Untitled Document
 
 
 
  2019 Oct 23

----

23/02/1441

----

1 آبان 1398

 

تبلیغات

حدیث

 

 پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمودند: "ما تركت بعدي في أمتي فتنة أضر على الرجال من النساء" (متفق عليه)، يعنى: "پس از خودم در امتم چيزى خطرناكتر از فتته زنان براى مردان ترك نكردم".

 معرفی سایت

نوار اسلام
اسلام- پرسش و پاسخ
«مهتدين» (هدايت يافتگان)
اخبار جهان اسلام
تاریخ اسلام
کتابخانه آنلاین عقیده
سایت اسلام تکس - پاسخ به شبهات دینی
خانواده خوشبخت
شبکه جهانی نور
سایت خبری تحلیلی اهل سنت
بیداری اسلامی
صدای اسلام

 

 

 

  سخن سایت

قال ابن الجوزي ( تلبيس إبليس: 447) ‏عن يحيى بن معاذ يقول: «اجتنب صحبة ثلاثة أصناف من الناس العلماء الغافلين والفقراء المداهنين والمتصوفة الجاهلين».
امام ابن جوزی در کتاب "تلبیس ابلیس" آورده: از يحيي بن معاذ نقل است كه فرمود: «از صحبت سه گروه بپرهيزيد: عالمان غافل، فقيران تملق گو و صوفیان جاهل».

لیست الفبایی     
               
چ ج ث ت پ ب ا آ
س ژ ز ر ذ د خ ح
ف غ ع ظ ط ض ص ش
ه و ن م ل گ ک ق
ی
   نمایش مقالات

الهیات و ادیان>فرقه ها و مذاهب>شیعه > شیعه و قرآن

شماره مقاله : 8111              تعداد مشاهده : 485             تاریخ افزودن مقاله : 2/9/1389

شيعه و قرآن

از مهم‎ترين اختلافات واقع ميان اهل سنت و شيعه، اين است كه اهل سنت معتقدند كه قرآني كه خداوند بر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  گرامي ما، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  فرو فرستاده، آخرين كتاب آسماني است كه از طرف خدا براي هدايت همه‎ي انسان‎ها نازل شده و مورد تحريف و دست‎كاري قرار نگرفته و تا قيامت، هرگز تحريف نمي‎شود و هيچ تغييري در آن ايجاد نمي‎شود، و اين كتاب در مصحف‎ها موجود است؛ چون خداي متعال، حفظ و صيانت آن را از هر گونه تغيير و تحريف و حذف و كم و زيادي تضمين كرده است. اما ديگر كتاب‎هاي آسماني پيش از قرآن همچون كتاب آسماني ابراهيم و موسي و زبور و انجيل و مانند آنها چنين نيستند، چون اين كتاب‎ها پس از وفات پيامبران از تحريف و كم و زياد سالم نمانده‎اند، ولي قرآن را خداي سبحان نازل كرده و مي‎فرمايد:
{ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٩)}(الحجر: ٩ )
«‏ ما خود قرآن را فرستاده‌ايم و خود ما پاسدار آن مي‌باشيم (و تا روز رستاخيز آن را از دستبرد دشمنان و از هرگونه تغيير و تبديل زمان محفوظ و مصون مي‌داريم).
{ إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ (١٧)فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ (١٨)ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ (١٩)}(القيامة: ١٧ – ١٩(
«‏چرا كه گردآوردن قرآن (در سينه تو) و (توانائي بخشيدن به زبان تو، براي) خواندن آن، كار ما است. (پس از ناحيه حفظ قرآن در ميان دل و جان خود، و روان خواندن و درست تلاوت كردن آن با زبان خويش، نگران مباش). ‏‏ پس هرگاه ما قرآن را (توسّط جبرئيل بر تو) خوانديم، تو خواندن آن را (آرام و آهسته) پيگيري و پيروي كن. (وظيفه تو پيروي از تلاوت پيك وحي، و ابلاغ رسالت آسماني است و بس). ‏‏ گذشته از اينها، (در صورتي كه بعد از نزول آيات قرآن مشكلي پيدا كردي) بيان و توضيح آن بر ما است.»
{لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (٤٢)}(فصلت: ٤٢(
«‏که هیچ گونه باطلی، نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمی‌آید؛ چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است!‏».
باور نداشتن به حفظ و صيانت قرآن از تحريف و دستكاري، به انكار قرآن و تعطيل شريعت اسلام مي‎انجامد، چون در اين صورت درباره‎ي هر كدام از آيات قرآن اين احتمال مي‎رود كه تحريف و تغيير در آن ايجاد شده باشد و وقتي اين احتمالات پيش آيد، آن وقت مسائل اعتقادي و ايماني باطل مي‎شوند؛ چون ايمان تنها مربوط به امور يقيني و قطعي است، نه امور ظني و احتمالي.
اما شيعه به اين قرآني كه در دسترس مردم قرار دارد و از طرف خداوند عظيم محفوظ و مصون مانده است، معتقد نيستند. آنان در اين زمينه مخالف اهل سنت‎اند و تمامي نصوص صحيحي كه در قرآن و سنت آمده، انكار مي‎كنند و با تمام چيزهايي كه عقل و مشاهده بر آن دلالت دارند، مخالفت مي‎ورزند و حق و راستي را كنار گذاشته‎اند.
اين موضوع، اختلاف حقيقي و اساسي ميان اهل سنت و شيعه مي‎باشد؛[1] چون انسان، مسلمان نيست مگر زماني كه معتقد باشد كه قرآن همان پيامي است كه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم  به دستور خداوند به سوي همه‎ي انسان‎ها تبليغ كرده است و انكار قرآن، جز تكذيب پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  چيز ديگري نيست.
آنچه در زير مي‎آيد، نصوصي هستند كه عقيده‎ي شيعيان در خصوص قرآن را بيان مي‎دارند. محدث بزرگ شيعيان، آقاي كليني- كسي كه مانند امام بخاري از نظر مسلمانان مي‎باشد- در كتاب «الكافي في الأصول» از هشام بن سالم از ابوعبدالله روايت مي‎كند كه گويد: «قرآني كه جبرئيل به طرف حضرت محمد  صلی الله علیه و آله و سلم  آورده، هفده هزار آيه مي‎باشد».[2]
معلوم است كه آيات قرآن در حدود شش هزار آيه مي‎باشد. و مفسر شيعي، ابوعلي طبرسي در تفسير خود زير آيه‎اي از سوره‎ي انسان مي‎گويد: تمامي آيات قرآن شش هزار و سي و شش آيه مي‎باشد.[3]
معناي روايت فوق اين است كه دو سوم قرآن در نزد شيعيان نيست. روايت آمده در كتاب كافي از ابوبصير نيز اين مطلب را تصريح و تأييد مي‎كند. در اين روايت، ابوبصير مي‎گويد: نزد ابوعبدالله رفتم و گفتم: فدايت شوم! راجع به موضوعي از تو مي‎پرسم آيا اينجا كسي هست كه سخنم را بشنود؟ راوي گويد: پس ابوعبدالله پرده‎اي ميان خود و خانه‎ي ديگر برافراشت و از آنجا سرك كشيد و گفت: راجع به موضوعي كه برايت پيش آمده سؤال كن. ابوبصير گويد: گفتم: شيعيان تو مي‎گويند كه رسول خدا به حضرت علي دروازه‎اي تعليم داده كه هزار دروازه از آن باز مي‎شوند؟ راوي گويد: ابوعبدالله گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  هزار دروازه را به حضرت علي تعليم داده كه از هر دروازه هزار دروازه‌ي ديگر باز مي‎شود. ابوبصير گويد: گفتم: به خدا قسم، اين دروازه، دروازه‎ي علم است. وي افزود: پس او پس از مدتي مكث گفت: آري، آن دروازه، دروازه‎ي علم است ولي علم تنها اين نيست. وي افزود: اي ابومحمد! و نزد ما، علم جامع وجود دارد و اهل سنت نمي‎دانند كه علم جامع چيست؟ ابوبصير گويد: گفتم: فدايت شوم! علم جامع چيست؟ گفت: صحيفه‎اي است كه طول آن هفتاد دست به دست رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  است و حضرت علي با دست راست خويش آن را نوشته است. در اين صحيفه هر حلال و حرامي وجود دارد و هر چيزي كه مردم بدان نيازمند باشند حتي ديه‎ي جراحات در آن هست. با دستش به من زد و گفت: اجازه مي‎دهي اي ابومحمد! گفتم: فدايت شوم! من در خدمت تو هستم هر كاري مي‎خواهي بكن. ابوبصير گويد: با دستش مرا فشار داد و گفت: حتي خسارت اين كار در آن وجود دارد. گويي او عصباني بود. راوي افزود: گفتم: به خدا، اين همان علم است. وي گفت: آن علم است ولي علم تنها اين نيست. سپس مدتي سكوت كرد و آنگاه گفت: و نزد ما رمز وجود دارد و اهل سنت نمي‎دانند كه رمز چيست؟ ابوبصير گويد: گفتم: رمز چيست؟ گفت: كيسه‎اي چرمي است كه علم پيامبران و صديقين و دانشمندان بني اسرائيل در آن هست. راوي گويد: گفتم: همانا اين هم علم است. ابوعبدالله گفت: آري، علم است ولي علم تنها اين نيست. سپس مدتي سكوت اختيار كرد و بعد گفت: مصحف فاطمه نزد ما هست و اهل سنت نمي‎دانند كه مصحف فاطمه چيست؟ ابوبصير گويد: گفتم: مصحف فاطمه چيست؟ گفت: مصحفي است كه مثل اين قرآن شماست. سه بار اين سخن را تكرار كرد به خدا قسم، حتي يك حرف از قرآن شما در آن وجود ندارد.[4]
صرف نظر از خرافات و چرت و پرت و سخنان باطلي كه عقايد شيعه بر آن بنا مي‎شود، اين روايت تصريح مي‎كند كه سه چهارم قرآن، حذف و از مصحفي كه در دسترس همه است و تمام مسلمانان جز شيعه به آن تكيه مي‎كنند، ساقط شده است. پس شيعياني كه در ظاهر و از روي تقيه و فريب مسلمانان، سخن كساني را كه قائل به تحريف قرآن هستند، چه مي‎گويند؟ درباره‎ي اين دو روايتي كه محمد بن يعقوب كليني روايت‎شان كرده، چه مي‎گويند؟ كسي كه همراه سفيران با مهدي موهوم در كتابش «الكافي» ديدار داشته و به واسطه‎ي اين سفيران، كتاب مذكور را بر مهدي عرضه كرده و مورد رضايت و پسند او بود و خود آقاي كليني در زمان غيبت صغري بوده، چه مي‎گويند؟
درباره‎ي اين چه مي‎گويند و افراد منصف راجع به آن چه مي‎گويند؟
اي آقايان علما و فضلا! چه كسي مجرم است و گناهكار چه كسي است؟ كسي كه مرتكب جرم و جنايت و رسوايي مي‎شود يا كسي كه راه جرم و جنايت و رسوايي را نشان مي‎دهد؟ روايت وارده در اين زمينه، يكي دو تا نيست بلكه روايات و احاديثي از شيعيان وجود دارند كه اظهار مي‎دارند قرآن از نظر شيعه، تحريف و دستكاري شده و اين قرآن موجود، قرآن شيعه نيست بلكه اين قرآن از نظر شيعيان برخي ساختگي و برخي تحريف شده است. به روايتي كه شيعيان از ابوجعفر روايت مي‎كنند، بنگريد. صاحب كتاب «بصائر الدرجات» مي‎گويد: علي بن محمد از قاسم بن محمد از سليمان بن داود از يحيي بن اديم از شريك از جابر براي ما نقل كرده كه گويد: ابوجعفر گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  يارانش را در مني صدا زد و فرمود: اي مردم! من امانت‎هاي خدا را ميان شما به جا مي‎گذارم: كتاب خدا، عترت من و كعبه؛ بيت الحرام. سپس ابوجعفر گفت: اما كتاب خدا تحريف شده و كعبه نيز ويران شده و عترت هم كشته شده‎اند و تمامي امانت‎هاي خدا زير خاك رفته‎اند».[5]
آيا بيشتر از اين روايت هم وجود دارد؟ آري، بيشتر از اين روايت و صريح‎تر از آن، وجود دارد و آن هم روايتي است كه كليني در كتاب الكافي روايتش مي‎كند: «ابوالحسن، موسي به علي بن سويد كه در زندان بود، نامه‎اي با اين مضمون نوشت: دين كسي كه از شيعيان تو نيست، نپذير و دين آنان را دوست مدار؛ چون آنان خائناني هستند كه به خدا و پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و امانت‎هاي خود، خيانت كرده‎اند. آيا مي‎داني كه چگونه آنان در امانت‎هاي خود خيانت كردند؟ كتاب خدا به عنوان امانت در اختيار آنان قرارداده شد و آنان، اين امانت را تحريف و دست‎كاري كردند و آن را تغيير دادند».[6]
مانند اين روايت، روايت ابو بصير است آن گونه كه كليني از ابو بصير از ابو عبدالله روايتش كرده كه ابو بصير گويد: به ابوعبدالله گفتم: آيه‎ي:
{ هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (٢٩)}(الجاثية: ٢٩ )
«‏اين (نامه اعمال كه دريافت مي‌داريد) كتاب ما است و اعمال شما را صادقانه بازگو مي‌كند. ما (از فرشتگان خود) خواسته بوديم كه تمام كارهائي را يادداشت كنند و بنويسند كه شما در دنيا انجام مي‌داديد.‏» به چه معناست؟ گفت: كتاب سخن نگفته و هرگز سخن نخواهد گفت ولي اين رسول خدا است كه به كتاب نطق مي‎كند. خداي عزّ وجل مي‎فرمايد: (هذا كتابنا يُنطق) با صيغه‎ي مجهول. ابوبصير گويد: گفتم: فدايت شوم! ما اين آيه را چنين نمي‎خوانيم. گفت: اين چنين است و خدا آن را به وسيله‎ي جبرئيل بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل فرموده، اما مورد تحريف و دستبرد قرار گرفته است.[7]
صدوق شيعيان، ابن بابويه قمي در كتابش حديثي را از محمد بن عمر حافظ بغدادي، از عبدالله بن بشير از اجلح از ابوزبير از جابر روايت مي‎كند كه گويد: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  شنيدم كه گويا مي‎فرمود: «در روز قيامت سه چيز مي‎آيند و شكايت مي‎كنند: مصحف، مسجد و عترت. مصحف مي‎گويد: مرا سوزاندند و مرا پاره پاره كردند...».[8]
مفسر شيعي معروف به شيخ محسن كاشي از مفسر بزرگي كه جزو مفسرين بزرگ شيعيان است نقل مي‎كند كه او در تفسير خود از ابو جعفر اين روايت را آورده است: «اگر كتاب خدا، دست‎كاري نمي‎شد و آن را كم و زياد نمي‎كردند، حق ما بر هيچ منصفي پوشيده نمي‎ماند و اگر قائم ما ظهور كند، قرآن او را تصديق مي‎كند».[9]


چه كسي قرآن را تحريف كرده و آن را تغيير داده است؟
(تحريف قرآن توسط شيعه)
صريح تر از همه‎ي اينها، روايتي است كه طبرسي در كتابش «الاحتجاج» كه مورد اعتماد شيعه است، روايت كرده و اعتقاد شيعه پيرامون قرآن و كينه‎ي آنان نسبت به بزرگان صحابه از مهاجرين و انصاري كه خدا از ايشان راضي شده و آنان را راضي و خوشنود كرده، نشان مي‎دهد. اين محدث شيعي مي‎گويد: «در روايت ابوذر غفاري آمده كه وقتي رسول خدا وفات يافت، علي قرآن را جمع‎آوري كرد و آن را براي مهاجرين و انصار آورد. و طبق صفحه‎اي كه بازش كرد، فضايح و كارهاي نارواي مهاجرين و انصار آمده بود. آنگاه عمر با عصبانيت برخاست و گفت: اي علي! اين قرآن را ببر، ما نيازي به آن نداريم. علي آن را برداشت و روانه شد. سپس زيد بن ثابت كه قاري قرآن بود، حاضر شد. عمر به او گفت: علي قرآن را براي ما آورد و در آن فضايح و كارهاي نارواي مهاجرين و انصار آمده بود، ما چنين صلاح دانستيم كه قرآن را جمع‎آوري كنيم و فضايح و كارهاي نارواي مهاجرين و انصار كه در آن آمده از قرآن حذف كنيم. زيد اين پيشنهاد را پذيرفت و سپس گفت: اما اگر من قرآن را طبق خواسته‎ي شما جمع‎آوري كنم و علي قرآن را كه خود جمع‎آوري كرده، آشكار كند، آن وقت تمام كار شما باطل خواهد شد. عمر گفت: پس چاره چيست؟ زيد گفت: شما بهتر مي‎دانيد كه چاره چيست؟ عمر گفت: چاره‎اي نداريم جز اينكه علي را بكشيم و از شرش خلاص شويم. كشتن علي را به خالد بن وليد واگذار كردند اما او نتوانست اين كار را بكند. وقتي عمر به خلافت رسيد، آنان از علي خواستند كه قرآن را به آنان تحويل دهد تا با هماهنگي يكديگر قرآن را تحريف كنند. عمر گفت: اي ابو الحسن! اي كاش آن قرآني را كه آن را براي ابوبكر آوردي بیاوری، تا بر آن اجماع كنيم. علي گفت: اصلاً اين كار غير ممكن است. من تنها به اين خاطر آن را براي ابوبكر آوردم تا حجت بر شما اقامه شود و در روز قيامت نگوييد: 
{إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ }(الأعراف: ١٧٢ («ما از اين (امر خداشناسي و يكتاپرستي) غافل و بي‌خبر بوده‌ايم.» يا نگوييد: آن را براي ما نياوردي. همانا قرآني كه پيش من است، جز پاكان و فرزندان جانشين من بدان دسترسي ندارند، عمر گفت: پس آيا زمان آشكار كردن اين قرآن، معلوم است؟ علي گفت: بله، هر وقت مهدي قائم از فرزندان من ظهور كند، آن را آشكار مي‎كند و مردم را به پيروي از آن وادار مي‎نمايد».[10]
منصفان و عادلان كجايند و حق گويان و راستگويان كجايند؟. اگر عمرفاروق اين چنين باشد كه شيعه مي‎پندارند، پس آن وقت چه كسي از ميان صحابه‎ي پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  امانتدار و راستگو و محافظ قرآن و سنت مي‎باشد؟
داعيان تقريب و وحدت از ميان شيعيان در مناطق اهل سنت در اين باره چه مي‎گويند؟ كساني كه دم از وحدت و اتحاد امت اسلامي مي‎زنند، چه مي‎گويند؟ آيا وحدت طبق معيار عمرفاروق و ياران نيك و باوفاي رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، كساني كه امناي تبليغ رسالت رسول امين و پخش كنندگان دعوت خدا و بلند كنندگان كلام و پيام خدا و مجاهدان راه او و عمل كنندگان به خاطر خدا بودند، مي‎باشد؟
آيا كسي از اهل سنت هست كه درباره‎ي علي مرتضی و فرزندانش گماني مثل اعتقاد شيعه درباره‎ي رهبران امت پاك و نوراني و سه خليفه‌ي راشد يعني ابوبكر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذی النورین-خدا از همه ي‎ آنان و دوستداران و پيروان‎شان تا روز قيامت راضي باد! – داشته باشد؟ پس تکرار اين آیات ديگر چه معنايي دارد: «اي مسلمانان! با هم اختلاف و نزاع نداشته باشيد تا در نتيجه شكست بخوريد و از هم پراكنده شويد؟».
آيا منظور از تبلیغ فوق اين است كه ما از عقايد خود دست كشيم و بر عيب‎گويي و تهمت‎هاي ناروا درباره‎ي گذشتگان مان از جانب برادران شيعه!! چشم پوشي كنيم و از درمان زخم‎هايي كه دل‎هاي ما را خورده و خواب ما را آشفته كرده، عاجز شويم؟.
آيا دعوت تقريب و وحدت ميان شيعه و اهل سنت اين است كه ما به شما احترام بگذاريم و شما به ما اهانت و توهين كنيد؛ ما شما را بزرگ بداريم و شما ما را خوار كنيد؛ به شما چيزي نگوييم و شما به ما دشنام دهيد؛ به گذشتگان شما احترام بگذاريم و شما گذشتگان ما را تحقير كنيد؛ درباره‎ي بزرگان‎تان احتياط به خرج دهيم ولي شما از بزرگان ما به بدي ياد كنيد؛ ما درباره‎ي علي و فرزندانش به بدي ياد نكنيم ولي شما به ابوبكر و عمر و عثمان و فرزندان‎شان دشنام دهيد؟ به پروردگارت قسم، در اين صورت آن تقسيمي ظالمانه است.
مانند آن روايت ساختگي كه به دروغ به ائمه نسبت داده شده و طبرسي در كتاب«الاحتجاج» آن را روايت كرده، روايت ديگري در كتاب «الكافي» از احمد بن محمد بن ابي نصر است كه گويد: «ابوالحسن مصحفي را به من تحويل داد و گفت: به آن نگاه مكن. آن را باز كردم و اين آيه را در آن خواندم:
{لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ (١)}(البينة: ١(
«‏كافران اهل كتاب، و مشركان، تا زماني كه حجّت بديشان نرسد (و برابر سنّت الهي با آنان اتمام حجّت نگردد) به حال خود رها نمي‌شوند.‏» در اين آيه، نام‎هاي هفتاد نفر از قريش و نام پدرانشان وجود دارد. وي گويد: پس علي به دنبال اين مصحفي كه پيش من بود فرستاد».[11]
كمال الدين ميثم بحراني در شرح نهج البلاغه، تهمت‎هاي ناروا و سخنان زشت شيعه به عثمان ذی النورین را آورده است. در قسمتي از آن آمده كه عثمان مردم را فقط بر قرائت زيد بن ثابت جمع كرد و ديگر مصحف‎ها را سوزاند و سوره‎ها و آياتي را از بين برد كه بدون شك جزو قرآنِ نازل شده بر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بود.[12]
آقاي نعمت الله حسيني در كتاب خود به نام «الأنوار» مي‎گويد: روايات زيادي آمده كه بيان مي‎دارند قرآن به آن گونه‎اي كه نازل شده، فقط اميرمؤمنان حضرت علي جمع‎آوري كرده است.[13]
آنچه اين روايت را تأييد مي‎كند، حديث مشهور شيعه است كه محد بن يعقوب كليني از جابر جعفي روايتش كرده كه گويد: از ابوجعفر شنيدم كه مي‎گفت: «جز انسان دروغگو هيچ كس ادعا نكرده كه او تمام قرآن را آن گونه كه نازل شده، جمع‎آوري كرده است، و جز علي بن ابي طالب و امامانِ پس از او كسي قرآن را آن گونه كه نازل شده، جمع‎آوري و حفظ نكرده است».


مصحف نزد چه كسي است؟[14]
پس آن مصحفي كه خدا بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرده و علي بن ابي طالب آن را جمع آوري و حفظ كرده، كجاست؟ اين حديث شيعي كه نيز كليني از سالم بن سلمه روايتش مي‎كند، به اين سؤال پاسخ مي‎دهد. در اين روايت سالم بن سلمه گويد: «مردي بر ابو عبدالله قرآن خواند و من عباراتي از قرآن مي‎شنيدم كه در قرآني كه مردم مي‎خوانند، نبود. ابوعبدالله گفت: از اين قرائت دست بكش و تا زمان ظهور مهدي قائم، همچون ديگر مردم قرآن را قرائت كن. وقتي مهدي قائم ظهور كرد، كتاب خدا را به صورت حقيقي خودش مي‎خواند و مصحفي كه حضرت علي نوشته بود، بيرون مي‎آورد و مي‎گويد: اين مصحف را علي موقعي كه از نوشتن آن فارغ شد، براي مردم بيرون آورد و به آنان گفت: اين كتاب خداوند عزّ وجل مطابق آنچه كه بر حضرت محمد نازل كرده، مي‎باشد. و من با توجه به لوح المحفوظ و سوره‎ها و آياتي كه بر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  نازل شده بود، جمع‎آوري كردم. آنان گفتند: نزد ما مصحفي هست كه تمام قرآن در آن است و ما نيازي به مصحف تو نداريم. حضرت علي گفت: به خدا قسم، پس از امروز ديگر آن را نمي‎بينيد. من تنها به محض اطلاع شما از جمع‎آوري قرآن توسط من، اين قرآن را براي شما آورده‎ام تا آن را بخوانيد».[15]
به همين خاطر شيعه معتقد است كه مهدي موهوم آنان داخل سرداب شده و پيوسته آنجاست. او زماني داخل سرداب شد كه آن مصحف را به همراه داشت و هنگام بيرون آمدن از آن سرداب، قرآن حقيقي را با خود بيرون مي‎آورد؛ همان‎گونه كه بزرگ شيعيان ابومنصور احمد بن ابي طالب طبرسي متوفاي سال 588 هجري در كتاب خود تحت عنوان الاحتجاج علي أهل اللجاج اظهار مي‎دارد؛ كتابي كه وي در مقدمه در مقام شناساندن روايات موجود در آن، درباره‎اش مي‎گويد: «اكثر احاديثي كه در اين كتاب با اسنادشان آورده‎ايم، يا به خاطر وجود اجماع بر آن، يا به خاطر سازگار بودن اين روايات با عقل و يا به خاطر مشهور بودن اين روايات در كتاب‎هاي سيرت و كتاب‎هاي حديثي ميان مخالفان و موافقان آنها را ذكر مي‎كنيم».[16]
در اين كتاب اظهار مي‎دارد كه مهدي موهوم هنگام ظهور، سلاح و شمشير ذوالفقار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  به همراه دارد. نمي‎دانم در عصر موشك و بمب‎هاي هسته‎اي، با اين سلاح چه كار مي‎كند؟. و صحيفه‎اي كه نام‎هاي پيروانش تا روز قيامت در آن است، به همراه دارد. همچنين جامع كه صحيفه‎اي به طول هفتاد زراع مي‎باشد، نزد اوست. در اين صحيفه تمامي آنچه كه بني‎آدم بدان نياز دارند، وجود دارد.
و جفر اكبر و اصغر پيش اوست. جفر پوست قوچ مي‎باشد كه همه‎ي علوم و دانش‎هاي ديني حتي ديه‎ي جراحات و حتي خسارت جراحت پوست در آن هست. مصحف حضرت فاطمه نيز پيش وي قرار دارد.[17]
اين روايت قبلاً ذكر شد، آنجا كه حضرت علي به زعم شيعه گفت: «هرگاه مهدي قائم از فرزندان من ظهور كند ...».
همچنين در اصول كافي روايتي آمده كه كليني با سند خويش از عده‎اي از اصحاب ما از سهل بن زياد از محمد بن سليمان از يكي از يارانش از ابوالحسن روايت كرده كه وي گويد: به ابوالحسن گفتم: «فدايت شوم! ما آياتي از قرآن مي‎شنويم كه در قرآني كه در دسترس داريم و آن را مي‎شنويم، وجود ندارد و نمي‎توانيم آن گونه كه از شما به ما رسيده، آن را خوب قرائت كنيم، آيا گناهكار نمي‎شويم؟ گفت: خير،آن گونه كه ياد گرفته‎ايد، آن را بخوانيد بعداً كسي پيش شما مي‎آيد كه آن را به شما ياد دهد»[18].
مانند اين روايت آقاي نعمت الله حسيني جزائري، محدث شيعي كه شاگرد علامه‎ي شيعه، محسن كاشي مؤلف تفسير شيعي معروف به صافي است، ذكر مي‎كند. وي در كتابش تحت عنوان «الأنوار النعمانيۀ في بيان معرفۀ نشأۀ الإنسانيۀ» كه در ماه رمضان به سال1089 هجري نگارش آن را به پايان برد و در مقدمه‎اش درباره‎ي آن مي‎گويد: متعهد شديم در اين كتاب چيزي را نياوريم مگر رواياتي كه از ائمه‎ي معصوم و پاك گرفته‎ايم و رواياتي كه از كتاب‎هاي نقل كنندگان روايت در نظر ما به صحت رسيده است؛ چون اكثر كتاب‎هاي تاريخی جمهور از كتاب‎هاي تاريخي يهوديان نقل كرده‎اند و از اين رو دروغ ها و نقل‎هاي باطل و ساختگي در آن زياد هستند.[19]
محدث شيعي،آقاي جزائري در اين كتاب مي‎گويد: در روايات آمده كه ائمه، پيروانشان را به قرائت قرآن موجود در نماز و غير نماز و عمل به احكام آن امر كرده‎اند تا اينكه مهدي صاحب زمان ظهور كند. آن وقت اين قرآن از دست مردم به آسمان بلند كرده مي‎شود و قرآني كه امير مؤمنان، حضرت علي جمع‎آوري‎اش كرده، بيرون مي‎آورد. پس آن را مي‎خواند و به احكامش عمل مي‎كند.[20]
اين تفكر، عقيده‎ي شيعه است كه نزديك است گذشتگان‎شان بر آن اتفاق نظر داشته باشند جز افراد معدودي كه به آنها توجهي نمي‎شود و آنان، اين عقيده را فقط به خاطر اهدافي انكار كرده‎اند كه بعداً بيان ‎شان خواهيم كرد.
به علاوه، انكار اين عقيده توسط اين افراد معدود، فاقد دليل و برهان است؛ چون آنان نتوانسته‎اند اين روايات و احاديث مشهور در نزد شيعه را رد كنند همان‎گونه كه علامه‎ي شيعي، حسين بن محمد تقي، نوري طبرسي در كتاب مشهورش «فصل الخطاب في إثبات تحريف كتاب رب الأرباب» به نقل از آقاي نعمت الله جزائري مي‎گويد: روايات و احاديث دالّ بر تحريف قرآن بيشتر از دو هزار حديث مي‎باشد و جماعتي از دانشمندان شيعه همچون مفيد و محقق داماد و علامه‎ي مجلسي و ديگران ادعاي مشهور بودن اين احاديث كرده‎اند.[21]
همچنين از جزائري نقل كرده كه: اصحاب به روايت مستفيض و بلكه متواتر كه صراحتاً بر وقوع تحريف قرآن دلالت دارند، اتفاق كرده‎اند.[22]
مفسر شيعي معروف به محسن كاشي مانند اين گفته را اظهار داشته آنجا كه مي‎گويد: آنچه از مجموع اين احاديث و ديگر روايات از طريق اهل بيت بر مي‎آيد، اين است كه قرآني كه در پيش روي ماست، قرآن كامل نيست آن‎گونه كه بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل شده بلكه برخي از سوره‎ها و آيات زيادي از آن، حذف شده است ... همچنين قرآن موجود بر اساس ترتيب مورد پسند خدا و پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  نيست.[23]
علي بن ابراهيم قمي، قديمي‎ترين مفسر شيعه كه نجاشي رجال‎شناس معروف درباره‎اش مي‎گويد: او در حديث، ثقه و مورد اطمينان و اعتماد و خيلي قوي است و عقيده‎ي صحيحي دارد- درباره‎ي تفسيرش هم گفته شده كه اين تفسير در حقيقت تفسير دو صادق (امام جعفر و امام باقر) مي‎باشد، آقاي قمي در مقدمه‎ي تفسيرش مي‎گويد: قرآن بعضي از آن ناسخ و منسوخ و برخي از آن محكم و بعضي متشابه است و برخي از آن برخلاف كلامي است كه خدا نازل فرموده است.[24]
يك دانشمند شيعي بر تفسير قمي حاشيه نوشته و اقوال علما پيرامون تحريف قرآن را آورده و مي‎گويد: آنچه از سخنان ديگر دانشمندان و محدثين و متأخرين ظاهر است، قائل شدن به تحريف و نقص قرآن مي‎باشد. دانشمندان و محدثاني از قبيل كليني، برقي، عياشي، نعماني فرات بن ابراهيم، احمد بن ابي طالب طبرسي، مجلسي، نعمت جزائري، حر عاملي، علامه فئوني و سيد بحراني اين عقيده را دارند و جهت اثبات عقيده‎ي خويش به آيات و روايات زيادي استناد كرده‎اند.[25]
اينها برخي از روايات و احاديث وارده بود از ائمه‎ي شيعه كه از نظر آنان معصوم‎اند و اين احاديث طبق گفته‎ي خود شيعيان، صحيح‎اند و در كتاب‎هاي صحيح‎شان روايت شده‎اند و از نظر آنان، معتبر و مورد اعتمادند. و اينها برخي از آراي بزرگان شيعه در اين موضوع بود. روايات ديگري نيز هستند كه قابل شمارش نيستند و طبق اظهارات آقاي نوري طبرسي بيشتر از دو هزار حديث مي‎باشند.
پس از اين جاي هيچ‎گونه شك و ترديدي نيست كه شيعه معتقد به تحريف قرآن مجيدي هستند كه خدا جهت هدايت و رحمت براي مؤمنان و جهت تفكر و تدبر براي همه‎ي مردم نازل كرده است؛ قرآني كه خدا درباره‎اش مي‎فرمايد:
{ذَلِكَ الْكِتَابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ (٢)}(البقرة: ٢ ) «‏اين كتاب هيچ شکي در آن نيست و راهنماي پرهيزگاران است‏».
{ لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (٤٢)}( فصلت: ٤٢)
«‏که هیچ گونه باطلی، نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمی‌آید؛ چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است!»
{ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٩)}(الحجر: ٩ )
«‏ما خود قرآن را فرستاده‌ايم و خود ما پاسدار آن مي‌باشيم (و تا روز رستاخيز آن را از دستبرد دشمنان و از هرگونه تغيير و تبديل زمان محفوظ و مصون مي‌داريم).»
{ إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ (١٧)فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ (١٨)ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ (١٩)}( القيامة: ١٧ - ١٩ )
«‏چرا که جمع‌کردن و خواندن آن بر عهده ماست. پس هر گاه آن را خواندیم، از خواندن آن پیروی کن. سپس بیان و (توضیح) آن (نیز) بر عهده ماست».
{ الر كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ (١)}(هود: ١ )
«الر، این کتابی است که آیاتش استحکام یافته؛ سپس تشریح شده و از نزد خداوند حکیم و آگاه (نازل گردیده) است».
{ يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ }( المائدة: ٦٧ )
«ی پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملا (به مردم) برسان».
{ وَمَا هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ (٢٤)}( التكوير: ٢٤ )
«و او نسبت به آنچه از طریق وحی دریافت داشته بخل ندارد».
{ وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلا (١٠٦)}( الإسراء: ١٠٦(
و قرآنی که آیاتش را از هم جدا کردیم، تا آن را با درنگ بر مردم بخوانی؛ و آن را بتدریج نازل کردیم.‏»
{ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لأولِي الأبْصَارِ}(آل عمران: ١٣(
«بيگمان در اين امر عبرتي براي صاحبان چشم (بينا و بينش راستين) است.»
{ أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (٢٤)}(محمد: ٢٤ )
«‏آيا درباره قرآن نمي‌انديشند (و مطالب و نكات آن را بررسي و وارسي نمي‌كنند؟) يا اين كه بر دلهائي قفلهاي ويژه‌اي زده‌اند؟ ». و راست فرمود خداوند عظيم كه:
{ إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ }( الإسراء: ٩)
 «اين قرآن (مردمان را) به راهي رهنمود مي‌كند كه مستقيم‌ترين راهها (براي رسيدن به سعادت دنيا و آخرت) است»
 
مثال‎هايي براي تحريف قرآن از نظر اهل تشيع
پس از آنكه از كتاب‎هاي معتبر شيعه اين موضوع را اثبات كرديم كه آنان معتقدند كه قرآن تحريف شده و مورد دستبرد و تغيير قرار گرفته، اينك مثال‎هايي از كتاب‎هاي معتبر شيعه در حديث و تفسير و فقه و عقايد را براي خواننده مي‎آوريم كه به طور صريح بيان مي‎دارند كه تحريف و تغيير در قرآن مجيد روي داده است. روايات وارده در اين زمينه نيز از خود ائمه معصوم- به زعم شيعيان- كساني كه پيروي و اطاعت از آنان بر هر فرد شيعه مذهب واجب است، روايت شده است؛ رواياتي كه از لحاظ جرح و تعديل خالي از اشكال و ايراد هستند. از جمله‎ي اين روايات، روايتي است كه علي بن ابراهيم قمي از پدرش از حسين بن خالد درباره‎ي آيۀ الكرسي روايت كرده كه: ابوالحسن موسي كاظم- يكي از دوازده امام شيعيان- آيۀ الكرسي را چنين قرائت نمود:« الم، الله لا إله إلّا هو الحي القيوم، لا تأخذه سنۀ ولا نوم، له ما في السموات وما في الأرض وما بينهما وما تحت الثري، عالم الغيب والشهادۀ، الرحمن الرحيم».[26]
معلوم است كه سطر آخر در قرآن مجيد نيست ولي شيعيان معتقدند كه اين سطر، جزئي از آيۀ الكرسي مي‎باشد.
آقاي قمي آيه‎ي:
{ لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ }(الرعد: ١١)
«برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا [= حوادث غیر حتمی‌] حفظ می‌کنند»
 را ذكر كرده و گويد: اين آيه در حضور ابوعبدالله قرائت شد و او به قاري اين آيه گفت: « آيا شما عرب نيستيد؟ چگونه تعقيب كنندگان از پيش روي انسان مي‎باشند، تعقيب كننده فقط از پشت سر انسان مي‎باشد. آن مرد گفت: فدايت شوم! اين آيه چگونه است؟ ابوعبدالله گفت: آيه‎ي فوق به اين صورت نازل شده است:« له معقبات من خلفه ورقيب من بين يديه يحفظونه بأمرالله»[27].
اين چنين ابو عبدالله، امام جعفر صادق- امام ششم شيعيان- به كسي كه آيه‎ي فوق را:
 { لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ }و فرموده‎ي:{مِنْ أَمْرِ اللَّهِ }را به جاي «بأمر الله» خواند، اعتراض كرد تا جايي كه گفت: مگر شما عرب نيستيد؟ اين روايت اگر بر چيزي دلالت كند، بر اين مطلب دلالت دارد كه ابوعبدالله جعفر طبق اين روايت آقاي قمي، زبان عربي را خوب بلد نيست. به اين معنا كه خود جعفر، عرب نيست؛ چون اين موضوع را فهم نكرده كه عرب‎ها واژه‎ي: «معقب» را در دو معنا به كار مي‎برند: 1- كسي كه پشت سر ديگري مي‎آيد، 2- كسي كه آمدن را تكرار مي‎كند. و كلمه‎ي «معقّب» در اينجا تنها در معناي اخير استعمال شده است؛ همان‎گونه كه لبيد مي‎گويد:
حتي تهجر في الرواح، وهاجه    طلب المعقب حقه المظلوم
«تا اينكه در شب و تاريكي شديد آن هجرت كرد و حق خود را كه پايمال شده بود، از كسي كه پيش رويش حركت كرده بود، درخواست كرد».
و همان‎گونه كه سلامه بن جندل مي‎گويد: «إذا لم يصب في أول الغزو عقبا»: «هرگاه به آغاز غزوه نرسيدي به غزوه‎ي ديگر برو».[28]
همچنين طبق روايت مذكور جعفر ندانسته كه واژه‎ي من در عبارت :{مِنْ أَمْرِ اللَّهِ }الرعد: ١١ به معناي «بأمر الله» به كار رفته است؛ چون واژه‎ي «من» در چندين معنا به كار می‌رود، يكي از اين معاني معناي «باء» مي‎باشد. نمونه‎هاي اين مطلب در زبان عربي فراوان است.
باز آقاي قمي زير آيه‎ي:{وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا}(الفرقان: 74( نقل كرده كه اين آيه به همين صورت نزد ابوعبدالله قرائت شد. وي گفت: «آنان از خداوند عظيم درخواست كردند كه ايشان را پيشواي متقيان و پرهيزكاران قرار دهد. به او گفتند: اين چگونه است اي پسر رسول خدا؟ گفت: همانا خداوند آيه‎ي فوق را به اين صورت نازل فرمود: (واجعل لنا من المتقين إماماً): «از ميان پرهيزكاران، امامي را براي ما قرار ده».[29]
محسن كاشي پس از ذكر اين روايت، اين عبارت را افزوده است:«در كتاب الجوامع، عبارتي نزديك به اين عبارت وجود دارد و احمد بن ابي طالب طبرسي در كتابش «الاحتجاج» آن را آورده است. همچنين آقاي كاشي به نقل از كتاب «الاحتجاج» آورده كه مردي زنديق سؤالاتي را از علي بن ابي طالب پرسيد: وي در جواب سؤال كننده، تفسير برخي آيات را اظهار داشت كه: آنان در قرآن مطالبي آوردند كه خدا آن را نفرموده است تا خليفه را دچار سردرگمي كنند و عباراتي را به قرآن افزوده‎اند كه ناپسند بودن آنها آشكار است. سپس افزود: اما آشكار بودن تحريف و تغيير آيه‎ي:
{ وَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ }( النساء: ٣)
«و اگر می‌ترسید که (بهنگام ازدواج با دختران یتیم،) عدالت را رعایت نکنید، (از ازدواج با آنان، چشم‌پوشی کنید و) با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمائید».
روشن است چون ميان عبارت«في اليتامي» و عبارت «فانكحوا ما طاب لكم من النساء» عبارات و داستان‎هايي كه بيش از يك سوم قرآن است، قرار دارد كه توسط منافقان حذف شده است».[30]
كليني در كتاب صحيح خود «الكافي» از ابوبصير از ابوعبدالله راجع به آيه‎ي:
{وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزًا عَظِيمًا (٧١)}(الأحزاب: ٧١ )
روايت كرده كه گويد: اين آيه، چنين نازل شده است: (ومن يطع الله ورسوله في ولاية علي والأئمة بعده فقد فاز فوزاً عظيماً)[31]: « و هر كس از خدا و پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  درباره‎ي ولايت علي و امامان پس از او اطاعت كند، به رستگاري بزرگي نايل شده است».
همه مي‎دانند كه عبارت:« في و لايۀ علي و الأئمۀ بعده» جزو قرآن نيست.
كاشي در تفسير خود ضمن آيه‎ي:{ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ }( التوبة: ٧٣) آورده كه در المجمع راجع به قرائت اهل بيت، آيه‎ي فوق بدين صورت آمده است: (يا أيها النبي جاهد الكفار بالمنافقين)[32]: «اي پيامبر به وسيله‏ي منافقان با كافران پيكار كن».
روايتي عجيب‎تر از همه‌ي اين روايات وجود دارد و آن، اين است كه: «از عبدالله بن سنان از ابوعبدالله درباره‎ي عبارت (ولقد عهدنا إلي آدم من قبل كلمات في محمد وعلي وفاطمة والحسن والحسين والأئمۀ من ذريتهم فنسي): «قبلاً سخناني راجع به محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و امامان از نسل‎شان به آدم سفاش كرديم اما او فراموش كرد». روايت شده كه گويد: به خدا قسم، آيه‎ي مذكور به اين صورت بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل شد.[33]
 به پروردگار كعبه قسم که کاشی و صافی دروغ مي‎گويند.
آقاي قمي زير آيه‎ي:  {أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبَى مِنْ أُمَّةٍ }( النحل: ٩٢)
«بخاطر اینکه گروهی، جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است»
 اظهار مي‎دارد كه جعفر بن محمد گفت: «آيه‎ي فوق در اصل چنين است: (أن تكون أئمة هي أزكي من أئمتكم): «اينكه اماماني باشند كه از امامان شما پاكيزه تر و بهترند» گفتند: اي پسر رسول خدا، ما آن را به صورت {هِيَ أَرْبَى مِنْ أُمَّةٍ }مي‎خوانيم. جعفر بن محمد گفت: واي بر تو! اربي چيست؟ و با دستش اشاره كرد كه آن را بيندازد و ديگر چنين قرائت نكند».[34]
غير از اينها روايت‎هاي زيادي در كتاب‎هاي صحيح شيعه وجود دارند كه به اميد خدا به زودي برخي از آنها را در اين زمينه تحت عناويني ديگر بيان خواهيم كرد.
 
 
علل اعتقاد شيعه به تحريف قرآن
شيعه به خاطر اهدافي چند قائل به تحريف قرآن هستند؛ از جمله مي‎توان به موارد زير اشاره كرد:


اوّل- اهميت امامت از نظر آنان
شيعه بر اين باورند كه مسأله‎ي امامت جزو معتقدات اساسي است كه هر كس انكارش كند، كافر و هر كس بدان معتقد باشد، مسلمان است. پس امامت مربوط به مسائل اعتقادي و ايماني همچون ايمان به خدا و پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  است همان‎گونه كه كليني در كتاب «الكافي» از ابوالحسن عطار روايت مي‎كند كه گويد: از ابوعبدالله شنيدم كه مي‎گفت: «ائمه و پيامبران در اطاعت و فرمانبرداري از آنها مثل هم هستند».[35]
صريح‎تر و مؤكدتر از اين، روايتي است كه باز كليني از ابوعبدالله روايت كرده كه وي گويد: «ما كساني هستيم كه خداوند اطاعت و فرمانبرداري از ما را فرض گردانيده و مردم چاره‎اي جز معرفت و شناخت ما ندارند و به نشناختن ما معذور نيستند. هر كس ما را بشناسد، مؤمن و هر كس ما را انكار كند، كافر است. و هر كس ما را نشناسد و انكار نكند، گمراه است تا اينكه به هدايتي برگردد كه خدا بر او فرض گردانيده و آن هم اطاعت و فرمانبرداري بي چون و چرا از ماست».[36]
همچنين كليني از جابر روايت كرده كه گويد: ابوجعفر گفت: «تنها كسي خدا را مي‎شناسد و او را مي‎پرستد كه خدا و امامش از ميان ما، اهل بيت را بشناسد، و هر كس خدا را نشناسد و امام از ميان ما، اهل بيت را نشناسد، همانا او غير خدا را نشناخته و عبادت كرده، و سوگند به خدا چنين كسي گمراه است».[37]
اهل تشيع، قضيه‎ي امامت را همچون نماز و زكات و روزه و حج قرار داده‎اند. اين محدث شيعيان، كليني است كه در كتاب صحيح خويش «الكافي» از ابوحمزه روايت مي كند كه گفت: «اسلام بر پنج چيز بنا شده است: نماز، زكات، روزه، حج، و ولايت و در روز غدير به هيچ يك از اين اركان مانند ولايت، ندا داده نشد».[38]
به عبارت «در روز غدير بر هيچ يك از اين اركان مانند ولايت، ندا داده نشد» نگاه كنيد. معنايش اين است كه ولايت از چهار ركن اولي مهم‎تر است. اين مطلب در روايت ديگري نزد كليني به صراحت آمده است؛ آنجا كه از زراره از ابوجعفر روايت كرده كه گويد: «اسلام بر پنج چيز بنا شده است: نماز، زكات، روزه، حج، و ولايت. زراره گويد: گفتم: كدام يك از اين اركان برتر است؟ ابوجعفر گفت: ولايت از همه برتر است».[39]
در اينجا سؤالي به ذهن مي‎رسد: وقتي ولايت اين ‎قدر مهم است و چنين درجه‎اي دارد، پس چگونه است كه نماز و زكات در قرآن آمده‎اند ولي هيچ اثري از ولايت نيست؟ در حالي كه ولايت از نظر شيعه نه تنها ركني از اركان اسلام و پايه‎اي از پايه‎هاي اسلام است، بلكه اساس اسلام است و منظور از پيمان محكمي كه از پيامبران گرفته شده، همين قضيه‎ي ولايت است، همان‎گونه كه صاحب كتاب «البصائر» روايت مي‎كند كه: حسن بن علي بن نعمان از يحيي بن ابي زكريا بن عمرو زيات براي ما نقل كرد كه او گفت: از پدرم و محمد بن سماعۀ از فيض بن ابي شيبه از محمد بن مسلم شنيدم كه گفت: از ابوجعفر شنيدم كه مي‎گفت:« همانا خداي متعال بر سر ولايت حضرت علي از پيامبران پيمان محكم گرفته و به ولايت حضرت علي از پيامبران، پيمان گرفته است».[40]
آخر چگونه ممكن است كه اين عهد و پيمان در قرآن مجيد ذكر نشده است؟
تنها اين سخنان چرت و پرت و دروغ نيست و بس، بلكه دروغ‎هاي بيشتر از اين وجود دارند. شيعه مي‎گويند: ولايت تنها پيمان محكم و عهد پيامبران نيست، بلكه امانتي است كه بر آسمان‎ها و زمين عرضه شد. همچنين صاحب كتاب «البصائر» روايتي سنددار آورده كه امير مؤمنان حضرت علي گفت: «همانا خداوند، ولايت مرا بر اهل آسمان‎ها و اهل زمين عرضه كرد. كساني بدان اقرار كرده و آن را پذيرفتند و كساني آن را انكار كردند- اين تهمت و دروغ بس بزرگي است، از خدا مي‎خواهيم كه ما را از اين تهمت ناروا پناه دهد- يونس ولايت مرا انكار كرد، پس خداوند او را در شكم ماهي زنداني كرد تا اينكه به ولايت من اقرار كرد».[41]
پس ولايت همان امانت است كه در قرآن از آن سخن به ميان آمده و خداي سبحان بدان اهتمام و عنايت خاصي داشته و هيچ پيامبري را نفرستاده مگر به وسيله‎ي اين امانت؛ همان‎گونه كه باز صاحب كتاب البصائر از محمد بن عبدالرحمن از ابوعبدالله روايت‎اش مي‎كند كه گويد: «ولايت ما، ولايت خدايي است كه هيچ وقت پيامبري را نفرستاده مگر به وسيله‎ي آن».[42]
اين اهتمام تا آنجاست كه هر مؤمني حتي فرشتگان در آسمان حتماً به آن ايمان مي‎آورند. پس فرشتگان طبق ادعا و زعم شيعيان، همان حال به ولايت ائمه ايمان آوردند. صاحب كتاب «البصائر» مي‎گويد: احمد بن محمد از حسن بن علي بن فضال از محمد بن فضيل از ابو صباح كناني از ابو جعفر روايت كرده كه گويد: «به خدا قسم، در آسمان هفتاد نوع ملائكه وجود دارند. اگر مردمان روي زمين گرد آيند تا تعداد يك نوع از اين هفتاد نوع فرشته را بشمارند؛ نمي توانند آن را شمارش كنند. همه‎ي اين هفتاد نوع فرشته به ولايت ما ايمان مي آورند.»[43]
آيا معقول است كه چيزي اين اهميت و منزلت داشته باشد اما خداوند در كتابش از آن ذكري به ميان نياورد به ويژه آنكه چيزي از عبادات و مسائل اعتقادي بدون اعتقاد به ولايت، صحيح نباشد. اين كليني است كه از جعفر صادق روايت مي كند كه گويد: «سنگ بناي اسلام سه تاست: نماز، زكات و ولايت. هيچ يك از اين سه چيز بدون دو تاي ديگر صحيح نيست».[44]
هم چنين كليني از محمد بن فضل از ابوالحسن -عليه السلام- روايت كرده كه گويد: «ولايت علي -عليه السلام- در تمامي كتاب‌هاي آسماني پيامبران –علاوه بر قرآن – نوشته شده، و خدا هرگز پيامبري را مبعوث نمي‎كند مگر آنكه نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  و ولايت حضرت علي را قبول داشته و آن را تبليغ كند».[45]
وقتي دچار اين مشكل شدند، به حل اين مشكل روي آوردند و چنين گمان بردند كه قرآن، تحريف شده و مورد دستبرد قرار گرفته است. آيات زيادي از آن، حذف و عبارات فراواني از آن ساقط شده‎اند كه بزرگان و صحابه و بزرگان امت اسلامي به خاطر كينه توزي به حضرت علي و دشمني و لجاجت با فرزندان وي و از بين بردن ميراث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  آنها را حذف كرده‎اند.


نمونه‎هايي از اين روايات
به عنوان مثال محمد بن يعقوب كليني از جابر از ابوجعفر روايت مي‎كند كه جابر گويد: به ابوجعفر گفتم: «چرا علي بن ابي طالب، اميرمؤمنان ناميده شد؟ گفت: خدا او را به اين نام، نامگذاري كرده است، و اين چنين در كتابش نازل فرمود: (و إذا أخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و أشهدهم علي أنفسهم ألست بربكم و أن محمداً رسولي و أن علياً أمير المؤمنين): «به ياد آر آنگاه كه پروردگارت از پسران آدم، از پشت‎هايشان، نسل نژاد آنها را برگرفت و آنها را بر خودشان گواه كرده كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟ و اينكه محمد، فرستاده‎ي من و علي، اميرمؤمنان است».[46]
همه‎ي مسلمانان مي‎دانند كه عبارت: «أن محمداً رسولي و أن علياً أمير المؤمنين» جزو كلام پروردگار نيست. شيعه اين تهمت و دروغ را به خدا بسته‎اند تا عقيده‎ي منحرف و باطل خويش را اثبات نمايند.
همچنين آقاي كليني از جابر روايت كرده كه گويد: جبرئيل اين آيه را به اين صورت بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرد (و إن كنتم في ريب ممّا نزلنا علي عبدنا في علي فأتوا بسورۀ من مثله)[47]:« اگر نسبت به آنچه بر بنده‎ي خود راجع به علي نازل كرده‎ايم، شك و ترديد داريد، پس يك سوره مانند يكي از سوره‎هاي قرآن را بياوريد».
نيز از ابوبصير از ابوعبدالله درباره‎ي فرموده‎ي: (سأل سائل بعذاب واقع، للكافرين بولايۀ علي ليس له دافع): «سؤال كننده‎اي، درخواست عذاب حتمي كرد. كساني كه نسبت به ولايت علي كافر شده‎اند، دفع كننده‎اي از اين عذاب حتمي را ندارند». سپس گفت: به خدا قسم ، اين آيه را جبرئیل اين چنين بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرد.[48]
همچنين كليني از ابوحمزه از ابوجعفر روايت كرده كه گويد: «جبرئيل اين آيه را به اين صورت نازل كرد: (فأبي أكثر الناس بولايۀ علي إلا كفوراً): «اما بيشتر مردم ولايت علي را انكار كرده، جز كفر و انكار، اظهار نداشتند». وي گويد: جبرئيل اين آيه را به اين صورت نازل كرد: (و قل الحق من ربكم في ولايۀ علي فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر إنا أعتدنا للظالمين آل محمد ناراً): «و بگو اين حق در خصوص ولايت علي از جانب پروردگارتان است؛ هر كس خواست، ايمان بياورد و هر كس خواست كافر شود. همانا ما براي كساني كه به خاندان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  ستم كرده‎اند، جهنم را آماده كرده‎ايم».[49]
از جابر از ابوجعفر روايت است كه گويد: «اين آيه به اين صورت نازل شد: (و لو أنهم فعلوا ما يوعظون به في علي لكان خيراً لهم): «اگر آنان آنچه را كه درباره‎ي علي بدان اندرز مي‎شوند، انجام مي‎دادند، قطعاً برايشان بهتر بود».[50]
از منخل از ابوعبدالله روايت است كه گويد: «جبرئيل اين آيه را به اين صورت بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرد: (يا أيها الذين أوتوا الكتاب آمنوا بما نزّلنا في علي نوراً مبيناً): «اي اهل كتاب! به آنچه كه درباره‎ي علي به عنوان نوري روشنگر نازل كرديم، ايمان بياوريد».[51]
از جابر از ابوجعفر روايت شده كه گويد: جبرئيل اين آيه را به اين صورت بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرد: (بئسماً اشتروا به أنفسهم أن يكفروا بما أنزل الله في علي بغياً): «بد چيزي است كه خود را بدان فروخته‎اند اينكه به آنچه خدا درباره‎ي علي نازل كرده، از روي سركشي و ستم، كفر ورزند».[52]
علي بن ابراهيم قمي در مقدمه‎ي تفسيرش اظهار مي‎دارد كه قرآن دستخوش تغيير و تحريف قرار گرفته و مي‎گويد: آما آنچه كه خلاف كلامي است كه خداوند نازل كرده، اين آيه است:
{كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ }(آل عمران: ١١٠)
 «شما بهترين امّتي هستيد كه به سود انسانها آفريده شده‌ايد (مادام كه) امر به معروف و نهي از منكر مي‌نمائيد و به خدا ايمان داريد». ابوعبدالله به قاري اين آيه گفت: «آيا اينها بهترين امتي هستند كه امير مؤمنان و حسين بن علي را مي‎كشند؟ به او گفتند: پس اي پسر رسول خدا، اين آيه چگونه نازل شده است؟ گفت: اين چنين نازل شده كه: (أنتم خير أئمۀ أخرجت للناس....): «شما بهترين اماماني هستيد كه براي مردم آفريده شده‎ايد...». وي افزود: اما آنچه از اين آيه حذف شده، اين عبارت است: (لكن الله يشهد بما أنزل إليك في علي): «ولي خدا به آنچه درباره‌ي علي به سوي تو فرو فرستاده، گواهي مي‎دهد». آيه‎ي فوق در واقع چنين نازل شده است. همچنين به اين صورت نازل شده است: (يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك في علي): «اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت درباره‎ي علي به سوي تو نازل شده، به مردم برسان».[53]
كاشي در تفسير خود، «الصافي» از عياشي در تفسيرش از ابوعبدالله روايت كرده كه گويد: «اگر قرآن آن‎گونه كه نازل شده، خوانده مي‎شد، خود را در آن مي‎ديديم كه از همه‎مان نام برده شده است».[54]
كليني از حسين بن مباح از راوي كه به او خبر داده، نقل كرده كه گويد: «مردي در حضور ابو عبدالله اين آيه را خواند:
{ وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ }( التوبة: ١٠٥ )
«بگو: عمل کنید! خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را می‌بینند». ابوعبدالله گفت: اين چنين نيست بلكه به جاي عبارت «المؤمنون» عبارت «المأمونون» نازل شده و ما «مأمونون» (امانتدار و محل اعتماد) هستيم».[55]
همچنين كليني از ابوجعفر روايت كرده كه گويد: جبرئيل اين آيه را به اين صورت نازل كرد: (يا أيها الناس قد جاءكم الرسول بالحق من ربكم في ولايۀ علي، فآمنوا خيراً لكم و إن تكفروا بولايۀ علي فإن لله ما في السموات و الأرض): «اي مردم! پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  حق را در خصوص ولايت علي از جانب پروردگارتان براي شما آورده، پس ايمان بياوريد كه اين برايتان بهتر است و اگر به ولايت علي كفر ورزيد (بدانيد كه چيزي از خدا كم نمي‎شود) و آنچه در آسمان‎ها و زمين است، از آن خداست.[56]».
اينها رواياتي راجع به ولايت بود كه نمونه‎هاي آن در كتاب هاي حديث و تفسير و ديگر كتاب‎هاي شيعه خيلي زيادند.
اما روايت درباره‎ي وصايت، همان است كه كليني از معلي درباره‎ي آيه‎ي:
{ فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (١٣)}(الرحمن: ١٣)
 «‏(اي گروه پريها و انسانها!) كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب و انكار مي‌كنيد». به طور مرفوع روايت‎اش مي‎كند كه آيه‎ي فوق در سوره‎ي رحمن اين چنين نازل شده است: { فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ}أبالنبي أم بالوصي)[57]: «كدامين نعمت پرودگارتان را تكذيب مي‎كنيد: پيامبر يا وصي پيامبر را؟»
روايت هاي ديگري در اين زمينه وجود دارند.
مقصود اين است كه شيعه به خاطر اهدافي چند معتقد به تحريف قرآن هستند؛ از جمله اثبات مسأله‎ي امامت و ولايتي كه آن را اصل و اساس دين قرار داده‎اند؛ همچنان كه از امام رضا نقل كرده‎اند كه براي مردم خطبه خواند و گفت: «همانا امامت، اساس بالنده‎ي اسلام و فرع والاي آن مي‎باشد. به وسيله‎ي امام است كه نماز و زكات و روزه و حج تحقق و ارزش پيدا مي‎كنند».[58]
اين امر تحقق پيدا نمي‎كند مگر به وسيله‎ي ادعاي تحريف و تغيير قرآن، تا از اين راه بتوانند اين عقيده‎ي پست و منحرف را بر آن بنا كنند.
 
دوم- انكار فضيلت ياران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم
شيعه به خاطر هدفي ديگر قائل به تحريف قرآن هستند، و آن انكار فضيلت ياران رسول خدا است. قرآن به مقام بلند و شأن والا و منزلت و درجات والاي آنها گواهي مي‎دهد؛ چون خداوند از مهاجرين و انصار نام مي‎برد و اخلاق كريمه و سيرت و روش پاك آنان را مي‎ستايد و آنان را به بهشتي مژده مي‎دهد كه رودخانه‎ها، زير آن روان هستند و به آنان خصوصاً به خلفاي راشدين آن حضرت، يعني ابوبكرصدیق و عمر‌فاروق و عثمان ذی النورین و علي مرتضی ش وعده‎ي استقرار و قدرت در زمين، خلافت الهي در ميان بندگانش، نشر دين درست و پاك اسلام به دستان مبارك ايشان در تمامي نقاط كره‎ي زمين، برافراشتن پرچم اسلام و مسلمانان، اعلاي پيام خدا، مشرف كردن و گرامي داشتن بعضي از آنان به وسيله‎ي نام بردن‎شان همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  و فرو فرستادن آرامش بر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و بر ابوبكر صدیق رضی الله عنه در كلام جاويد خويش، داده است؛ همان گونه كه خداي عزّ وجل در قرآن مجيدي كه بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرده و محفوظ بودن آن را تا روز قيامت تضمين كرده، در مقام تمجيد و ستايش مهاجرين و انصار و در رأس آنان ، ابوبكر و عمر و عثمان و علي و طلحه و زبير و ديگران مي‎فرمايد:
{ وَالسَّابِقُونَ الأوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (١٠٠)}
(التوبة: ١٠٠(
«‏پيشگامان نخستين مهاجران و انصار، و كساني كه به نيكي روش آنان را در پيش گرفتند و راه ايشان را به خوبي پيمودند، خداوند از آنان خوشنود است و ايشان هم از خدا خوشنودند، و خداوند براي آنان بهشت را آماده ساخته است كه در زير (درختان و كاخهاي) آن رودخانه‌ها جاري است و جاودانه در آنجا مي‌مانند. اين است پيروزي بزرگ و رستگاري سترگ».
در جاي ديگري مي‎فرمايد:
{ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ (٧٤)}(الأنفال: ٧٤ )
«‏بيگمان كساني كه ايمان آورده‌اند و مهاجرت كرده‌اند و در راه خدا جهاد نموده‌اند، و همچنين كساني كه پناه داده‌اند و ياري كرده‌اند، (هر دو گروه) آنان حقيقة مؤمن و باايمانند (و شايسته واژه مهاجر و انصارند و تار و پود جاودانه پرچم اسلامند و) براي آنان آمرزش (گناهان از سوي يزدان منان) و روزي شايسته (در بهشت جاويدان) است».
همچنين مي‎فرمايد:
{لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ أُولَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقَاتَلُوا وَكُلا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (١٠)}(الحديد: ١٠(
«كساني از شما كه پيش از فتح (مكّه، به سپاه اسلام كمك كرده‌اند و از اموال خود) بخشيده‌اند و (در راه خدا) جنگيده‌اند، (با ديگران) برابر و يكسان نيستند. آنان درجه و مقامشان فراتر و برتر از درجه و مقام كساني است كه بعد از فتح (مكه، در راه اسلام) بذل و بخشش نموده‌اند و جنگيده‌اند. اما به هر حال، خداوند به همه، وعده پاداش نيكو مي‌دهد، و او آگاه از هر آن چيزي است كه مي‌كنيد».
نيز مي‎فرمايد:
{فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (١٥٧)}(الأعراف: ١٥٧ )
«پس كساني كه به او ايمان بياورند و از او حمايت كنند و وي را ياري دهند، و از نوري پيروي كنند كه (قرآن نام است و همسان نور مايه هدايت مردمان است و) به همراه او نازل شده است، بيگمان آنان رستگارند.».
درباره‎ي ياران پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  كه در حديبيه همراه آن حضرت بودند و بر سر مرگ با وي بيعت كردند مي‎فرمايد:
{ إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا (١٠)}(الفتح: ١٠ )
« ‏بي‌گمان كساني كه (در بيعة‌الرضوانِ حديبيّه) با تو پيمان (جان) مي‌بندند، در حقيقت با خدا پيمان مي‌بندند، و در اصل (دست خود را كه در دست پيشوا و رهبرشان پيغمبر مي‌گذارند، و دست رسول بالاي دست ايشان قرار مي‌گيرد، اين دست به منزله دست خدا است و) دست خدا بالاي دست آنان است! هر كس پيمان‌شكني كند به زيان خود پيمان‌شكني مي‌كند».
خداوند به ياران باوفاي پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  مژده ي بهشت مي‎دهد و مي‎فرمايد:
{ لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا (١٨)}(الفتح: ١٨)
 «خداوند از مؤمنان راضي گرديد همان دم كه در زير درخت با تو بيعت كردند. خدا مي‌دانست آنچه را كه در درون دلهايشان (از صداقت و ايمان و اخلاص و وفاداري به اسلام) نهفته بود، لذا اطمينان خاطري به دلهايشان داد، و فتح نزديكي را (گذشته از نعمت سرمدي آخرت) پاداششان كرد.‏».
همچنين راجع به ياران نيك آن حضرت مي‎فرمايد:
{ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الإنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا (٢٩)}(الفتح: ٢٩ )
«محمد فرستاده خدا است، و كساني كه با او هستند در برابر كافران تند و سرسخت، و نسبت به يكديگر مهربان و دلسوزند. ايشان را در حال ركوع و سجود مي‌بيني. آنان همواره فضل خداي را مي‌جويند و رضاي او را مي‌طلبند. نشانه ايشان بر اثر سجده در پيشانيهايشان نمايان است. اين، توصيف آنان در تورات است، و اما توصيف ايشان در انجيل چنين است كه همانند كشتزاري هستند كه جوانه‌هاي (خوشه‌هاي) خود را بيرون زده، و آنها را نيرو داده و سخت نموده و بر ساقه‌هاي خويش راست ايستاده باشد، بگونه‌اي كه برزگران را به شگفت مي‌آورد. (مؤمنان نيز همين گونه‌اند. آني از حركت بازنمي‌ايستند، و همواره جوانه مي‌زنند، و جوانه‌ها پرورش مي‌يابند و بارور مي‌شوند، و باغبانانِ بشريت را بشگفت مي‌آورند. اين پيشرفت و قوّت و قدرت را خدا نصيب مؤمنان مي‌كند) تا كافران را به سبب آنان خشمگين كند. خداوند به كساني از ايشان كه ايمان بياورند و كارهاي شايسته بكنند آمرزش و پاداش بزرگي را وعده مي‌دهد».
در آيات ديگري مي‎فرمايد:
{ لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (٨)وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالإيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (٩)}(الحشر: ٨ - ٩ )
«همچنين غنائم از آنِ فقراي مهاجريني است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شده‌اند. آن كساني كه فضل خدا و خوشنودي او را مي‌خواهند، و خدا و پيغمبرش را ياري مي‌دهند. اينان راستانند؛ ‏آناني كه پيش از آمدن مهاجران خانه و كاشانه (آئين اسلام) را آماده كردند و ايمان را (در دل خود استوار داشتند) كساني را دوست مي‌دارند كه به پيش ايشان مهاجرت كرده‌اند، و در درون احساس و رغبت نيازي نمي‌كنند به چيزهائي كه به مهاجران داده شده است، و ايشان را بر خود ترجيح مي‌دهند، هرچند كه خود سخت نيازمند باشند. كساني كه از بخل نفس خود، نگاهداري و مصون و محفوظ گردند، ايشان قطعاً رستگارند».
همچنين مي‎فرمايد:
{وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ أُولَئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (٧)فَضْلا مِنَ اللَّهِ وَنِعْمَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (٨)}(الحجرات: ٧ – ٨( «و آن را در دلهايتان آراسته است، و كفر و نافرماني و گناه را در نظرتان زشت و ناپسند جلوه داده است، فقط آنان (كه داراي اين صفات هستند، يعني ايمان در نظرشان محبوب و مزيّن، و كفر و فسق و عصيان در نظرشان منفور و مطرود است) راهيابند و بس. ‏ اين، لطف و نعمتي از سوي خدا است (كه بدانان ارزاني داشته است) و خداوند داراي آگاهي فراوان و فرزانگي بيشمار است (و مي‌داند چه كسي شايسته هدايت، و بايسته مرحمت و نعمت است).»
درباره‏ي خلفاي راشدين مي‎فرمايد:
{وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا }( النور: ٥٥ )
«خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده‌اند و كارهاي شايسته انجام داده‌اند، وعده مي‌دهد كه آنان را قطعاً جايگزين (پيشينيان، و وارث فرماندهي و حكومت ايشان) در زمين خواهد كرد (تا آن را پس از ظلم ظالمان، در پرتو عدل و داد خود آبادان گردانند) همان گونه كه پيشينيان (دادگر و مؤمن ملّتهاي گذشته) را جايگزين (طاغيان و ياغيان ستمگر) قبل از خود (در ادوار و اعصار دور و دراز تاريخ) كرده است (و حكومت و قدرت را بدانان بخشيده است ). همچنين آئين (اسلام نام) ايشان را كه براي آنان مي‌پسندد، حتماً (در زمين) پابرجا و برقرار خواهد ساخت، و نيز خوف و هراس آنان را به امنيّت و آرامش مبدّل مي‌سازد، (آن چنان كه بدون دغدغه و دلهره از ديگران، تنها) مرا مي‌پرستند و چيزي را انبازم نمي‌گردانند».
درباره‎ي يار و رفيق باوفاي پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  مي‎فرمايد:
{ إِلا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (٤٠)}(التوبة: ٤٠ )
«اگر پيغمبر را ياري نكنيد (خدا او را ياري مي‌كند، همان گونه كه قبلاً) خدا او را ياري كرد، بدان گاه كه كافران او را (از مكّه) بيرون كردند، در حالي كه (دو نفر بيشتر نبودند و) او دومين نفر بود (و تنها يك نفر به همراه داشت كه رفيق دلسوزش ابوبكر بود). هنگامي كه آن دو در غار (ثور جاي گزيدند و در آن سه روز ماندگار) شدند (ابوبكر نگران شد كه از سوي قريشيان به جان پيغمبر گزندي رسد،) در اين هنگام پيغمبر خطاب به رفيقش گفت: غم مخور كه خدا با ما است (و ما را حفظ مي‌نمايد و كمك مي‌كند و از دست قريشيان مي‌رهاند و به عزّت و شوكت مي‌رساند. در اين وقت بود كه) خداوند آرامش خود را بهره او ساخت (و ابوبكر از اين پرتو الطاف، آرام گرفت) و پيغمبر را با سپاهياني (از فرشتگان در همان زمان و همچنين بعدها در جنگ بدر و حُنَين) ياري داد كه شما آنان را نمي‌ديديد، و سرانجام سخن كافران را فروكشيد (و شوكت و آئين آنان را از هم گسيخت) و سخن الهي پيوسته بالا بوده است (و نور توحيد بر ظلمت كفر چيره شده است و مكتب آسماني، مكتبهاي زميني را از ميان برده است) و خدا باعزّت است (و هركاري را مي‌تواند بكند و) حكيم است (و كارها را بجا و از روي حكمت انجام مي‌دهد)‏».
اين آيات كريمه، بمب‎هاي هسته‎اي بر شيعه و دوستداران شان مي‎باشند. آنان در مقابل اين نصوص صريح و قاطع و رسا نمي‎توانند ابوبكر و عمر و عثمان و برادران ديني‎شان، ياران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  را تكفير كنند. از اين رو به وسيله‎ي قائل شدن به تحريف و تغيير قرآن، يا به وسيله‎ي تأويل باطلي كه دل‎ها از آن متنفر و عقل‎ها از آن بيزار است، از اين تنگنا رها مي‎شوند. معلوم است كه عقيده‎ي شيعه جز بر تكفير عامه‎ي صحابه و سه خليفه‎ي راشد (ابوبكر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذی النورینش) و دوستان و ياران و هم كيشان شان، استوار نيست. به همين خاطر مي‎گويند: «مسلمانان پس از پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  همگي مرتد شدند جز سه نفر».
ابوجعفر- يكي از دوازده امام شيعيان- اين گفته را اظهار داشته و يكي از مورخان بزرگ شيعه، آقاي كشي در رجال خود آن را آورده است.[59]
همچنين كشي از حمدويه روايت كرده كه گويد: ايوب بن نوح از محمد بن فضل و صفوان از ابوخالد قماط از حمران روايت كرده كه گويد: به ابوجعفر گفتم: اگر بر يك گوسفند جمع مي‎شديم، چيزي از ما كم نمي‎شد و آن را از بين نمي‎برديم. راوي گويد: ابوجعفر گفت: آيا عجيب‎تر از آن را به تو بگويم؟ گفتم: بله. گفت: مهاجرين و انصار همگي رفتند جز سه نفر.[60]
و ديگر دروغ‎پردازي‎ها و تهمت‎ها و سخنان باطل كه اظهار داشته‎اند. اين دروغ‎پردازي‎ها و تهمت‎هاي ناروا نسبت به صحابه كجا و آن ستايش و تمجيد خدا درباره‎ي آنان كجا؟ پاسخ شيعيان براي اين سؤال جز انكار و تأويل چيز ديگري نيست. آنان معتقدند صحابه آياتي راجع به مدح و ستايش خود به كلام خدا افزوده‎اند در حالي كه در واقع جزو كلام خدا نيست همان‎طور كه آياتي كه درباره‎ي سرزنش و مذمت و تكفير آنان و تهديد و ترساندن‎شان به دوزخ نازل شده بود، حذف كردند؛ همان‎طور كه كليني از احمد بن محمد بن ابونصر روايت كرده كه گويد: «ابوالحسن مصحفي را به من داد و گفت: به آن نگاه كن. آن را باز كردم و آيه‎ي:
{لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ (١)}(البينة: ١) «كافران اهل كتاب، و مشركان، تا زماني كه حجّت بديشان نرسد (و برابر سنّت الهي با آنان اتمام حجّت نگردد) به حال خود رها نمي‌شوند.». در آن خواندم و نام هفتاد نفر از قريش و نام‎هاي پدران‎شان را در آن ديدم.[61]
قبلاً روايت‎ اهل تشيع آورده شد كه علي، قرآن را بر مهاجرين و انصار عرضه كرد و وقتي ابوبكر آن را باز كرد، در اولين صفحه‎اي كه باز كرد، رسوايي‎ها و كارهاي ناپسند و زشت‎كاري‎هاي مهاجران و انصار را ديد، پس آن قرآن را به علي پس داد و گفت: ما به اين قرآن نيازي نداريم.[62]
يكي از دانشمندان و بزرگان شيعه كه در نزد آنان ملقب به شيخ الإسلام و ختمة المجتهدين است، يعني ملا باقر مجلسي مي‎نويسد: «منافقان، خلافت علي را غضب كردند و با خليفه آن كار را كردند كه كردند. همچنين نسبت به خليفه‎ي دوم، يعني كتاب خدا بي‎احترامي كردند و آن را پاره پاره كردند».[63]
در جايي ديگر به صراحت مي‎گويد: «عثمان، سه چيز از اين قرآن را حذف كرد: فضايل و بزرگواري‎هاي امير مؤمنان، علي و اهل بيت، و مذمت و نكوهش قريش و خلفاي سه گانه، مانند آيه‎ي: (يا ليتني لم أتخذ أبابكر خليلاً): «اي كاش، ابوبكر را به عنوان دوست صميمي انتخاب نمي‎كردم».[64]
 
سوم- كينه‎توزي و حسادت به ياران پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  كه خداوند در قرآن آنان را ستايش و تمجيد كرده است
وقتي شيعه خواستند كه مقام و منزلت ياران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  كه خداي متعال در كتاب خود، تمجيدشان كرده، انكار كنند، به طور طبيعي آن كلام روشنگر را به خاطر چيزي ديگر نمي‎پذيرند و آن هم، اين است كه قرآن با تلاش‎ها و زحمات صحابه- رضوان الله عليهم أجمعين- و به ويژه ابوبكر صدیق و عمر فاروق و عثمان ذی‌النورین ش محفوظ و دست نخورده باقي مانده است؛ چون اين قرآن تنها به فرمان ابوبكر صديق و به پيشنهاد عمر فاروق به صورت اين مصحف جمع‎آوري شد و اين كار در زمان مبارك عثمان ذی‌النورین ش كاملاً تحقق پيدا كرد. از اين رو اين بزرگان به خاطر اين كار فضيلت بزرگي را به دست آوردند. از خداوند مسألت مي‎نماييم كه بهترين پاداش را به خاطر اين كار به آنان عطا كند! وقتي شيعه ديدند كه خداي متعال قرآن كريم را با دستان سه خليفه‎ي راشد، از دستبرد و تحريف محفوظ كرده، از روي كينه و حسادت نسبت به آنان، مدعي شدند كه قرآن تحريف شده است.
دانشمند شيعي، ملا محمد تقي كاشاني در كتاب خود كه به زبان فارسي نوشته شده، تحت عنوان «هدايۀ الطالبين» مي‎گويد: «عثمان به زيد بن ثابت- كه يكي از دوستان او و دشمن علي بود- دستور داد كه قرآن را جمع‎آوري كند و مناقب و بزرگواري‎ها و فضايل اهل بيت و مذمت و نكوهش دشمنان اهل بيت را از آن حذف كند. و قرآني كه اكنون در دسترس همگان است و به مصحف عثمان معروف است، همان قرآني است كه جمع‎آوري آن به دستور عثمان صورت گرفت».[65]
قرآن اساس حقيقي اسلام است و خداوند اين فضيلت را به اين بزرگواران اختصاص داد. اما شيعه نسبت به آنان كينه توزي و حسادت ورزيدند؛ و اين كينه‎اي كه دل‎هايشان را خورد و خواب‎هايشان را پريشان كرد، آنان را به ويران كردن اين اساس و پايه‎ي حقيقي اسلام، وادار كرد؛ از اين‎رو قائل به تحريف قرآن شدند. ميثم بحراني در ده ايراد و عيب‎هاي ده‎گانه به عثمان ذي النورين كه شيعه اين ده ايراد را به اين خليفه‌ي راشد وارد مي‎كنند، مي‎گويد: هفتمين ايراد و عيب عثمان اين است كه او مسلمانان را بر قرائت خاص زيد بن ثابت جمع كرد و ديگر مصحف‎ها را سوزاند و مطالبي را از آن حذف كرد كه بدون شك از قرآنِ نازل شده بر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود.[66]
همچنين هدف شيعه از اين اعتقاد، ناسزاگويي به آنان و اشاره به اين مطلب است كه چنين كساني كه حق علي و فرزندانش را در خلافت و امامت غصب كردند، هر وقت نصوص صريحي از قرآن را مي‎ديدند كه آنان را سرزنش مي‎كند و از آنان عيب و ايراد مي‎گيرد، از قرآن حذفش مي‎كردند؛ چون آيات زيادي بر حق علي و فرزندانش در خلافت- طبق زعم شيعيان- دلالت مي‎كند؛ چون آنان نمي‎خواستند كه در قرآن آيه‎اي بماند كه از زشت‎كاري‎هاي ناروايشان خبر مي‎دهد. شيعه براي اين مورد، آياتي را كه خودشان ساخته و پرداخته‎اند، براي مثال مي‎آورند. كليني در كتاب «الكافي» از ابوحمزه از ابوجعفر روايت كرده كه گويد: جبرئيل اين آيه را به اين صورت نازل كرد: (إن الذين كفروا و ظلموا آل محمد حقهم لم يكن الله ليغفرلهم و لا ليهديهم طريقاً إلا جهنم خالدين فيها أبداً و كان ذلك علي الله يسيراً): «همانا كساني كه كفر ورزيدند و حق آل محمد را پايمال كردند، خدا هرگز آنان را نمي‎بخشايد و به هيچ راهي هدايت‎شان نمي‎كند جز راه جهنم كه براي هميشه در آن مي‎مانند، و اين كار براي خدا آسان است».[67]
همچنين كليني از ابوحمزه از ابوجعفر روايت كرده كه گويد: جبرئيل اين آيه را به اين صورت بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرد: (فبدل الذين ظلموا آل محمد حقهم قولاً غير الذي قيل لهم فأنزلنا علي الذين ظلموا آل محمد حقهم رجزاً من السماء بما كانوا يفسقون): «كساني كه حق آل محمد را پايمال كردند، سخن را به غير از صورتي كه دستور داشتند تغيير دادند. پس بر آنان كه به آل محمد ستم كردند، به سزاي نافرماني‎شان بلايي از آسمان نازل كرديم».[68]
آقاي قمي زير آيه- به زعم شيعيان-: (و لوتري إذ الظالمون آل محمد حقهم في غمرات الموت و الملائكۀ باسطوا أيديهم، أخرجوا أنفسكم، اليوم تجزون عذاب الهون): «و كاش اين ستمكاراني را كه حق آل محمد را پايمال كردند، در سكرات مرگ مي‎ديدي كه فرشتگان بر آنان دست گشوده‎اند و نهيب مي‎زنند كه جان‎هاي خويش برآريد. امروز به عذاب خفت باري كيفر مي‎شويد». مي‎گويد: از ابوعبدالله روايت شده كه گويد: «اين آيه درباره‎ي معاويه و بني اميه و همدستان شان و امامان شان نازل شده است.[69]
همچنين آقاي قمي در آخر سوره‎ي شعراء مي‎گويد: سپس از آل محمد و شيعيان هدايت يافته‎شان سخن به ميان آمد و ابوعبدالله گفت:
{إِلا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا}(الشعراء: ٢٢٧ (
«مگر شاعراني كه مؤمن هستند و كارهاي شايسته و بايسته مي‌كنند و بسيار خدا را ياد مي‌نمايند (و اشعارشان مردم را به ياد خدا مي‌اندازد) و هنگامي كه مورد ستم قرار مي‌گيرند (با اين ذوق خويش خود را و ساير مؤمنان را) ياري مي‌دهند». سپس از دشمنان آل پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و كساني كه به آنان ظلم كردند، سخن به ميان آمد و گفت: (و سيعلم الذين ظلموا آل محمد حقهم أي منقلب ينقلبون): «و كساني كه به خاندان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  ستم كردند و حق‎شان را پايمال كردند، به زودي خواهند دانست به كدام بازگشتگاهي بر مي‎گردند». به خدا قسم، آيه‎ي مذكور اين چنين نازل شد.[70]
بدون شك، عبارت: «آل محمد حقهم» در اين روايات جز بهتاني عظيم و تهمتي از تهمت‎هاي شيعه به آفرينند‎ه‎ي متعال چيز ديگري نيست.
در پايان روايتي طولاني ذكر مي‎كنيم كه طبرسي در كتاب «الاحتجاج» آورده است. اين روايت تمامي اين صورت‎ها را طبق گمان شيعه بيان مي‎كند. طبرسي اظهار مي‎دارد كه مردي از زنادقه سؤالاتي را از امير مؤمنان علي بن ابي طالب پرسيد، وي در جواب گفت: «ذكر نام‎هاي پيامبران به خاطر ارجمندي و افتخار نيست بلكه به عنوان كنايه براي صاحبان بصيرت و خرد است كه كنايه از آن مجرمان و گناهكاران از ميان منافقان است كه جنايت‎هاي زيادي درباره‎ي قرآن روا داشتند و آياتي را به قرآن افزودند كه كار خداي متعال نبود و اين‎ها فقط كار تغييردهندگان و تحريف كنندگاني بود كه قرآن را به ميل خود پاره پاره كردند و دين را با دنيا عوض كردند. خداوند داستان اين تغييردهندگان و تحريف كنندگان قرآن را اين چنين بيان كرده است:
{فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلا } (البقرة: ٧٩ )
«كساني (از احبار) كه كتاب را با دست خود مي‌نويسند و آن گاه (به بيسوادان) مي‌گويند: اين (توراتي است كه) از جانب خدا آمده است تا به بهاي كمي آن (تحريف شده‌ها) را بفروشند! واي بر آنان چه چيزهائي را با دست خود مي‌نويسند».
{ وَإِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقًا يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتَابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتَابِ وَمَا هُوَ مِنَ الْكِتَابِ }( آل عمران: ٧٨)
«و در ميان آنان كساني هستند كه به هنگام خواندن كتاب (خدا) زبان خود را مي‌پيچند و آن را دگرگون مي‌كنند تا شما گمان بريد (آنچه را كه مي‌خوانند) از كتاب (خدا) است! در حالي كه از كتاب (خدا) نيست.»
{إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لا يَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ }(النساء: ١٠٨ )
«(از جمله) بدان گاه كه شبانگاهان پنهاني بر گفتاري كه (تهمت‌زدن به پاكان و بيگناهان است و) خدا از آن خوشنود نيست، متّفق و همدست مي‌گردند.»
پس از نبودن پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  كه به وسيله‎ي آن باطل خود را اجرا و عملي كردند همان كاري را انجام دادند كه يهوديان و نصارا پس از نبودن حضرت موسي و حضرت عيسي كردند و تورات و انجيل را تحريف كردند و سخنان را از جاهاي خود تحريف نمودند. خداوند در آيه‎اي ديگر ماجراي تحريف كنندگان قرآن را چنين بيان مي‎كند:
{ يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (٣٢)}(التوبة: ٣٢ )
«آنان مي‌خواهند نور خدا را با (گمانهاي باطل و سخنان نارواي) دهان خود خاموش گردانند (و از گسترش اين نور كه اسلام است جلوگيري كنند) ولي خداوند جز اين نمي‌خواهد كه نور خود را به كمال رساند (و پيوسته با پيروزي اين آئين، آن را گسترده‌تر گرداند)».
منظور اين است كه آنان سخناني را در قرآن آوردند كه خدا آنها را نفرموده بود تا از اين راه خليفه را دچار سردرگمي كنند. پس خداوند دل‎هاي آنان را كور كرد تا جايي كه آياتي كه بر تحريف و دست‎كاري‎شان در قرآن و تهمت‎ و فريب دادن آنان و كتمان چيزهايي كه بدان علم داشتند، دلالت دارد را ترك كردند و آنها را حذف نمودند. به همين خاطر خداوند به آنان مي‎فرمايد:
{لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ}(آل عمران: ٧١)
«چرا حق را با باطل مي‌آميزيد و كتمانش مي‌كنيد،» و مثل آنان را با اين فرموده آورده است:
{فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأرْضِ}(الرعد: ١٧ )
«امّا كفها، (بيسود و بيهوده بوده و هرچه زودتر) دور انداخته مي‌شود، ولي آنچه براي مردم نافع است در زمين ماندگار مي‌گردد.».
منظور از «زبد» (كف) در اينجا سخنان ملحداني است كه در قرآن آورده اند، كه از بين مي رود و فرو مي‌پاشد و آنچه كه از قرآن به مردم نفع و فايده مي رساند، كلام حقيقي خداوند است كه باطل از پيش رو و از پشت بدان راه ندارد و دل ها آن را مي پذيرند. زمين هم در اينجا، محل و قرارگاه علم و دانش است. با توجه به عام بودن تقيه جايز نيست كه نام تغييردهندگان و تحريف كنندگانِ آيات خدا و كساني كه از طرف خود، مطالبي را به قرآن افزوده اند، به صراحت آورده شود؛ چون اين كار حجت ها و براهين بي دينان و امت هاي منحرف از قبله ي ما را تقويت مي گرداند و بهانه به دست شان مي دهد تا بيشتر به اسلام و مسلمانان حمله كنند.
تحريف و دگرگوني اين آيه روشن است:
{ وَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ }( النساء: ٣)
«و اگر ترسيديد كه درباره‌ي يتيمان نتوانيد دادگري كنيد (و دچار گناه بزرگ شويد، از اين هم بترسيد كه نتوانيد ميان زنان متعدّد خود دادگري كنيد و از اين بابت هم دچار گناه بزرگ شويد. ولي وقتي كه به خود اطمينان داشتيد كه مي‌توانيد ميان زنان دادگري كنيد و شرائط و ظروف خاصّ تعدّد ازواج مهيّا بود) با زنان ديگري كه براي شما حلالند و دوست داريد، ازدواج کنید». پُر واضح است كه انصاف و عدالت درباره‎ي ازدواج با دختران يتيم شبيه ازدواج با ديگر زنان نيست و همه‌ي زنان كه يتيم نيستند. اين آيه از جمله آياتي است كه تحريف شده است؛ چون ميان عبارت: (فِي الْيَتَامَى (و عبارت: (مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ) عبارات و داستان‎هايي كه بيشتر از يك سوم قرآن است، قرار دارد كه توسط منافقان حذف شده است. اين آيه و آيات مشابه آن از مواردي است كه دستبرد و دستكاري منافقان در آن براي خردمندان و انديشمندان روشن است، و بي دينان و امت‎هاي منحرف و مخالف اسلام، ابزاري جهت ايراد گرفتن و عيب گرفتن از قرآن يافته‎اند. اگر تمامي آياتي كه حذف شده و مورد تحريف و دست كاري و تغيير قرار گرفته، برايت توضيح دهم، سخن به درازا مي‎كشد و حقايقي فاش مي‎شود كه با توجه به تقيه آشكار كردن آنها ممنوع است تا بهانه‎اي به دست دشمان داده نشود و آنان زبان ملامت و سرزنش به سوي اسلام و مسلمانان دراز نكنند. اما آياتي كه بر عيب و ايراد گرفتن از پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و نسبت دادن نقص به او دلالت دارد با وجودي كه خداوند برتري او را بر ساير پيامبران آشكارا اعلام كرده، به اين خاطر است كه خداي عزّ وجل براي هر پيامبري دشمني از مشركان قرار داده است همان‎گونه كه در قرآن بيان مي‎دارد. به تناسب شكوه و عظمت و جايگاه والاي پيامبر گرامي اسلام نزد پروردگارش، به همان صورت اذيت و آزار و مصيبت او از دست دشمنش كه جهت مبارزه با نبوتش و تكذيب وي، در راه مخالفت و دشمني با او هر اذيت و آزاري را متوجه او كرده و تمام تلاش خود را به كار گرفته تا آنچه كه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  از آن بدش مي‎آيد و وي را آزرده خاطر مي‎كند، فراهم نمايد و در نظر داشته تا هر چه را كه آن حضرت محكم كرده، نقض نمايد و او و دوستدارانش در راه ابطال دعوت پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و تحريف دين‎اش و مخالفت با سنت‎اش، بر سر كفر و عناد و نفاق و بي‎ديني شان، از هيچ كوششي دريغ نورزيده‎اند، در مقابل آن قرار دارد. چيزي رساتر و صريح‎تر در نهايت حيله و نيرنگ دشمن پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  نديده‎ام كه به پاي بيزاري و تنفر آنان از موالات و دوستي به وصي و جانشين پيامبر و وحشت آنان از وي و ايجاد مانع بر سر راهش و دشمني با او برسد. همچنين يكي ديگر از حيله‎ها و نيرنگ‎هاي صريح و آشكار دشمنان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  تحريف و تغيير كتاب خدا و حذف فضايل و بزرگواري هاي صاحبان فضل، و كفر و ناسپاسي كافران و موافقان و همدستان‎شان بر سر ظلم و سركشي و شركشان، از قرآن مي‎باشد. خداوند به اين قصد شوم آنان علم داشته و مي‎فرمايد:{إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي آيَاتِنَا لا يَخْفَوْنَ عَلَيْنَا }( فصلت: ٤٠)
«كساني كه آيات ما را مورد طعن قرار مي‌دهند و به تحريف (حقائق و معاني) آن دست مي‌يازند، بر ما پوشيده نخواهند بود (و كيفرشان را خواهيم داد)». در جاي ديگري مي‎فرمايد:{يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ }( الفتح: ١٥) 
«آنان مي‌خواهند سخن خدا را دگرگون كنند!» از اين رو وقتي آنان از نام‎هاي اهل حق و باطل كه خدا بيانشان فرموده بود مطلع شدند و ديدند كه آنچه آشكار شده، دسيسه‎ها و توطئه‎هاي آنان را خنثي مي‎كند، گفتند: ما به اين قرآن نيازي نداريم و آنچه كه در دست داريم، براي ما بس است و از قرآني كه تو آورده‎اي، بي نيازيم. همچنين خداوند مي‎فرمايد:{فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَاشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلا فَبِئْسَ مَا يَشْتَرُونَ } (آل عمران: ١٨٧)
«امّا آنان آن را پشت سر افكندند و به بهاي اندكي آن را فروختند! چه بد چيزي را خريدند! (آنان باقي را با فاني معاوضه كردند!)». سپس به خاطر متوجه شدن مسائلي به آنان، ناچار شدند از طرف خود قرآن را جمع‎آوري كنند به گونه‎اي كه پايه‎هاي كفرشان را استوار گردانند. پس منادي‎شان ندا سر داد كه: هر كس چيزي از قرآن نزدش هست، آن را براي ما بياورد. و جمع‎آوري و تنظيم قرآن را به كسي دادند كه بر دشمني با دوستان خدا موافق و همدست آنان بود. او هم به ميل و انتخاب آنان، قرآن را جمع‎آوري كرد. از جمله چيزهايي كه بر سردرگمي و افترايشان دلالت دارد، اين است كه آنان مطالبي را از قرآن رها كردند كه به گمان خود به نفع‎شان است حال آنكه به ضررشان مي‎باشد و مطالبي را به قرآن افزودند كه تحريف و ناپسند بودن‎شان، آشكار است. خداوند دانسته كه اين مطلب روشن و آشكار مي‎شود، از اين رو مي‎فرمايد:{ ذَلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ }(النجم: ٣٠ )
«منتهاي دانش ايشان همين است». و اين چنين هم شد و افتراء و دروغ‎شان و تهمت ملحدان و بي‎دينان كه در اين قرآن، عيب و نقص را به پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  نسبت دادند، براي صاحبان بصيرت كشف و آشكار گرديد. از اين‎رو خداوند مي‎فرمايد:
{لَيَقُولُونَ مُنْكَرًا مِنَ الْقَوْلِ وَزُورًا }( المجادلة: ٢ («چنين كساني سخن ناهنجار و دروغي را مي‌گويند».[71]
چهارم- اباحي‎گري و لاابالي و عدم پايبندي به احكام قرآن و عمل نكردن به حدود خدا
شيعه علاوه بر اهداف مذكور، هدف ديگري را در اعتقاد به تحريف قرآن داشته‎اند و آن هم اباحي‎گري و لاابالي و عدم پايبندي به احكام قرآن و عمل نكردن به حدود خدا مي‎باشد؛ چون مادامي كه تحريف و تغيير و دست‎كاري در قرآن ثابت شده چگونه عمل به آن و پايبندي به احكامش و تمسك جستن به اوامر و اجتناب از نواهي‎اش امكان پذير است؟ چون هر آيه‎اي از آيات قرآن و هر كلمه‎ از كلماتش و هر حرفي از حروفش احتمال تعغدارد كه تحريف شده باشد. بدين صورت فرار از حدود و تكاليف شريعت آسان است. به همين خاطر اكثر شيعيان بر اين باورند كه تا زماني كه مذهب شيعه را دارند، در مقابل گناهان و فسق و فجورها و نافرماني‎ها مجازات نمي‎شوند و آنان براي حسين عزاداري به پا مي‎كنند و ياران پدربزرگ وي را دشنام مي‎دهند. پس دين از نظر آنان جز محبت و دوستي علي رضی الله عنه و فرزندانش چيز ديگري نيست و براي اين كار روايات و احاديثي را ساخته و پرداخته‎اند.
از جمله اين روايات، روايتي است كه كليني در كتاب «الكافي» از يزيد بن معاويه[72] روايت كرده كه گويد: ابوجعفر گفت: «آيا دين جز محبت چيز ديگري هست؟» وي افزود: مردي پيش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  آمد و گفت: اي رسول خدا من نمازگزاران را دوست دارم و خودم نماز نمي‎خوانم، و روزه داران را دوست دارم و خودم روزه نمي‎گيرم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  به او گفت: تو همراه كساني هستي كه دوست‎شان داري».[73]
اينها عللي بودند كه شيعه را به قائل بودن چنين عقيده‎ي پست و باطلي كشانده است.
 
ادله‎ي عدم تحريف قرآن و اعتراضات و ايرادات شيعه بر آن
بدون شك تمام اظهارات فوق، كذب محض و بي اساس است و تهمتي است كه شيعيان سرِ هم كرده‎اند؛ چون همه‌ي مسلمانان جز شيعه معتقدند كه حرفي از حروف قرآن تغيير نكرده و كلمه‎اي از كلمات آن جا به جا نشده و نقطه‎اي از قرآن حذف نشده و حركتي از حركات آن ساقط نشده است. و كسي كه اين كار را مي‎كند همچون كسي است كه خورشيد طلوع يافته را انكار مي‎كند، پس چنين كسي بايد برود و چشمان و قلبش را معالجه كند؛ زيرا ادله‎ي محفوظ بودن و صيانت قرآن از هر گونه تغيير و تحريف و كم و زياد و حذف، ادله‎ي عقلي و نقلي است كه بسيار زيادند و به حد تواتر رسيده‎اند به گونه‎اي كه ايراد و اعتراض به آن امكان پذير نيست.
دليل قطعي‏اي كه نمي‎توان رد و انكارش كرد، اين آيات مي‎باشد:
{ لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ}( فصلت: ٤٢ )
«هيچ گونه باطلي، از هيچ جهتي و نظري، متوجّه قرآن نمي‌گردد. (نه غلطي و تناقضي در الفاظ و مفاهيم آن است، و نه علوم راستين و اكتشافات درست پيشينيان و پسينيان مخالف با آن، و نه دست تحريف به دامان بلندش مي‌رسد. چرا كه) قرآن فرو فرستاده يزدان است».
{ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٩) }(الحجر: ٩ («ما خود قرآن را فرستاده‌ايم و خود ما پاسدار آن مي‌باشيم (و تا روز رستاخيز آن را از دستبرد دشمنان و از هرگونه تغيير و تبديل زمان محفوظ و مصون مي‌داريم)». اين دو آيه در عدم تحريف و دست‎كاري قرآن صريح‎اند و هيچ ابهام و اشكال و احتمالي در آن دو نيست، ولي مي‎بيني كه شيعيان اين نصوص را مي‎بينند و تأويل باطلي از آن مي‎كنند كه بطلان آن خيلي واضح و روشن است.[74]
يك دانشمند شيعي مي‎گويد: «اما ادله‎اي كه عدم تحريف و كم و زيادي در قرآن را بيان مي‎دارند، اين آيات است: { لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ} كه اين آيه بر ادعاي اهل سنت مبني بر عدم تحريف قرآن دلالت دارد، و آيه‎ي { إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ }«ما خود قرآن را فرستاده‌ايم و خود ما پاسدار آن مي‌باشيم (و تا روز رستاخيز آن را از دستبرد دشمنان و از هرگونه تغيير و تبديل زمان محفوظ و مصون مي‌داريم)».
اين آيه بر عدم تغيير و تحريف در قرآني كه در دست داريم، دلالت نمي‎كند. قرآني كه محفوظ و دست نخورده است، قرآني است كه نزد ائمه قرار دارد. در عين حال احتمال دارد (لَحَافِظُونَ  )به معناي «لعالمون» (ما بدان علم داريم) باشد. و اينكه مي‎گويند: قرآني كه در دست ماست، از هر كم و زياد و تحريفي، محفوظ مانده، مصداق اين آيه نيست؛ همان‎گونه كه واضح است و بر هيچ‎كس پوشيده نيست.[75]
ملای شيعي ايراني، «علي اصغر بروجردي» در كتابش كه در عصر محمدشاه قاجار به درخواست عده‎اي از شيعيان تأليف كرد تا مهم‎ترين عقايد شيعه را بيان كند، همين سخن را اظهار داشته و مي‎گويد: «واجب است كه معتقد باشيم در قرآنِ اصلي، تحريف و تغيير و دست‎كاري روي نداده ولي تحريف و تغيير در قرآني كه بعضي از منافقان تأليفش كردند، روي داده است، و قرآن اصلي و حقيقي نزد امام مهدي وجود دارد».[76]
دانشمند ديگر شيعه كه اهل هند است، مي‎گويد: معناي محفوظ بودن قرآن از تحريف و دست‎كاري در فرموده‎ي خداوند، فقط محفوظ بودن آن در لوح المحفوظ مي‎باشد، همان‎گونه كه خدا درباره‎ي كلامش مي‎فرمايد:
{ بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ (٢١)فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ (٢٢)}(البروج: ٢١ - ٢٢ )
«(اين سخن سحر و دروغ نيست) بلكه اين، قرآن بزرگوار و عاليقدر است. ‏در لوح محفوظ جاي دارد (و دست نااهلان و شياطين و كاهنان هرگز به آن نمي‌رسد، و از هرگونه تغيير و تبديل و زياده و نقصاني بركنار و در امان است)».[77]
نصوص ديگري در همين موضوع وجود دارند.
هر كس كه كمترين شناختي از قرآن مجيد داشته باشد، به زشتي و بطلان اين تأويلات فاسد و جواب‎هاي بي‎اساس پي مي‎برد.
اولاً؛ اگر قرآن محفوظ، همان قرآني است كه در نزد امام است، در اين صورت حفظ و صيانت آن چه فايده‎اي دارد؛ چون عدم وجود امام قرآن را از تغيير و تحريف محفوظ نمي‎كند و چنين قرآني هدايت كننده و ذكر براي مؤمنان نيست، پس در مسائل اعتقادي و عبادي و معاملات و احكام ديگر بدان تكيه نمي‎شود. به علاوه قرآن كه اساس و زيربناي اسلام است، در اين صورت اسلام بدون اساس و پايه مي‎ماند و مردم به دليلِ نبودن پيامي كه آنان را به راه راست هدايت كند، در مقابل كردارشان بازخواست و پرسيده نمي‎شوند و در مقابل اعمالشان مسئول نيستند و شريعت اسلام مادام كه قوانين و دستوراتش وجود نداشته باشد، تعطيل مي‎ماند، و قرآن پس از بعثت پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  هدايت و ذكر براي عالميان نمي‎باشد بلكه تنها پس از ظهور مهدي موهوم كه خروج و ظهورش نامعلوم است و مشخص نيست كجا و كي ظهور مي‎كند، هدايت و ذكر مي‎باشد.
ثانياً؛ جواب فوق، جواب كساني است كه مي‎گويند: قرآني كه محفوظ و دست نخورده است، قرآن موجود در لوح محفوظ مي‎باشد.
به علاوه، در اين صورت ميان قرآن و ديگر كتاب‎هاي آسماني چه فرقي وجود دارد؛ چون تورات و انجيل و ديگر كتاب‎هاي آسماني در نزد خدا و در لوح محفوظ، محفوظ و دست نخورده هستند.
ثالثاً؛ آيه‎ي فوق به صراحت بيان مي‎كند كه حفظ و صيانت تنها پس از نزول قرآن مي‎باشد؛ چون خداي عزّ وجل مي‎فرمايد:
{ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٩)}(الحجر: ٩(
«ما خود قرآن را فرستاده‌ايم و خود ما پاسدار آن مي‌باشيم (و تا روز رستاخيز آن را از دستبرد دشمنان و از هرگونه تغيير و تبديل زمان محفوظ و مصون مي‌داريم).». پُر واضح است كه تحريف و تغيير تنها در كلامي است كه از سوي خدا نازل شده و قبل از نزول، تغيير و تحريف بدان راه ندارد، اين از بديهيات است اما شيعه به خاطر كينه‎توزي‎شان نسبت به اسلام و ائمه‎ي اسلام و مسلمانان به ادله‎ي صريح و صحيح توجهي نمي‎كنند و به سخناني روي مي‎آورند كه عقل از آن بدش مي‎آيد و فهم و درك از آن متنفر و بيزار است.
همان‎طور كه ادله‎ي نقلي زيادي از قرآن و سنت وجود دارند كه بر عدم هر گونه تغيير و تحريفي در قرآن دلالت دارند، به همان صورت ادله عقلي بيشماري وجود دارند كه بر انسانِ داراي عقل سليم و فهم درست فرض مي‎گرداند كه قائل به تحريف قرآن نباشد؛ چون قرآن نسل به نسل و سينه به سينه نقل كرده‎اند. در چنين زماني كه زمان فساد و الحاد و بي ديني است، مليون‎ها نفر كل قرآن و قاريان را مي‎بيني كه براي مردم امامت نماز مي‎كنند و قرآن را مي‎خوانند بدون آنكه يك كلمه يا يك حرف يا يك نقطه و يا يك حركت را به اشتباه بخوانند. اگر يكي‎شان اشتباه كرد، كسي ديگر وجود دارد كه اشتباهش را تصحيح كند و قرائت درست را به وي بگويد. شاطبي مي‎گويد: خدا براي قرآن كريم، حافظاني گمارده است به گونه‎اي كه اگر يك حرف به آن اضافه شود، هزاران كودك خردسال، علاوه بر قاريان بزرگ آن يك حرف را از قرآن بيرون مي‎كشند.[78]
شايان ذكر است كه در بخش‎هايي از پنجاب پاكستان مثل «جرات» و «جهم» در برخي از روستاها و شهرهايش، هيچ فردي از مردان و زنان نيست مگر اينكه قرآن را حفظ دارند. اين در اين زمان است كه فساد و انحراف و بي ديني به اوج رسيده است، حالا در آن زماني كه به خير و صلاح آن گواهي شده، چگونه بايد باشد؟
 
چرا شيعه تحريف قرآن را انكار مي‎كنند؟
آيا پس از اين كسي مي‎تواند بگويد: شيعه به تحريف و تغيير كلام روشنگر خدا معتقد نيست؟ آري، برخي از بزرگان و آقايان شيعه اظهار داشته‎اند كه آنان بر اين باورند كه قرآن تحريف و تغيير و دست‎كاري در آن روي نداده و چيزي از آن حذف نشده است. از ميان اين افراد مي توان به محمد بن علي بن بابويه قمي، ملقب به صدوق از نظر شيعيان، متوفاي سال381 هجري، مؤلف كتاب «مَن لا يحضره الفقيه» اشاره كرد. نامبرده در چهار قرن اوليه زيسته و نخستين فرد از شيعه بوده كه قائل به عدم تحريف قرآن مي‎باشد. در ميان متقدمين شيعه تا قرن چهارم و حتي نيمه‌ي نخست قرن چهارم كسي نبوده كه عدم تحريف قرآن را اظهار داشته باشد يا بدان اشاره‎اي كرده باشد. و بر عكس صدها نصوص واضح و صريح يافت مي‎شوند كه بيان مي دارند حذف و كم و زيادي در قرآن روي داده است.
آيا در تمام دنيا يكي از دانشمندان و بزرگان شيعه مي‎تواند اين تحدي/ چیلنج را بپذيرد و اثبات كند كه حتي يك نفر از دانشمندان شيعه در چهار قرن نخست- بجز ابن بابويه- به عدم تحريف قرآن معتقد بوده و نامش را بگويد؟ خير، كسي يافت نمي‎شود كه اين تحدي را بپذيرد.[79]
منظور اين است كه عقيده‎ي شيعه تنها بر پايه‎ي اين دروغ و افترا استوار است؛ چون همان‎طور كه گفته شد آنان جهت گسترش عقايد واهي و بي اساس‎شان ناچارند كه به اين قرآني كه مذهب باطل و گندشان را ويران مي‎كند، معتقد نباشند و گرنه اعتقادات ساختگي‎شان در اسلام در مقابل وزش بادها، دوام نمي‎آورد.
ما، در اين باره به تفصيل سخن مي‎گوييم تا خواننده و پژوهشگر راز تغيير منهج شيعه پس از گذشت قرن سوم و نيمي از قرن چهارم را بداند. با توجه به احاديث و روايات صحيح از نظر شيعيان و اقوال مفسرين و بزرگان شيعه و امامان‎شان، معلوم شد كه آنان معتقدند، قرآني كه در دسترس مردم است از كم و زيادي و تحريف سالم نمانده و قرآنِ درست و محفوظ، فقط پيش مهدي موهوم‎شان است و در دسترس آنان نيست. اما در قرن چهارم هجري، محمد بن علي بن بابويه قمي سر بر مي‎آورد و مي‎بيند كه مردم از شيعه بدشان مي‎آيد و از آنان بيزارند به خاطر اينكه شيعه قائل به عدم صيانت قرآن مي‎باشند و عقيده و مذهب آنان را زشت و ناپسند مي‎دانند؛ چون اگر به فرض سخن آنان را پذيرفت آن وقت عمل به دستورات اسلام و دعوت به آن چگونه ممكن است؟ به علاوه، تمسك جستن به مذهب شيعه چگونه ممكن است، چون مي‎گويند: پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  دستور داده به ثقلين تمسك جسته شود و ثقلين طبق پندار شيعه قرآن و اهل بيت مي‎باشد.[80] و وقتي ثقل اكبر كه قرآن است، ثابت نشده چگونه ثقل اصغر ثابت مي‎شود و چگونه مي‎توان به آن تمسك جست.
وقتي ابن بابويه قمي اين را ديد، ناچار شد بگويد: اعتقاد ما، شيعه اين است كه قرآني كه خداي متعال بر پيامبرش نازل فرموده، همين قرآن موجود است كه در دسترس مردم قرار دارد و بيشتر از آن نيست- تا آنجا كه مي گويد-: و هر كس به ما نسبت دهد كه ما بيشتر از اين را مي‎گوييم، او دروغگوست.[81]
سيد مرتضي ملقب به علم الهدي، متوفاي سال436 هجري از وي پيروي كرده است. مفسر شيعي، ابوعلي طبرسي از او نقل مي‎كند و مي‎گويد: راجع به زياد كردن مطالبي به قرآن، همه بر بطلان آن اتفاق نظر دارند. اما راجع به كم كردن آيات و سوره‎هايي از آن بايد گفت كه جماعتي از اصحاب ما و عده‎اي از حشويه روايت كرده‎اند كه تغيير و كاستي در قرآن روي داده است، ولي قول صحيح از مذهب اصحاب ما خلاف اين است، و اين قولي است كه مرتضي تأييدش كرده و قائل به آن است.[82]
سپس ابوجعفر طوسي متوفاي سال460 هجري از اين دو نفر دنباله‎روي كرده و در تفسيرش«البيان» مي‎گويد: سخن درباره‎ي كم و زيادي قرآن چيزي است كه نبايد به آن اعتنا كرد- تا آنجا كه گويد- و روايتي از پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  وارد شده كه كسي نمي‎تواند آن را رد كند، آنجا كه مي‎فرمايد: «إني مخلف فيكم الثقلين ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا، كتاب الله و عترتي، أهل بيتي...»: «من در ميان شما دو چيز سنگين و با ارزش را به جا مي‎گذارم كه مادام به آن دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد. (آن دو چيز) كتاب خدا و عترت من، يعني اهل بيت من مي‎باشند». و اين نشان مي‎دهد كه قرآن در هر عصري موجود است؛ چون جايز نيست پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  ما را به تمسك و چنگ زدن به چيزي امر كند كه تمسك به آن مقدور نباشد.[83]
چهارمين نفرشان كه قائل به عدم تحريف قرآن هستند، ابوعلي طبرسي مفسر شيعي، متوفاي سال 548 هجري مي‎باشد. سخنانش در تفسير«مجمع البيان» قبلاً ذكر شد.
اين چهار نفر از قرن چهارم تا قرن ششم، كساني‎اند كه قائل به عدم تحريف در قرآن هستند، و ديگر نفر پنجمي ندارند.
هيچ دانشمندي از دانشمندان شيعه نمي‎تواند در اين سه قرن (قرن چهارم و پنجم و ششم هجري) براي اين چهار نفر، نفر پنجمي پيدا كند كه همچون آنان معتقد به عدم تحريف قرآن باشد. بلكه در سه قرن نخست نيز كسي وجود ندارد كه موافق آنان باشد همان‎طور كه قبلاً گفتيم. بر اين اساس دانشمند شيعي، ميرزا حسين تقي نوري طبرسي، متوفاي سال1325 هجري مي‎گويد:
«دوّم- عدم وقوع تغيير و نقصان در قرآن، و اينكه تمام آنچه كه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  نازل شده، همان قرآن موجود در دسترس مردم مي‎باشد. صدوق در عقائد خود و سيد مرتضي و شيخ الطائفه، طوسي در كتاب التبيان چنين عقيده‎اي دارند و از قدماي شيعه كسي سراغ نداريم كه موافق و هم عقيده‌ي آنان باشد- تا آنجا كه مي‎گويد- و تا طبقه‎ي ابوعلي طبرسي، جز اين چهار نفر دانشمند، كس ديگري سراغ نداريم كه به صراحت مخالف عقيده‎ي تحريف قرآن باشد».[84]
اين چهار نفر نيز تنها از ترس طعنه و ايراد طعنه زنندگان و رهايي از ايرادات و اعتراضات معترضان، تحريف در قرآن را انكار كرده و اعتقاد به آن را اظهار داشته‎اند، همان‎گونه كه قبلاً آن را بيان كرديم و اين رويكرد تنها بر مبناي تقيه و نفاقي است كه آن را اساس دين خودشان قرار داده‎اند.[85] و اگر چنين نبود آنان عقيده‌ي تحريف قرآن را انكار نمي‎كردند و اگر اين كار را مي‎كردند، مذهب شيعه از بين مي‎رفت و چون گردي پراكنده بر باد مي‎رفت.
آنچه اثبات مي‎كند كه انكار تحريف قرآن توسط اين چهار نفر از روي تقيه و نفاق و دروغ بوده، دلايل زير مي‎باشد:
اول- رواياتي كه از تحريف و تغيير قرآن خبر مي‎دهند، روايات متواتر در نزد شيعه هستند همان‎طور كه محدث شيعي، نعمت الله جزائري در كتابش «الأنوار النعمانيۀ» اظهار مي‎دارد و سيد تقي نوري از او نقل كرده و مي گويد: سيد محدث جزائري در كتاب «الأنوار» سخناني مي گويد كه مفهومش اين است: «اصحاب به صحت روايات و احاديث مستفيض و بلكه متواتر كه به صراحت بر وقوع تحريف در قرآن دلالت دارند، اتفاق نظر دارند».(فصل الخطاب في إثبات تحريف كتاب رب الأرباب، نوري طبرسي، ايران، ص30).
همچنين به نقل از وي مي گويد: «احاديث دالّ بر اين مطلب بيش از دو هزار حديث مي باشد و جماعتي از علما همچون مفيد و محقق داماد و علامه مجلسي و ديگران مدعي مستفيض بودن اين احاديث شده اند. بلكه شيخ ابوجعفر طوسي نيز در كتاب «التبيان» به كثرت اين روايات و احاديث تصريح كرده است. بلكه جماعتي از دانشمندان مدعي تواتر اين احاديث شده اند...-تا آنجا كه مي گويد-: بدان كه اين احاديث از كتاب هاي معتبر كه اصحاب ما، در اثبات احكام شرعي و آثار نبوي به آن تكيه كرده اند، نقل شده اند». (همان، ص227).
انكار اين روايات، مستلزم انكار رواياتي است كه مسأله‌ي امامت و خلافت بلافصل عليس و فرزندانش پس از او از نظر شيعيان را اثبات مي كنند؛ چون روايات وارده در قضيه‌ي امامت بيشتر از روايات وارده در قضيه‌ي تحريف قرآن نيستند. علامه‌ي شيعيان، ملا باقر مجلسي به اين مطلب تصريح كرده و مي گويد: «به نظر من احاديث وارده در اين موضوع (موضوع تحريف قرآن) از لحاظ معنا متواتر هستند».
بديهي است دور انداختن همه‌ي اين روايات اساساً موجب سلب اعتماد از همه‌ي روايات و احاديث مي شود. احاديث وارده در اين باب كمتر از احاديث وارده در قضيه‌ي امامت نيست، پس چگونه شيعه، امامت را با حديث و روايت اثبات مي كنند؟». به نقل از كتاب «فصل الخطاب».
دوم- مذهب شيعه بر اقوال و آراي ائمه استوار است. آراء و اقوال ائمه را قبلاً آورديم كه بيان مي‎دارند ائمه معتقد نبودند قرآني كه در دسترس مردم است، قرآن كامل مي‎باشد و از تحريف و تغيير مصون و محفوظ مانده است به استثناي اين چهار نفري كه انكار تحريف قرآن را اظهار داشته و به قول هيچ يك از امامان معصوم- به زعم شيعيان- استناد نكرده و شاهدي از گفته‎هاي آنان را نياوردند، اما قائلان به تحريف قرآن، عقيده‎ي خويش را بر احاديث روايت شده از دوازده امام و احاديث صحيح و ثابت و معتبر بنا نهاده‎اند.
سوم- هيچ يك از اين چهار نفري كه قائل به عدم تحريف قرآن هستند، در زمان دوازده امام معصوم – به زعم شيعيان- نبوده بر خلاف متقدمين شان كه قائل به تحريف قرآن بوده و بدان اعتقاد داشتند؛ چون آنان در زمان ائمه بوده، با ايشان همنشيني كرده به رفاقت آنان مشرف شدند و از همراهي و همنشيني آنان، استفاده كرده و پشت سرشان نماز مي خواندند و مستقيماً و بدون واسطه از محضر آنان كسب علم نمودند و به طور شفاهي از آنان حديث مي‎شنيدند.
چهارم- كتاب‎هايي كه روايات و احاديث وارده در زمينه‎ي تحريف قرآن، در آنها روايت شده‎اند، كتاب‎هاي معتبر و قابل اعتماد از نظر شيعه هستند و برخي از اين كتاب‎ها بر امامان معصوم عرضه شد و رضايت آنان را به خود جلب كرد؛ مثل كتاب «الكافي» اثر كليني، تفسير قمي و مانند آنها.
پنجم- اين چهار نفري كه به انكار تحريف قرآن تظاهر نموده‎اند، در خود كتاب‎هايشان احاديث و رواياتي از ائمه و ديگران روايت مي‎كنند كه بر تحريف قرآن تصريح دارند و اينان به اين احاديث و اسناد و راويان احاديث، متعرض نشده‎اند.
به عنوان مثال ابن بابويه قمي كه مي‎گويد هر كس عقيده‎ي تحريف قرآن را به ما نسبت دهد، دروغگوست، همان كسي است كه در كتابش «الخصال» حديثي سنددار و متصل را روايت مي‎كند كه: محمد بن عمر حافظ بغدادي معروف به جصاني براي ما نقل كرده و مي‎گويد: عبدالله بن بشير براي ما نقل كرده و گفت: حسن بن زبرقان مرادي براي ما نقل كرده و مي‎گويد: ابوبكر بن عياش اجلح از ابوزبير از جابر براي ما نقل كرده كه گويد: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  شنيدم كه مي‎فرمود: «در روز قيامت سه چيز مي‎آيند و شكايت مي‎كنند: مصحف، مسجد و عترت. مصحف مي‎گويد: پروردگارا مرا سوزاندند و مرا پاره پاره كردند ... تا آخر حديث».[86]
ابوعلي طبرسي كه تحريف قرآن را به شدت انكار مي‎كند، همان كسي است كه در تفسيرش احاديث معتبري را روايت مي‎كند كه نشان مي‎دهند تحريف و تغيير در قرآن واقع شده است؛ به عنوان مثال در سوره‎ي نساء به روايتي استناد و تكيه مي‎كند كه در بردارنده‎ي حذف عبارت: «إلي أجل مسمي» از آيه‎ي نكاح مي‎باشد، وي مي‎گويد: از جماعتي از صحابه از جمله اُبي بن كعب و عبدالله بن عباس و عبدالله بن مسعود روايت شده كه آنان، اين آيه را به اين صورت قرائت مي‎كردند: (فما استمتعتم به منهنّ إلي أجل مسمي فآتوهنّ أجورهن): «پس هر چه از زنان تا مدتي معين كام برگرفتيد، مهريه‎هاي آنان را به ايشان بدهيد». و در اين روايت تصريح به اين مطلب است كه منظور از آيه‎ي فوق، موقع نكاح متعه مي‎باشد.[87]
نمونه‎هاي اين مطلب نزد شيعيان زيادند. و اينها به طور واضح دلالت مي‎كنند كه برخي از دانشمندان شيعه تنها از روي نفاق و تقيه تحريف قرآن را انكار كرده‎اند تا بدين وسيله مسلمانان را فريب دهند، و در مذهب شيعه معروف است كه آنان معتقدند تقيه -يعني تظاهر به دروغ- اصلي از اصول دين است؛[88] همان گونه كه همين ابن بابويه قمي در رساله ي خود تحت عنوان «الاعتقادات» مي گويد: تقيه واجب است، هر كس آن را ترك كرد مثل آن است كه نماز را ترك كرده باشد. -تا آنجا كه مي گويد-: و تقيه واجب است و برداشتن تقيه تا هنگام ظهور قائم جايز نيست. هر كس پيش از ظهور مهدي تقيه را ترك كند، از دين خدا و دين اماميه خارج شده و با خدا و پيامبره و ائمه مخالفت كرده است. «از امام جعفر صادق -عليه السلام- راجع به آيه‏ي:
{إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ }(الحجرات: ١٣)
سؤال شد، در جواب گفت: يعني كسي كه بيشتر به تقيه عمل مي كند».[89]
پس انكار تحريف قرآن تنها از روي تقيه و دروغ بوده و گرنه با وجود روايات و احاديث متواتر- از نظر شيعيان- در خصوص تحريف قرآن، چگونه ممكن است آن را انكار كرد».
ششم- اگر سخن اين چهار نفر پذيرفته شود، رواياتي كه به صراحت بيان مي دارند كه فقط علي بن ابي طالب رضی الله عنه قرآن را جمع آوري كرد و آن را به صحابه عرضه كرد و صحابه اين قرآن را به او برگرداندند و گفتند: «ما نيازي به اين نداريم. علي رضی الله عنه گفت: پس از اين ديگر اين قرآن را نمي بينيد تا اين كه شخص قائم از فرزندان من ظهور كند». روايت ديگري در كتاب «الكافي» از جابر از ابوجعفر -عليه السلام- وجود دارد كه طي اين روايت، ابوجعفر مي گويد: «كسي نمي تواند ادعا كند كه همه‌ي قرآن، ظاهر و باطنش نزدش هست جز اوصياء و ائمه».[90]  همچنين در اين صورت دروغ هايي كه مي گويد: صحابه و به ويژه سه خليفه‌ي راشد-رضوان الله عليهم أجمعين- مطالبي را به قرآن افزودند كه جزو قرآن نيستند و مطالبي را از قرآن بيرون كشيده‎اند كه جزو قرآن بوده است، و آن وقت به تلاش‎ها و زحمات صحابه و فضيلت‎شان كه قرآن را جمع‎آوري نمودند و به توفيق و عنايت و رحمت و كرم خدا سبب حفظ و صيانت قرآن شدند، اعتراف مي‎كنند.
همچنين اين اعتقاد، باطل مي‎شود كه هيچ عقيده‎اي پذيرفته نمي‎شود و به چيزي تكيه نمي‎شود كه از طريق دوازده امام به ما نرسيده باشد در حالي كه آنچه ثابت شده، اين است كه قرآن موجود در دست مردم فقط از مصحف عثمان ذي النورين نقل شده و جمع‎آوري قرآن، آغازش از ابوبكر صديق و پايانش از عثمان ذي النورين مي‎باشد.
به همين خاطر دانشمندان متقدم و متأخر شيعه، عقيده‎ي عدم تحريف قرآن را از اين چهار نفر نپذيرفته‎اند. اين مفسر معروف شيعي، محسن كاشي است كه در تفسير الصافي خود پس از بيان ادله‎ي سيد مرتضي مي‎گويد: همان‎گونه كه انگيزه‎ها و مقتضي جهت نقل قرآن و حراست و صيانت آن از طرف مؤمنان زياد است، به همان صورت انگيزه و مقتضي جهت تغيير و تحريف قرآن از جانب منافقان و تغييردهندگان وصيت پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  و غاصبان خلافت، زياد است؛ چون قرآن حقيقي دربردارنده‎ي چيزهايي است كه با رأي و تمايلات آنان سازگار نيست... - تا آنجا كه مي‎گويد-: اما اينكه گفته شود قرآن در زمان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بر همين صورتي كه هم اكنون است جمع‎آوري شده، اين قول ثابت نشده است. چگونه در زمان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  جمع‎آوري شده در حالي كه قرآن به تدريج نازل مي‎شد و تنها با تمام شدن عمر آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم  كامل و تمام مي‎شود.[91]
يكي از بزرگان شيعه در هند در ردّ اظهارات سيد مرتضي مبني بر عدم تحريف قرآن مي‎گويد: حق براي اتباع و پيروي، شايسته‎تر است و سيد علم الهدي معصوم نيست تا اطاعت از وي واجب باشد. پس اگر ثابت شود كه وي قائل به عدم نقصان و عدم تحريف قرآن به طور مطلق بوده، پيروي از وي بر ما لازم نيست و هيچ خيري در پيروي از وي وجود ندارد.[92]
كاشي در ردّ اظهارات طوسي مبني بر عدم تحريف قرآن پس از آنكه سخنان وي را نقل كرده، مي‎گويد: مي‎گويم: براي وجود قرآن در هر عصري، وجود همه‎ي آن به آن صورتي كه خدا نازل كرده و نزد اهل خود محفوظ است، و وجود مطالبي كه ما بدان نياز پيدا مي‎كنيم و نزد ما هست هر چند بر بقيه‎ي مطالب دسترسي نداشته باشيم و تنها امام به همه‎ي قرآن دسترسي دارد، كفايت مي‎كند.[93]
هفتم– قبلاً بيان كرديم كه اعتقاد همه شيعيان درباره‎ي قرآن، اين است كه قرآن تحريف شده و مورد تغيير و دست‎كاري قرار گرفته است. فقط اين چهار نفر تحريف قرآن را انكار كرده‎اند كه آن هم به خاطر اهدافي بوده است.
از جمله‎ي اين اهداف، بستن دروازه‎ي طعنه و عيب گرفتن است؛ چون آنان ديدند كه جوابي براي دشمنان اسلام ندارند، آن وقت كه دشمنان اسلام به مسلمانان اعتراض كنند كه: «به سوي چه چيزي دعوت مي‎كنيد در حالي كه چيزي نداريد كه به سوي آن دعوت كنيد؟».
اهل سنت اين ايراد و اعتراض را به شيعه وارد مي‎كنند كه: وقتي شما قائل به تحريف قرآن هستيد، پس در صورت نبودن ثقل اكبر كه قرآن است، حديث ثقلين كجا رفت؟ و پس از انكار شريعت اسلام، چگونه ادعاي اسلام مي‎كنيد؟
از اين رو آنان راه نجاتي نيافتند جز اينكه در ظاهر از عقيده‎اي كه مورد اتفاق تمام شيعه اماميه است، برگردند و در ظاهر به عدم تحريف قرآن معتقد باشند؛ چون آنان ذات عقيده‎ي تحريف قرآن را در دل دارند و گرنه براي شيعيان مجالي جهت ماندن بر اين مذهب مضحك و خنده‎آور كه مذهب شيعه نام دارد، باقي نمي‎ماند. همچنين به وسيله‎ي تحريف در معناي قرآن از اين تنگنا رهايي يافته‎اند؛ چون قرآن را با تأويلي كه عقل نمي‎پذيرد و نقل تأييدش نمي‎كند، تأويل مي‎كنند. آقای جزائري به اين مطلب اعتراف كرده، آنجا كه پس از بيان اتفاق شيعه بر تحريف قرآن مي‎گويد: آري، مرتضي و صدوق و شيخ طبرسي با اين موضوع مخالفت كرده‎ و اظهار داشته‎اند كه آنچه در ميان مصحف موجود هست، همان قرآن نازل شده است و لا غير، و تحريف و دست‎كاري در آن راه پيدا نكرده است... ظاهراً اين قول فقط به خاطر مصلحت‎ها و اهداف زيادي از آنان سر زده است. يكي از اين اهداف، بستن دروازه‎ي طعنه و ايراد مردم در اين زمينه است. سپس جزائري روشن مي‎كند كه عقيده‎ي عدم تحريف قرآن فقط به خاطر اين مصلحت‎ها بوده و مي‎گويد:
«چگونه است در حالي كه بزرگان شيعه در تأليفات‎شان روايات و احاديث زيادي روايت كرده‎اند كه در بردارنده‎ي وقوع تحريف و تغيير در قرآن مي‎باشند و اينكه فلان آيه چنين نازل شده و سپس به اين آيه تغيير يافت».[94]
در عين اينكه اين افرادي كه در ظاهر راجع به قرآن موافق اهل سنت هستند، در عين حال خود اين افراد رواياتي در كتاب‎هايشان آورده‎اند كه به صراحت بر تحريف و تغيير در قرآن دلالت دارند. ما پيش از اين ذكر كرديم كه ابن بابويه قمي، ملقب به صدوق يكي از چهار نفر مذكور، تحريف قرآن را در كتاب «الاعتقادات» انكار كرده و در جايي ديگر آن را تأييد نموده است. همچنين ابوعلي طبرسي به ظاهر معتقد به عدم تحريف قرآن است ولي در تفسيرش به احاديث و رواياتي استناد مي‎كند كه بر تحريف قرآن دلالت دارند.
اما شيخ طوسي ملقب به شيخ الطائفۀ، خود شيعه درباره‎ي تفسيرش گفته‎اند: سپس بر كسي كه در كتاب «التبيان» تأمل كند، پوشيده نمي‎ماند كه طريقه‎اش بر اساس نهايت مدارا و سازش با مخالفان استوار است ... و از جمله چيزهايي كه تأكيد دارد اين كتاب بر اساس تقيه وضع شده، مطلبي است كه سيد جليل علي بن طاوس در كتابش «سعد السعود» اظهار داشته است.[95]
هشتم- چهار نفر مذكور، در گفته‎شان به دانشمندان متقدم يا امامان معصوم از نظر خودشان استناد ننموده‎اند و همچنين دانشمندان متأخرين نظرشان را نپذيرفته‎اند. پس اين بزرگان و رهبران و دانشمندان شيعه گفته‎ي كساني كه معتقدند قرآن، تحريف نشده، به شدت انكار مي‎كنند. ملا خليل قزويني شارح كتاب «الصحيح الكافي» متوفاي سال1089 هجري زير حديث «قرآن هفده هزار آيه است» مي‎گويد: احاديث صحيح دلالت مي‎كنند بر اينكه بسياري از آيات و سوره‎هاي قرآن حذف شده كه تعدادش به حدي است كه نمي‎توان انكار كرد. ساده نيست كه پس از احاديثي كه آورده شد، ادعا كرد كه قرآنِ موجود همان قرآن نازل شده بر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  مي‎باشد و استدلال به اهتمام و عنايت صحابه و مسلمانان به ضبط و حفظ و نگهداري قرآن، پس از اطلاع بر كارهاي ابوبكر و عمر و عثمان، استدلال خيلي ضعيفي است.[96]
مفسر شيعي، كاشي در مقدمه‎ي تفسيرش مي‎گويد: آنچه از مجموع اين احاديث و ديگر روايات وارده از طريق اهل بيت بر مي‎آيد، اين است كه قرآني كه پيش روي ماست، تمام قرآني نيست كه بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل شده، بلكه برخي از مطالب آن خلاف چيزي است كه خدا نازل كرده و بعضي از آن، تغيير يافته و تحريف شده و مطالب زيادي از آن حذف شده است؛ از جمله نام حضرت علي-؛- در بسياري از جاها، واژه‎ي «آل محمد» در چندين جا، نام‎هاي منافقين در جاهاي مربوط به خود و ديگر مطالب. و نيز اين قرآن به آن ترتيب مورد نظر و مورد پسند خدا نيست. ابراهيم نيز اين رأي را اظهار داشته است.[97]
آقاي كاشي افزود: اما اعتقاد بزرگان ما راجع به قرآن، روشن است. محمد بن يعقوب كليني به تحريف و نقص در قرآن معتقد بود؛ چون او روايات متعددي در اين زمينه در كتابش «كافي» روايت كرده و به اين روايات، نقص و ايرادي وارد نكرده است. در عين حال در آغاز اظهار داشته كه او نسبت به رواياتي كه در اين كتاب آورده، اطمينان دارد. همچنين استادش، علي بن ابراهيم قمي به همين صورت است؛ چون تفسيرش پُر از روايات وارده در زمينه‎ي تحريف قرآن است و در اين باره زياده‎روي كرده است. همچنين است شيخ احمد بن ابي طالب طبرسي كه در كتابش «الاحتجاج» طريقه‎ي آن دو را در پيش گرفته است.[98]
مقدس اردبيلي، دانشمند بزرگ شيعي اظهاراتي در اين زمينه داشته كه مفهومش چنين است: عثمان (خليفه‎ي راشد رضي الله عنه) عبدالله بن مسعود را پس از آنكه او را بر ترك مصحفي كه نزدش بود، مجبور كرد و او را بر قرائت آن مصحفي كه زيد بن ثابت به دستور عثمان گرد‎آوري و تنظيم كرده بود، مجبور كرد، به قتل رساند. بعضي مي‎گويند: عثمان مروان بن حكم و زياد بن سمره دو تا نويسنده را امر كرد كه از مصحف عبدالله بن مسعود آنچه كه مورد پسندشان است نقل كنند و آنچه كه مورد پسندشان نيست، حذف كرده يا بقيه را پاك كنند.[99]
خاتم مجتهدان شيعه، ملا باقر مجلسي در كتابش مي‎گويد: همانا خداوند سوره‎ي «نورين» را نازل كرده[100] و نص سوره اين است:
(بسم الله الرحمن الرحيم، يا أيها الذين آمنوا بالنورين أنزلناهما عليكم آياتي ويحذرانكم عذاب يوم عظيم، نوران بعضهما من بعض و أنا السميع العليم، الذين يوفون بعهدالله ورسوله في آيات لهم جنات النعيم، والذين من بعدما آمنوا بنقضهم ميثاقهم وما عاهدهم الرسول عليه يقذفون في الجحيم، ظلموا أنفسهم وعصوا وصي الرسول أولئك يسقون من حميم ...).
(به نام خداي بخشاينده‎ي مهربان. اي كساني كه به دو نور ايمان آورده‎ايد! اين سوره را به عنوان آيات خودم بر شما نازل كردم و اين سوره شما را از عذاب روز عظيم مي‎ترساند. دو نوري كه از همديگرند و من شنواي دانا هستم. كساني كه به عهد خدا و پيامبرش راجع به آيات و نشانه‎هاي خدا وفا مي كنند، باغ‎هاي پر از نعمت برايشان هست، و كساني كه پس از ايمان آوردنشان، پيمان محكم خود را و آنچه كه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  برسر آن با آنان پيمان بسته، نقض كرده‎اند، به دوزخ مي‎افتند. اينان به خودشان ظلم كرده‎اند و از وصي پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  نافرماني كرده‎اند. آنان از آب بسيار داغ دوزخ نوشانده مي‎شوند... ) – تا آنجا كه تعدادي آيات را ذكر كرده و سپس گويد-: اين فاجران، عبارات آيات قرآن را ساقط كردند و به ميل و خواست خود قرآن را قرائت كردند.[101]
ميرزا باقر موسوي مي‎نويسد: «عثمان، عبدالله بن مسعود را زد تا مصحفش را از وي بگيرد تا تغييرش دهد و همچون مصحفي كه براي خودش جمع‎آوري كرده بود، تغيير دهد تا اينكه در نهايت قرآن حفظ شده و قرآن درست و حقيقي باقي نماند».[102]
حاج كريم خان كرماني ملقب به «مرشد الأنام» در كتابش مي‎گويد: «امام مهدي پس از ظهورش قرآن را تلاوت مي‎كند و مي‎گويد: اي مسلمانان! به خدا قسم، اين همان قرآن حقيقي است كه خدا بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرده است».[103]
مجتهد شيعي هندي، سيد دلدار علي ملقب به «آيۀ الله في العالمين» مي‎گويد: «مقتضي آن احاديث و روايات اين است كه تحريف به طور كلي در اين قرآني كه در دست ماست از لحاظ كم و زياد كردن حروف و بلكه از لحاظ كم و زياد بودن الفاظ و عبارات و از لحاظ ترتيب در بعضي جاها، روي داده است به گونه‎اي كه با وجود قبول اين احاديث، اين مسأله جاي هيچ گونه شك و ترديدي نيست».[104]
دانشمند ديگر شيعي تصريح مي‎كند كه: «اين قرآن، از تنظيم و گردآوري خليفه‎ي سوم است و به همين خاطر شيعه به آن استدلال و استناد نمي‎كند».[105]
دانشمند شيعي، ميرزا نوري طبرسي در زمينه‎ي تحريف قرآن، كتابي مستقل و بزرگ به نام «فصل الخطاب في إثبات تحريف كتاب رب الأرباب» تأليف كرده و قبلاً عباراتي را از آن آورديم. وي در جايي ديگر مي‎گويد: «براي كم كردن سوره از قرآن كه روي داده، مي‎توان به سوره‎هاي حقد و خلع[106] و ولايت اشاره كرد».[107]
پيش از اين اقوال دانشمندان متقدم و متأخر شيعه را بيان كرديم، ديگر نيازي به تكرارشان نيست.
خلاصه، علماي متقدم و متأخر شيعه جز عده‎ي كمي از آنان، اتفاق نظر دارند كه با توجه به روايات امامان معصوم- طبق زعم خودشان- قرآن تحريف شده و مورد تغيير و دستكاري قرار گرفته و عبارات و سوره‎ها و آياتي از آن حذف شده است. اين محدث شيعي است كه وقتي از قرائت‎هاي متعدد سخن به ميان مي‎آورد، مي‎گويد: «سوّم اينكه قبول متواتر بودن قرآن از طرف وحي الهي و اينكه همه‎ي اين قرآن را جبرئيل نازل كرده است، منجر به دور انداختن احاديث مستفيض و بلكه متواتري مي‎شود كه صراحتاً بر وقوع تحريف در قرآن از لحاظ كلام و الفاظ و اعراب دلالت دارند با وجودي كه اصحاب ما بر صحت اين احاديث و تصديق آنها اتفاق نظر دارند.[108]
آيا پس از اين كسي مي‎تواند بگويد: شيعه به اين قرآن اعتقاد دارند و مي‎گويند: قران از آنچه كه در مصحف و در دست ماست، كم و زياد ندارد؟
سپس هيچ كس از شيعيان عذرش پذيرفته نمي‎شود كه بگويد: روايات وارده راجع به تحريف قرآن، ضعيف و اندك‎اند و چنين روايات ضعيفي نزد اهل سنت هم وجود دارند.
آيا اينجا قضيه‎ي كم بودن روايات است يا قضيه‎ي اعتقاد و ايمان؟ اگر قضيه‎ي كم بودن روايات است، پس چرا امامان و بزرگان شيعه به وقوع تحريف و نقص در قرآن تصريح كرده‎اند؟ و چرا سخن كساني را كه قائل به عدم تحريف قرآن است، هر چند از روي نفاق و تقيه و فريب مسلمانان مي‎باشد، رد كرده‎اند؟!
به علاوه، اين روايت‎ها، روايت‎هايي كم يا ضعيف از نظر شيعه نيستند، بلكه روايت‎هايي هستند كه از نظر شيعه به حد تواتر رسيده و بر اساس قولي بيشتر از دو هزار روايت مي‎باشد و اكثر اين روايت‎ها در چهار كتاب صحيح حديثي شيعه آمده‎اند.
 
عقيده‎ي اهل سنت راجع به قرآن
اما اين گفته كه چنين رواياتي از نظر اهل سنت نيز وجود دارد، دروغ و افترايي بيش نيست. حقيقتاً در كتاب‎هاي معتبر اهل سنت حتي يك روايت صحيح هم وجود ندارد كه دلالت كند بر اينكه قرآني كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  هنگام وفاتش به جا گذاشته، از آن كم شده يا به آن اضافه شده است، بلكه دانشمندان مسلمان تصريح داشته‎اند كه هر كس چنين عقيده‎اي داشته‎ باشد، از امت اسلام خارج شده است. همچنين دانشمندان مسلمان اظهار داشته‎اند كه شيعه قائل به اين عقيده‎ي ناپاك و زشت هستند.
اين امام ابن حزم ظاهري است كه در كتاب بزرگش تحت عنوان «الفصل في الملل و النحل» مي‎گويد: «از جمله اعتقاد همه‌ي اماميه از گذشته تا حال اين است كه قرآن تحريف شده و مطالبي به آن اضافه شده كه جزو قرآن نيست و عبارات زيادي از آن كم شده و مطالب بسياري از آن تغيير داده شده و تحريف شده است».[109]
همچنين ابن حزم در ردّ بر اعتقاد شيعه كه معتقدند قرآن تحريف شده و مورد تغيير و دست‎كاري قرار گرفته مي‎گويد: «بدانيد اگر امروز كسي بخواهد در شعر نابغه يا شعر زهير كلمه‎اي اضافه كند يا كلمه‎اي از آن كم كند، نمي‎تواند اين كار را بكند؛ چون در همان وقت رسوا مي‎شود و نسخه‎هايي كه اشعار آنان را آورده‎اند با اين كارش مخالفت مي‎كنند، پس چگونه است قرآني كه در مصحف‎ها نوشته شده و اين مصحف‎ها در همه جا از آخر اندلس و سرزمين‎هاي بربر و سرزمين‎هاي سودان تا آخر سند و كابل و خراسان و ترك و صقابله و شهرهاي هند و مناطق بين آنها در دسترس مردم قرار دارند؟- اين چنين حماقت و ناداني شيعه روشن مي‎شود- ابن حزم چند سطر قبل از اين گفت: اگر هنگام وفات عمر فاروق -رضي الله عنه- نزد مسلمانان هزار مصحف از مصر تا عراق و شام و يمن و مناطق بين آنها وجود نداشته، كمتر از آن وجود نداشته است. سپس عثمان ذی‌النورین -رضي الله عنه- به خلافت رسيد و فتوحات اسلامي گسترش پيدا كرد. پس آن وقت اگر كسي مي‎خواست مصحف‎هاي مسلمانان را بشمارد، نمي‎توانست اين كار را بكند».[110]
ابن حزم در كتابش «الإحكام في أصول الأحكام» مي‎گويد: «با براهين و معجزات روشن شده كه قرآن همان کتابي است كه خدا به ما سفارش كرده و ما را ملزم كرده كه به آن اقرار كنيم و به آن عمل كنيم، و بنا به نقل همه‎ي كساني كه درباره‎شان نمي‎توان شك كرد، به صحت رسيده كه قرآن همان است كه در مصحف‎ها نوشته شده و در تمام نقاط زمين مشهور گشته و گردن نهادن به آنچه در اين قرآن هست، واجب مي باشد. پس قرآن تنها اصلي است كه بدان مراجعه مي شود؛ چون ما، در قرآن مي‎بينيم كه اين آيه آمده است:{مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ }( الأنعام: ٣٨( «در اين كتاب از چيزي فروگذار نكرده‎ايم».[111]
اصول دان مشهور شافعي مذهب مي‎گويد: «فصل اول درباره‎ي اين كتاب؛ يعني قرآن، كه همان است كه از طريق تواتر براي ما نقل شده و در ميان جلد مصحف ها وجود دارد».[112]
شارح آن مي‎گويد: «نگارنده به ذكر نقل قرآن از طريق تواتر در مصحف‎ها اكتفا كرده، تا بدين وسيله از تمامي كتاب‎هاي آسماني جز قرآن احتراز شود؛ چون ساير كتاب‎هاي آسماني و احاديث الهي و نبوي و آياتي كه تلاوت‎شان نسخ شده است، چيزي از آنها نقل نشده كه در ميان جلد مصحف‎ها باشد؛ چون قرآن اسمي براي اين كتاب مشهور و معلوم نزد همه‎ي مردم حتي كودكان مي‎باشد».[113]
اصول دان حنفي مذهب مي‎گويد: «اما كتاب، قرآنِ نازل شده بر پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، نوشته شده در مصحف‎ها، نقل شده از پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  به صورت متواتر كه شك و شبهه‎اي در آن نيست، مي‎باشد».[114]
آمدي مي‎گويد: «اما حقيقت كتاب، آن است كه به صورت متواتر براي ما نقل شده و ميان جلد مصحف‎ها موجود است».[115]
سيوطي پس از ذكر اقوالي مبني بر اينكه جمع‎آوري و تنظيم قرآن توقيفي و از جانب خداست، مي‎گويد: «قاضي ابوبكر در كتاب «الانتصار» گويد: عقيده‎ي ما بر آن است كه تمامي قرآني كه خدا نازلش فرموده و به آوردن رسم الخط آن امر كرده و پس از نزول قرآن، نسخ‎اش نكرده و تلاوتش را برنداشته، همان قرآني است كه در ميان جلد مصحف‎ها موجود است و مصحف عثمان همه‎ي اين قرآن را در برگرفته است، چيزي از آن كم و زياد نشده است».
بغوي در شرح السنۀ مي‎گويد: «صحابه -رضي الله عنهم- قرآني را كه خداوند بر پيامبرش نازل كرده، در مصاحف جمع‎آوري كردند بدون آنكه چيزي را به آن بيفزايند و چيزي را از آن كم كنند».[116]
خازن در مقدمه‎ي تفسيرش مي‎گويد: «با دليل صحيح ثابت شده كه صحابه قرآن را ميان مصاحف آن‎گونه كه خداي عزّ وجل بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرده بود، جمع‎آوري كردند بدون آنكه چيزي را به آن بيفزايند و يا چيزي را از آن كم كنند ... پس قرآن را همان طور كه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  شنيده بودند، نوشتند؛ البته مطالبي را پس و پيش مي‎انداختند يا ترتيبي را براي قرآن وضع كردند كه از رسول خدا نگرفته بودند ... پس همانا قرآني كه در لوح محفوظ نوشته شده به همان صورتي است كه اكنون در مصحف‎هاي ما موجود است.[117]
قاضي عياض در كتاب «الشفا» مي‎گويد: بدان كه هر كس چيزي از قرآن يا مصحف را كوچك بداند يا قرآن و يا جزئي و يا چيزي از قرآن را تكذيب و انكار كند، يا حكمي يا خبري از قرآن را تكذيب كند كه تصريح شده آن حكم و خبر جزو قرآن است، يا چيزي را جزو قرآن بداند كه در واقع جزو قرآن نيست و يا چيزي را از قرآن نفي كند كه ثابت شده جزو قرآن است و اين كار را از روي علم و آگاهي انجام دهد، يا در چيزي از قرآن شك كند، چنين فردي از نظر اهل علم بنا به اجماع همه، كافر است؛ خداي متعال مي‎فرمايد:
{ وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ (٤١)} (فصلت: ٤١ («قرآن كتاب ارزشمند و بي‌نظيري است.».
و{ لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (٤٢)}(فصلت: ٤٢)
 «‏هیچ گونه باطلی، نه از پیش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمی‌آید؛ چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است».[118]
امام بخاري در صحيح خود بابي تحت عنوان: «باب مَن قال لم يترك النبي  صلی الله علیه و آله و سلم  إلا ما بين الدفتين» آورده سپس زير آن حديثي را ذكر كرده كه: ابن عباس در جواب كسي كه پرسيد: آيا پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم  چيزي را ترك كرد، گفت: «چيزي را ترك نكرد مگر اينكه ميان دو جلد مصاحف موجود است». محمد بن علي بن ابي طالب معروف به ابن حنفيه نيز چنين گفته است.[119]
اين حديثي است كه بخاري ما روايتش كرده و آن حديثي است كه بخاري شيعه، كليني روايتش كرده است، و اين سخناني است كه ائمه‎ي اهل سنت اظهار داشته‎اند و آن سخناني است كه ائمه‎ي شيعه اظهار داشته‎اند.
نصوص ديگري در اين باره وجود دارند. امام زركشي در كتابش، «البرهان» پس از ذكر گفته‎ي قاضي در كتاب «الانتصار» مي‎گويد: «و آن دليلي است بر صحت نقل قرآن و حفظ و صيانت آن از تحريف و تغيير و نقض طعنه‎ها و ايرادات رافضي‎ها راجع به قرآن مبني بر ادعاي كم و زياد بودن در قرآن. آخر چگونه اين ممكن است در حالي كه خدا خودش فرموده است:{ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٩)}(الحجر: ٩)
 «‏ما خود قرآن را فرستاده‌ايم و خود ما پاسدار آن مي‌باشيم (و تا روز رستاخيز آن را از دستبرد دشمنان و از هرگونه تغيير و تبديل زمان محفوظ و مصون مي‌داريم).» در جاي ديگري مي‎فرمايد:
{ إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ (١٧)}(القيامة: ١٧( «‏چرا كه گردآوردن قرآن (در سينه تو) و (توانائي بخشيدن به زبان تو، براي) خواندن آن، كار ما است. (پس از ناحيه حفظ قرآن در ميان دل و جان خود، و روان خواندن و درست تلاوت كردن آن با زبان خويش، نگران مباش)». امت اسلام اتفاق نظر دارند بر اينكه منظور از آن، حفظ قرآن بر مكلفان جهت عمل به آن و حراست و پاسداري آن از اشتباه و خطا و درآميختگي مي‎باشد و اين موجب قطع و يقين به صحت و سالم بودن مصحف مي‎گردد.[120]
مفسران اهل سنت زير آيه‎ي:
{ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٩)}(الحجر: ٩)
اظهار داشته‎اند كه قرآن از هر گونه تغيير و تحريف، محفوظ مي‎باشد. به عنوان مثال خازن در تفسير آيه‎ي فوق مي‎گويد: «همانا ما ذكري را كه بر محمد نازل كرده‎ايم، محافظت مي‎كنيم. يعني از كم و زيادي در قرآن و تغيير و تحريف آن، قرآن را محافظت مي‎كنيم. پس قرآن عظيم از تمام اينها محفوظ است، احدي از تمام مخلوقات جنيان و آدميان نمي‎تواند يك حرف يا يك كلمه را به قرآن بيفزايد و يا يك حرف و يك كلمه را از قرآن كم كند. اين امر تنها به قرآن كريم اختصاص دارد و ساير كتاب‎هاي آسماني چنين نيستند و مورد تحريف و تغيير و دست‎كاري قرار گرفته‎اند و مطالبي به آن اضافه شده و مطالبي از آن كم شده است. و از آنجا كه خداي عزّ وجل، محافظت و نگهداري اين كتاب را از تحريف و دست‎كاري عهده‎دار شده است، از اين رو تا ابد از كم و زيادي در آن و تحريف، مصون و محفوظ مانده است».[121]
نسفي در تفسير خودش زير آيه‎ي: { إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (٩)}مي‎گويد: «پس خدا تأكيد كرده كه قرآن موجود به طور قطع همان كلامي است كه از طرف پروردگار نازل شده و اين خداست كه قرآن را نازل كرده و از شياطين، حفظش نموده است. و خدا در هر زمان و حالي، حافظ و نگه‎دارنده‎ي قرآن از كم و زيادي و تحريف و تغيير و دست‎كاري مي‎باشد به خلاف كتب‎ آسماني پيشين، چون خداوند عهده‎دار حفظ اين كتاب‎ها از تحريف نشده است و اين كتاب‎ها تنها در اختيار دانشمندان يهودي و مسيحي و سران مردم بوده و آنان نيز از روي ظلم و سركشي به ميل خود اين كتاب‎ها را تحريف مي‎كردند و چيزهايي را از آن كم و چيزهايي را به آن مي‎افزودند، اما خداوند حفظ و نگهداري قرآن را به كسي ديگر واگذار نكرده و خودش عهده‎دار حفظ آن مي‎باشد».[122]
امام ابن كثير مي‎گويد: «سپس خداي متعال بيان داشته كه اوست كه ذِكر كه همان قرآن است را بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  نازل كرده و او حافظ و نگه‎دارنده‎ي قرآن از هر گونه تغيير و تحريف و دست‎كاري مي‎باشد».[123]
فخرالدین رازي در تفسير آيه‎ي: ﴿ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ﴾ مي‎گويد: «و ما آن ذكر يعني قرآن را از تحريف و كم و زيادي حفظ مي‎كنيم. نمونه‎ي آن اين آيات درباره‎ي صفت قرآن مي‎باشد:
{ لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ }( فصلت: ٤٢ )
{وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافًا كَثِيرًا (٨٢) }( النساء: ٨٢ )
«(و بدانند كه اين كتاب به سبب ائتلاف معاني و احكامي كه در بر دارد و اين كه بخشي از آن مؤيّد بخش ديگري است، از سوي خدا نازل شده است‌؟) و اگر از سوي غيرخدا آمده بود در آن تناقضات و اختلافات فراواني پيدا مي‌كردند». پس اگر گفته شود: اگر چنين است پس چرا صحابه مشغول جمع‎آوري قرآن در مصحف شدند در حالي كه خداي متعال وعده‎ي حفظ قرآن را داده است و چيزي كه خدا حفظش كند ديگر ترسي درباره‎اش وجود ندارد؟ در جواب بايد گفت: اينكه صحابه قرآن را جمع‎آوري كرده‎اند، همين جمع‎آوري قرآن در مصاحف از اسباب حفظ قرآن توسط خداي متعال مي‎باشد- تا آنجا كه گويد-: اگر كسي تلاش مي‎كرد كه حرف يا نقطه‎اي از قرآن را تغيير دهد، قطعاً اهل اين دنيا به او مي‎گفتند: اين دروغ است و تغيير و تحريف كلام خداست. حتي استادي باهيبت اگر مي‎خواست لهجه‎ي حرفي از كتاب خدا را تغيير دهد، قطعاً كودكان به او مي‎گفتند: اشتباه مي‎كني اي استاد! درستش چنين و چنان است. اين همان مراد آيه‎ي: ﴿ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ﴾ مي‎باشد. و بدان كه براي هيچ يك از كتاب‎هاي آسماني مانند قرآن، اين چنين حفظ و نگهداري حاصل نشده؛ چون غير از قرآن هيچ كتاب آسماني نيست مگر اينكه تحريف و تغيير و دست‎كاري در بخش‎هاي زياد يا كمي از آن، صورت گرفته است، و مصون و محفوظ ماندن اين كتاب از تمامي صورت‎هاي تحريف با وجودي كه انگيزه‎ها و خواست‎هاي ملحدان و يهوديان و مسيحيان بر تحريف و باطل گردانيدن و تباه كردن آن، متحقق بوده از بزرگترين معجزات مي‎باشد».[124]


[1] - آقاي محب‎الدين خطيب در رساله‎اش «الخطوط العريضۀ» چه راست گفته است: «حتي قرآني كه مي‎بايست در وحدت و نزديكي مرجع جامع براي ما و آنان باشد، آنان به اين قرآن اعتقاد ندارند». سپس از صفحه‎ي 9 الي 16 مثال‎هايي را آورده كه نشان مي‎دهند شيعه به قرآني كه در دسترس همگان قرار دارد، معتقد نيستند، بلكه بر اين باورند كه قرآن تحريف و دست‎كاري شده و كم و زياد در آن صورت گرفته است.
لطف الله صافي در كتابش«مع الخطيب في خطوطه العريضۀ» از صفحه‎ي 48 تا 82 گفته‎ي آقاي خطيب را به شدت رد كرده و اعتقاد شيعه به تحريف و دست‎كاري قرآن را انكار نموده است. معلوم است كه انكارش بدون دليل و برهان مي‎باشد.
اولاً؛ آقاي لطف الله صافي نتوانسته روايات و احاديث شيعه مبني بر تحريف و تغيير قرآن را كه خطيب آورده، انكار نمايد همان‎طور كه نتوانسته كتاب حاج ميرزا حسين بن محمد تقي نوري طبرسي و منزلت و جايگاه والايش در نزد شيعه را انكار نمايد، بلكه به تبحرش در حديث و جايگاه والايش در نزد شيعيان اعتراف كرده است.
ثانياً؛ خود آقاي صافي برخي عبارات را در كتابش آورده كه به منزله‎ي اعتراف به اعتقاد شيعه به تحريف و دست‎كاري قرآن كريم مي‎باشد.
ثالثاً؛ اين آقاي شيعه مذهب در نهايت به اين مطلب پناه برده كه نبايد چنين موضوعي مطرح شود. چون طرح اين موضوع اسلحه‎اي قوي به دست خاورشناسان مي‎دهد كه به وسيله‌ي آن به مسلمانان حمله كنند و عقايد و افكارشان را رد كنند و بگويند قراني كه مدعي هستند، محفوظ و دست نخورده باقي مانده مانند تورات و انجيل تحريف و دستكاري شده و درباره‎ي آن اختلاف نظر دارند. اين سخن آقاي صافي، جز اقرار و اعتراف به اين جرم چيز ديگري نيست و گرنه اين موضوع، خيلي واضح و روشن است كه به اميد خدا بعداً به طور مفصل از آن بحث خواهد شد.
چهارم؛ آقاي صافي در مبحث خود پيرامون قرآن، روايتي  از دوازده امام- معصوم از نظر خودشان- را نياورده كه بر اعتقاد آنان مبني بر عدم تحريف قرآن دلالت كند برخلاف آقاي خطيب كه دو روايت از دو نفر از اين امامان را آورده كه تصريح مي‎دارد، قرآن تحريف و دستكاري شده است. اينك اي آقاي صافي ما تعدادي از احاديث و روايات از كتاب‎هايتان را مي‎آوريم؛ احاديث و رواياتي كه بدون شك بيان مي‎كنند كه اعتقاد شيعه درباره‌ي قرآن همان است كه خطيب بيان كرده و شيعيان تنها از روي تقيه و فريبِ مسلمانان اين موضوع را انكار مي‎كنند.
[2] - الكافي في الأصول، مبحث «فضل القرآن» باب «النوادر»، تهران 1381 هجري ج2 ص634.
[3] - تفسير مجمع البيان طوسي تهران، 1374 هجري، ج10، ص406.
[4]- الكافي في الأصول، مبحث الحجۀ باب «ذكر الصحيفۀ والجفر والجامعۀ ومصحف فاطمۀ »، تهران، ج 1، صفحات 239- 241.
[5]- بصائر الدرجات، جز هشتم، باب هفدهم، ايران، 1285 هجري.
[6]- الكافي، كتاب «الروضۀ»، تهران ج 8، ص125 و همان، هند، ص61.
[7]- كتاب الروضۀ از كافي، تهران، ج8، ص50 و همان، هند، ج1، ص25.
[8] - كتاب الخصال، ابن بابويه قمي، ايران،1302 هجري، ص83.
[9] - تفسير الصافي، محسن كاشي، مقدمه‎ي ششم، تهران، ص10.
[10] - الاحتجاج، طبرسي، ايران،1302 هجري، صص 76- 77.
[11] - الكافي في الأصول، كتاب «فضل القرآن»، تهران، ج2 ص631 و همان، هند، ص62.
[12] - شرح نهج البلاغه، ميثم بحراني، تهران، ج11، ص1.
[13] - الأنوار النعمانيۀ في بيان معرفۀ النشأۀ الإنسانيۀ، آقاي نعمت الله جزايري.
[14] - الكافي في الأصول، كتاب «الحجۀ»، باب «انه لم يجمع القرآن كله إلا الأئمه»، تهران، ج1، ص228.
[15] - الكافي في الأصول، تهران، ج2، ص633.
[16] - الاحتجاج، طبرسي، مقدمه‎ي كتاب.
[17]  الاحتجاج علي أهل اللجاج، ايران، 1302 هجري، ص223.
[18] -الكافي في الأصول، باب «أن القرآن يرفع كما أنزل»، تهران، ج 2، ص619 و همان، هند، ص664.
[19] - الأنوار النعمانيۀ، جزائري، مقدمه‎ي كتاب.
[20] - الأنوار النعمانيۀ، جزائري.
[21] - فصل الخطاب في إثبات تحريف كتاب رب الأرباب، نوري طبرسي، ايران، 1298 هجري، ص227.
[22] - همان، ص30.
[23] - تفسير الصافي، مقدمه‎ي ششم.
[24] - تفسير قمي، مقدمه‎ي كتاب، نجف، 1386 هجري، ج1، ص5.
[25] - مقدمه‎ي تفسير قمي، سيد طيب موسوي، صص23 و 24.
[26] - تفسير قمي، زير آيۀ الكرسي، ج1، ص84.
[27] - تفسير قمي، ج1،ص360 و مانند آن در تفسير عياشي و الصافي.
[28] - لسان العرب، بيروت، 1968 ميلادي، ج1 صص614 و 615.
[29] - تفسير قمي، سوره‎ي فرقان، ج2، ص117.
[30] - الاحتجاج، ص119 و الصافي، ص11.
[31] - الكافي كتاب الحجۀ، تهران، ج1، ص414.
[32] - تفسير الصافي، زيرآيه‎ي: :{ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ }تهران، ج1،ص214.
[33] - الكافي في الأصول، كتاب«الحجۀ»،باب نكت و نتف من التنزيل في الولايۀ، تهران ج1، ص416.
[34] - تفسير قمي، ج1، ص289. كاشي در تفسير الصافي اين روايت را از كتاب الكافي نيز آورده است.
[35] - الكافي ، كتاب «الحجۀ»، باب «فرض طاعۀ الأئمۀ»، تهران،ج1،ص186.
[36] - همان، ج1، ص187.
[37] - همان، باب«معرفۀ الإمام»، تهران، ج1، ص181.
[38] - الكافي في الأصول، كتاب «الإيمان والكفر»، باب «دعائم الإسلام»، تهران، ج2، ص18 و همان، هند ج1، ص369.
[39] - همان، تهران، ج2، ص18 و همان ، هند، ج1، ص368.
[40] - بصائر الدرجات، باب 9، ج2، ايران، 1285 هجري.
[41] - همان، باب،10، ج2، ايران.
[42] - همان، باب9، ج2، ايران.
[43] - همان، باب 6، ج2، ايران.
[44] - الكافي في الأصول ، تهران ج2، ص18.
[45] - همان، كتاب «الحجۀ» باب «فيه نتف وجوامع من الروايۀ في الولايۀ»، تهران، ج1، ص437.
[46] - الكافي، كتاب «الحجۀ» باب «النوادر»، تهران، ج1، ص412 و همان، هند، ص261.
[47] - همان، باب «فيه نكت و نتف من التنزيل»، تهران، ج1، ص417 و همان، هند، ص263.
[48] - همان، تهران، ج1، ص422 و همان، هند، ص266.
[49] - همان، تهران، ج1، ص425 و همان، هند، ص268.
[50] - همان، تهران، ج1، ص424 و همان، هند، ص268.
[51] - همان، تهران، ج1، ص417 و همان، هند، ص262.
[52] --همان، تهران، ج1، ص417 و همان، هند، ص262.
[53] - تفسير قمي، مقدمه‎ي مؤلف، نجف، ج1، ص10.
[54] - تفسير الصافي، مقدمه‎ي كتاب، ايران، ص11.
[55] - الكافي، كتاب الحجۀ، تهران، ج1، ص424 و همان، هند، ص268.
[56] - همان، تهران، ج1، ص424 و همان، هند، ص267.
[57] - الكافي في الأصول، باب النعمۀ التي ذكرها الله، تهران ج1، ص217.
[58] - همان، كتاب الحجۀ، باب النوادر، تهران، ج1، ص200.
[59] - رجال كشي، ضمن شرح حال سلمان فارسي، كربلاي عراق، ص12.
[60] - همان، ص13.
[61]  الكافي في الأصول، كتاب «فضل القرآن»، باب «النوادر»، تهران،ج2، ص631 و همان، هند، ج1، ص670.
[62] - به اول كلام به روايت طبرسي در كتاب «الاحتجاج»، صص86 و 88 مراجعه كنيد.
[63] - حياۀ القلوب، باب «حجۀ الوداع»، به زبان فارسي، چاپ نولكشور هند، شماره‎ي 49 ج2، ص681.
[64] - تذكرۀ الأئمۀ، ص9.
[65] - هدايۀ الطالبين، ايران،1282 هجري، ص368.
[66] - شرح نهج البلاغۀ، ايران، ج11، ص1.
[67] - كتاب الحجۀ من الكافي، باب «فيه نكت و نتف»، تهران، ج1، ص424 و همان هند، ص268.
[68] - همان، تهران، ج1، ص424 و همان، هند، ص267.
[69] - تفسير قمي، نجف، ج1، ص211.
[70] - همان، آخر سوره‎ي شعراء، ج2، ص125.
[71] - الاحتجاج، طبرسي، از صفحه‎ي 119 تا آخر كتاب.
[72] - اين يزيد بن معاويه، نوه‌ي ابوسفيان رضی الله عنه نيست بلكه نوه‎ي عباس صاحب علَم مي‎باشد.
[73] - كتاب «الروضۀ» من الكافي في الفروع، ج8.
[74] - نمي‎دانم چگونه لطف الله صافي مي‎گويد: شيعه معتقد به تحريف قرآن نيستند؟ در حالي كه اين شيعه هستند كه آنچه بعداً مي‎آيد، اظهار داشته‎اند.
[75] - منبع الحياۀ، نعمت الله جزائري، به نقل از «الإسعاف» اثر دانشمند شيعي، ابوالحسن علي نقي، چاپ دوازدهم، هند 1312هجري، ص115.
[76] - عقائد الشيعۀ، ايران، ص27.
[77] - موعظة تحريف القرآن، آقاي علي حائري لاهوري، به تنظيم سيد محمد رضي قمي، لاهور،1923 ميلادي، ص48.
[78] - الموافقات، شاطبي، مصر، ج2، ص59.
[79] - حتي آقاي صافي در رساله‎ي خود، مع الخطيب تصريح نكرده كه شيعه به اين قرآن اعتقاد دارند جز با نقل عبارت ابن بابويه قمي. و براي اثبات مدعاي خود و رد سخنان خطيب قول يك نفر از دانشمندان شيعه پيش از ابن بابويه قمي و حتي قول يكي از امامان معصوم‎شان نيافته كه بدان استناد كند.
[80] - معناي حديث و جايگاه آن را در جايي ديگر به تفصيل بيان كرديم.
[81] - الاعتقادات، ابن بابويه قمي، باب «الاعتقادات في القرآن»، ايران، 1224 هجري.
[82] - تفسير مجمع البيان، ايران، 1284 هجري، ج1، ص5.
[83] -التبيان، نجف، ج1، ص3 و تفسير الصافي، ص15.
[84] - فصل الخطاب، ايران، ص34.
[85] - اين موضوع، در جايي ديگر جداگانه از آن بحث شده است.
[86] - الخصال، ابن بابويه قمي، ايران، 1302 هجري، ص83.
[87] - مجمع البيان طبرسي، تهران1374 هجري، ج3، ص32.
[88] - به فصل جداگانه‎ تحت عنوان «شيعه و دروغ» مراجعه كنيد.
[89] - الاعتقادات، صدوق، باب التقيه، ايران، 1274 هجري.
[90] - كتاب الحجۀ من الكافي، باب «أنه لم يجمع القران كله غير امير المؤمنين»، تهران،ج1، ص228.
[91] - تفسير الصافي، مقدمه‎ي كتاب، ج1، ص14.
[92] - ضربۀ حيدريۀ، هند، ج2، ص81.
[93] - تفسير الصافي، ج1، ص14.
[94] - الأنوار النعمانیة، نعمت الله جزائري.
[95] - فصل الخطاب في إثبات تحريف كتاب رب الأرباب، نوري طبرسي، ص34.
[96] - الصافي شرح الكافي في الأصول، كتاب «فضل القرآن»، نولكشور هند، به زبان فارسي، ج8، ص75.
[97] - مقدمه‎ي تفسير صافي، ص14.
[98] - همان.
[99] - حديقۀ الشيعۀ، اردبيلي، ايران، به زبان فارسي، صص118و 119.
[100]- بدين صورت ثابت مي‎شود كه سوره‎ي «نورين» كه خطيب به نقل از كتاب شيعه به نام «دبستان مذاهب»آورده، تنها ملا محسن در كتابش نياورده است. پس آقاي لطف الله صافي كه نسبت اين كتاب به شيعه را انكار كرده، چه مي‎گويد: آيا «تذكرۀ الأئمۀ كتاب شيعي است يا سني؟» و آيا مجلسي از بزرگان شيعه است يا خير؟ چرا تا اين حد تعصب به خرج مي‎دهد؟ اين سوره در هند چندين بار به چاپ رسيده و علماي شيعه در كشورهاي هند و پاكستان همچون علي حائري و ديگران آن را تأييد كرده‎اند.
[101]- تذكرۀ الأئمۀ، مجلسي به نقل از «تحفۀ الشيعۀ» اثر پروفسور توكلي، لاهور، ج1، ص318.
[102]- بحر الجواهر، موسوي، ايران، ص347.
[103]- ارشاد العوام، ايران، به زبان فارسي، ج3، ص121.
[104]- استقصاء الأفحام، ايران، ج1، ص11.
[105]- ضربۀ حيدريۀ، چاپخانه‎ي فشان مرتضوي هند، به زبان فارسي، ج2، ص75.
[106]- سيد خطيب در كتاب «الخطوط العريضۀ» اظهار داشته كه شيعه به سوره‎ي ولايت در قرآن معتقدند و بر اين باورند كه اين سوره از قرآن حذف شده است. آقاي صافي در كتابش «مع الخطيب ...» به شدت و با جرأت تمام آن را رد مي‎كند و مي‎گويد: به اين سخنش بنگر كه دروغ و آشكار و افتراي روشن است. در كتاب فصل الخطاب نه در صفحه‎ي180 و نه در صفحات ديگر از اول تا آخر كتاب، نامي از اين سوره كه به خدا دروغ بسته شده نيست. در جوابش با سبك خودش مي‎گوييم: اي صافي! آيا از خدا شرم نمي‎كني؟ و فكر نمي‎كني كه در ميان مردم كساني هستند كه دروغت را آشكار مي‎كنند؟ اي صافي! از خدا بترس. علم با مرگ خطيب نمرده است و همانا در ميان اهل سنت كساني هستند كه مي‎توانند دروغ و افتراي شما را فاش كنند. اين همان طبرسي است كه براي كم كردن و نقص در قرآن، سوره‎ي ولايت را مثال مي‎زند.
[107] - فصل الخطاب في إثبات تحريف كتاب رب الأرباب، ايران، ص33.
[108]- الأنوار النعمانيۀ في بيان معرفۀ النشأۀ الإنسانيۀ، اثر آقای نعمت جزائري.
[109]- الفصل في الملل و النحل، امام ابن حزم ظاهري، ج4، ص182.
[110]- همان، ج2، ص80.
[111] - الإحكام في أصول الأحكام، حافظ ابن حزم اندلسي ظاهري، مصر، باب دهم، ج1، ص95.
[112] - التوضيح في الأصول، مصر، ج1، ص26.
[113] - التلويح، مصر، ج1، ص27.
[114] - المنار في الأصول، هند، ص9.
[115] - الإحكام في أصول الأحكام، آمدي، مصر، ج1، ص228.
[116] - الإتقان، سيوطي، چاپخانه‎ي حجازي در قاهره، سال1368، ج1، ص63.
[117] - تفسير خازن، مقدمه، چاپخانه‎ي استقامت، قاهره، سال1955 ميلادي، ج1، صص7و8.
[118] - الشفا، اثر قاضي عياض.
[119] - صحيح البخاري، مبحث «فضائل القرآن».
[120] - البرهان في علوم القرآن، چاپ اول، سال1975 ميلادي،ج2، ص127.
[121] - تفسير خازن، ج3، ص89.
[122] - تفسير مدارك، نسفي، ص189، بر حاشيه‎ي تفسير خازن، ج3.
[123] - تفسير ابن كثير، قاهره، ج2، ص547.
[124] - تفسير مفاتيح الغيب، رازي، چاپ قديم مصر، ج5، ص380.

به نقل از: شيعه و سنت، تأليف: إحسان إلهي ظهير



 
بازگشت به ابتدای صفحه     بازگشت به نتایج قبل                       چاپ این مقاله      ارسال مقاله به دوستان

اقوال بزرگان     

يحيى بن يمان، قال: سمعت سفيان الثوري، يقول: الحديث أكثر من الذهب والفضة وليس يدرك، وفتنة الحديث أشد من فتنة الذهب والفضة. یحیی بن یمان گفت: شنیدم که سفیان ثوری می فرمود: « (ارزش) حدیث بیشتر از طلا و نقره است ولی محسوس نیست، و فتنه و بلای حدیث (دروغ) بیشتر از بلای طلا و نقره است». ‏"حلية الأولياء وطبقات الأصفياء" حافظ أبو نعيم اصفهاني

تبلیغات

 

منوی اصلی

  صفحه ی اصلی  
 جستجو  
  روز شمار وقايع
  عضویت در خبرنامه  
پیشنهادات وانتقادات  
همكارى با سايت  
ارتباط با ما  
 درباره ی ما  
 

تبیلغات

آمار

خلاصه آمار بازدیدها

امروز : 243
دیروز : 5264
بازدید کل: 10993217

تعداد کل اعضا : 617

تعداد کل مقالات : 11224

ساعت

نظر سنجی

كداميك از كانال‌هاى اهل سنت فارسى را بيشتر مي‌پسنديد؟

كانال فارسى نور

كانال فارسى كلمه

كانال فارسى وصال

نمایش نتــایج
نتــایج قبل
 
.محفوظ است islamwebpedia.com تمامی حقوق برای سایت
All Rights Reserved © 2009-2010