمس شفاء   ...         و داء النوك ليس له شفاء
            يحب المرء ان يلقى نعيما   ...         و يأبى الله الا ما يشاء
            و من يك عاقلا لم يلق بؤسا  ...          ينخ يوما بساحته القضاء
            تعاوره بنات الدهر حتى    ...        تثلمه كما ثلم الاناء
         و كل شدائد نزلت بحى  ...          سيأتى بعد شدتها رخاء
            فقل للمتقى عرض المنايا:  ...          توق و ليس ينفعك اتقاء
            فما يعطى الحريص غنى يحرص  ...          و قد ينمى لدى الجود الثراء
            و ليس بنافع ذا لبخل مال   ...         و لا مرز بصاحبه الحباء
            غنى النفس ما استغنى بشى‏ء    ...       و فقر النفس ما عمرت شقاء
            يود المرء ما تفد الليالى   ...         كان فنائهن له فناء
معاذ بن نعمان وقتى ديد بنى نجار نه خونبها می پردازد و نه قاتل را تسليم می كند، با كسان خود براى جنگ آماده شد و در نزديك فارع، كه سراى حسان بن ثابت بود، به جنگ پرداختند.
آتش پيكار در ميان آنان بالا گرفت و همچنان ادامه داشت تا عامر بن الاطنابه خونبهاى مقتول را پرداخت و با اين كار، دشمنى و خونريزى را از ميان برد چنان كه با هم آشتى كردند و به گونه‏اى از يك ديگر جدا شدند كه روابطشان بيش از پيش بهبود يافته بود.
در اين باره عامر بن الاطنابه گفت:
         صرمت ظلمة خلتى و مراسلي   ...         و تباعدت ضنا بزاد الراحل‏
            جهلا و ما تدرى ظليمة اننى   ...         قد استقل بصرم غير الواصل‏
            ذلل ركابى حيث شئت مشيعى   ...         انى اروع قطا المكان الغافل‏
            أ ظليم ما يدريك ربة خلة     ...       حسن ترغمها كظبى الحائل‏
            قد بت مالكها و شارب قهوة  ...          درياقة رويت منها و اغلى‏
            بيضاء صافية يرى من دونها   ...         قعر الاناء يضي‏ء وجه الناهل‏
            و سراب هاجرة قطعت اذا جرى   ...         فوق الاكام بذات لون باذل‏
            اجد مراحلها كأن عفاءها    ...        سقطان من كتفى ظليم جافل‏
            فلنأكلن بناجز من مالنا   ...         و لنشر بن بدين عام قابل‏
 
         انى من القوم الذين اذا انتدوا  ...          بدأوا ببر الله ثم النائل‏
            المانعين من الخنا جيرانهم  ...          و الحاشدين على طعام النازل‏
            و الخالطين غنيهم بفقيرهم  ...          و الباذلين عطاء هم للسائل‏
            و الضاربين الكبش يبرق بيضه   ...         ضرب المهند عن حياض الناهل‏
            و العاطفين عن المصاف خيولهم   ...         و الملحقين رماحهم بالقاتل‏
            و المدركين عدو هم بذحولهم  ...          و النازلين لضرب كل منازل‏
            و القائلين معا خذوا اقرانكم    ...        ان المنية من وراء الوائل‏
            خزر عيونهم الى اعدائهم  ...         يمشون مشى الاسد تحت الوابل‏
            ليسوا بانكاس و لا ميل اذا ...           ما الحرب شبت اشعلوا بالشاعل‏
            لا يطبعون و هم على احسابهم ...           يشفون بالاحلام داء الجاهل‏
            و القائلين فلا يعاب خطيبهم  ...          يوم المقالة بالكلام الفاصل‏
در اين اشعار از آن جنگ ذكرى نشده است و ما آن را فقط از نظر زيبائى و لطفى كه داشت نقل كرديم.
 
جنگ حاطب‏
اين جنگ به نام «حاطب»، معروف شده است كه حاطب بن قيس، از بنى امية بن زيد بن مالك بن عوف اوسى، بود.
ميان اين جنگ و جنگ سمير نزديك به يكصد سال فاصله است و در اين مدت روزهائى بر عرب گذشته و جنگ‏هائى كرده‏اند كه ما روزهاى مشهورش را ذكر كرديم و از روزهاى غير مشهور در گذشتيم.
از روز بعاث كه بگذريم، جنگ حاطب آخرين نبردى است كه پيش از اسلام در ميانشان روى داده است.
سبب اين جنگ آن بود كه مردى از بنى ثعلبة بن سعد بن ذبيان به حاطب رسيد و در خانه وى اقامت گزيد.
حاطب مردى سالخورده و بزرگوار بود.
كسى كه در خانه حاطب فرود آمده بود، روزى به بازار بنى قينقاع رفت و در آن جا يزيد بن حارث بدو برخورد كه معروف به ابن فحسم بود. فحسم مادر وى بود. اين مرد، يعنى يزيد بن حارث از قبيله بنى حارث بن خزرج به شمار می رفت.
يزيد بن حارث همينكه چشمش به مهمان حاطب افتاد، به مردى يهودى گفت:
«اگر به اين ثعلبى يك اردنگ زدى، قباى خود را به تو می دهم.» يهودى نيز قباى او را گرفت و چنان اردنگى به آن بيچاره زد كه هر كه در بازار از آن نزديك می گذشت از اين موضوع خبر دار شد.
ثعلبى كه چنين توهينى به وى شده بود، فرياد زد:
«اى فرزندان حاطب، مهمان شما را رسوا كرده‏اند!» همينكه اين خبر به گوش حاطب رسيد، خود را به مهمان خويش رساند و از او پرسيد كه چه كسى وى را اردنگى زده است.
او هم به مرد يهودى اشاره كرد.
حاطب با شمشير چنان زخمى بدو زد كه فرق سر وى را شكافت.
به ابن فسحم، يعنى همان يزيد بن حارث كه يهودى را به چنان كارى برانگيخته بود، خبر دادند كه يهودى كشته شده و حاطب او را كشته است.
ابن فسحم به شنيدن اين خبر در پى حاطب شتافت ولى هنگامى بدو رسيد كه او در يكى از خانه هاى خانواده خود داخل شده بود.
وقتى دستش به حاطب نرسيد، مرد ديگرى از بنى معاويه را يافت و كشت.
بر اثر اين واقعه، جنگ در ميان دو قبيله اوس و خزرج در گرفت و هر دو قبيله آماده كارزار شدند و نزديك جسر ردم بنى حارث بن خزرج با هم روبرو گشتند.
در آن روز عمرو بن نعمان بياضى بر خزرج، و حضير بن سماك اشهلى بر اوس فرماندهى می كرد.
چون آوازه زد و خوردهائى كه اين دو قبيله تا آن زمان كرده‏ بودند در همه جا پيچيده بود، عيينة بن حصن بن حذيفة بن بدر فزارى، كه تازه به مدينه در آمده بودند، با اوس و خزرج درباره صلح گفت و خيار بن مالك بن حماد فزارى كه تازه به مدينه در آمده بودند، با اوس و خزرج درباره صلح گفت و گو كردند و قول دادند كه آنچه يك قبيله از قبيله ديگر می خواهد فراهم كنند و بپردازند.
ولى به اندرزهاى آن دو، گوش ندادند و در نزديك همان جسر سر گرم نبرد شدند و عيينه و خيار نيز زد و خورد آنان را می نگريستند و به آن دشمنى كه از آشتى دادن آنها نااميدشان كرده بود می نگريستند.
در اين جنگ پيروزى نصيب خزرج گرديد و آن روز از مشهورترين روزهاى ايشان بود.
پس از آن وقايعى روى داد كه همه از جنگ حاطب سرچشمه می گرفت.
 
روز ربيع‏
پس از روز جسر، انصار در نزديك ربيع با هم برخورد كردند كه بوستانى در ناحيه سفح بود.
جنگى سخت و سهمگين با يك ديگر كردند تا جائى كه نزديك بود يكى از دو قبيله ديگرى را بكلى نابود كند.
در پايان اين نبرد خونين، اوس شكست خورد و گريخت و مردان خزرج به تعقيب اوس پرداختند تا افراد اوس به خانه هاى خود رسيدند.
پيش از آن رسم بر اين بود كه وقتى طائفه‏اى می گريختند و داخل خانه هاى خود می شدند، طايفه ديگر، از تعقيبشان چشم می پوشيد و باز می گشت.
هنگامى كه خزرج، در پى اوس شتافت و افراد اوس را تا خانه هايشان دنبال كرد، اوس خواستار صلح شد، ولى بنى نجار از خزرج، اين درخواست را نپذيرفت.
اوس نيز ناچار زنان و فرزندان خود را در دژهاى خويش پناه داد تا براى جنگ ديگرى آماده گردد، و خزرج كه چنين ديد، از اوس دست برداشت.
صخر بن سلمان بياضى گفته است:
         الا ابلغا عنى سويد بن صامت  ...          و رهط سويد بلغا و ابن الاسلت‏
            بانا قتلنا بالربيع سراتكم  ...          و افلت مجروحا به كل مفلت‏
            فلولا حقوق فى العشيرة انها  ...          ادلت بحق واجب ان ادلت‏
            لنالهم منا كما كان نالهم ...           مقانب خيل اهلكت حين حلت‏
سويد بن صامت در پاسخ وى گفت:
         الا ابلغا عنى صخيرا رسالة  ...          فقد ذقت حرب الاوس فيها ابن الاسلت‏
            قتلنا سراياكم بقتلى سراتنا  ...          و ليس الذى ينجو اليكم بمفلت‏
 
روز البقيع‏
جنگ ديگرى كه ميان اوس و خزرج روى داد، در بقيع الغرقد بود كه پيكارى سخت و خونين به شمار می رفت.
در آن روز، اوس پيروزى يافت و عبيد بن ناقد اوسى گفت:
         لما رأيت بنى عوف و جمعهم  ...         جاءوا و جمع بنى النجار قد حلفوا
            دعوت قومى و سهلت الطريق لهم ...           الى المكان الذى اصحابه حللوا
            جادت با نفسها من مالك عصب   ...         يوم اللقاء فما خافوا و ما فشلوا
            و عاوروكم كئوس الموت إذ برزوا ...           شطر النهار و حتى ادبر الأصل‏
            حتى استقاموا و قد طال المراس بهم   ...         فكلهم من دماء القوم قد نهلوا
            تكشف البيض عن قتلى اولى رحم ...           لو لا المسالم و الارحام ما نقلوا
تقول كل فتاة غاب قيمها: ...           اكل من خلفنا من قومنا قتلوا
          لقد قتلتم كريما ذا محافظة ...           قد كان حالفه القينات و الحلل‏
            جزل نوافله حلو شمائله ...           ريان واغله تشقى به الابل‏
عبد الله بن رواحه حارثى خزرجى در پاسخ وى گفت:
         لما رأيت بنى عوف و اخوتهم ...           كعبا و جمع بنى النجار قد حلفوا
            قدما اباحوا حماكم بالسيوف و لم  ...          يفعل بكم احد مثل الذى فعلوا
در روز جنگ حاطب، فرماندهى قبيله اوس را ابو قيس بن‏ اسلت وائلى بر عهده داشت كه مردانه به پيكار كمر بست و از آرام و آسايش دورى گزيد تا جائى كه رنگش پريده و دگرگون شده بود. روزى پيش زنش رفت و همسرش او را نشناخت تا هنگامى كه لب به سخن گشود و او از سخن گفتنش توانست وى را بشناسد. از اين رو به وى گفت:
«از بس قيافه‏ات تغيير كرده، اگر حرف نزده بودى تو را نمی شناختم.» ابو قيس درين باره گفت:
         قالت و لم تقصد لقيل الخنا:  ...          مهلا فقد ابلغت اسماعى‏
            و استنكرت لونا له شاحبا  ...          و الحرب غول ذات اوجاع‏
            من يذق الحرب يجد طعمها  ...          مرا و تتركه بجعجاع‏
            قد حصت البيضة رأسى فما ...           اطعم نوما غير تهجاع‏
            اسعى على جل بنى مالك ...           كل امرئ فى شأنه ساعى‏
            اعددت للاعداء موضونة  ...          فضفاضة كالنهى بالقاع‏
            احفزها عنى بذى رونق  ...          مهند كاللمع قطاع‏
            صدق حسام وادق حده  ...          و منحن اسمر قراع‏
اين شعر دراز است.
بعد، ابو قيس بن اسلت افراد اوس را گرد آورد و به آنان گفت:
«هيچوقت نشد كه من فرماندهى قومى را بر عهده بگيرم و آنها شكست بخورند. لذا اين بار از خير من بگذريد و هر كس ديگرى را كه می خواهيد به فرماندهى خود انتخاب كنيد.» آنان نيز حضر الكتائب بن سماك اشهلى را به فرماندهى بر گزيدند كه پدر اسيد بن حضير بود. 
از آن ببعد، حضير كارهاى جنگ ايشان را بر عهده گرفت و اوس و خزرج در جائى كه غرس خوانده می شد به پيكار پرداختند و پيروزى نصيب اوس گرديد.
سپس درباره صلح پيام‏هائى رد و بدل نمودند و بدين قرار صلح كردند كه اجساد كشته‏شدگان را بشمارند و هر قبيله كه تعداد بيشترى از قبيله ديگر كشته بود خونبهاى كسانى را كه بيش‏تر كشته بپردازد.
خزرج سه نفر از اوس بيش‏تر كشته بود. بنا بر اين سه تن را به عنوان گروگان در پيش اوس گذاشت كه بعد خونبهاى سه نفر را بپردازد و آنها را از گرو در آورد.
ولى اوس خيانت كرد و آن سه تن را كشت.
 
روز فجار اول كه براى انصار پيش آمد
اين بجز فجارى است كه براى كنانه و قيس پيش آمد.
وقتى اوس، آن سه تن را كه به عنوان گروگان نگه داشته بود كشت، مردان خزرج در صدد انتقام بر آمدند و آماده كارزار شدند و در بستان‏ها با قبيله اوس روبرو گرديدند.
فرماندهى قبيله خزرج را عبد الله بن ابى بن سلول بر عهده داشت و اوس را ابو قيس بن اسلت فرماندهى می كرد.
جنگى بسيار سخت كردند تا جائى كه نزديك بود قبيله‏اى قبيله ديگر را نابود كند.
اين روز از آن رو فجار ناميده شده كه اوس آن سه گروگان را به ناحق كشته بود. فجار به معنى گناه و سياهكارى است.
همچنين اين روز، روز فجار اول است.
در اين روز، قيس بن خطيم در بوستان خود بود كه ديد كسان و خويشان وى به جنگ می روند و بر آن شد كه با ايشان همراهى و همكارى كند. و چون به تمام جنگ افزار خود دسترسى نيافت فقط شمشير خود را برداشت و با آنان به راه افتاد.
آن روز در جنگ كارش بالا گرفت و در مردانگى و دلاورى آزمايش خوبى داد. زخم سختى نيز برداشت و مدتى درنگ كرد تا زخم بهبود يابد.
بدو دستور داده بودند كه از آب پرهيز كند. به همين جهت عبد الله بن زواحه می گويد:
         رميناك ايام الفجار فلم تزل  ...          حميا فمن يشرب فلست بشارب‏
 
روز معبس و مضرس‏
جنگ ديگرى كه ميان اوس و خزرج روى داد در اطراف معبس و مضرس بود.
معبس و مضرس نام دو ديوار بود.
قبيله خزرج در پشت مضرس و اوس در پشت معبس قرار داشتند.
دو قبيله چند روز به سختى با هم زد و خورد كردند تا اين كه اوس شكست خورد و گريخت و به درون خانه ها و دژهاى خود رفت.
اين گريز، بسيار زشت بود و اوس تا آن زمان بدين گونه نگريخته بود.
بعد، هنگامى كه بنى عمرو بن عوف و بنى اوس بن مناة، از قبيله اوس، با خزرج صلح كردند و پيمان متاركه جنگ بستند، بنو عبد الاشهل و بنو ظفر و خاندان‏هاى ديگر اوس از صلح خوددارى كردند و گفتند:
«ما تا انتقام خون خود را از خزرج نگيريم صلح نميكنيم.» خزرج نيز پس از صلح با بنى عمرو بن عوف و اوس مناة، پى در پى بر ساير خاندان‏هاى اوس می تاخت و دستبرد می زد و آزار می رساند.
بدين جهت فرزندان اوس، جز خاندان‏هائى كه گفتيم با خزرج‏ آشتى كرده بودند، بر آن شدند كه از مدينه كوچ كنند.
در همين هنگام بنى سلمه بر مرغزار پر درختى كه به بنى- عبد الاشهل تعلق داشت و رعل خوانده می شد حمله برد.
فرزندان عبد الاشهل براى دفاع از جان و مال خود به جنگ پرداختند و سعد بن معاذ اشهلى زخمى سخت برداشت.
بنى سلمه او را به خانه عمرو بن جموح خزرجى بردند. عمرو او را در پناه خود گرفت و از آتش زدن رعل و انداختن درختان آن جلوگيرى كرد.
سعد نيز در روز بعاث نيكى او را پاداش داد چنان كه ما به خواست خداوند در جاى خود به ذكر آن خواهيم پرداخت.
بعد خانواده هاى اوس، همچنان كه گفتيم، از مدينه كوچ كردند و به مكه روى نهادند تا با قريش هم سوگند و هم پيمان شوند.
در راه چنين وانمود كردند كه می خواهند مراسم عمره به جاى آورند و رسم بود كه وقتى يكى از ايشان قصد عمره يا حج داشت، دشمن او به وى آزارى نمی رساند. هر كسى هم كه براى عمره به مكه می رفت، در اطراف خيمه و خرگاه خود شاخه هاى بزرگ درخت خرما را می آويخت و اين نشانه عمره كننده بود.
آنان نيز چنين كردند و به مكه رفتند و با قريش هم پيمان شدند.
در آن هنگام ابو جهل به سفر رفته بود، و وقتى كه برگشت با اين كار مخالفت كرد و به قريش گفت:
«مگر اين سخن پيشينيان را نشنيده‏ايد كه گفته‏اند: واى از بلائى كه مهمان بر سر صاحبخانه می آورد؟ اينها گروهى انبوه و نيرومند و اهل زد و خورد هستند و كمتر گروهى است كه بر گروه ديگرى وارد شود و بر آنها پيروزى نيابد و آنها را از شهرشان بيرون نكند.»
گفتند:
«به هر حال ما با آنان هم سوگند و هم پيمان شده‏ايم. اكنون چگونه می توانيم از زير بار پيمانى كه با ايشان بسته‏ايم شانه تهى كنيم؟» ابو جهل گفت:
«من شما را از چنگ آنها نجات می دهم.» بعد پيش اوس رفت و گفت:
«هنگامى كه شما با قوم من هم پيمان شديد، من در شهر نبودم و اكنون آمده‏ام كه با شما پيمان ببندم و آنچه را كه رسم ماست و شما هم بايد بدان تن در دهيد ياد آورى كنم. ما مردمى هستيم كه وقتى زنانمان به بازار می روند هر مردى كه بدانها رسيد به پشتشان دست می زند. اگر شما ميل داريد كه با زنانتان چنين رفتارى شود، پيمان خود را نگاه می داريم و اگر از چنين كارى بدتان می آيد، پيمان خود را فسخ می كنيم.» مردان اوس گفتند:
«ما هرگز به چنين كارى رضايت نمی دهيم.» ابو جهل اين نيرنگ را از آن رو به كار برد كه می دانست انصار غيرت بسيار دارند و هرگز رضا نخواهند داد كه با زنانشان چنان رفتارى شود.
تدبير او كارگر افتاد و مردان اوس پيمانى را كه بسته بودند بر هم زدند و به شهر خود برگشتند.
حسان بن ثابت در طى اشعار زير از بابت پيروزى قبيله‏اش، خزرج، بر اوس افتخار می كند:
         الا ابلغ أبا قيس رسولا  ...          اذا القى لها سمعا تبين‏
            فلست لحاصن ان لم تذركم   ...         خلال الدار مسبلة طحون‏
         يدين لها العزيز اذا رآها ...           و يهرب من مخافتها القطين‏
            تشيب الناهد العذراء منها  ...          و يسقط من مخافتها الجنين‏
            يطوف بكم من النجار اسد  ...          كاسد الغيل مسكنها العرين‏
            يظل الليث فيها مستكينا  ...          له فى كل ملتفت انين‏
            كان بهائها للناظريها  ...          من الاثلاث و البيض الفتين‏
            كانهم من الماذى عليهم ...           جمال حين يجتلدون جون‏
            فقد لاقاك قبل بعارث قتل  ...          و بعد بعاث ذل مستكين‏
اين چكامه نيز مفصل است.
 
روز فجار دوم كه براى انصار پيش آمد
قبيله اوس به قبائل قريظه و نضير- كه يهودى بودند- پيشنهاد اتحاد كرده و از آنان خواسته بود كه با اوس عليه قبيله خزرج هم پيمان شوند.
خزرج همينكه از اين همدستى آگاهى يافت پيام فرستاد و آنان را به جنگ فرا خواند.
يهوديان در پاسخ گفتند:
«ما نمی خواهيم با اوس بر ضد شما پيمان ببنديم.» خزرج چهل تن از پسران قريظه و نضير را گروگان گرفت تا به آنچه می گويند وفا كنند و از گفته خود بر نگردند.
بعد، روزى يزيد بن فسحم شراب خورد و مست شد و به خواندن شعرى پرداخت كه در اين باره سروده بود:
         هلم الى الاحلاف اذ رق عظمهم  ...          و اذ اصلحوا ما لا لجذمان ضائعا
            اذ ما امرؤ منهم اساء عمارة   ...         بعثنا عليهم من بنى العير جادعا
            فاما الصريخ منهم فتحملوا  ...          و اما اليهود فاتخذنا بضائعا
            اخذنا من الاولى اليهود عصابة ...           لغدرهم كانوا لدينا ودائعا
         فذلوا لرهن عند نافى حبالنا  ...          مصانعة يخشون منا القوارعا
            و ذاك بانا حين نلقى عدونا  ...          نصول بضرب يترك العز خاشعا
قريظه و نضير كه اين شعر را شنيدند به خشم آمدند و كعب بن اسد قريظى گفت:
«اگر ما به خزرج حمله نكنيم، با اوس كه هم پيمان ماست مخالفت كرده‏ايم.» مردان خزرج به شنيدن اين سخن، فرزندان قريظه و نضير را كه به عنوان گروگان در پيش خود نگه داشته بودند، كشتند و فقط چند تن را آزاد كردند كه يكى از ايشان سليم بن اسد قرظى، جد محمد بن كعب بن سليم بود.
پس از اين پيشامد، اوس و قريظه و نضير براى پيكار با خزرج گرد هم آمدند و جنگى سخت كردند كه فجار دوم ناميده شد به سبب كار ناروائى كه خزرج كرده و پسران يهود را كشته بود.
درباره كشتن آن پسران جز اين هم گفته شده كه چنين است:
عمرو بن نعمان بياضى خزرجى به قوم خود، بنى بياضه، گفت:
«شما را پدرتان در جاى بدى سكونت داده است. به خدا سوگند كه سر من به آب نخواهد رسيد تا هنگامى كه يا شما را در خانه هاى قريظه و نضير جاى دهم يا پسرانى را كه در نزد ما گرو گذاشته‏اند بكشم.» قريظه و نضير در بهترين نقاط شهر سكونت داشتند. بدين جهت عمرو بن نعمان براى اين دو قبيله پيغام داد كه:
«يا نقاط مسكون خود را خالى كنيد و به ما واگذاريد يا ما فرزندانتان را می كشيم.»
مردم قريظه و نضير كه اين پيام را شنيدند، براى جان فرزندان خويش نگران شدند و در صدد بر آمدند كه از زمين‏هاى خود بيرون بروند.
ولى كعب بن اسد قرظى گفت:
«اى مردم، خانه هاى خود را نگه داريد و بگذاريد او پسران شما را بكشد. چيزى نيست جز اين كه هر يك از شما شبى در كنار زنى بخوابد تا فرزندى مانند همان پسران براى او زاده شود.
آنان نيز در پاسخ گفتند:
«ما از خانه هاى خود بيرون نمی رويم. بنا بر اين با- گروگان‏هاى ما به هر گونه كه انصاف حكم می كند، رفتار كنيد.» عمرو بن نعمان به خشم آمد و خواست پسرانشان را بكشد.
ولى عبد الله بن ابى بن سلول با وى مخالفت كرد و گفت:
«اين گناهكارى و بيدادگرى است.» او را از كشتن آن پسران كه منجر به جنگ اوس و خزرج می شد، بازداشت و گفت:
«گوئى من درست به چشم خود می بينم كه كشته شده‏اى و چهار مرد جسد تو را در ميان عباى خود حمل می كنند.» عمرو بن نعمان كه اين حرفها را شنيد، از تصميم خود منصرف شد و او و يارانش هيچيك از گروگان‏ها را نكشتند و همه را آزاد كردند كه سليم بن اسد جد محمد بن كعب هم يكى از آنان بود.
قريضه و نضير كه گروگان‏هاى خود را آزاد يافتند، با اوس بر ضد خزرج هم پيمان گرديدند و در ميانشان جنگى بر پاى شد كه به روز فجار دوم موسوم گرديد.
اين روايت، براى اين كه روز فجار ناميده شود تناسب بيش‏ترى دارد. اما بنا بر روايت نخستين، گروگان‏ها به كيفر پيمان شكنى يهود كشته شدند و بدكارى و فجارى نبود كه از خزرج سر زده باشد مگر اين كه «فجار به سبب پيمان شكنى يهود» ناميده شود
 
روز بعاث‏
وقتى قريظه و نضير پيمان‏هاى خود را با اوس تازه كردند تا با يك ديگر همكارى كنند و كار خود را استوار ساختند و در جنگ ايستادگى نشان دادند، قبيله هاى ديگرى از يهود نيز- جز آنها كه ذكر كرديم- به ايشان پيوستند.
مردان خزرج، همينكه خبر اتحاد آنان را شنيدند، گرد هم آمدند و هم پيمانان خويش، از خاندان‏هاى اشجع و جهينه، را نيز فراخواندند.
اوس نيز براى هم پيمانان خويش كه از خانواده مزينه بودند پيام فرستاد و آنان را به يارى خواند.
دو گروه متخاصم چهل روز درنگ كردند و درين مدت خود را براى كارزار آماده ساختند و در بعاث (به ضم باء) كه از اعمال قريظه بود، با هم روبرو شدند.
حضير الكتائب بن سماك، پدر اسيد بن حضير، فرماندهى اوس را بر عهده داشت و عمرو بن نعمان بياضى نيز خزرج را فرماندهى می كرد.
عبد الله بن ابى بن سلول و پيروانش از همراهى با خزرج، و بنى حارثة بن حارث از يارى با اوس باز ماندند و خود را به ايشان‏ نرساندند.
در آن جنگ و ستيز سهمناك و خونين تا مدتى همه سخت پايدارى كردند.
ولى گروه اوس همينكه زخم شمشير و نيزه را دريافتند، از ميدان رزم روى گرداندند و گريزان به سوى العريض شتافتند.
حضير كه فرماندهى ايشان را بر عهده داشت، همينكه فرارشان را ديد، بر جاى ايستاد و با سر نيزه خود به پاى خويش كوفت و فرياد زد:
«من پاى خود را از كار انداختم همچنان كه شتر را پى می برند، تا نتوانم از جاى خود بگريزم. به خدا سوگند كه بر نمى- گردم تا اين كه كشته شوم. اكنون، اى مردم اوس، اگر می خواهيد مرا تسليم دشمن كنيد، مختاريد.» آنان كه اين سخنان شنيدند، از فرار باز ايستادند و به سوى او برگشتند و دو جوان از بنى عبد الاشهل به نام‏هاى محمود و يزيد، دو پسر خليفه اشهلى، مردانه شمشير زدند و از حضير دفاع كردند تا كشته شدند.
درين جنگ ناگهان تيرى كه معلوم نشد چه كسى انداخته بود، به عمرو بن نعمان بياضى، فرمانده گروه خزرج خورد و او را كشت.
در اين هنگام عبد الله بن ابى بن سلول سوار بر اسب از نزديك بعاث می گذشت و درباره جنگ كسب خبر می كرد كه ناگهان، همچنان كه قبلا پيش بينى كرده بود، چشمش به كشته عمرو بن نعمان افتاد كه چهار مرد تن بيجانش را در عباى خود حمل می كردند.
همينكه او را ديد گفت:
«بچش كه زيان بيدادگرى است!»
سرانجام افراد خزرج شكست خوردند و گريختند و اوس با شمشير به جانشان افتاد تا فرياد زدند:
«اى گروه اوس، رحم كنيد و برادران خود را از ميان نبريد زيرا همبستگى و همسايگى آنان با شما بهتر از همبستگى اين روباهان است!» گروه اوس به شنيدن اين سخنان از خزرج دست برداشتند و فقط قبيله هاى قريظه و نضير به تعقيب و كشتن ايشان پرداختند.
حضير، فرمانده اوس، را هم كه سخت زخمى شده بود، از رزمگاه بيرون بردند تا زخمش را مرهم نهند ولى كار از كار گذشته بود و او جان سپرد.
اوس كه پيروزى يافته بود، خانه هاى خزرج و نخلستان‏هاى آن قبيله را آتش زد ولى سعد بن معاذ اشهلى، از تلف شدن اموال بنى سلمه و نخيلات و خانه هاى ايشان جلوگيرى كرد. و اين پاداش نيكى و كمكى بود كه بنى سلمه با حفظ رعل در حق وى كرده بودند، و شرحش پيش از اين گذشت.
زبير بن اياس بن باطا، در آن روز، ثابت بن قيس بن شماس خزرجى را نجات داد. بدين معنى كه او را گرفت و اسير كرد ولى موى پيشانى وى را چيد و آزادش ساخت. اين هم، دستى بود كه از ثابت در زمان اسلام، روز بنى قريظه، پاداش آن نيكى را گرفت و ما به زودى به شرح آن خواهيم پرداخت.
روز بعاث، آخرين جنگ از جنگ‏هاى مشهور ميان اوس و خزرج بود. ديرى نگذشت كه اسلام ظهور كرد و آنان با يك ديگر همزبان و همداستان شدند و براى يارى اسلام و مسلمانان گرد هم آمدند و خداوند گزند اين گونه جنگ و خونريزى‏ها را از سر مؤمنان دور ساخت.
انصار اشعار بسيارى درباره روز بعاث ساخته‏اند. از آن جمله گفته قيس بن خطيم ظفرى اوسى است:
         أتعرف رأسا كالطراز المذهب  ...          لعمرة ركبا غير موقف راكب‏
            ديار التى كانت و نحن على منى ...           تحل بنا لو لا رجاء الركائب‏
            تبدت لنا كالشمس تحت غمامة ...           بدا حاجب منها و ضنت بحاجب‏
از همين چكامه است:
         و كنت امرا لا ابعث الحرب ظالما...            فلما أبوا شعلتها كل جانب‏
            أذنت بدفع الحرب حتى رأيتها ...           عن الدفع لا تزداد غير تقارب‏
            فلما رأيت الحرب حربا تجردت ...           لبست مع البردين ثوب المحارب‏
            مضعفة يغشى الانامل ريعها ...           كان قتيريها عيون الجنادب‏
            ترى قصد المران تلقى كانها  ...          تدرع خرصان بأيدى الشواطب‏
            و سامح فيها الكاهنان و مالك  ...          و ثعلبة الاخيار رهط القباقب‏
            رجال متى يدعوا الى الحرب يسرعوا  ...  كمشى الجمال المشعلات المصاعب‏
            اذا ما فررنا كان اسوا فرارنا  ...          صدود الخدود و ازوار المناكب‏
            صدود الخدود و القنا متشاجر ...           و لا تبرح الاقدام عند التضارب‏
            ظأرناكم بالبيض حتى لانتم  ...          اذل من السقبان بين الحلائب‏
            يجردن بيضا كل يوم كريهة ...           و يرجعن حمرا جارحات المضارب‏
            لقيتكم يوم الحدائق حاسرا  ...          كان يدى بالسيف مخراق لاعب‏
            و يوم بعاث اسلمتنا سيوفنا ...           الى حسب فى جذم غسان ثاقب‏
            قتلناكم يوم الفجار و قبله ...           و يوم بعاث كان يوم التغالب‏
            اتت عصب للاوس تخطر بالقنا  ...          كمشى الاسود فى رشاش الاهاضب‏
عبد الله بن رواحه در پاسخ وى گفت:
         اشاقتك ليلى فى الخليط المجانب ...           نعم، فرشاش الدمع فى الصدر غالب‏
         بكى اثر من شطت نواه و لم يقم ...           لحاجة محزون شكا الحب ناصب‏
            لدن غدوة حتى اذا الشمس عارضت  ...          اراحت له من لبه كل عازب‏
            نحامى على احسابنا بتلادنا ...           لمفتقر او سائل الحق واجب‏
            و معترك ضنك يرى الموت وسطه ...           مشينا له مشى الجمال المصاعب‏
            برجل ترى الماذى فوق جلودهم   ...         و بيضا نقيا مثل لون الكواكب‏
            و هم حسر لا فى الدروع تخالهم  ...          اسودا متى تنشا الرماح تضارب‏
            معاقلهم فى كل يوم كريهة ...           مع الصدق منسوب السيوف القواضب‏
اين چكامه‏اى دراز است.
در شعر بالا «ليلى» كه ابن رواحه بدو تشبيب كرده، خواهر قيس بن خطيم است.
عمرة هم كه در آغاز چكامه قيس بن خطيم آمده، خواهر عبد الله بن رواحه است كه مادر نعمان بن بشير انصارى می باشد.
 
سخن درباره دست يافتن ثقيف بر طائف و جنگ در ميان احلاف و بنى مالك‏
سرزمين طائف از قديم در اختيار عدوان بن عمرو بن قيس بن عيلان بن مضر بود تا اين كه قبيله بنى عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن بن منصور بن عكرمة بن خصفة بن قيس بن عيلان رشد كرد و بزرگ شد و شمار افراد آن فزونى يافت و پس از جنگى سخت بر طائف چيره شدند.
ثقيف نيز در اطراف طائف خانه هائى داشت.
درباره ريشه اين خاندان مردم اختلاف دارند. برخى آنان را شاخه‏اى از قبيله اياد شمرده و گفته‏اند:
«نام ثقيف، قسى بن نبت بن منبه بن منصور بن يقدم بن افصى بن دعمى بن اياد بن معد است.» گروهى ديگر، آنان را از هوازن دانسته و گفته‏اند:
«نام ثقيف، قيس بن منبه بن بكر بن هوازن بن منصور بن عكرمة بن خصفة بن قيس بن عيلان است.» بارى ثقيف، وقتى برومندى درختان طائف و خوبى ميوه آنها را ديد، به بنى عامر گفت:
«اين زمين براى سبزيكارى خوب نيست و براى درختكارى آمادگى دارد. می بينم كه شما دامپرورى را به درختكارى ترجيح داده‏ايد، در صورتى كه ما رمه گاو گوسفند و شتر نداريم و از دامدارى محروميم ولى در درختكارى ماهريم. آيا می خواهيد بدون هيچگونه هزينه درختكارى و دامپرورى را با هم داشته باشيد؟
اگر زمين‏هاى خود را به ما واگذاريد، در آن درخت می كاريم و چاه می كنيم و هيچ خرجى هم به گردن شما نمی گذاريم. هزينه ها و كارهاى آن را خود بر عهده می گيريم. فقط هنگام ميوه‏چينى، نيمى از محصول به شما تعلق خواهد گرفت كه زمين به ما داده‏ايد و نيمى ديگر از آن ما خواهد بود كه روى زمين كار كرده‏ايم.» فرزندان عامر اين پيشنهاد را پسنديدند و زمين‏هاى خود را در اختيار افراد ثقيف نهادند.
بدين گونه، ثقيف كه قبلا در حوالى طائف به سر می برد، وارد طائف شد و زمين، را ميان افراد خود تقسيم نمود كه روى آنها كار كردند و درختان ميوه كاشتند و تا چندى به آنچه با بنى عامر شرط كرده بودند وفادار ماندند. بنى عامر نيز ثقيف را از دستبرد و حملات احتمالى عرب حفظ می كرد.
رفته رفته شمار فرزندان ثقيف رو به فزونى نهاد و بزرگى و نيرومندى يافتند و اطراف زمين‏هاى خود را مستحكم ساختند و ديوارى پيرامون طائف بنا نمودند و آن را استوار كردند و ديگر از دادن نصف محصول به بنى عامر خوددارى كردند.
بنى عامر خواست حق خود را بگيرد و نتوانست. با ثقيف جنگ كرد ولى پيروزى نيافت.
ثقيف شامل دو خاندان بود: احلاف و بنى مالك.
احلاف در ميان ثقيف قدرت بيش‏ترى داشتند و نيرومندتر از بنى مالك بودند ولى همچنان به بنى مالك توجه می كردند و با آنان می ساختند.
كم كم نيروى احلاف فزونى يافت و چارپايان آنها زياد شدند.
بدين جهت زمينى از بنى نصر بن معاوية بن بكر بن هوازن را- كه جلذان خوانده می شد- گرفتند و آن را چراگاه ساختند.
بنى نصر به خشم آمد و با احلاف جنگ كرد و نبرد در ميانشان ادامه يافت.
فرمانده گروه بنى نصر، عفيف بن عوف بن عباد نصرى يربوعى بود و فرماندهى احلاف را مسعود بن قعنب بر عهده داشت.
وقتى كار جنگ در ميان بنى نصر و احلاف بالا گرفت، بنى- مالك به سبب كينه‏اى كه با احلاف داشت، گرفتارى احلاف را غنيمت شمرد و با بنى يربوع بر ضد احلاف هم پيمان شد.
جندب بن عوف بن حارث بن مالك بن حطيط بن جشم، از ثقيف، رياست بنى مالك را عهده دار بود.
احلاف همينكه خبر آن هم سوگندى و پيمان بندى را شنيدند، خود را براى پيكار با بنى مالك آماده ساختند و گرد هم آمدند.
روزى كه نخستين جنگ ميان احلاف و بنى مالك و هم پيمانانشان از بنى نصر روى داد، روز طائف خوانده شد.
در اين روز پس از جنگى سخت، احلاف پيروزى يافتند و بنى مالك را به سوى دشتى راندند كه بيرون از طائف بود و لحب خوانده می شد.
طى اين جنگ، در شكافى از شكاف‏هاى كوه كه الابان نام داشت، گروه بسيارى از بنى مالك و بنى يربوع كشته شدند.
پس از آن ميان اين دو قبيله، جنگ‏هاى ديگر و روزهاى‏ ديگرى پيش آمد و هر روزى نيز نامى داشت مانند روز غمر ذى كنده نزديك نخله، و روز كرونا نزديك حلوان.
در روز اخير، يعنى روز كرونا، عفيف بن عوف يربوعى، چنان نعره‏اى از جگر بر كشيد كه می گويند هفتاد زن آبستن ناگهان به درد زايمان گرفتار شدند و بچه انداختند.
در اين روز، سخت‏ترين جنگ را كردند و بعد از هم جدا شدند.
سپس بنى مالك دست به دامن قبائلى مانند دوس و خثعم و غيره زد تا با آنان بر ضد احلاف پيمان ببندد.
احلاف نيز به مدينه رفتند تا با انصار بر ضد بنى مالك هم سوگند و هم پيمان شوند.
در آن شهر مسعود بن معتب، به نزد احيحة بن جلاح، كه از بنى عمرو بن عوف اوسى بود و در زمان خود بزرگ‏ترين فرد انصار شمرده می شد، رفت و به او پيشنهاد همعهدى و هم پيمانى كرد.
احيحه بدو گفت:
«به خدا سوگند كه هيچ مردى هرگز از قوم خود جدا نشده و به نزد طايفه ديگر نرفته مگر اين كه پيش اين طائفه اقرار كرده كه از قوم خود آسيبى ديده كه تاب تحملش را نداشته و نخواسته با ايشان سازگارى كند.» مسعود، چون با احيحه دوست بود، بدو گفت:
«من برادر تو هستم.» احيحه گفت:
«برادر تو كسى است كه وى را پشت سر گذاشته و از او روى گردانده‏اى. به پيش او برگرد و با وى آشتى كن اگر چه به بهاى بريدن گوش و بينى تو تمام شود. چون از قوم تو هر كس كه باشد، وقتى با او ناسازگارى و دشمنى كردى، با تو دوستى نخواهد كرد.»
مسعود كه دريافت احيحه با او پيمان نخواهد بست، از وى چشم پوشيد ولى هنگامى كه می خواست برود، احيحه جنگ افزار و زاد و توشه در اختيارش گذاشت و غلامى هم بدو داد كه در مدينه به ساختن دژ معروف بود.
او براى مسعود بن معتب دژى ساخت و اين نخستين دژى بود كه در طائف ساخته شد سپس دژهاى ديگرى در آن جا ساختند.
از آن ببعد نيز در ميانشان جنگى كه قابل ذكر باشد روى نداد.
درباره زد و خورد آنان اشعار بسيارى ساخته‏اند. يكى از اين اشعار، سخن محبر است كه ربيعة بن سفيان، يكى از بنى عوف بن عقده احلافى، بود:
         و ما كنت ممن ارث الشر بينهم  ...          و لكن مسعودا جناها و جندبا
            قريعى ثقيف انشبا الشر بينهم ...           فلم يك عنها منزع حين انشبا
            عناقا ضروسا بين عوف و مالك...            شديدا لظاها تترك الطفل اشيبا
            مضرمة شبا أشبا وقودها  ...          بايديهما ما اورياها و اثقبا
            اصابت براء من طوائف مالك  ...          و عوف بماجرا عليها او جلبا
            كحمثورة جاءوا تخطوا مآبنا  ...          اليهم و تدعوا فى اللقاء معتبا
            و تدعو بنى عوف بن عقدة فى الوغى...            و تدعو علاجا و الحليف المطيبا
            حبيبا و حيا من رباب كتائبا ...           و سعدا اذا الداعى الى الموت ثوبا
            و قوما بمكروثاء شنت معتب   ...         بغارتها فكان يوما عصبصبا
            فاسقط احبال النساء بصوته  ...          عفيف  اذا نادى بنصر فطربا
_____
- عفيف به ضم عين و فتح فاء اول و سكون ياء است.- ابن اثير

*

متن عربی:

أيام الأنصار و هم الأوس والخزرج التي جرت بينهم
الأنصار لقب قبيلتي الأوس والخزرج ابني حارثة بن ثعلبة العنقاء بن عمرو مزيقياء بن عامر ماء السماء بن حارثة الغطريف بن امرئ القيس البطريق بن ثعلبة بن مازن بن الأزد بن الغوث بن نبت بن مالك بن زيد بن كهلان بن سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان، لقبهم به رسول الله، صلى الله عليه وسلم، لما هاجر إليهم ومنعوه ونصروه، وأم الأوس والخزرج قيلة بنت كاهل بن عذرة بن سعد، ولذلك يقال لهم أبناء قيلة. وإنما لقب ثعلبة العنقاء لطول عنقه، ولقب عمرو مزيقياء لأنه كان يمزق عنه كل يوم حله لئلا يلبسها أحد بعده، ولقب عامر ماء السماء لسماحته وبذلك كأنه ناب مناب المطر، وقيل لشرفه، ولقب امرؤ القيس البطريق لأنه أول من استعان به بنو إسرائيل من العرب بعد بلقيس، فبطرقه رحبعم ابن سليمان بن داود، عليه السلام، فقيل له البطريق، وكانت مساكن الأزد بمأرب من اليمن إلى أن أخبر الكهان عمرو بن عامر مزيقياء أن سيل العرم يخرب بلادهم ويغرق أكثر أهلها عقوبةً لهم بتكذيبهم رسل الله تعالى إليهم. فلما علم ذلك عمرو باع ما له من مال وعقار وسار عن مأرب هو ومن تبعه، ثم تفرقوا في البلاد فسكن كل بطن ناحية اختاروها، فسكنت خزاعة الحجاز، وسكنت غسان الشام.
ولما سار ثعلبة بن عمرو بن عامر فيمن معه اجتازوا بالمدينة، وكانت تسمى يثرب، فتخلف بها الأوس والخزرج ابنا حارثة فيمن معهما، وكان فيها قرىً وأسواق وبها قبائل من اليهود من بني إسرائيل وغيرهم، منهم قريظة والنضير وبنو قينقاع وبنو ماسلة وزعورا وغيرهم، وقد بنوا لهم حصوناً يجتمعون بها إذا خافوا. فنزل عليهم الأوس والخزرع فابتنوا المساكن والحصون، إلا أن الغلبة والحكم لليهود إلى أن كان من الفطيون ومالك ابن العجلان ما نذكره إن شاء الله تعالى، فعادت الغلبة للأوس والخزرج، ولم يزالوا على حال اتفاق واجتماع إلى أن حدث بينهم حرب سمير، على ما نذكره إن شاء الله تعالى.

ذكر غلبة الأنصار على المدينة
وضعف أمر اليهود بها وقتل الفطيون

قد ذكرنا أن الإستيلاء كان لليهود على المدينة لما نزلها الأنصار، ولم يزل الأمر كذلك إلى أن ملك عليهم الفطيون اليهودي، وهو من بني إسرائيل ثم من بني ثعلبة، وكان رجل سوء فاجراً، وكانت اليهود تدين له بأن لا تزوج امرأة منهم إلا دخلت عليه قبل زوجها، وقيل: إنه كان يفعل ذلك بالأوس والخزرج أيضاً. ثم إن أختا لمالك بن العجلان السالمي الخزرجي تزوجت، فلما كان زفافها خرجت عن مجلس قومها وفيه أخوها مالك وقد كشفت عن ساقيها. فقال لها مالك: لقد جئت بسوء. قالت: الذي يراد بي الليلة أشد من هذا، أدخل على غير زوجي ! ثم عادت فدخل عليها أخوها فقال لها: هل عندك من خبر ؟ قالت: نعم، فما عندك ؟ قال: أدخل مع النساء فإذا خرجن ودخل عليك قتلته. قالت: افعل. فلما ذهب بها النساء إلى الفطيون انطلق مالك معهن في زي امرأة ومعه سيفه، فلما خرج النساء من عندها ودخل عليها الفطيون قتله مالك وخرج هارباً؛ فقال بعضهم في ذلك من أبيات:
هل كان للفطيون عقر نسائكم ... حكم النصيب فبئس حكم الحاكم
حتّى حباه مالك بمرشّةٍ ... حمراء تضحك عن نجيعٍ قاتم
ثم خرج مالك بن العجلان هارباً حتى دخل الشام فدخل على ملك من ملوك غسان يقال له أبو جبيلة واسمه عبيد بن سالم بن مالك بن سالم، وهو أحد بني غضب بن جشم بن الخزرج، وكان قد ملكهم وشرف فيهم، وقيل: إنه لم يكن ملكاً وإنما كان عظيماً عند ملك غسان، وهو الصحيح، لأن ملوك غسان لم يعرف فيهم هذا، وهو أيضاً من الخزرج على ما ذكر.
فلما دخل عليه مالك شكا إليه ما كان من الفطيون وأخبره بقتله وأنه لا يقدر على الرجوع، فعاهد الله أبو جبيلة ألا يمس طيباً ولا يأتي النساء حتى يذل اليهود ويكون الأوس والخزرج أعز أهلها.
ثم سار من الشام في جمع كثير وأظهر أنه يريد اليمن حتى قدم المدينة فنزل بذي حرضٍ، وأعلم الأوس والخزرج ما عزم عليه، ثم أرسل إلى وجوه اليهود يستدعيهم إليه وأظهر لهم أنه يريد الإحسان إليهم، فأتاه أشرافهم في حشمهم وخاصتهم. فلما اجتمعوا ببابه أمر بهم فأدخلوا رجلاً رجلاً وقتلهم عن آخرهم. فلما فعل بهم ذلك صارت الأوس والخزرج أعز أهل المدينة، فشاركوا اليهود في النخل والدور؛ ومدح الرمق بن زيد الخزرجي أبا جبيلة بقصيدة، منها:
وأبو جبيلة خير من ... يمشي وأوفاهم يمينا
وأبرّهم برّاً وأع ... ملهم بهدي الصالحينا
أبقت لنا الأيّام وال ... حرب المهمّة تعترينا
كبشاً له قرنٌ يع ... ضّ حسامه الذكر السّنينا
فقال أبو جبيلة: عسل طيب في وعاء سوء، وكان الرمق رجلاً ضئيلاً؛ فقال الرمق: إنما المرء بأصغريه قلبه ولسانه. ورجع أبو جبيلة إلى الشام.
حرض بضم الحاء والراء المهملتين، وآخره ضاد معجمة.

حرب سمير
ولم يزل الأنصار على حال اتفاق واجتماع، كان أول اختلاف وقع بينهم وحرب كانت لهم حرب سمير.
وكان سببها أن رجلاً من بني ثعلبة من سعد بن ذبيان يقال له كعب بن العجلان نزل على مالك بن العجلان السالمي فحالفه وأقام معه. فخرج كعب يوماً إلى سوق بني قينقاع فرأى رجلاً من غطفان معه فرسه وهو يقول: ليأخذ هذا الفرس أعز أهل يثرب. فقال رجل: فلان. وقال رجل آخر: أحيحة بن الجلاح الأوسي. وقال غيرهما: فلان بن فلان اليهودي أفضل أهلها. فدفع الغطفاني الفرس إلى مالك بن العجلان. فقال كعب: ألم أقل لكم إن حليفي مالكاً أفضلكم ؟ فغضب من ذلك رجل من الأوس من بني عمرو بن عوف يقال له سمير وشتمه وافترقا، وبقي كعب ما شاء الله.
ثم قصد سوقاً لهم قبا فقصده سمير ولازمه حتى خلا السوق فقتله. وأخبر مالك بن العجلان بقتله، فأرسل إلى بني عمرو بن عوف يطلب قاتله، فأرسلوا: إنا لا ندري من قتله. وترددت الرسل بينهم، وهو يطلب سميراً وهم ينكرون قتله، ثم عرضوا عليه الدية فقبلها. وكانت دية الحليف فيهم نصف دية النسيب منهم. فأبى مالك إلا أخذ دية كاملة، وامتنعوا من ذلك وقالوا: نعطي دية الحليف، وهي النصف. ولج الأمر بينهم حتى آل إلى المحاربة، فاجتمعوا والتقوا واقتتلوا قتالاً شديداً وافترقوا. ودخل فيها سائر بطون الأنصار، ثم التقوا مرة أخرى واقتتلوا حتى حجز بينهم الليل، وكان الظفر يومئذ للأوس.
فلما افترقوا أسلت الأوس إلى مالك يدعونه إلى أن يحكم بينهم المنذر ابن حرام النجاري الخزرجي جد حسان بن ثابت بن المنذر. فأجابهم إلى ذلك، فأتوا المنذر، فحكم بينهم المنذر بأن يدوا كعباً حليف مالك دية الصريح ثم يعودوا إلى سنتهم القديمة، فرضوا بذلك وحملوا الدية وافترقوا، وقد شبت البغضاء في نفوسهم وتمكنت العداوة بينهم.
ذكر حرب كعب بن عمرو المازني
ثم إن بني جحجبا من الأوس وبني مازن بن النجار من الخزرج وقع بينهم حرب كان سببها أن كعب بن عمرو المازني تزوج امرأةً من بني سالم فكان يختلف إليها. فأمر أحيحة بن الجلاح سيد بني جحجبا جماعةً فرصدوه حتى ظفروا به فقتلوه، فبلغ ذلك أخاه عاصم بن عمرو، فأمر قومه فاستعدوا للقتال، وأرسل إلى بني جحجبا يؤذنهم بالحرب. فالتقوا بالرحابة فاقتتلوا قتالاً شديداً، فانهزمت بنو جحجبا ومن معهم وانهزم معهم أحيحة، فطلبه عاصم بن عمرو فأدركه وقد دخل حصنه، فرماه بسهم فوقع في باب الحصن، فقتل عاصم أخاً لأحيحة. فمكثوا بعد ذلك ليالي، فبلغ أحيحة أن عاصماً يتطلبه ليجد له غرة فيقتله، فقال أحيحة:
نبئت أنّك جئت تس ... ري بين داري والقبابة
فلقد وجدت بجانب ال ... ضّحيان شبّاناً مهابه
فتيان حربٍ في الحدي ... د وشامرين كأسد غابه
هم نكّبوك عن الطري ... ق فبتّ تركب كلّ لابه
أعصيم لا تجزع فإن ... نّ الحرب ليست بالدّعابه
فأنا الذي صبّحتكم ... بالقوم إذى دخلوا الرّحابه
وقتلت كعباً قبلها ... وغلوت بالسيف الذّؤابه
فأجابه عاصم:
أبلغ أحيحة إن عرض ... ت بداره عنّي جوابه
وأنا الذي أعجلته ... عن مقعدٍ ألهى كلابه
ورميته سهماً فأخ ... طأه وأغلق ثمّ بابه
في أبيات. ثم إن أحيحة أجمع أن يبيت بني النجار وعنده سلمى بنت عمرو بن زيد النجارية، وهي أم عبد المطلب جد النبي، صلى الله عليه وسلم فما رضيت، فلما جنها الليل وقد سهر معها أحيحة فنام، فلما نام سارت إلى بني النجار فاعلمتهم ثم رجعت، فحذروا، وغدا أحيحة بقومه مع الفجر، فلقيهم بنو النجار في السلاح، فكان بينهم شيء من قتال، وانحاز أحيحة، وبلغه أن سلمى أخبرتهم فضربها حتى كسر يدها وأطلقها وقال أبياتاً، منها:
لعمر أبيك ما يغني مكاني ... من الحلفاء آكلةٌ غفول
تؤوّم لا تقلّص مشمعلاًّ ... مع الفتيان مضجعه ثقيل
تنزّع للحليلة حيث كانت ... كما يعتاد لقحته الفصيل
وقد أعددت للحدثان حصناً ... لو أنّ المرء ينفعه العقول
جلاه القين ثمّت لم تخنه ... مضاربه ولاطته فلول
فهل من كاهن آوي إليه ... إذا ما حان من آلٍ نزول
يراهنني ويرهنني بنيه ... وأرهنه بنيّ بما أقول
فما يدري الفقير متى غناه ... وما يدري الغنيّ متى يعيل
وما تدري وإن أجمعت أمراً ... بأيّ الأرض يدركك المقيل
وما تدري وإن أنتجت سقباً ... لغيرك أم يكون لك الفصيل
وما إن أخوةٌ كبروا وطابوا ... لباقية، وأمّهم هبول
ستشكل أو يفارقها بنوها ... بموتٍ أو يجيء لهم قتول

ذكر الحرب بين بني عمرو وبني الحارث
وهو يوم السرارة

ثم إن بني عمرو بن عوف من الأوس وبني الحارث من الخزرج كان بينهما حرب شديدة.
وكان سببها أن رجلاً من بني عمرو قتله رجل من بني الحارث، فعدا بنو عمرو على القاتل فقتلوه غيلةً، فاستكشف أهله فعلموا كيف قتل فتهيأوا للقتال وأرسلوا إلى بني عمرو بن عوف يؤذونهم بالحرب، فالتقوا بالسرارة، وعلى الأوس حضير بن سماك والد أسيد بن حضير، وعلى الخزرج عبد الله بن سلول أبوى الحباب الذي كان رأس المنافقين. فاقتتلوا قتالاً شديداً. صبر بعضهم لبعض أربعة أيم، ثم انصرفت الأوس إلى دورها، ففخرت الخزرج بذلك؛ وقال حسان بن ثابت في ذلك:
فدىً لبني النجّار أمّي وخالتي ... غداة لقوهم بالمثقّفة السّمر
وصرمٍ من الأحياء عمرو بن مالك ... إذا ما دعوا كانت لهم دعوة النصر
فوا لا أنسى حياتي بلاءهم ... غداة رموا عمراً بقاصمة الظهر
وقال حسان أيضاً:
لعمر أبيك الخير بالحقّ ما نبا ... عليّ لساني في الخطوب ولا يدي
لساني وسيفي صارمان كلاهما ... ويبلغ ما لا يبلغ السيف مذودي
فلا الجهد ينسيني حياتي وحفظتي ... ولا وقعات الدهر يفللن مبردي
أكثّر أهلي من عيالٍ ساهم ... وأطوي على الماء القراح المبرّد
ومنها:
وإنّي لمنجاء المطيّ على الوجى ... وإنّي لنزّال لما لم أعوّد
وإنّي لقوّالٌ لذي اللّوث مرحباً ... وأهلا إذا ما ريع من كلّ مرصد
وإنّي ليدعوني الندى فأجيبه ... وأضرب بيض العارض المتوقّد
فلا تعجلن يا قيس واربع فإنّما ... قصاراك أن تلقى بكلّ مهنّد
حسام وأرماح بأيدي أعزّةٍ ... متى ترهم يا ابن الخطيم تلبّد
أسود لدى الأشبال يحمي عرينها ... مداعيس بالخّطّي في كلّ مشهد
وهي أبيات كثيرة. فأجابه قيس بن الخطيم:
تروح عن الحسناء أم أنت مغتدي ... وكيف انطلاق عاشقٍ لم يزوّد
تراءت لنا يوم الرحيل بمقلتي ... شريدٍ بملتفٍ من السّدر مفرد
وجيدٍ كجيد الرّيم حالٍ يزينه ... على النّحر ياقوتٌ وفصّ زبرجد
كأنّ الثريّا فوق ثغرة نحرها ... توقّد في الظّلماء أيّ توقّد
ألا إنّ بين الشّرعبيّ وراتج ... ضراباً كتجذيم السيّال المصعّد
لنا حائطان الموت أسفل منهما ... وجمع متى تصرخ بيثرب يصعد
ترى اللابة السوداء يحمرّ لونها ... ويسهل منها كلّ ربع وفدفد
فإنّي لأغنى الناس عن متكلّفٍ ... يرى الناس ضلالاً وليس بمهتد
لساء عمراً ثوراً شقيّاً موعّظاً ... ألدّ كأنّ رأسه رأس أصيد
كثير المنى بالزاد لا صبر عنده ... إذا جاع يوماً يشتكيه ضحى الغد
وذي شيمةٍ عسراء خالف شيمتي ... فقلت له دعني ونفسك أرشد
فما المال والأخلاق إلاّ معارة ... فما اسطعت من معروفها فتزوّد
متى ما تقد بالباطل الحقّ يأبه ... فإن قدت بالحقّ الرواسي تنقد
إذا ما أتيت الأمر من غير بابه ... ضللت وإن تدخل من الباب تهتد
وهي طويلة. وقال عبيد بن ناقد:
لمن الديار كأنّهنّ المذهب ... بليت وغيّرها الدهور تقلّب
يقول فيها في ذكر الوقعة:
لكن فرا أبي الحباب بنفسه ... يوم السّرارة سيئ منه الأقرب
ولّى وألقى يوم ذلك درعه ... إذ قيل جاء الموت خلفك يطلب
نجّاك منّا بعدما قد أشرعت ... فيك الرماح، هناك شدّ المذهب
هي طويلة أيضاً. وأبو الحباب هو عبد الله بن سلول.

حرب الحصين بن الأسلت
ثم كانت حرب بين بني وائل بن زيد الأوسيين وبين بني مازن بن النجار الخزرجيين.
وكان سببها أن الحصين بن الأسلت الأوسي الوائلي نازع رجلاً من بني مازن، فقتله الوائلي ثم انصرف إلى أهله، فتبعه نفر من بني مازن فقتلوه. فبلغ ذلك أخاه أبا قيس بن الأسلت فجمع قومه وأرسل إلى بني مازن يعلمهم أنه على حربهم. فتهيأوا للقتال، ولم يتخلف من الأوس والخزرج أحد، فاقتتلوا قتالاً شديداً حتى كثرت القتلى في الفريقين جميعاً، وقتل أبو قيس بن الأسلت الذين قتلوا أخاه ثم انهزمت الأوس، فلام وحوح بن الأسلت أخاه أبا قيس وقال: لا يزال منهزمٌ من الخزرج، فقال أبو قيس لأخيه، ويكنى أبا حصين:
أبلغ أبا حصنٍ وبع ... ض القول عندي ذو كباره
أنّ ابن أمّ لي ... س من الحديد ولا الحجارة
ماذا عليكم أن يكو ... ن لكم بها رحلاً عماره
يحمي ذماركم وبع ... ض القوم لا يحمي ذماره
يبني لكم خيراً وبنيا ... ن الكريم له اثاره
في أبيات.

حرب ربيع الظفري
ثم كانت حرب بين بني ظفر من الأوس وبين بني مالك بن النيجار من الخزرج.
وكان سببها أن ربيعاً الظفري كان يمر في مال لرجلٍ من بني النجار إلى ملك له، فمنعه النجاري، فتنازعا، فقتله ربيع، فجمع قومهما فاقتتلوا قتالاً شديداً كان أشد قتال بينهم، فانهزمت بنو مالك بن النجار؛ فقال قيس بن الخطيم الأوسي في ذلك:
أجدّ بعمرة غنيانها ... فتهجر أم شأننا شأنها
فإن تمس شطّت بها دارها ... وباح لك اليوم هجرانها
فما روضةٌ من رياض القطا ... كأنّ المصابيح حوذانها
بأحسن منها ولا نزهة ... ولوج تكشّف أدجانها
وعمرة من سروات النسا ... ء ينفح بالمسك أردانها
منها:
ونحن الفوارس يومالربي ... ع قد علموا كيف أبدانها
جنونا لحربي وراء الصري ... خ حتّى تقصّد مرّانها
تراهنّ يخلجن خلج الدّلا ... يبادر بالنّزع أشطانها
هي طويلة. فأجابه حسان بن ثابت الخزرجي بقصيدة أولها:
لقد هاج نفسك أشجانها ... وغادرها اليوم أديانها
ومنها:
ويثرب تعلم أنّا بها ... إذا التبس الحقّ ميزانها
ويثرب تعلم أنّا بها ... إذا أقحط القطر نوآنها
ويثرب تعلم إذ حاربت ... بأنّا لدى الحرب فرسانها
ويثرب تعلم أنّ النّبي ... ت عند الهزاهز ذلاّنها
ومنها:
متى ترنا الأوس في بيضنا ... نهزّ القنا تخب نيرانها
وتعط القياد على رغمها ... وتنزل ملهام عقبانها
فلا تفخرن التمس ملجأً ... فقد عاود الأوس أديانها

حرب فارع بسبب الغلامى القضاعي
ومن أيامهم يوم فارع. وسببه أن رجلاً من بني النجار أصاب غلاماً من قضاعة ثم من بلي، وكان عم الغلام جاراً لمعاذ بن النعمان بن امرئ القيس الأوسي والد سعد بن معاذ، فأتى الغلام عمه يزوره فقتله النجاري. فأرسل معاذ إلى بني النجار: أن أدفعوا إلي دية جاري أو ابعثوا إي بقاتله أرى فيه رأيي. فأبوا أن يفعلوا. فقال رجل من بني عبد الأشهل: والله إن لم تفعلوا لا نقتل به إلا عامر بن الإطنابة، وعامر من أشراف الخزرج؛ فبلغ ذلك عامراً فقال:
ألا من مبلغ الأكفاء عنّي ... وقد تهدى النصيحة للنصيح
فإنّكم وما ترجون شطري ... من القول امزجّى والصريح
سيندم بعضكم عجلاً عليه ... وما أثر اللسان إلى الجروح
أبت لي عزّتي وأبى بلائي ... وأخذي الحمد بالثمن الربيح
وإعطائي على المكروه مالي ... وضربي هامة البطل المشيح
وقولي كلّما جشأت وجاشت: ... مكانك تحمدي أو تستريحي
لأدفع عن مآثر صالحاتٍ ... وأحمي بعد عن عرضٍ صحيح
بذي شطبٍ كلون الملح صافٍ ... ونفسٍ لا تقرّ على القبيح
فقال الربيع بن أبي الحقيق اليهودي في عراض قول عامر بن الإطنابة:
ألا من مبلغ الأكفاء عنّي ... فلا ظلمٌ لديّ ولا افتراء
فلست بغائظ الأكفاء ظلماً ... وعندي للملامات اجتزاء
فلم أر مثل من يدنو لخسفٍ ... له في الأرض سير واستواء
وما بعض الإقامة في ديار ... يهان بها الفتى إلاّ عناء
وبعض القول ليس له عناجٌ ... كمحض الماء ليسى له إناء
وبعض خلائق الأقوام داءٌ ... كداء الشّحّ ليس له دواء
وبعض الداء ملتمسٌ شفاءً ... وداء النّوك ليس له شفاء
يحبّ المرء أن يلقى نعيماً ... ويأبى الله إلاّ ما يشاء
ومن يك عاقلاً لم يلق بؤساً ... ينخ يوماً بساحته القضاء
تعاوره بنات الدهر حتّى ... تثلّمه كما ثلم الإناء
وكلّ شدائدٍ نزلت بحيٍّ ... سيأتي بعد شدّتها رخاء
فقل للمتّقي عرض المنايا: ... توقّ فليس ينفعك اتّقاء
فما يعطى الحريص غنىً بحرصٍ ... وقد ينمي لدى الجود الثراء
وليس بنافعٍ ذا البخل مالٌ ... ولا مزرٍ بصاحبه الحباء
غنيّ النفس ما استغنى بشيء ... وفقر النفس ما عمرت شقاء
يودّ المرء ما تفد ... كأنّ فناءهنّ له فناء
فلما رأى معاذ بن النعمان امتناع بني النجار من الدية أو تسليم القاتل إليه تهيأ للحرب وتجهز هو وقومه واقتلوا عند فارغ، وهو أطم حسان بن ثابت، واشتد القتال بينهم ولم تزل الحرب بينهم حتى حمل ديته عامر بن الإطنابة. فلما فعل صلح الذي كان بينهم وعادوا إلى أحسن ما كانوا عليه، فقال عامر بن الإطنابة في ذلك.
صرمت ظليمة خلّتي ومراسلي ... وتباعدت ضنّاً بزاد الراحل
جهلاً وما تدري ظليمة أنّني ... قد أستقلّ بصرم غير الواصل
ذللٌ ركابي حيث شئت مشيّعي ... أنّي أروع قطا المكان الغافل
أظليم ما يدريك ربّة خلّةٍ ... حسنٌ ترغّمها كظبي الحائل
قد بتّ مالكها وشارب قهوةٍ ... درياقةٍ روّيت منها وآغلي
بيضاء صافية يرى من دونها ... قعر الإناء يضيء وجه الناهل
وسراب هاجرةٍ قطعت إذا جرى ... فوق الإكام بذات لونٍ باذل
أجدٌ مراحلها كأنّ عفاءها ... سقطان من كتفي ظليمٍ جافل
فلنأكلنّ بناجزٍ من مالنا ... ولنشربنّ بدين عامٍ قابل
إنّي من القوم الذين إذا انتدوا ... بدأوا ببرّ الله ثمّ النائل
المانعين من الخنا جيرانهم ... والحاشدين على طعام النازل
والخاطلين غنيّهم بفقيرهم ... والباذلين عطاءهم للسائل
والضاربين الكبش يبرق بيضة ... ضرب المهنّد عن حياض الناهل
والعاطفين على المصاف خيولهم ... والملحقين رماحهم بالقاتل
والمدركين عدوّهم بذحولهم ... والنازلين لضرب كلّ منازل
والقائلين معاً خذوا اقرانكم ... إنّ المنيّة من وراء الوائل
خزرٍ عيونهم إلى أعدائهم ... يمشون مشي الأسد تحت الوابل
ليسوا بأنكاسٍ ولا ميلٍ إذا ... ما الحرب شبّت أشعلوا بالشاعل
لا يطبعون وهم على أحسابهم ... يشفون بالأحلام داء الجاهل
والقائلين فلا يعاب خطيبهم ... يوم المقالة بالكلام الفاصل
وإنما أثبتنا هذه الأبيات وليس فيها ذكر الوقعة لجودتها وحسنها.

حرب حاطب
ثم كانت الوقعة المعروفة بحاطب. وهو حاطب بن قيس من بني أمية ابن زيد بن مالك بن عوف الأوسي، وبينها وبين حرب سمير نحو مائة سنة. وكان بينهما أيام ذكرنا المشهور منها وتركنا ما ليس بمشهور. وحرب حاطب آخر وقعة كانت بينهم إلا يوم بعاث حتى جاء الله بالإسلام.
وكان سبب هذه الحرب أن حاطباً كان رجلاً شريفاً سيداً، فأتاه رجل من بني ثعلبة بن سعد بن ذبيان فنزل عليه، ثم إنه غدا يوماً إلى سوق بني قينقاع، فرآه يزيد بن الحارث المعروف بابن فسحم، وهي أمه. وهو من بني الحارث بن الخزرج. فقال يزيد لرجل يهودي: لك ردائي إن كسعت هذا الثعلبي. فأخذ رداءه وكسعه كسعةً سمعها من بالسوق. فنادى الثعلبي: يا آل حاطب كسع ضيفك وفضح ! وأخبر حاطب بذلك، فجاء إليه فسأله من كسعه، فأشار إلى اليهودي، فضربه حاطب بالسيف فلق هامته، فأخبر ابن فسحم الخبر، وقيل له: قتل اليهودي، قتله حاطب، فأسرع خلف حاطب فأدركه وقد دخل بيوت أهله، فلقي رجلاً من بني معاوية فقتله. فثارت الحرب بين الأوس والخزرج واحتشدوا واجتمعوا والتقوا على جسر ردم بني الحارث بن الخزرج. وكان على الخزرج يومئذ عمرو بن النعمان البياضي، وعلى الأوس حضير بن سماك الأشهلي. وقد كان ذهب ذكر ما وقع بينهم من الحروب فيمن حولهم من العرب، فسار إليهم عببنه بنى حصن ابن حذيفة بن بدر الفزاري وخيار بنى مالك بن حماد الفزاري فقدما المدينة وتحدثا مع الأوس والخزرج في الصلح وضمنا أن يتحملا كل ما يدعي بعضهم على بعض، فأبوا، ووقعت الحرب عند الجسر، وشهدها عيينة وخيار. فشاهدا من قتالهم وشدتها ما أيسا معه من الإصلاح بينهم، فكان الظفر يومئذ للخزرج. وهذا اليوم من أشهر أيامهم، وكان بعده عدة وقائع كلها من حرب حاطب، فمنها:

يوم الربيع
ثم التقت الأنصار بعد يوم الجسر بالربيع، وهو حائط في ناحية السفح، فاقتتلوا قتالاً شديداً حتى كاد يفني بعضهم بعضاً، فانهزمت الأوس وتبعها الخزرج حتى بلغوا دورهم، وكانوا قبل ذلك إذا انهزمت إحدى الطائفتين فدخلت دورهم كفت الأخرى عن اتباعهم. فلما تبع الخزرج الأوس إلى دورهم طلبت الأوس الصلح، فامتنعت بنو التجار من الخزرج عن إجابتهم. فحصنت الأوس النساء والذراري في الآطام، وهي الحصون، ثم كفت عنهم الخزرج؛ فقال صخر بن سلمان البياضي:
ألا أبلغا عنّي سويد بن صامتٍ ... ورهط سويدٍ بلّغا وابن الاسلت
بأنّا قتلن بالربيع سراتكم ... وأفلت مجروحاً به كلّ مفلت
فلولا حقوق في العشيرة إنّها ... أدلّت بحقٍ واجب إن أدلّت
لنالهم منّا كما كان نالهم ... مقانب خيل أهلكت حين حلّت
فأجابه سويد بن الصامت:
ألا أبلغا عنّي صخيراً رسالةً ... فقد ذقت حرب الأوس فيها ابن الاسلت
قتلنا سراياكم بقتلى سراتنا ... وليس الذي ينجو إليكم بمفلت

ومنها:
يوم البقيع
ثم التقت الأوس والخزرج ببقيع الغرقد فاقتتلوا قتالاً شديداً، فكان الظفر يومئذ للأوس؛ فقال عبيد بن ناقد الأوسي:
لّما رأيت بني عوفٍ وجمعهم ... جاءوا وجمع بني النجّار قد حفلوا
دعوت قومي وسهّلت الطريق لهم ... إلى المكان الذي أصحابه حللوا
جادت بأنفسها من مالك عصبٌ ... يوم اللقاء فما خافوا ولا فشلوا
وعاوروكم كؤوس الموت إذ برزوا ... شطر النهار وحتّى أدبر الأصل
حتى استقاموا وقد طال المراس بهم ... فكلّهم من دماء القوم قد نهلوا
تكشّف البيض عن قتلى أولى رحمٍ ... لولا المسالم والأرحام ما نقولا
تقول كلّ فتاةٍ غاب قيّمها: ... أكلّ من خلفنا من قومنا قتلوا
لقد قتلتم كريماً ذا محافظة ... قد كان حالفه القينات والحلل
جزلٌ نوافله حلوٌ شمائله ... ريّان واغله تشقى به الإبل
الواغل: الذي يدخل على القوم وهم يشربون.
فأجابه عبد الله بن رواحة الحارثي الخزرجي:
لّما رأيت بني عوفٍ وإخوتهم ... كعباً وجمع بني النجّار قد حفلوا
قدماّ أباحوا حماكم بالسيوف ولم ... يفعل بكم أحدٌ مثل الذي فعلوا
وكان رئيس الأوس يومئذ في حرب حاطب أبو قيس بن الأسلت الوائلي، فقام في حربهم وهجر الراحة، فشحب وتغير. وجاء يوماً إلى امرأته فأنكرته حتى عرفته بكلامه، فقالت له: لقد أنكرتك حتى تكلمت ! فقال:
قالت ولم تقصد لقيل الخنا: ... مهلاً فقد أبلغت أسماعي
واستنكرت لوناً له شاحباً ... والحرب غولٌ ذات أوجاع
من يذق الحرب يجد طعمها ... مرّاً وتتركه بجعجاع
قد حصّتّ البيضة رأسي فما ... أطعم نوماً غير نهجاع
أسعى على جلّ بني مالك ... كلّ امرئ في شأنه ساعي
أعددت للأعداء موضونةً ... فضفاضةً كالنّهي بالقاع
أحفزها عنّي بذي رونق ... مهنّدٍ كاللمع قطّاع
صدقٍ حسامٍ وادقٍ حدّه ... ومنحنٍ أسمر قرّاع
وهي طويلة ثم إن أبا قيس بن الأسلت جمع الأوس وقال لهم: ما كنت رئيس قوم قط إلا هزموا، فرئسوا عليكم من أحببتم؛ فرأسوا عليهم حضير الكتائب بن السماك الأشهلي، وهو والد أسيد بن حضير لولده صحبةٌ، وهو بدريّ، فصار حضير يلي أمورهم في حروبهم. فالتقى الأوس والخزرج بمكان يقال له الغرس، فكان الظفر للأوس، ثم تراسلوا في الصلح فاصطلحوا على أن يحسبوا القتلى فمن كان عليه الفضل أعطى الدية، فأفضلت الأوس على الخزرج ثلاثة نفر، فدفعت الخزرج ثلاثة غلمة منهم رهناً بالديات، فغدرت الأوس فقتلت الغلمان.

يوم الفجار الأول للأنصار
وليس بفجار كنانة وقيس. فلما قتلت الأوس الغلمان جمع الخزرج وحشدوا والتقوا بالحدائق؛ وعلى الخزرج عبد الله بن أبي بن سلول، وعلى الأوس أبو قيس بن الأسلت، فاقتتلوا قتالاً شديداً حتى كاد بعضهم يفنى بعضاً. وسمى ذلك اليوم يوم الفجار لغدرهم بالغمان، وهو الفجار الأول، فكان قيس بن الخطيم في حائط له فانصرف فوافق قومه قد برزوا للقتال فعجز عن أخذ سلاحه إلا السيف ثم خرج معهم، فعظم مقامه يومئذ وأبلى بلاء حسناً وجرح جراحة شديدة، فمكث حيناً يتداوى منها، وأمر أن يحتمي عن الماء، فلذلك يقول عبد الله بن رواحة:
رميناك أيّام الفجار فلم تزل ... حميّاً فمن يشرب فلست بشارب

يوم معبس ومضرس
ثم التقوا عند معبس ومضرس، وهما جداران، فكانت الخزرج وراء مضرس، وكانت الأوس وراء معبس، فأقاموا أياماً يقتتلون قتالاً شديداً، ثم انهزمت الأوس حتى دخلت البيوت والآطام، وكانت هزيمة قبيحة لم ينهزموا مثلها. ثم إن بني عمرو بن عوف وبني أوس مناة من الأوس وادعوا الخزرج فامتنع من الموادعة بنو عبد الأشهل وبنو ظفر وغيرهم من الأوس وقالوا: لا نصالح حتى ندرك ثأرنا من الخزرج. فألحت الخزرج عليهم بالأذى والغارة حين وادعهم بنو عمرو بن عوف وأوس مناة، فعزمت الأوس إلا من ذكرنا على الانتقال من المدينة، فأغارت بنو سلمة على مال لبني عبد الأشهل يقال له الرعل، فقاتلوهم عليه، فجرح سعد بن معاذ الأشهلي جراحة شديدة، واحتمله بنو سلمة إلى عمرو بن الجموح الخزرجي، فأجاره وأجار الرعل من الحريق وقطع الأشجار، فلما كان يوم بعاث جازاه سعد على نذكره إن شاء الله.
ثم سارت الأوس إلى مكة لتحالف قريشاً على الخزرج وأظهروا أنهم يريدون العمرة. وكانت عادتهم أنه إذا أراد أحدهم العمرة أو الحج لم يعرض إليه خصمه ويعلق المعتمر على بيته كرانيف النخل. ففعلوا ذلك وساروا إلى مكة فقدموها وحالفوا قريشاً وأبو جهل غائبٌ. فلما قدم أنكر ذلك وقال لقريش: أما سمعتم قول الأول: ويل للأهل من النازل ! إنهم لأهل عدد وجلد ولقل ما نزل قوم على قوم إلا أخرجوهم من بلدهم وغلبوهم عليه. قالوا: فما المخرج من حلفهم ؟ قال: أنا أكفيكموهم، ثم خرج حتى جاء الأوس فقال: إنكم حالفتم قومي وأنا غائب فجئت لأحالفكم وأذكر لكم من أمرنا ما تكونون بعده علظ على رأس أمركم. إنا قوم تخرج إماؤنا إلى أسواقنا ولا يزال الرجل منا يدرك الأمة فيضرب عجيزتها، فإن طابت أنفسكم أن تفعل نساؤكم مثل ما تفعل نساؤنا خالفناكم، وإن كرهتم ذلك فردوا إلينا حلفنا. فقالوا: لا نقر بهذا. وكانت الأنصار بأسرها فيهم غيرة شديدة، فردوا إليهم حلفهم وساروا إلى بلادهم؛ فقال حسان بن ثابت يفتخر بما أصاب قومه من الأوس:
ألا أبلغ أبا قيس رسولا ... إذا ألقى لها سمعاً تبين
فلست لحاصنٍ إن لم تزركم ... خلال الدار مسبلةٌ طحون
يدين لها العزيز إذا رآها ... ويهرب من مخافتها القطين
تشيب الناهد العذراء منها ... ويسقط من مخافتها الجنين
يطوف بكم من النجّار أسدٌ ... كأسد الغيل مسكنها العرين
يظلّ الليث فيها مستكيناً ... تله في كلّ ملتفت أنين
كأنّ بهاءها للناظريها ... من الأثلات والبيض الفتين
كأنّهم من الماذي عليهم ... جمالٌ حين يجتلدون جون
فقد لاقاك قبل بعاث قتلٌ ... وبعد بعاث ذلٌّ مستكين
وهي طويلة أيضاً.

يوم الفجار الثاني للأنصار
كانت الأوس قد طلبت من قريظة والنضير أن يحالفوهم على الخزرج، فبلغ ذلك الخزرج فأرسلوا إليهم يؤذنونهم بالحرب، فقالت اليهود: إنا لا نريد ذلك، فأخذت الخزرج رهنهم وعلى الوفاء، وهم أربعون غلاماً من فريظة والنضير، ثم إن يزيد بن فسحم شرب يوماً فسكر فتغنى بشعر يذكر فيه ذلك:
هلمّ إلى الأحلاف إذ رقّ عظمهم ... وإذ أصلحوا مالاً لجذمان ضائعا
إذا ما امرؤٌ منهم أساء عمارة ... بعثنا عليهم من بني العير جادعا
فأمّا الصريخ منهم فتحمّلوا ... وأمّا اليهود فاتخذنا بضائعا
أخذنا من الأولى اليهود عصابةً ... لغدرهم كانوا لدينا ودائعا
فذلّوا لرهنٍ عندنا في حبالنا ... مصانعة يخشون منّا القوارعا
وذاك بأنّا حين نلقى عدوّنا ... نصول بضربٍ يترك العز خاشعا
فبلغ قوله قريظة والنضير فغضبوا. وقال كعب بن أسد: نحن كما قال: إن لم نغر فخالف الأوس على الخزرج. فلما سمعت الخزرج بذلك قتلوا كل من عندهم من الرهن من أولاد قريظة والنضير، فأطلقوا نفراً، منهم: سليم ابن أسد القرظي جد محمد بن كعب بن سليم. واجتمعت الأوس وقريظة والنضير على حرب الخزرج فاقتتلوا قتالاً شديداً، وسمي ذلك الفجار الثاني لقتل الغلمان من اليهود.
وقد قيل في قتل الغلمان غير هذا، وهو: إن عمرو بن النعمان البياضي الخزرجي قال لقومه بني بياضة: إن أباكم أنزلكم منزلة سوء، والله لا يمس رأسي ماء حتى أنزلكم منازل قريظة والنضير أو أقتل رهنهم ! وكانت منازل قريظة والنضير خير البقاع، فأرسل إلى قريظة والنضير: إما أن تخلوا بيننا وبين دياركم، وإما أن نقتل الرهن. فهموا بأن يخرجوا من ديارهم، فقال لهم كعب بن أسد القرظي: يا قوم امنعوا دياركم وخلوه يقتل الغلمان، ما هي إلا ليلةٌ يصيب فيها أحدكم امرأة حتى يولد له مثل أحدهم. فأرسلوا إليهم، إنا لا ننتقل عن ديارنا فانظروا في رهننا فعوا لنا. فعدا عمرو ابن النعمان على رهنهم فقتلهم، وخالفه عبد الله بن أبي بن سلول فقال: هذا بغي وإثم، ونهاه عن قتلهم وقتال قومه من الأوس وقال له: كأني بك وقد حملت قتيلاً في عباءة يحملك أربعة رجال. فلم يقتل هو ومن أطاعه أحداً من الغلمان وأطلقوهم؛ ومنهم: سليم بن أسد جد محمد بن كعب. وحالفت حينئذ قريظة والنضير الأوس على الخزرج، وجرى بينهم قتال سمي ذلك اليوم يوم الفجار الثاني. وهذا القول أشبه بأن يسمى اليوم فجاراً، وأما على القول الأول فإنما قتلوا الرهن جزاء للغدر من اليهود فليس بفجار من الخزرج إلا أن يسمى فجاراً لغدر اليهود.

يوم بعاث
ثم إن قريظة والنضير جددوا العهود مع الأوس على الموازرة والتناصر، واستحكم أمرهم وجدوا في حربهم، ودخل معهم قبائل من اليهود غير من ذكرنا. فلما سمعت بذلك الخزرج جمعت وحشدت وراسلت حلفاءها من أشجع وجهينة، وراسلت الأوس حلفاءها من مزينة، ومكثوا أربعين يوماً يتجهزون للحرب، والتقوا ببعاث، وهي من أعمال قريظة، وعلى الأوس حضير الكتائب بن سماك والد أسيد بن حضير، وعلى الخزرج مرو بن النعمان البياضي، وتخلف عبد الله بن أبي بن سلول فيمن تبعه عن الخزرج، وتخلف بنو حارثة بن الحارث عن الأوس. فلما التقوا اقتتلوا قتالاً شديداً وصبروا جميعاً.
ثم إن الأوس وجدت مس السلاح فولوا منهزمين نحو العريض. فلما رأى حضير هزيمتهم برك وطعن قدمه بسنان رمحه وصاح: واعقراه كعقر الجمل ! والله لا أعود حتى أقتل، فإن شئتم يا معشر الأوس أن تسلموني فافعلوا. فعطفوا عليه وقاتل عنه غلامان منى بني عبد الأشهل يقال لهما محمود ويزيد ابنا خليفة حتى قتلا، وأقبل سهم لا يدرى من رمى به فأصاب عمرو بن النعمان البياضي رئيس الخزرج فقتله، فبينا عبد الله بن أبي ابن سلول يتردد راكباً قريباً من بعاث يتجسس الأخبار إذ طلع عليه بعمرو ابن النعمان قتيلاً في عباءة يحمله أربعة رجال، كما كان قال له. فلما رآه قال ذق وبال البغي ! وانهزمت الخزرج، ووضعت فيهم الأوس السلاح، فصاح صائحٌ: يا معشر الأوس أحسنوا ولا تهلكوا إخوانكم فجوارهم خير من جوار الثعالب ! فانتهوا عنهم ولم يسلبوهم. وإنما سلبهم قريظة والنضير، وحملت الأوس حضيراً مجروحاً فمات. وأحرقت الأوس دور الخزرج ونخيلهم، فأجار سعد بن معاذ الأشهلي أموال بني سلمة ونخيلهم ودورهم جزاء بما فعلوا له في الرعل، وقد تقدم ذكره، ونجى يومئذٍ الزبير بن إياس بن باطا ثابت بن قيس بن شماس الخزرجي، أخذه فج وأطلقه، وهي اليد التي جازاه بها ثابت في الإسلام يوم بني القريظة، وسنذكره.
وكان يوم بعاث آخر الحروب المشهورة بين الأوس والخزرج ثم جاء بالإسلام واتفقت الكلمة واجتمعوا على نصر الإسلام وأهله وكفى الله المؤمنين القتال.
وأكثرت الأنصار الأشعار في يوم بعاث، فمن ذلك قول قيس بن الخطيم الظفري الأوسي:
أتعرف رسماً كالطّراز المذهب ... لعمرة ركباً غير موقف راكب
ديار التي كانت ونحن على منىً ... تحلّ بنا لولا رجاء الركائب
تبدّت لنا كالشمس تحت ... زبدا حاجبٌ منها وضنّت بحاجب
ومنها:
وكنت امرأً أبعث الحرب ظالماً ... فلمّا أبوا شعّلتها كلّ جانب
أذنت بدفع الحرب حتّى رأيتها ... عن الدفع لا تزداد غير تقارب
فلمّا رأيت الحرب حرباً تجرّدت ... لبست مع البردين ثوب المحارب
مضعّفة يغشى الأنامل ريعها ... كأنّ قتيريها عيون الجنادب
ترى قصد المرّان تلقى كأنّها ... تذرّع خرصان بأيدي الشواطب
وسامحني ملكاهنين ومالك ... وثعلبة الأخيار رهط القباقب
رجالٌ متى يدعوا إلى الحرب يسرعوا ... كمشي الجمال المشعلات المصاعب
إذا ما فررنا كان أسوأ فرارنا ... صدود الخدود وازورار المناكب
صدود الخدود والقنا متشاجر ... ولا تبرح الأقدام عند التضارب
ظأرناكم بالبيض حتّى لأنتم ... أذلّ من السّقبان بين الحلائب
يجرّدن بيضاً كلّ يوم كريهةٍ ... ويرجعن حمراً جارحات المضارب
لقيتكم يوم الحدائق حاسراً ... كأنّ يدي بالسيف مخراق لاعب
ويوم بعاثٍ أسلمتنا سيوفنا ... إلى حسبٍ في جذم غسّان ثاقب
قتلناكم يوم الفجار وقبله ... ويوم بعاث كان يوم التغالب
أتت عصبٌ للأوس تخطر بالقنا ... كمشي الأسود في رشاش الأهاضب
فأجابه عبد الله بن رواحة:
أشاقتك ليلى في الخليط المجانب ... نعم، فرشاش الدمع في الصدر غالب
بكى إثر من شطّت نواه ولم يقم ... لحاجة محزونٍ شكا الحبّ ناصب
لدن غدوةً حتى إذا الشمس عارضت ... أراحت له من لبّه كلّ عازب
نحامي على أحسابنا بتلادنا ... لمفتقر أو سائل الحقّ واجب
وأعمى هدته للسبيل سيوفنا ... وخصمٍ أقمنا بعدما ثجّ ثاعب
ومعتركٍ ضنكٍ يرى الموت وسطه ... مشينا له مشي الجمال المصاعب
برجلٍ ترى الماذيّ فوق جلودهم ... وبيضاً نقيّاً مثل لون الكواكب
وهم حسّرٌ لا في الدروع تخالهم ... أسوداً متى تنشا الرماح تضارب
معاقلهم في كلّ يوم كريهةٍ ... مع الصدق منسوب السيوف القواضب
وهي طويلة.
وليلى التي شبب بها ابن رواحة هي أخت قيس بن الخطيم، وعمرة التي شبب بها ابن الخطيم هي أخت عبد الله بن رواحة، وهي أم النعمان بن بشير الأنصاري.
بعاث بضم الباء الموحدة، وبالعين المهملة، وقال صاحب كتاب العين وحده: وهو بالغين المعجمة.

ذكر غلبة ثقيف على الطائف
والحرب بين الأحلاف وبني مالك

كانت أرض الطائف قديماً لعدوان بن عمرو بن قيس بن عيلان بن مضر. فلما كثر بنو عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن بن منصور ابن عكرمة بن خصفة بن قيس بن عيلان غلبوهم على الطائف بعد قتال شديد. كان بنو عامر يصيفون بالطائف ويشتون بأرضهم من نجد، وكانت مساكن ثقيف حول الطائف، وقد اختلف الناس فيهم، فمنهم من جعلهم من إياد فقال ثقيف اسمه قسي بن نبت بن منبه بن منصور بن يقدم بن أفصى بن دعمي ابن إياد من معد، ومنهم من جعلهم من هوازن فقال: هو قيس بن منبه ابن بكر بن هوازن بن منصور بن عكرمة بن خصفة بن قيس بن عيلان.
فرأت ثقيف البلاد فأعجبهم نباتها وطيب ثمرها فقالوا لبني عامر: إن هذه الأرض لا تصلح للزرع وإنما هي أرض ضرع ونراكم على أن آثرتم الماشية على الغراس، ونحن أناس ليست لنا مواشٍ فهل لكم أن تجمعوا الزرع والضرع بغير مؤونة ؟ تدفعون إلينا بلادكم هذه فنثيرها ونغرسها ونحفر فيها الأطواء ولا نكلفكم مؤونة. نحن نكفيكم المؤونة والعمل، فإذا كان وقت إدراك الثمر كان لكم النصف كاملاً ولنا النصف بما عملنا.
فرغب بنو عامر في ذلك وسلموا إليهم الأرض، فنزلت ثقيف الطائف واقتسموا البلاد وعملوا الأرض وزرعوها من الأعتاب والثمار ووفوا بما شرطوا لبني عامر حيناً من الدهر، وكان بنو عامر يمنعون ثقيفاً ممن أرادهم من العرب.
فلما كثرت ثقيف وشرفت حصنت بلادها وبنوا سور على الطائف وحصنوه ومنعوا عامراً مما كانوا يحملونه إليهم عن نصف الثمار. وأراد بنو عامر أخذه منهم فلم يقدروا عليه فقاتلوهم فلم يظفروا، وكانت ثقيف بطنين: الأحلاف وبني مالك، وكان للأحلاف في هذا أثر عظيم، ولم تزل تعتد بذلك على بني مالك فأقاموا كذلك.
ثم إن الأحلاف أثروا وكثرت خيلهم فحموا لها حمىً من أرض بني نصر بن معاوية بن بكر بن هوازن يقال له جلذان، فغضب من ذلك بنو نصر وقاتلوهم عليه، ولجت الحرب بينهم. وكان رأس بني نصر عفيف بن عوف ابن عباد النصري ثم اليربوعي، ورأس الأحلاف مسعود بن عنب. فلما لجت الحرب بين بني نصر والأحلاف اغتنم ذلك بنو مالك ورئيسهم جندب ابن عوف بن الحارث بن مالك بن حطيط بن جشم من ثقيف لضغائن كانت بينهم وبين الأحلاف، فحالفوا بني يربوع على الأحلاف.
فلما سمعت الأحلاف بذلك اجتمعوا. وكان أول قتال كان بين الأحلاف وبين بني مالك وحلفائهم من ني نصر يوم الطائف، واقتتلوا قتالاً شديداً، فانتصر الأحلاف وأخرجوهم منه إلى وادٍ من وراء الطائف يقال له الحب، وقتل من بني مالك وبني يربوع مقتلة عظيمة في شعب من شعاب ذلك الجبل يقال له الأبان. ثم اقتتلوا بعد ذلك مسميات، منهن يوم غمر ذي كندة، من نحو نخلة، ومنهن يوم كرونا من نحو حلوان، وصاح عفيف ابن عوف اليربوعي في ذلك اليوم صيحة يزعمون أن سبعين حبلى منهم ألقت ما في بطنها، فاقتتلوا أشد قتال ثم افترقوا. فسارت بنو مالك تبتغي الحلف من دوس وخثعم وغيرهما على الأحلاف، وخرجت الأحلاف إلى المدينة تبتغي الحلف من الأنصار على بني مالك، فقدم مسعود بن معتب على أحيحة بن الجلاح أحد بني عمرو ابن عوف من الأوس، وكان أشرف الأنصار في زمانه، فطلب منه الحلف، فقال له أحيحة: والله ما خرج رجل من قومه إلى قوم قط بحلف أو غيره إلا أقر لأولئك القوم بشر مما أنف منه من قومه، فقال له مسعود: إني أخوك، وكان صديقاً له، فقال: أخوك الذي تركته وراءك فارجع إليه وصالحه ولو بجدع أنفك وأذنك فإن أحداً لن يبر لك في قومك إذ خالفته؛ فانصرف عنه وزوده بسلاح وزاد وأعطاه غلاماً كان يبني الآطام، يعني الحصون، بالمدينة، فبنى لمسعود بن معتب أطماً، فكان أول أطمٍ بني بالطائف، ثم بنيت الآطام بعده بالطائف. ولم يكن بعد ذلك بينهم حرب تذكر.
وقالوا في حربهم أشعاراً كثيرة، فمن ذلك قول محبر، وهو ربيعة بن سفيان أحد بني عوف بن عقدة من الأحلاف:
وما كنت ممّن أرّث الشّرّ بينهم ... ولكنّ مسعوداً جناها وجندبا
قريعي ثقي أنشبا الشرّ بينهم ... فلم يك عنها منزعٌ حين أنشبا
عناقاً ضروساً بين عوفٍ ومالكٍ ... شديداً لظاها تترك الطّفل أشيبا
مضرّمةً شبّاً أشبّا وقودها ... بأيديهما ما أورياها وأثقبا
أصابت براء من طوائف مالكٍ ... وعوفٍ بما جرّا عليها وأجلبا
كجمثورةٍ جاؤوا تخطّوا مآبنا ... إليهم وتدعو في اللقاء معتّبا
وتدعو بني عوف بن عقدة في الوغى ... وتدعو علاجاً والحليف المطيّبا
حبيباً وحيّاً من رباب كتائباً ... وسعداً إذا الداعي إلى الموت ثوّبا
وقوماً بمكروثاء شنّت معتّبٌ ... بغارتها فكان يوماً عصبصبا
فأسقط أحبال النساء بصوته ... عفيفٌ إذا نادى بنصرٍ فطرّبا
عفيف هذا بضم العين وفتح الفاء.

از کتاب: کامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.
 
مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com




 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

قال الأوزاعي: إن المؤمن يقول قليلاً ويعمل كثيراً، وإن المنافق يقول كثيراً ويعمل قليلاً. امام اوزاعی فرمود: «براستی که مؤمن کم می گوید و زیاد عمل می کند، ولی منافق زیاد می گوید و کم عمل می کند». "حلية الأولياء وطبقات الأصفياء" حافظ أبو نعيم اصفهاني.

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 1452
دیروز : 6572
بازدید کل: 6574818

تعداد کل اعضا : 608

تعداد کل مقالات : 11123

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010