Untitled Document
 
 
 
  2018 Oct 15

----

04/02/1440

----

23 مهر 1397

 

تبلیغات

حدیث

 

پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمود: "من فارق الروح الجسد و هو بري من ثلاث دخل الجنة : من الکبر و الغلول والدين" (روايت ابن ماجة : 1956)
«کسي که روح از جسدش در حالي جدا شود که از سه چيز بري باشد، داخل بهشت مي‌شود : از کبر و خيانت در غنيمت و قرض».

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

تاریخ اسلام>خلافتها و حكومتهاي اسلامي>ظاهر بامر الله خلیفه عباسی > به خلافت رسیدن وی

شماره مقاله : 10440              تعداد مشاهده : 871             تاریخ افزودن مقاله : 8/5/1390

خلافت الظاهر بامر الله‏
ضمن شرح وقايع سال 585 گفتيم كه براى وليعهدى امير ابو نصر محمد، پسر خليفه الناصر لدين الله، در عراق و شهرهاى ديگر خطبه خوانده شد.
پس از آن، خليفه او را از ولايت عهد بركنار كرد و به شهرها پيام فرستاد كه ديگر خطبه به نام او خوانده نشود.
اين كار را از آن رو كرد كه به فرزند كوچك خود على دلبستگى داشت و مى‏خواست او را وليعهد خود سازد.
اتفاقا به سال 612 اين پسر خردسال درگذشت و چون غير از همان ابو نصر محمد خليفه فرزند ديگرى نداشت كه جانشين وى گردد ناچار شد كه او را به ولايت عهد باز گرداند. ولى او تحت نظر بود و در بازداشت به سر مى‏برد و در هيچ كارى دخالت نمى‏كرد.
ابو نصر محمد پس از درگذشت پدر خويش [در سال ششصد و بيست دوم] به خلافت نشست و مردم را فرا خواند تا از ايشان بيعت بگيرد.
او به لقب الظاهر بامر الله ملقب شد و مرادش از اين لقب آن‏ بود كه پدرش و همه ياران پدرش مى‏خواستند كار خلافت به دست وى نيفتد و او كه ظاهر شد و بر كرسى خلافت نشست به امر خداوند بود نه به سعى كسى.
همينكه زمام خلافت را به دست گرفت، به عدل و احسان پرداخت و در دادگسترى و نيكوكارى روشى را آشكار ساخت كه گفتى روش دو عمر، يعنى عمر بن الخطاب و عمر بن عبد العزيز، را بازگردانده است.
اگر كسى مى‏گفت پس از عمر بن عبد العزيز هيچكس در خلافت همانند او نيامده، راست مى‏گفت زيرا او دارائى مردم را كه در روزگار پدرش و پيش از او غصب شده بود به صاحبانش برگرداند.
باج راهدارى و بازرگانى را در سراسر شهرها برانداخت. دستور داد كه همان خراج قديمى در عراق معمول گردد و باج‏هاى بى‏شمارى كه پدرش ابداع كرده بود موقوف شود.
از جمله اينها يكى آن بود كه از قريه بعقوبا در قديم نزديك به ده هزار دينار گرفته مى‏شد و از زمانى كه الناصر لدين الله به خلافت رسيد از اين قريه سالى هشتاد هزار دينار مى‏گرفتند.
از اين رو مردم بعقوبا به دار الخلافه رفتند و دادخواهى و يادآورى كردند كه هر سال زمين‏هاى ايشان گرفته مى‏شد تا از آن قريه چنين مبلغى به دست آيد.
خليفه، الظاهر بامر الله، فرمان داد تا همان خراج قديم كه ده هزار دينار بود گرفته شود.
به او گفتند: «اگر فقط اين مبلغ به خزانه برسد، كسرى آن از كجا جبران شود؟»
دستور داد كه آنرا از محل‏هاى ديگر جبران كنند.
وقتى كه فقط در يك جا هفتاد هزار دينار را بخشيده باشد تصور كنيد كه در ساير شهرها چه كرده است.
از كارهاى نيك او اين بود كه دستور داد در همه شهرها همان خراج نخستين را بگيرند. بسيارى از مردم عراق پيش او رفتند و گفتند املاكى كه خراج قديمى از آنها گرفته مى‏شد به ويرانى افتاده و بيشتر درختانش خشك شده و اگر آن خراج به چنين املاكى بسته شود، درآمد باقى املاك تكافوى پرداخت خراج را نخواهد كرد.
خليفه دستور داد كه خراج گرفته نشود مگر از هر درختى كه سالم است و از درختى كه خشك شده و از ميان رفته خراج نگيرند.
اين دستور او به راستى بسيار مهم بود.
از كارهاى نيك ديگرش اين كه در خزانه ترازوى زرينى بود كه به اصطلاح پارسنگ برمى‏داشت و بر ترازوى شهر نيم قيراط فزونى داشت. سيم و زر را با اين ترازو مى‏گرفتند و با ترازوئى كه مردم در شهر معامله مى‏كردند پس مى‏دادند.
خليفه، الظاهر بامر الله، همينكه اين خبر را شنيد، به وزير خويش نامه‏اى نوشت كه در آغازش اين آيه بود:
وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ، الَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ، وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ، أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ، لِيَوْمٍ عَظِيمٍ 83: 1- 5 (واى به حال كم‏فروشان، آنان كه چون چيزى به كيل از مردم بستانند تمام بستانند، و چون چيزى بدهند در كيل و وزن به مردم كم دهند، آيا آنها نمى‏دانند كه (پس از مرگ روزى براى مجازات) برانگيخته مى‏شوند، كه روز بسيار بزرگى است؟)
پس از آن نوشت به ما خبر رسيده كه در خزانه كارى چنين و چنان انجام مى‏گيرد. ترازوى خزانه را تبديل كنيد به همان ترازوئى كه مسلمانان و يهود و نصارى با آن معامله مى‏كنند.
يكى از نمايندگان خليفه به او نوشت:
«در نتيجه به كار بستن اين دستور، ما به التفاوت، مبلغ گزافى مى‏شود و ما حساب كرديم و ديديم در سال گذشته به سى و پنج هزار دينار رسيد.» خليفه در پاسخى كه داد نويسنده نامه را نكوهش كرد و فرمود:
«حتى اگر به سيصد و پنجاه هزار دينار هم برسد، از آن صرف نظر شود.» همين كار را هم درباره از ميان بردن فزونى ترازوى ديوانى كرد كه در هر يك دينار حبه‏اى فزونى داشت.
خليفه، الظاهر بامر الله همچنين به قاضى توصيه كرد كه هر كس سند صحيح و معتبرى راجع به ملكى نشان دهد كه به وى تعلق داشته و از او گرفته‏اند، آن ملك را بدون كسب اجازه از ديوان خلافت به وى برگرداند.
كارهاى بيت المال و دارائى كسانى را كه وارثى نداشتند به‏ دست مرد پارسا و شايسته‏اى سپرد.
آن مرد حنبلى بود و گفت:
«مذهب من به من اجازه مى‏دهد كه به خويشان نسبى ارث برسانم. اگر امير المؤمنين اجازه مى‏فرمايند كه چنين كنم اين كار را بر عهده مى‏گيرم وگرنه مرا معاف دارند.» خليفه جواب داد:
«به هر كس كه حقى دارد حقش را بده و از خدا بترس و جز خدا از هيچ كس باكى نداشته باش.» 
ديگر از كارهاى او اين كه در بغداد رسم بود كه كلانتر هر محل شبها مراقبت كند و صبح ديدارهاى دوستانه و مهمانى‏هاى شبانه‏اى را كه به منظور تفريح و ساز و آواز و مقاصد ديگر بر پا مى‏شد به خليفه گزارش دهد.
درباره چيزهاى ديگر نيز راجع به همه اهل محل، اعم از بزرگ و كوچك، گزارش تهيه شود.
مردم از اين حيث هميشه بيمناك بودند و در محروميت بسيار مى‏زيستند.
وقتى اين خليفه، يعنى الظاهر بامر الله، كه خدايش پاداش نيك دهد، به فرمانروائى رسيد و به شيوه معمول از آنگونه گزارش‏ها دريافت كرد دستور داد كه ديگر چنان گزارش‏هائى نفرستند و گفت:
«دانستن اين كه مردم در خانه‏هاى خود چه مى‏كنند به چه درد ما مى‏خورد؟ بنابر اين هيچكس نبايد براى ما گزارشى بفرستد مگر در باره آنچه مربوط به مصالح دولت ماست.» 
بدو گفته شد: «در نتيجه اجراى اين دستور توده مردم به لهو و لعب مى‏پردازند و فاسد مى‏شوند و شرشان فزونى مى‏يابد.» 
گفت: «از خداوند مى‏خواهيم كه خود، آنها را اصلاح فرمايد.» ديگر از كارهاى الظاهر بامر الله اين بود كه وقتى به خلافت رسيد، صاحب الديوان از شهر واسط بازگشت.
او در زمان خلافت الناصر لدين الله براى گردآورى عوائد واسط بدان جا رفته و ميزان درآمد را بالا برده بود چنان كه وقتى به بغداد بازگشت بيش از يكصد هزار دينار همراه داشت.
در بغداد گزارشى به خليفه نوشت و مبلغى را كه با خود آورده بود در آن ذكر كرد و از خليفه در خصوص تحويل آن پول‏ها دستور خواست.
خليفه در پاسخ نوشت:
«پولها به صاحبانش برگردانده شود. ما نيازى به آنها نداريم.» اين دستور را به كار بستند و پول‏ها را به مردم پس دادند.
ديگر از كارهاى نيك الظاهر بامر الله اين بود كه هر كس را كه در زندان به سر مى‏برد آزاد كرد و دستور داد كه آنچه از زندانيان گرفته شده به ايشان برگردانده شود.
ده هزار دينار نيز براى قاضى فرستاد تا با اين پول بدهكارى كسانى را كه در زندان شرع به سر مى‏بردند و قادر به پرداخت بدهى خود نبودند بپردازد.
از نشانه‏هاى حسن نيت او درباره مردم اين بود كه در موصل و ديار جزيره قيمت‏ها بالا رفت و بعد ارزان شد زيرا خليفه حمل‏
خوراكى را بدانجا آزاد كرد. همچنين فرمود هر كس كه مى‏خواهد غله خود را بفروشد در فروش آن آزاد است.
از آن پس غله بسيارى كه به حساب در نمى‏آمد، به موصل و ديار جزيره حمل شد.
به خليفه گفته شد:
«در نتيجه صدور دستور آزادى حمل غله به موصل و ديار جزيره قيمت در اين جا قدرى بالا رفته، مصلحت آن است كه از حمل غله جلوگيرى شود.» 
گفت:
«آنها مسلمانند، اينها هم مسلمانند. همچنان كه رعايت حال اينها بر ما واجب بود رسيدگى به وضع آنها نيز بر ما واجب است.» همچنين دستور داد تا در آن نقاط خوراك‏هائى را كه در مهمانسراها و آشپزخانه‏هاى او مى‏پختند ارزان‏تر از خوراكهاى ديگران به مردم بفروشند.
اين دستور را به كار بستند.
در نتيجه، قيمت‏ها بيش از آنچه اول بود پائين آمد. هنگامى كه او به خلافت رسيد قيمت غله در موصل از قرار هر مكوك يك دينار و سه قيراط بود و پس از اندك مدتى هر چهار مكوك يك دينار شد.
همچنين بهاى خوراكى‏هاى ديگر مانند خرما و شيره و برنج و كنجد و غيره پائين آمد.
خداى بزرگ او را مدد كند و يارى دهد و نگاه دارد زيرا در اين زمانه فاسد وجود چنين خليفه صالحى از نوادر است.
از او سخنى شنيدم كه مرا به راستى در شگفتى انداخت. آنهم‏ اين بود كه درباره پولهائى كه بيدريغ خرج مى‏كرد و مى‏بخشيد و هيچكس حاضر نيست كه حتى اندكى از آن را ببخشد، بر او خرده گرفتند.
در پاسخ گفت:
«من كسى هستم كه بعد از عمر اين دكان را باز كرده‏ام. پس بگذاريد كه كار خير انجام دهم. مگر من چقدر زندگى مى‏كنم؟» 
در شب عيد فطر اين سال نيز صدقه داد و ميان علما و اهل دين يكصد هزار دينار پخش كرد.

*
متن عربی:

ذكر خلافة الظاهر بأمر الله
قد ذكرنا سنة خمس وثمانين وخمسمائة الخطبة للأمير أبي نصر محمد ابن الخليفة الناصر لدين الله بولاية العهد في العراق وغيره من البلاد، ثم بعد ذلك خلعه الخليفة من ولاية العهد، وأرسل إلى البلاد في قطع الخطبة له، وإنما فعل ذلك لأنه كان يميل إلى ولده الصغير علي، فاتفق أن الولد الصغير توفي سنة اثنتي عشرة وستمائة، ولم يكن للخليفة ولد غير ولي العهد، فاضطر إلى إعادته، إلا أنه تحت الاحتياط والحجر لا يتصرف في شيء.
فلما توفي أبوه ولي الخلافة، وأحضر الناس لأخذ البيعة، وتلقب بأمر الله، وعنى أن أباه وجميع أصحابه أرادوا صرف الأمر عنه، فظهر وولي الخلافة بأمر الله لا بسعي أحد.
ولما ولي الخلافة أظهر من العدل والإحسان ما أعاد به سنة العمرين، فلو قيل إنه لم يل الخلافة بعد عمر بن عبد العزيز مثله لكان القائل صادقاً، فإنه أعاد الخراج القديم في جميع العراق، وأن يسقط جميع ما جدده أبوه، وكان كثيراً لا يحصى؛ فمن ذلك أن قرية بعقوبا كان يحصل منها قديماً نحو عشرة آلاف دينار، فلما تولى الناصر لدين الله كان يؤخذ منها كل سنة ثمانون ألف دينار، فحضر أهلها واستغاثوا، وذكروا أن أملاكهم أخذت حتى صار يحصل منها هذا المبلغ، فأمر أن يؤخذ الخراج القديم وهو عشرة آلاف دينار، فقيل له إن هذا المبلغ يصل إلى المخزن، فمن أين يكون العوض؟ فأقام لهم العوض من جهات أخرى؛ فإذا كان المطلق من جهة واحدة سبعين ألف دينار، فما الظن بباقي البلاد؟ ومن أفعاله الجميلة أنه أمر بأخذ الخراج الأول من باقي البلاد جميعها، فحضر كثير من أهل العراق، وذكروا أن الأملاك التي كان يؤخذ منها الخراج قديماً يبس أكثر أشجارها وخربت، ومتى طولبوا بالخراج الأول لا يفي دخل الباقي بالخراج، فأمر أن لا يؤخذ الخراج إلا من كل شجرة سليمة، وأما الذاهب فلا يؤخذ منه شيء، وهذا عظيم جداً.
ومن ذلك أيضاً أن المخزن كان له صنجة الذهب تزيد على صنجة البلد نصف قيراط، يقبضون بها المال، ويعطون بالصنجة التي للبلد يتعامل بها الناس، فسمع بذلك فخرج خطه إلى الوزير، وأوله (ويل للمطففين الذين إذا اكتالوا على الناس يستوفون وإذا كالوهم أو وزنوهم يخسرون، ألا يظن أولئك أنهم مبعوثون ليوم عظيم) المطففين: 1. قد بلغنا أن الأمر كذا وكذا، فتعاد صنجة المخزن إلى الصنجة التي يتعامل بها المسلمون، واليهود، والنصارى.
فكتب بعض النواب إليه يقول: إن هذا مبلغ كثير، وقد حسبناه فكان في السنة الماضية خمسة وثلاثين ألف دينار؛ فأعاد الجواب ينكر على القائل، ويقول: لو أنه ثلاث مائة ألف وخمسون ألف دينار يطلق.
وكذلك أيضاً فعل في إطلاق زيادة الصنجة التي للديوان، وهي في كل دينار حبة، وتقدم إلى القاضي أن كل من عرض عليه كتاباً صحيحاً بملك يعيده إليه من غير إذن؛ وأقام رجلاً صالحاً في ولاية الحشري وبيت المال، وكان الرجل حنبلياً، فقال: إنني من مذهبي أن أورث ذوي الأرحام، فإن أذن أمير المؤمنين أن أفعل ذلك وليت وإلا فلا. فقال له: أعط كل ذبي حق حقه، واتق الله ولا تتق سواه.
ومنها أن العادة كانت ببغداد أن الحارس بكل درب يبكر، ويكتب مطالعة إلى الخليفة بما تجدد في دربه من اجتماع بعض الأصدقاء ببعض على نزهة، أو سماع، أو غير ذلك، ويكتب ما سوى ذلك من صغير كبير، فكان الناس من هذا في حجر عظيم، فلما ولي هذا الخليفة، جاه الله خيراً، أتته المطالعات على العادة، فأمر بقطعها، وقال: أي غرض لنا في معرفة أحوال الناس في بيوتهم؟ فلا يكتب أحد إلينا إلا ما يتعلق بمصالح دولتنا؛ فقيل له: إن العامة تفسد بذلك، ويعظم شرها؛ فقال: نحن ندعو الله أن يصلحهم.
ومنها أنه لما ولي الخلافة وصل صاحب الديوان من واسط، وكان قد سار إليها أيام الناصر لتحصيل الأموال، فأصعد، ومعه من المال ما يزيد على مائة ألف دينار، وكتب مطالعة تتضمن ذكر ما معه، ويستخرج الأمر في حمله؛ فأعاد الجواب بأن يعاد إلى أربابه، فلا حاجة لنا إليه، فأعيد عليهم.
ومنها أنه أخرج كل من كان في السجون، وأمر بإعادة ما أخذ منهم. وأرسل إلى القاضي عشرة آلاف دينار ليعطيها عن كل من هو محبوس في حبس الشرع وليس له مال.
ومن سن نيته للناس أن الأسعار في الموصل وديار الجزيرة كانت غالية، فرخصت الأسعار، وأطلق حمل الأطعمة إليها، وأن يبيع كل من أراد البيع للغلة، فحمل منها الكثير الذي لا يحصى، فقيل له: إ، السعر قد غلا شيئاً، والمصلحة المنع منه؛ فقال: أولئك مسلمون، وهؤلاء مسلمون، وكما يجب علينا النظر في أمر هؤلاء كذلك يجب علينا النظر لأولئك.
وأمر أن يباع من الأهراء التي له طعام أرخص ما يبيع غيره، ففعلوا ذلك، فرخصت الأسعار عندهم أيضاً أكثر مما كانت أولاً، وكان السعر في الموصل، لما ولي، كل مكوك بدينار وثلاثة قراريط، فصار كل أربعة مكاكيك بدينار في أيام قليلة، وكذلك باقي الأشياء من التمر، والدبس، والأرز، والسمسم وغيرها، فالله تعالى يؤيده، وينصره، ويبقيه، فإنه غريب في هذا الزمان الفاسد.
ولقد سمعت عنه كلمة أعجبتني جداً، وهي أنه قيل له في الذي يخرجه ويطلقه من الأموال التي لا تسمح نفس ببعضها؛ فقال لهم: أنا فتحت الدكان بعد العصر، فاتركوني أفعل الخير، فكم أعيش؟ وتصدق ليله عيد الفطر من هذه السنة، وفرق في العلماء وأل الدين مائة ألف دينار.

از کتاب: کامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى و على هاشمى حائرى ، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com



 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

قالت عائشة رضي الله عنها: «طوبى لمن وجد في صحيفته استغفاراً كثيراً» . عایشه رضی الله عنها فرمود: «خوشا بحال آنکسی که در صحیفه اعمال او استغفار زیادی ثبت شده است».

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 350
دیروز : 453
بازدید کل: 9614555

تعداد کل اعضا : 616

تعداد کل مقالات : 11212

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010