Untitled Document
 
 
 
  2018 Jul 23

----

10/11/1439

----

1 مرداد 1397

 

تبلیغات

حدیث

 

رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  فرموده است: (لو کانت الدنیا تعدل عندالله جناح بعوضة ما سقی کافراً شربة ماء)یعنی: «اگر دنیا نزد خدا به اندازه‌ی بال پشه‌ای ارزش می‌داشت، به هیچ کافری جرعه‌ای آب نمی‌داد».[سنن ترمذي، شماره‌ي4110.] 

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

تاریخ اسلام>سیره نبوی>پیامبر اکرم صلي الله عليه و سلم > بیان مستهزئین

شماره مقاله : 10505              تعداد مشاهده : 841             تاریخ افزودن مقاله : 12/5/1390

بيان استهزا كنندگان و كسانيكه پيغمبر را بيشتر و سختتر آزار می دادند
آنها گروهى از قريش بودند كه يكى از آنها ابو لهب بن عبد العزى بن عبد المطلب عم پيغمبر بود. او بر پيغمبر بسيار سخت می گرفت و آن حضرت و پيروان حضرت را سخت آزار می داد و تكذيب می كرد. او چيزهاى پليد و گند بو را بدر خانه پيغمبر می افكند زيرا او همسايه آن حضرت بود. پيغمبر می فرمود: اى زادگان عبد المطلب اين چگونه همسايگى و جوار است. روزى حمزه آن وضع را ديد، پليدها را برداشت و بر سر ابو لهب ريخت او سر را تكان می داد و پليدها را از سر می افكند و می گفت: رفيق من احمق است. او كوتاه كرد ولى ديگران را بدان كار وادار می نمود. هنگامى كه خبر شكست و تباهى مشركين در جنگ بدر بمكه رسيد او با يك نحو بيمارى معروف بعد از سه روز در گذشت.
يكى ديگر از آنها اسود بن عبد يغوث بن وهب بن عبد مناف بن زهر كه پسر خال (دائى) پيغمبر بود. او پيغمبر را طعنه و استهزاء می نمود و چون فقراء مسلمان را می ديد می گفت: اينها پادشاهان روى زمين هستند كه وارث ملك كسرى (خسرو) خواهند بود. او از پيغمبر می پرسيد: اى محمد آيا امروز چيزى از آسمان تناول كردى و خوردى؟ همچنين مانند اين گفته‏ها. او از خانه و خانواده خود دور شد، در صحرا دچار باد سموم (گرم باد) شد. روى او سياه گرديد چون بخانواده خود برگشت او را نشناختند و در را بروى او نگشودند، نا اميد و حيران برگشت و از شدت تشنگى در گذشت. و نيز گفته شده كه جبرئيل از آسمان او را هدف نمود و او دچار آكله شد، شكم او پر از چرك و خون شد و هلاك گرديد.
يكى ديگر از آنها حارث بن قيس بن عدى بن سعد بن سهم سهمى در شمار كسانى بود كه پيغمبر را استهزاء و آزار می نمودند. او فرزند عطيله (زن) كه وى مادرش بود. او سنگى می گرفت و آنرا می پرستيد سپس دور می انداخت و سنگ ديگرى برمی گزيد و می گفت: محمد پيروان خود را فريب می دهد و می گويد پس از مرگ دوباره زنده خواهيد شد. بخدا سوگند جز روزگار هيچ چيز ما را هلاك نمی كند. درباره او اين آيه نازل شد (آيا ديدى كسى كه خداى خود را بدلخواه خويش برگزيده؟) او ماهى شور خورد و بسيار آب نوشيد تا درگذشت. گفته شده:
او دچار خناق گشته. سر او پر از چرك و خون گشت و مرد.
يكى ديگر از آنها وليد بن مغيرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم بود. كنيه وليد ابو عبد شمس. او همسنگ قريش بود زيرا تمام قريش كه جمع می شدند كعبه را پرده‏پوش ميكردند و او تنها (از دارائى خود) كعبه را می پوشانيد. او كسى بود كه قريش را جمع كرد و گفت: كه چون مردم براى حج و زيارت كعبه بمكه می آيند و از شما می پرسند كه محمد چه می گويد؟ شما هر يكى عقيده اظهار می كنيد، يكى می گويد: او جادوگر است. ديگرى می گويد او كاهن و غيب‏گوست.
ديگرى می گويد شاعر و ديگرى مجنون. هيچ يك از شما بر يك عقيده و قول متفق نمی باشيد ولى بهتر اين است كه بر يك قول متحد شده همه در جواب سؤال كننده بگوييد: او جادوگر است زيرا او ميان زن و شوهر و دو برادر جدائى انداخته ابو جهل گفت: اگر محمد بخدايان ما دشنام دهد ما نيز بخداى او دشنام ميدهيم‏ خداوند اين آيه را فرود آورد: «دشنام مدهيد بكسانيكه غير از خدا را خدايان ديگرى می پرستند (آنها را ميخوانند- دعوت می كنند) كه آنها هم بخدا دشنام می دهند كه (در عين حال) دانا نباشند». او بعد از هجرت پيغمبر مرد (مقصود وليد) سه ماه از هجرت گذشته بود كه سن او نود و پنج سال بود و در حجون (محل) دفن شد. سبب مرگ او چنين بود كه از مردى می گذشت كه پيكانها را تيز می كرد، او پاى بر يكى از آنها نهاد و خراشى برداشت و درگذشت. جبرئيل بآن خراش اشاره كرد و زخم او سخت شد و او را كشت. او بفرزندان خود وصيت كرد كه خونبهاى خود را از خزاعه (قبيله) مطالبه كنند. آنها هم دريافت نمودند.
باز از آنها دو برادر يكى اميه و ديگرى ابى هر دو فرزند خلف. هر دو كينه كارگرى نسبت برسول داشتند و او را تكذيب می كردند. ابى نزد پيغمبر رفت.
يك استخوان ران برد و بدست خود آنرا خرد و تباه كرد و گفت: ادعا می كنى كه خداى تو اين استخوان پوسيده را دوباره زنده می كند؟ اين آيه نازل شد: «گفت كيست استخوان پوسيده را زنده می كند»؟ عقبة بن ابى معيط طعامى آماده كرد و پيغمبر را بمهمانى خواند. گفت: (پيغمبر) هرگز من حضور نخواهم يافت مگر تو شهادت بدهى كه خدا يگانه است و جز او خداى ديگرى نيست. او قبول كرد و با پيغمبر همراه شد. امية بن خلف باو گفت: آيا چنين است؟ و تو چنين هم گفتى؟
گفت: آرى من فقط براى اينكه او طعام ما را تناول كند چنين گفتم. اين آيه نازل شد. «در آن روز ستمكار هر دو دست خود را خواهد گزيد». اميه در جنگ بدر در حال كفر كشته شد. حبيب و بلال او را كشتند. گفته شده قاتل او رفاعة بن رافع انصارى بود. اما برادر او ابى كه پيغمبر در جنگ احد او را كشت حربه را براى او پرتاب كرد.
يكى ديگر از آنها ابو قيس بن فاكهة بن مغيره در عداد كسانى بود كه‏ پيغمبر را آزار می داد و با ابو جهل در آزار پيغمبر همكارى و يارى می نمود او را حمزه (عم پيغمبر) در جنگ بدر كشت.
يكى ديگر از آنها عاص بن وائل سهمى پدر عمرو بن العاص بود. او از كسانى بود كه استهزاء می كردند. هنگام مرك قاسم فرزند پيغمبر گفت: محمد نسل بريده است فرزند مذكر براى او نمی ماند اين آيه نازل شد «بدرستيكه بدخواه تو نسل بريده است» (ابتر): سوار خر شده بود در يكى از دره‏هاى مكه خر او مانده و چون پياده شد پاى او گزيده شد (از مار يا حشره)، پاى او باد كرد و مانند گردن شتر شد كه از همان گزيدن پس از هجرت پيغمبر مرد كه در دومين ماه هجرت بود و سن او بالغ بر هشتاد و پنج سال بود.
يكى ديگر از آنها نضر بن حارث بن علقمه بن كلده بن عبد مناف بن عبد الدار كه كنيه او ابو قائد بود. او سختترين افراد قريش در تكذيب و آزار پيغمبر و ياران او بود. او كتب و آثار فرس (ايرانيان) را مطالعه می كرد با يهود و نصارى هم آميزش داشت، بعثت پيغمبر و نزديك شدن ظهور آن حضرت را شنيده بود گفت: اگر پيغمبر اخطار كننده (انذار كننده) براى ما فرستاده شود ما راهروتر از ملل ديگر خواهيم بود (يعنى ايمان خواهيم آورد). اين آيه نازل شد «آنها با نهايت كوشش سوگند ياد كردند تا آخر آيه» او می گفت: محمد افسانه‏هاى ديرين را براى شما آورده.
درباره او چند آيه نازل شد. مقداد در جنگ بدر او را اسير كرد. پيغمبر فرمود گردن او را بزنند على بن ابى طالب او را در اثيل (محلى نزديك مدينه) كشت.
يكى ديگر از آنها ابو جهل بن هشام مخزومى كه سر سختترين دشمنان پيغمبر بود، او بيشتر از همه پيغمبر و ياران او را می آزرد، نام او عمرو و كنيه او ابو حكم ولى مسلمين كنيه او را بعكس ابو جهل نمودند او كسى بود كه سمية مادر عمار بن ياسر را كشت. سيه كارى او مشهور است در جنگ بدر كشته شد. دو فرزند عفراء او را بى پا كردند و عبد الله بن مسعود زندگى وى را پايان داد از آنها نبيه و منبه دو فرزند حجاج سهمى بودند. آنها هم مانند همگنان خود پيغمبر را آزار می دادند و تكذيب می كردند. چون با آن حضرت روبرو می شدند می گفتند: خداوند جز تو ديگرى پيدا نكرد كه بعثت نمايد؟ در اينجا كسانى هستند كه از تو پيرتر و توانگرتر هستند منبه در جنگ بدر بدست على بن ابى- طالب كشته شد. همچنين عاص بن منبه بن حجاج در جنگ بدر بدست على كشته شد او شمشير ذو الفقار (معروف) را داشت گفته شده شمشير مذكور متعلق بمنبه پدر او بود و نيز گفته شده متعلق بنبيه (برادر او) بوده- نبيه بضم و فتح باء يك نقطه.
ديگرى زهير بن ابى اميه برادر ام سلمه از پدر و مادر كه مادر او عاتكه دختر عبد المطلب بود: او در عداد كسانى بود كه پيغمبر را علنا تكذيب و طعن می كرد و آنچه نازل شده بود رد می نمود ولى او از مردمى بود كه در الغاء صحيفه (ضد پيغمبر) مذكور مساعدت كرد. درباره مرگ او مختلف هستند بعضى گويند در جنگ بدر بود ولى بيمار شد و مرد، جمعى معتقدند كه او گرفتار شد و پيغمبر او را آزاد فرمود و چون بمكه برگشت در گذشت، برخى قائلند كه او در جنگ احد با زخم تير هلاك شد و باز گفته شده كه او بيمن رفته و در حاليكه كافر بوده هلاك شد.
عقبة بن ابى معيط هم يكى از آنها بود. نام ابو معيط ابان بن ابى عمرو بن اميه بن عبد شمس و كنيه او ابو الوليد بود. او در آزار پيغمبر از همه سختتر بود.
همچنين نسبت بساير مسلمين، او يك پيمانه پر از مواد پليد در مدخل خانه پيغمبر نهاد، طليب بن عمير بن وهب بن عبد مناف بن قصى او را ديد همچنين مادر او اروى دختر عبد المطلب او (طليب) پيمانه را برداشت و بر سر او نواخت و هر دو گوش او را گرفت. عقبه از ضارب خود نزد مادر ضارب شكايت كرده گفت، فرزند تو محمد را يارى ميكند. او گفت: كيست بدين كار از او اولى باشد؟ دارائى و جان ما فداى‏ محمد. عقبه در جنگ بدر اسير شد. او را كشتند، قاتل او عاصم بن ثابت انصارى بود هنگامى كه خواستند او را بكشند گفت: اى محمد كودكان من كجا خواهند رفت؟
فرمود: بدوزخ. او در صفرا، (محل) يا عرق ظبيه كشته و بدار آويخته شد. او نخستين كسى بود كه در عالم اسلام بدار آويخته شده.
يكى ديگر از آنها اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزى بن قصى بود كه استهزاء ميكرد. كنيه او ابو زمعه بود. آنها چون پيغمبر و ياران را می ديدند با طعنه و تمسخر ميگفتند: پادشاهان روى زمين و كسانيكه گنجهاى كسرى و قيصر را تملك ميكنند. (سوت) صوت ميكشيدند و دست ميزدند. پيغمبر بر او نفرين كرد كه هم كور شود و هم مرگ فرزند را بكشد. او در سايه يك درخت آرميد، جبرئيل با برگ و خار آن درخت بر ديده و روى او نواخت تا كور شد گفته شده باو اشاره كرد (جبرئيل) و او كور شد! بكورى دچار شد و از آزار پيغمبر باز ماند. فرزند او هم در جنگ بدر در حال كفر كشته شد. قاتل او ابو دجانه بود. نواده او هم بدست على و حمزه كه هر دو مشاركت كرده بودند كشته شد كه نام او عتيب بود. نواده ديگرش بنام حارث بن زمعه بن اسود بدست على كشته شد. گفته شد، (فرزند او) حارث بن اسود بود (نه نواده او) ولى صحيح همان بود كه ذكر شد، او قائل اين بيت شعر است: (مقصود اسود) آيا اگر شترى گم شود او می گريد و بى‏خوابى می كشد؟ (بقيه آن در حاشيه نقل شده و مقصود چگونه بر شتر ميگريد و بر كشتگان بدر نمی گريد) او هنگامى در گذشت كه مردم براى جنگ احد آماده می شدند و او كفار را تشجيع و تهييج می نمود.
مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف كه كنيه او ابو ريان است يكى از آنها بود.
او پيغمبر را آزار می داد و ناسزا می گفت و تكذيب ميكرد، در جنگ بدر اسير شد و او را كشتند. حمزه او را كشت. 
يكى ديگر از آنها مالك بن طلاطله بن عمرو بن غبشان بود او كم خرد بود و پيغمبر را استهزاء ميكرد پيغمبر او را نفرين كرد، جبرئيل هم بسر او اشاره نمود سر او پر چرك و خون شد و مرد!.
ديگرى ركانه بن عبد يزيد بن هاشم بن مطلب كه نسبت برسول اكرم كينه داشت روزى پيغمبر را ديد و گفت: اى برادر زاده من نسبت بتو چيزى شنيده‏ام و تو هم دروغگو نيستى. با هم كشتى بگيريم اگر مرا بر زمين افكندى خواهم گفت كه تو راستگو هستى هيچ كس نمی توانست او را بر زمين بزند. پيغمبر با او كشتى گرفت و سه بار او را باسلام دعوت فرمود. او گفت مسلمان نمی شوم مگر اينكه تو اين درخت را نزد خود بخوانى. پيغمبر فرمود: اى درخت بيا آن هم آمد كه زمين را می خراشيد و می جنبيد! ركانه گفت: من تا كنون بزرگتر از اين جادو نديده‏ام، آنرا بجاى خود برگردان، (پيغمبر) فرمود: برگرد آن هم برگشت. او گفت: اين است جادوى عظيم! (معجزه پيغمبر فصاحت بود. م) اينها كسانى بودند كه نسبت برسول اكرم سخت كينه داشتند ديگران از قريش كمتر آزار می رسانيدند. مانند عتبه و شيبه ديگران هم سخت دشمنى ميكردند ولى بعد اسلام آوردند كه از شرح حال آنها خوددارى شده. يكى از آنها ابو سفيان ابن حارث بن عبد المطلب و ديگرى عبد الله بن ابى اميه مخزومى برادر ام سلمه از پدر كه مادر او عاتكه دختر عبد المطلب عمه پيغمبر بود و همچنين ابو سفيان بن حرب و حكم بن ابى عاص پدر مروان و عده‏اى ديگر كه هنگام فتح مكه اسلام آوردند.
*
متن عربی:

ذكر المستهزئين
ومن كان أشد الأذى للنبي صلى الله عليه وسلم

وهم جماعة من قريش فمنهم عمه أبو لهب عبد العزى بن عبد المطلب، كان شديداً عليه وعلى المسلمين، عظيم التكذيب له، دائم الأذى، فكان يطرح العذرة والنتن على باب النبي، صلى الله عليه وسلم، وكان جاره، فكان رسول الله، صلى الله عليه وسلم، يقول: أي جوارٍ هذا يا بني عبد المطلب ! فرآه يوماً حمزة فأخذ العذرة وطرحها على رأس أبي لهب، فجعل ينفضها عن رأسه ويقول: صاحبي أحمق ! وأقصر عما كان يفعله لكنه يضع من يفعل ذلك.
وما أبو لهب بمكة عند وصول الخبر بانهزام المشركين ببدر بمرض يعرف بالعدسة.
ومنهم: الأسود بن عبد يغوث بن وهب بن عبد مناف بن زهرة، وهو ابن خال النبي، صلى الله عليه وسلم، وكان من المستهزئين، وكان إذا رأى فقراء المسلمين قال لأصحابه: هؤلاء ملوك الأرض الذين يرثون ملك كسرى. وكان يقول للنبي، صلى الله عليه وسلم: أما كلمت اليوم من السماء يا محمد ! وما أشبه ذلك. فخرج من أهله فأصابه السموم فاسود وجهه، فلما عاد إليهم لم يعرفوه وأغلقوا الباب دونه، فرجع متحيراً حتى مات عطشاً. وقيل: إن جبرائيل أومأ إلى السماء فأصابته الأكلة فامتلأ قيحاً فمات.
ومنهم: الحارث بن قيس بن عدي بن سعد بن سهم السهمي، كان أحد المستهزئين الذين يؤذون رسول الله، صلى الله عليه وسلم، وهو ابن الغيطلة، وهي أمه، وكان يأخذ حجراً يعبده، فإذا رأى أحسن منه ترك الأول وعبد الثاني. وكان يقول: قد غر محمد أصحابه ووعدهم أن يحيوا بعد الموت، والله ما يهلكنا إلا الدهر، وفيه نزلت: (أفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلَهَهُ هَوَاهُ)؛ وأكل حوتاً مملوحاً فلم يزل يشرب الماء حتى مات، وقيل: أخذته الذبحة، وقيل: امتلأ رأسه قيحاً فمات.
ومنهم: الوليد بن المغيرة بن عبد الله بن مخزوم، وكان الوليد يكنى أبا عبد شمس، وهو العدل، لأنه كان عدل قريش كلها، لأن قريشاً كانت تكسو البيت جميعها وكان الوليد يكسوه وحده، وهو الذي جمع قريشاً وقال: إن الناس يأتونكم أيام الحج فيسألونكم عن محمد فتختلف أقواكم فيه، فيقول هذا: ساحرٌ، ويقول هذا: كاهنٌ، ويقول هذا: شاعرٌ، ويقول هذا: مجنون، وليس يشبه واحداً مما يقولون، ولكن أصلح ما قيل فيه ساحر لأنه يفرق بين المرء وأخيه وزوجته. وقال أبو جهل: لئن سب محمدٌ آلهتنا سببنا إلهه، فأنزل الله تعالى: (وَلا تَسُبُّوا الّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَيْر عِلْمٍ) الأنعام: 108. ومات بعد الهجرة بعد ثلاثة أشهر وهو ابن خمس وتسعين سنة، ودفن بالحجون، وكان مر برجل من خزاعة يريش نبلاً له فوطئ على سهم منها فخدشه، ثم أومأ جبرائيل إلى ذلك الخدش بيده فانتقض ومات منه، فأوصى إلى بنيه أن يأخذوا ديته من خزاعة، فأعطت خزاعة ديته.
ومنهم: أمية وأبي ابنا خلف، وكانا على شر ما عليه أحد من أذى رسول الله، صلى الله عليه وسلم، وتكذيبه، جاء أبي إليه، صلى الله عليه وسلم، بعظم فخذ ففته في يده وقال: زعمت أن ربك يحيي هذا العظم، فنزلت: (قَالَ مَنْ يُحْيِي العِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ) يس: 78. وصنع عقبة بن أبي معيط طعاماً ودعا إليه رسول الله، صلى الله عليه وسلم، فقال: لا أحضره حتى تشهد أن لا إله إلا الله، ففعل، فقام معه. فقال له أمية بن خلف: أقلت كذا وكذا ؟ فقال: إنما قلت ذلك لطعامنا، فنزلت: (وَيَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ) الفرقان: 27. وقتل أمية يوم بدر كافراً، قتله خبيب وبلال، وقيل: قتله رفاعة بن رافع الأنصاري. وأما أخوه أبي فقتله رسول الله، صلى الله عليه وسلم، يوم أحد، رماه بحربة فقتله.
ومنهم: أبو قيس بن الفاكه بن المغيرة، وكان ممن يؤذي رسول الله، صلى الله عليه وسلم، ويعين أبا جهل على أذاه، قتله حمزة يوم بدر.
ومنهم: العاص بن وائل السهمي، والد عمرو بن العاص، وكان من المستهزئين، وهو القائل لما مات القاسم ابن النبي، صلى الله عليه وسلم: إن محمداً أبتر لا يعيش له ولد ذكر، فأنزل: (إنّ شَانِئَكَ هُوَ الأبْتَرُ) الكوثر: 3. فركب حماراً له فلما كان بشعبٍ من شعاب مكة ربض به حماره فلدغ في رجله فانتفخت حتى صارت كعنق البعير، فمات منها بعد هجرة النبي، صلى الله عليه وسلم، ثاني شهر دخل المدينة وهو ابن خمس وثمانين سنة.
ومنهم: النضر بن الحارث بن علقمة بن كلدة بن عبد مناف بن عبد الدار، يكنى أبا قائد، وكان أشد قريش في تكذيب النبي، صلى الله عليه وسلم، والأذى له ولأصحابه. وكان ينظر في كتب الفرس ويخالط اليهود والنصارى، وسمع بذكر النبي، صلى الله عليه وسلم، وقرب مبعثه، فقال: إن جاءنا نذير لنكونن أهدى من إحدى الأمم، فنزلت: (وَأقْسَمُوا بِاللِه جَهْد أيَمانِهِمْ)؛ الآية. وكان يقول: إنما يأتيكم محمد بأساطير الأولين، فنزل فيه عدة آيات. أسره المقداد يوم بدر وأمر رسول الله، صلى الله عليه وسلم، بضرب عنقه، فقتله علي بن أبي طالب صبراً بالأثيل.
ومنهم: أبو جهل بن هشام المخزومي، كان أشد الناس عداوةً للنبي، صلى الله عليه وسلم، وأكثرهم أذىً له ولأصحابه، واسمه عمرو، وكنيته أبو الحكم، وأما أبو جهل فالمسلمون كنوه به، وهو الذي قتل سمية أم عمار بن ياسر، وأفعاله مشهورة، وقتل ببدر، قتله ابنا عفراء، وأجهز عليه عبد الله بن مسعود.
ومنهم: نبيه ومنبه ابنا الحجاج السهميان، وكانا على ما كان عليه أصحابهما من أذى رسول الله، صلى الله عليه وسلم، والطعن عليه، وكانا يلقيانه فيقولان له: أما وجد الله من يبعثه غيرك؟ إن ها هنا من هو أسن منك وأيسر. فقتل منبه، قتله علي بن أبي طالب ببدر، وقتل أيضاً العاص بن منبه بن الحجاج، قتله أيضاً علي ببدر، وهو صاحب ذي الفقار، وقيل منبه بن الحجاج صاحبه، وقيل نبيه. نبيه بضم النون، وفتح الباء الموحدة.
ومنهم: زهير بن أبي أمية أخو أم سلمة لأبيها، وأمه عاتكة بنت عبد المطلب، وكان ممن يظهر تكذيب رسول الله، صلى الله عليه وسلم، ويرد ما جاء به ويطعن عليه إلا أنه ممن أعان على نقض الصحيفة. واختلف في موته فقيل: سار إلى بدر فمرض فمات، وقيل: أسر ببدر فأطلقه رسول الله، صلى الله عليه وسلم، فلما عاد مات بمكة، وقيل: حضر وقعة أحد فأصابه سهم فمات منه، وقيل: سار إلى اليمن بعد الفتح فمات هناك كافراً.
ومنهم: عقبة بن أبي معيط، واسم أبي معيط أبان بن أبي عمرو بن أمية بن عبد شمس، ويكنى أبا الوليد، وكان من أشد الناس أذىً لرسول الله، صلى الله عليه وسلم، وعداوة له وللمسلمين، عمد إلى مكتل فجعل فيه عذرة وجعله على باب رسول الله، صلى الله عليه وسلم، فبصر به طليب بن عمير بن وهب بن عبد مناف بن قصي، وأمه أروى بنت عبد المطلب، فأخذ المكتل منه وضرب به رأسه وأخذ بأذنيه، فشكاه عقبة إلى أمه فقال: قد صار ابنك ينصر محمداً. فقالت: ومن أولى به منا ؟ أموالنا وأنفسنا دون محمد. وأسر عقبة ببدر فقتل صبراً، قتله عاصم بن ثابت الأنصاري، فلما أراد قتله قال: يا محمد من للصبية ؟ قال: النار. قتل بالصفراء، وقيل بعرق الظبية، وصلب، وهو أول مصلوب في الإسلام.
ومنهم: الأسود بن المطلب بن أسد بن عبد العزى بن قصي، وكان من المستهزئين، ويكنى أبا زمعة، وكان أصحابه يتغامزون بالنبي، صلى الله عليه وسلم، وأصحابه ويقولون: قد جاءكم ملوك الأرض ومن يغلب على كنوز كسرى وقيصر، ويصفرون به ويصفقون، فدعا عليه رسول الله، صلى الله عليه وسلم، أن يعمى ويثكل ولده، فجلس في ظل شجرة فجعل جبرائيل يضرب وجهه وعينيه بورقة من ورقها وبشكوها حتى عمي، وقيل: أومأ إلى عينيه فعمي فشغله عن رسول الله، صلى الله عليه وسلم، وقتل ابنه معه ببدر كافراً، قتله أبو دجانة، وقتل ابن ابنه عتيب، قتله حمزة وعلي اشتركا في قتله، وقتل ابن ابنه الحارث بن زمعة بن الأسود، قتله علي، وقيل: هو الحارث بن الأسود، والأول أصح، وهو القائل:
أتبكي أن يضلّ لها بعيرٌ ... ويمنعها من النّوم السّهود
ومات والناس يتجهزون إلى أحد وهو يحرض الكفار وهو مريض.
ومنهم: طعيمة بن عدي بن نوفل بن عبد مناف، يكنى أبا الريان، وكان ممن يؤذي رسول الله، صلى الله عليه وسلم، ويشتمه ويسمعه ويكذبه، وأسر ببدر، وقتل كافراً صبراً، قتله حمزة.
ومنهم: مالك بن الطلاطلة بن عمرو بن غبشان من المستهزئين، وكان سفيهاً، فدعا رسول الله، صلى الله عليه وسلم، فأشار جبرائيل إلى رأسه فامتلأ قيحاً فمات.
ومنهم: ركانة بن عبد يزيد بن هاشم بن المطلب، كان شديد العداوة، لقي النبي، صلى الله عليه وسلم، فقال: يا ابن أخي بلغني عنك أمر ولست بكذاب، فإن صرعتني علمت أنك صادق، ولم يكن يصرعه أحد، فصرعه النبي، صلى الله عليه وسلم ثلاث مرات، ودعاه رسول الله، صلى الله عليه وسلم، إلى الإسلام، فقال: لا أسلم حتى تدعو هذه الشجرة. فقال لها رسول الله، صلى الله عليه وسلم: أقبلي، فأقبلت تخد الأرض. فقال ركانة، ما رأيت سحراً أعظم من هذا، مرها فلترجع، فأمرها فعادت. فقال: هذا سحر عظيم.
هؤلاء أشد عداوة لرسول الله، صلى الله عليه وسلم، ومن عداهم من رؤساء قريش كانوا أقل عداوة من هؤلاء، كعتبة وشيبة وغيرهما، وكان جماعة من قريش من أشد الناس عليه فأسلموا، تركنا ذكرهم لذلك. منهم: أبو سفيان بن الحارث بن عبد المطلب، وعبد الله بن أبي أمية المخزومي أخو أم سلمة لأبيها، وكانت أمه عاتكة بنت عبد المطلب عمة رسول الله، صلى الله عليه وسلم، وأبو سفيان بن حرب، والحكم بن العاص، والد مروان، وغيرهم، أسلموا يوم الفتح.

از کتاب: کامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، عز الدين على بن اثير (م 630)، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خليلى و على هاشمى حائرى ، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

مصدر:
دائرة المعارف شبکه اسلامی
islamwebpedia.com



 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

المهدي أبا عبد الله يقول: سمعت سفيان الثوري يقول: كان يقال أول العلم الصمت، والثاني الاستماع له وحفظه، والثالث العمل به، والرابع نشره وتعليمه. مهدی ابو عبدالله گفت: شنیدم سفیان ثوری می فرمود: «ابتدای علم سکوت است، و دوم شنیدن علم و حفظ آن است، و سوم عمل کردن به آن، و چهارم نشر و تعلیم آن است». "حلية الأولياء وطبقات الأصفياء" حافظ أبو نعيم اصفهاني.

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 616
دیروز : 885
بازدید کل: 9287586

تعداد کل اعضا : 614

تعداد کل مقالات : 11212

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010